پسرک و سکه هایش
سالها پيش
پسرك با دستهاي كوچكش به لباس مادر آويخته بود!
با چشمهاي درشت و كمي نگران سر را تا منتها عليه به عقب داده تا بتواند چهره مادر را كاملن ببيند.
مادر سكه ای كف دشتش گذاشت.آفرين پسرم من همينجا منتظر مي مانم برو براي خودت از اون مغازه هرچي مي خواي بخر.
پسرك نگاهي به سكه انداخت!دقيقن نمي دانست چيست! و منظور مادر را نيز اصلن نفهميد.در ذهن يك بار جمله مادر را تكرار كرد!برو به معازه رو برو و هر چي مي خواي بخر!!!
سكه را ديده بود! اما نمي دانست به چه درد مي خوره! واژه خريدن هم برايش نا آشنا بود! اما مغازه را فهميد!
كاهي با بزرگتر ها به بازار رفته بود و ديده بود كه از مغازه اي چيزي هايي مي گيرند ولي رابطه آن سكه و خريدن را نمی توانست درك كند!
آفرين پسركم ! برو من همينجا منتطرتم!برو ...
پسرك مردد بود بين رفتن و ماندن! فاصله مادر و مغازه بسيار كم بود اما از نظر او به درازناي ابديت بود. اولين بار نا امني را حس كرد! چند قدم بر داشت و دوباره به عقب بر گشت!
مامي! تو هم با من بيا! آخه من مي تلسم!
نترس پسرم من مواطبتم! برو برو! تو ديگه براي خودت مردي شدي!
پسرك چند قدم بر داشت.ترسيد. قبلن هم ترسيده بود.وقتي كه سرما خورد و سينه پهلو كرد و پرستارها با آن سرنگهاي بزرگ چندين بار به سراغش آمده بودند. اما فرق مي كرد اين بار . اخه اون زمان مادر در كنارش بود و دستهاي كوچكش را در دستهاي گرم و مهربانش گرفته بود.با وجودي كه مي ترسيد و درد سرنگ امانش را بريده بود اما دستهاي مادر به او آرامش مي داد. از درد اشك مي ريخت اما گرماي محبت دست مادر تسكين مي داد همه دردهايش را.
مامي تو مي گي بلم؟بله پسرم برو !باشه چون تو مي گي مي لم!
با هر قدم نظري هم به پشت سر مي انداخت.مادر همچنان ايستاده بود با لبخندي بر لب.لبخند مادر مايه دلگرمي بود.
در دل گفت ماما مواظبمه! وارد مغازه شد. سلام آقا مامانم گفت چيز بخر!
پيرمرد فروشنده با لبخند گفت : عليك سلام ماشالا پسر خوب! مامان نگفت چي بخر!؟
نه "فقط گفت بخر"
و سر به زير انداخت.پير مرد يك آبنبات چوبي به اندازه كف دست به همراه چند شكلات به پسرك داد . پسرك خواست از مغازه خارج بشه كه پير مرد صدايش زد. پسرم بقيه پولت و متعاقب آن تعدادي سكه زرد رنگ كوچك در كف دست پسرك ريخت و گفت محكم بگير گم نشه!
نگاهي به اطراف انداخت! ساق پاهاي زيادي در رفت و آمد بودند همراه با گفشهاي براق پاشنه بلند!
اولين خريد به تنهايي و اولين چيزهايي كه در ذهن آن كودك نقش بسته كفشهاي پاشنه بلند براق و ساق پاهاي .....
از مغازه كه بيرون آمد مادر با لبخند منتظرش بود. تنها چهر ه اي كه از آن روز در خاطر ش مانده چهره خندان مادر...
مامان؟ دلم برات تنگ شده .خیلی دلم برات تنگه....