ماه نیمه شب 1
ماه نيمه شب 1
روي رختخواب نيم خيز شد!خواب بدي ديده بود.دستي به پيشاني كشيد و عرق سرد نشسته بر پيشاني را با كف دست پاك كرد.
تشنه اش بود.همانطور نيم خيز پتو را به كناري انداخت و ليوان را از پارچ آب كنار بسترش پر كرد ليوان سر ريز شد.مقداري نوشيد .نفسش بند آمد!نفسي تازه كرد و ته مانده آب را هم تا آخر سر كشيد.
در تاريكي كور مال به دنبال چيزي گشت!شاسي فندك نفتي را چندين بار زد و با هر بار زدن جرقه ناشي از بر خورد سنگ چخماق با شاسي فندك اندكي اتاق را روشن مي كرد تا آخر روشن شد.در پناه نور لرزان فندك چراغ را پيدا كرد.
به آرامي لباسش را پوشيد فطار فشنگ را به كمر بست و گلنگدن تفنگ را به آرامي به عقب كشيد و دوباره سر جاي خود جا گير كرد!نبايد مادر بيدار ميشد.تمام سعيش را كرد!اما خواب مادر سبك بود و "كوهيار " اين را خوب مي دانست.
بخاري هيزمي در حال خاموش شدن بود! چند قطعه هيزم در آن انداخت!شب سردي ست!پيش خود زمزمه كرد.
به آرامي در اتاق را باز كرد!
خيره پسرم!؟اين وقت شب!؟ هر چند به شب روي هاي گاه و بي گاه كوهيار عادت داشت.اما باز هم مي پرسيد. و باز هم خواهد پرسيد.دلنگران اين خطر كردنها و اين شب روي ها! هر بار تا "كوهيار بر مي گشت هزار بار مي مرد و زنده ميشد.
نگران نباش "ننه " زود بر مي گردم!آفتاب نزده بر گشتم!
و مادر ديگر چيزي نمي پرسيد .بي فايده بود.جوابي بيشتر از اين از "كوهيار "نمي شنيد.
در را پشت سر خود بست.سوز و سر ما به صورتش هجوم آورد.نجوا كرد! شب سرديه!
مادر پشت سرش دعايي خواند و فوت كرد!يا شاهزاده حمزه خروسي نذرت كوهيار سالم بر گرده بار ها اين نذر را كرده بود وجواب گرفته بود!ننه بيرون سرده بر گرد تو اين را كوهيار گفت!
نگاهي به آسمان انداخت . از آن شبهاي پر ستاره سرد زمستاني.زمين يخ بسته راه رفتن را مشكل مي كرد با احتياط از كوچه هاي آبادي گذشت!صداي پارس تك و توك سگهايي كه جرات كرده بودند از سر ما سر را از لاي بدن بيرون بيارن و از سر غريزه هر از چند گاه پارس مي كردند برايش گوشنواز بود.
تا ماه بالا بياد هنوز وقت بود! اما راه را خوب مي شناخت.از كنار قبرستان ده راه به دو قسمت تقسيم ميشد.مسير سمت چپ را در پيش گرفت كوره راهي كه از دامنه تپه اي گچي گذشت و سپس سراشيبي را ادامه داد چند كيلومتر كه از آبادي دور شد ديگر هيچ صدايي بجز زوزه باد به گوش نمي رسيد. سراشيبي دامنه كوه را بايد ادامه مي داد همينكه سرازير شد تاريكي چند برابر شد!و تقريبن قدم بر داشتن بدون سكندري خوردن بسيار سخت شده بود.
با خود گفت :كمي ديگه ماه طلوع مي كنه! راه رفتن راحت تر ميشه. خودش را دلداري مي داد.
...........
ادامه دارد