انتخاب مسیر34
انتخاب مسير 34
ساعت نزديك 8 شب رسيديم خونه.
الهام گوشه اي كز كرده بود و در حال انجام تكاليف مدرسه. تا صداي ما را شنيد نيم خيز شد.بعد مثل اينكه پشيمان شده باشه دوباره خودشو مشغول نوشتن مشق نشان داد. اين يعني كه من دلخورم.رگ خوابش دستم بود. حق داشت طفلك از صبح تا حالا تنها بوده. وقتي كه خرمشهر بوديم از اين بابت مشكلي نبود.همه همسايه ها بودند.و اگر بچه اي تنها در خونه مي ماند مطمين بودي كه بيشتر از حد معمول بهش رسيدگي مي شه . همه مواظبش بودند. ناهار و شامش حتي اگر خودشون نداشتند براي او غذايي علا حده درست مي كردند و ميبردن.
اما از وقتي كه آمده بوديم منزل" شركتي" حتي با يكي از هماسايه ها هم دوست نشده بوديم. همه سرشان توي لاك خودشان بود و ديگر غروب زنها كنار در نمي شستند سبزي پاك كنند و يا از "چرداخ" خرما بيارن و هسته كنند و بسته بندي و اگر كاري هم نبود كنار هم مي نشستند و سرشان را با غيبت اين و اون گرم مي كردند. مشكلات در آنجا راحتر حل مي شد. اگر بچه يكي از همسايه ها مي رفت نانوا كافي بود زنبيل را بدي دستش و بگي چن تا نون هم براي تو بياره. يا اگر زن زاير قنبر كه دو كوچه آن طرفتر بود زايمان مي كرد همه همسايه ها از جمله مادرم به نوبت براش "قيماق" درست مي كردند و ميبردند و اگر شام يا ناهار مفصلتر از هر روز بود مطمينن سهم او را مادر دست الي مي داد و مي گفت ببر براش بي چاره ضعيف شده .كمك به زاوو خيلي ثواب داره و "الي هم با هزار نك و نال مجبور بود سيني غذا را رو دست بگيره و ببره براش.
اما در خانه هاي شركتي ما هنوز همسايه هاي كناريمان را حتي نمي شناختيم. اصلن هيچ كدام با هم هيچ ارتباط خانوادگي نداشتند. فقط در مهماني هاي رسمي و يا در رستوران شركت همديگر را مي ديدند همين و بس.
اما منازل كار گري باز بهتر بود.
"الي " را صدا زدم. آهاي حواهر كوچولو! ببينم چي شده! نتونست خودشو كنترل كنه! زد زير گريه. بغلش كردم . نوازش. بين حق حق گريه اش بريده بريده گفت از صبح تا حالا تو خونه تنها بوده. تشنه و كرسنه حو.صله ش سر رفته حتي ترسيده.
نوازشش كردم گفتم باشه .. باشه . حق با تويه اما چي كار مي شد كرد. حالا با هم ميريم توي شهر يه دوري مي زنيم .چقدر زود اين بچه راضي ميشد و چقدر كم توقع.
آبي به سر و صورتم زدم و گفتم ماما ما ميريم بيرون چيزي مي خواي بخرم.
يه ليست بلند بالا و اينكه هيچي خونه نداريم.
سوارماشين شديم تا فروشگاه شركت نفت راهي نبود. همه خريد ها را در چند دقيقه انجام داديم. اجازه دادم الهام هر چه دلش مي خواد بخره.
بعد با هم گشتي در شهر زديم فالوده و بستني. اما به الهام ظاهرن هيچ خوش نمي گذشت. گفتم چي شده " الي " تو كه باز هم سگرمه هات تو همه!؟
گفت آخه داداش... چه فايده داره من هرچي دلم مي خواد مي خرم و دوستام اينجا نيستند! دلم مي خواست هموشون بودند . اصلن ...گفتم خوب ! باشه يه روز با هم ميريم خرمشهر همه شون را دعوت مي كنيم به بستني و سينما. چطوره؟ خنديد! چهر ه اش شكفت نفس عميقي كشيد و گفت راست مي گي داداش؟ گفتم آره كه راست مي گم!
