انتخاب مسیر 35
انتخاب مسیر 35
دو سه روز اول به دیدار دوستان و انجام امور خانه گذشت.
باید در اسرع وقت خودم را برای باز گشت آماده می کردم.سری به اداره زدم و با همکاران احوال پرسی .
اغلب کار مندان ارشد حتی در بخشهای اداری هر کدام دوره های آموزشی در انگلستان دیده بودند بنا بر این رفتن من برای دیدن یک دوره آموزشی کوتاه مدت چندان تعجبی بر نمی انگیخت.سری به دفتر رییس پالایشگاه نیز زدم. از شما چه پنهان فقط برای دیدن منشی های جناب رییس.هنوز چند لحظه ای در اتاق انتظار ننشسته بودم و در حال گپ و گفتگو بودیم که یکی از منشی ها گوشی را بر داشت و چند جمله صجب کردم. من چندان به گفته هایش دقت نکردم.بعد از اتمام صحبت گفت جناب آقای دکتر با شما کار دارند و منتظر شما هستند.با تعجب گفتم با من؟ گفت بله! گفتم ولی من که... گفت به هر حال منتظرتان هستند بهتره زودتر تشریف ببرید تو و چشمکی زد.
وارد اتاق که شدم آقای دکتر مثل همیشه بشاش و شاد به استفبالم آمد.کمی صحبتهای متفرقه شد و بعد مثل اینکه چیز مهمی یاد ش آمده باشه گفت :امید پسرم شرایطی بوجود آمده که هیچ کس از فردای خود مطمین نیست. مملکت در شرایط بحرانی قرار داره و من هم ممکنه همین روزها اینجا را تحویل کس دیگری بدم بنا بر این دلم می خواد که کاری برای شما که جوانی با استعداد ونیک سیرت هستی انجام بدم.
تشکر کردم و اینکه شما حق زیادی به گردنم داری و من هیچ توقعی ندارم...
با حرکت دست صجبتهایم را قطع کرد و گفت تو بیش از اندازه عزت نفس داری و همین بزرگترین خصلت نیکوی توست که این روزها همه بادمجان دور قاب چین هستند تو بر خلاف همه هستی و میدانم با این روحیه که داری حیف است همچنان یک کار مند ساده باقی بمانی هر چند که واقعن نمی دانم بعدن با این روحیه ای که داری بتوانی دوام بیار یا نه!
بعد هم گفت من یک بورس تحصیلی برات گرفتم و باید هر کاری که داری اینجا انجام بدی و اگر مایلی خانواده ات را هم با حودت ببری. در طول تحصیل از تمام مزایای شغلی بر خورداری و از بابت مالی مشکلی نخواهی داشت بنا بر این سعی کن در اسرع وقت کارهات را انجام بدی و تا خودم اینجا هستم تر تیب همه کار ها را خواهم داد.
راستش گلوم خشک شده بود! اصلن نمی توانستم باور کنم یک بورس تحصیلی در انگلستان با مزایای شغلی ... نه اصلن برام باورنکردنی بود. مثل برق گرفته ها شده بود.
دکتر همچنان حرف میزد.و من نمی توانستم بر روی کلماتی که ادا می کنه تمر کز کنم. مملکت داره از هم....
کمو نیستها دارند همه چی را....
تمام آنچه که با خون دل درست کردیم دار ه به باد فنا...
و بعد مثل اینکه با ر سنگینی از دوش دکتر بر داشته باشند نفس عمیقی کشید و گفت تر تیب همه کار ها داده شده برو زود تر آماده رفتن شو. و مثل اینکه دیگر من اصلن در اتاق حضور ندارم با قدی خمیده به طرف میز کارش رفت.خدا حافظی کردم ولی جوابی نشنیدم.از در که بیرون رفتم هر دو منشی منتظرم بودند و می خوا ستند بشینم و صحبت کنم ولی وقتی که حالت چهره مرا دیدند هر دو خود را کنار کشیدند و بدون حتی کلمه ای از اتاق انتظار بیرون رفتم.
.....................
در میان کریه و زاری و فامیل و آشنایاین از فرودگاه بدرقه شدیم. مادر بیش از همیشه کریه می کرد و می گفت آخر عمر مرا می بری دیار غربت و می ترسم همانجا در بلاد کفر بمیرم.
اما الهام هم نگران بود و هم خوشحال و مرتب سوالهای مختلف می پرسید و من هم سعی می کردم علاو بر اینکه مادر را دلداری بدم به او هم جواب بدم.
به هر حال دریکی از دانشگاهای یورکشایر مشغول تحصیل بازار یابی و تجارت نفت شدم.
ماهی 5000 لیره استرلینگ به حسابم ریخته می شد خانه ای اجاره کردم دقیقن شبیه همان خانه شرکت نفت که در آبادان در آن زندگی می کردیم. کاملن شبیه به اون مثل اینکه از روی او کپی بر داری شده بود.
.............................
مرتب اخبار داخل ایران را دنبال می کردم. تحولات زیادی بو جود آمده بود. که این تغییرات تا مدتی بر روی زندگی ما هم اثر گذاشت. اما به مرور همه چی مر تب شد.
بعد از چند سال در تماسی که با یکی از همکاران داشتم از دکتر آرش پرسیدم گه گفت با طوطی ازدواج کرده و از ایران رفته اند و در یکی از دانشگاهای آلمان شرقی هر دو استاد دانشگاه هستند.
از خیری پرسیدم که خبر داشت با تلاش سر گرد املشی به 5 سال زندان محکوم شده و بعد از مدتی هم عفو خورده و به عنوان خدمتکار در منزل سر گرد مشغول خدمت شده.
.......................
· سالها گذشت و من در یکی از نمایندگی های تابعه شرکت نفت در خارج مشغول کار شدم.و تا سن باز نشستگی همچنان در آنجا ماندم. الهام هم که می دونی الان برای خودش خانه و زندگی داره و تقریبن دیگه فارسی از یادش رفته.مادر هم که خدا رحمتش کنه همانطور که خودش گفت در دیار غربت.....
بعد از اینکه باز نشسته شدم هم که افتخار داشتم با شما آشنا بشم و الان از اینکه با این کهولت سن همکار شما هستم به خودم می بالم.
پ.ن:این داستان خاطره نباید اینگونه تمام می شد.امیدوارم روزی پایان واقعی آن را بتونم بنویسم. و البته تا خدودی همینگونه است ولی واقعیت این است که حق مطلب راوی خاطره را به علت پاره ای مسایل نتوانستم ادا کنم . از ایشان هم عذر می خوام.
پ.ن.و دیگر اینکه بخاطر اینکه دوستان عزیز را منتظر بقیه ادامه داستان نگذارم به طور خلاصهپایان آنرا نوشتم.امیدوارم به بزرگی خود ببخشید.
اگر فرصتی شد دوباره شروع می کنم فعلن پاره ای گرفتاری های کاری و مسافرتی که پایانش معلوم نیست شاید مانع از نوشتن بشود.![]()