گفت فردا چطوره؟گفتم حالا تا فردا .
اوضاع شهربنظرم غيرعادي بود.تعداد زيادي ازكارگراي پالايشگاه كه شيفت كاريشان تمام شده بود در گروهاي چند نفري ايستاده بودند و با صداي بلند بحث مي كردند. و همچنان قدم زنان به طرف خانه هايشان مي رفتند .بنظرم اين حركت آنها غير عادي بود. زيرا در شرايط عادي آنها با اتوبوسهاي شركت تردد مي كردند.
آخر شب با دكتر آرش تماس گرفتم.گفت تا نيم ساعت ديگه خانه هستم. حتمن بيا كه منتظريم.
رفتم.با دسته گلي و مقداري كادو براي دكتر و طوطي خانم.
منتظرم بودند.
آرش آشكارا خوشحالتر از قبل مي نمود.فكر كردم شايد بخاطر نامزدي و متاهل شدن باشه اين خوشخالي.
تبريك بابت نامزدي و تشكر مفصل بابت فراهم كردن ملاقات با خيري.
به شوخي گفتم آخرش طوطي شكر شكن شيرين گفتار كار خودش را كرد آرش خان؟
آرش هم گفت: مي دوني كه زن تو آبادان كميابه و همه زديم زير خنده.
آرش خطاب به طوطي گفت "شيما " جان آن بطري شراب را بيار امشب كلي با اميد حرف براي گفتن داريم.
اولين بار بود كه مي دانستم اسم نامزدش طوطي نيست و شيماست!
گفتم پس اسم ايشان شيماست؟ گفت آره بچه ها به شوخي طوطي صدام مي كنند.
بسيار زيبا تر و جذابتر از زماني بود كه با لباس پرستاري ديده بودمش.در لباس شب بلند و آستين كوتاه بيشتر به يه فرشته مي مانست تا يك انسان.
گفتم انصافن آرش جان سليقه ات بسيار عالي ست. واقعن هردو مثل اينكه براي هم ساخته شده ايد.
نيم ساعتي به تعارفهاي معمول گذشت.
بعد موضع كشيده شد به مسايل كار و اينكه كارگرا قصد دارند اعتصاب كنند و اوضاع مملكت متشنج شده.
قرار است كه شخصي به اسم دكتر مكي فردا براي كار گرا سخنراني كنه! گفتم من نمي شناسم.
توضيح داد كه از كادر هاي حزب بوده كه با گروهي ديگر از حزب انشعاب كردن و حزب سوسياليست ايران را تشكيل دادن.
و بعد هم اصافه كرد قراره چند وقت ديگه من و شيما بريم يوگسلاوي براي ادامه تحصيل!!
با تعجب گفتم چرا يوگسلاوي؟
گفت چون رفقا اينطور خواستن و ترتيب همه كار ها را دادن.
در كمال سادگي گفتم ولي نصف بيشتر كاركنان شركت نفت و پالايشگاه در انگلستان مشغول ادامه تحصيل هستند؟ چرا نمياي اونجا تا من هم از تنهايي در بيام.
لبخندي زد و گفت اميد جان تو مسير ت را از ما جدا كردي!! خيلي دلم مي خواست با ما مي ماندي!
هاج و واج مانده بودم. مسيرم را از شما جدا كردم؟ با شما مي ماندم؟مگه من از شما جدا هستم؟
گفت بله و خيلي زير كانه صحبت را به جاهاي ديگري سوق داد.
اما اين جمله مرتب در ذهنم تكرار مي شد! و مثل پتك بر مغزم ضربه ميزد! تو مسيرت را از ما جدا كردي!
ادامه