ماه نیمه شب 3
ماه نيمه شب3
تاريكي و آرامش! عجيبه! احساس سبكبالي مي كرد. كوره راه پر پيچ و خم همراه با شيب هاي تند! با اين وجود به شب روي عادت داشت.و كوره راه نيز راهي آشنا بود كه بار ها و بار ها در طي ساليان از آن گذر کرده بود ! به ياد آورد زماني كه پدر او را بر روي شانه هاي مردانه خود بار ها و بار ها در ايام كوچ ايل و رفتن به ييلاق و قشلاق آن را طي كرده و در طول مسير پدر شعر هاي شاهنامه را زمزمه كرده بود . آهنگين و لذت بخش . حتي اگر "كوهيار " يك كلمه اش را نفهيمده بود . اما از آهنگ صداي پدر لذت مي برد.
بابا؟ سهراب كيه؟ و پدر به زباني ساده توضيح مي داد و همراه با توضيح قطره اي اشك از گوشه چشم پدر سرازير مي شد. بار ها و بار ها ديده بود. وقتي كه داستان سياوش را مي خواند! يا كشته شدن بهمن! يا جنگ رستم و سهراب.
بيش از نيمي از زندگي اش را در اين مسير طي كرده بود!
اما در نبود پدر ديگر ميلي به ييلاق و قشلاق نبود.بعد از اتمام تحصيلات با سرمايه اي كه از پدر مانده بود و مقداري وام دامداري مدرني ايجاد كرده بود.
نا خود آگاه لبخند بر لبش نشست!
پسرم "كوهيار" مي داني "تاج ماه " دانشگاه قبول شده؟ اين را مادر گفته بود! مي گن پرستاري .
و كوهيار خيالش راحت شد .خوبه لا اقل تا چهار سال ديگه .خدا بزرگه شايد تا اون موقع پدرش راضي شد.!
تقريبن همزمان فارغ التحصيل شدند و "تاج ماه" مسول راه اندازي خانه بهداشت .
پايش به قطعه سنگي بر خورد كرد! سكندري خورد . به زحمت توانست از به زمين افتادن خود جلو گيري كند.به خود آمد و با دقت بيشتري شروع به پايين رفتن از سراشيبي تند كرد.تفنگ را روي شانه جابجا كرد نگاهي به شرق انداخت. هنوز ماه از پشت كوه بيرون نيامده بود.پيش خود فكر كرد تا من برسم ماه هم طلوع مي كنه! حد اكثر يك ساعت ديگر...
..............................
صداي پارس سگهاي ايل از دور بگوش مي رسيد! كمتر از نيم ساعت ديگر پياده روي!آخرين شیب كوه را طي كرد به فاصله كمي رودخانه و بوي علفهاي تازه! در قشلاق بهار شروع شده بود. با خود گفت امسال بهار زودتر از هر سال شروع شده. بايد سال خوبي باشه!
شبنم نشسته بر روي علفها را احساس كرد! خم شد مشتي گياه چيد ! هنوز چندان بلند نشده بودند. آنها را بوييد بوي ريشه هاي بيرون آمده از خاك تازه باران خورده.خاك را خوب مي شناخت و آب را هم . همه عناصر اين محيط برايش آشنا بودند و سخت به آنها وابسته بود! نفس عميقي كشيد! احساس آرامشي تو ام با دلهره! و اين دلهره را به حساب ديدار قريب الوقوع "تاج ماه " گذاشت.
..............................
كمي مانده به دهكده قدمهايش را آهسته كرد.تا محل وعده گاه فاصله اي نبود.دهكده در دهانه ي تنگه اي در دامنه كوه قرار داشت.ايمن از بادهاي سر د زمستان.نور كمرنگ تك و توك چراغهايي كه روشن بود از روزن بعضي خانه ها به بيرون تراوش مي كرد .دهكده همانند توده سياهي در تاريكي آرميده بود .همه چي به طرز مشكوكي آرام بود.جتي پارس سگي و يا صداي زنگوله بزقاله اي نيز بگوش نمي رسيد.
به كنار چشمه رسيد.درختان بيد در پايين دست چشمه همه در يك رديف و شاخه هايشان در هم تنيده شده بود.تمشكهاي وحشي از شاخه سار بيد ها بالا رفته و ديواره نفوذ نا پذير را بوجود آورده بودند.حتي نسيمي هر چند خفيف نيز نمي وزيد .همه جا را سكوتي عميق فرا گرفته بود.مشتي آب به صورتش زد.و مشتي نوشيد.سردي آب لرزشي خفيف در تنش بوجود آورد.با دستمال صورتش را خشك كرد. ماه از گوشه كوه در حال طلوع بود.زمزمه جوشیدن چشمه از دل خاک خوش آوا ترین آهنگها را در ذهنش تداعی کرد. زایش و زایش! زندگی همین است زلال و گوارا همانند آب چشمه و گل آلود و خشن همانند سیل در بستر رودخانه ای که سالها خشک بوده! پیش خود اندیشید کوهیار"
از جا بلند شد.نزديك ترين جا به حاشيه دهكده. همان جاي هميشگي.قرص ماه كامل شد.دلش از سينه داشت بيرون ميزد.صداي ضربان قلب خود را مي شنيد.ديدار يار نزديك است."تاج ماه " را خواهم ديد.حرفهام را باهاش ميزنم.اگر واقعن خواهان منه بايد كمي هم او از خود گذشتگي كنه!اما براش سخت بو.د كه به تاج ماه پيشنهاد فرار كند.
نه حتمن اين دفعه خواهم گفت: "تاج ماه" من. عشق من . بيا با هم فرار كنيم . بعد از مدتي پدرت ما را خواهد بخشيد.مطمين باش. آخر او كه به غير از تو كسي را نداره. من هم تمام عمر نوكريش را مي كنم! اما دوباره پشيمان شد. نه ! فرار در طايفه ننگه! "محراب خان" ديگر هيچ وقت نخواهد توانست در ايل سر خود را بالا نگاه دارد. مطمنم اول هر دوي ما را مي كشه و بعد هم خودشو خلاص مي كنه!
از خير اين فكر گذشت. همه دار و ندارم را به اسمش قباله مي كنم! ديگه چي مي خواد!
همه خانها و ريش سفيدان منطقه را با خودم ميارم خواستگاري! اونو توي رو در وبايستي مي ندازند. دلش كه از سنگ نيست! و برای لحظه ای قبول کردن پدر تاجماه و صدای هلهله زنان ایل! و لبخند زیبا و شرم آگین تاجماه! صدای دهل و سرنا و رفص جوانان ... رویای شیرینی بود در ذهن کوهیار که مثل برق و باد گذشت.
نفس عميقي كشيد و صداي جغد را سه با ر تكرار كرد!
هوهو هووووووو هو هو هوووووو هو هو هوو...
.....................
سوزشي در زير كتف چپ احساس كرد و متعاقب آن ظربه اي شديد!سعي كرد زمين نخورد اما تحمل ضربه بسيار سخت بود! با صورت به زمين افتاد.تفنگ را تكيه كاه كرد و سعي كرد دوباره بنشيند . اما تواني در بندش نبود!
صداي تير در كوهستان پيچيد!
............................
حراميان ديشب تعدادي گله را از آغل دزديده اند! امشب را بايد تا صبح هوشيار باشيد! "محراب خان " اين را به دو نفر از جوانان ايل گفت! تفنگهايتان را بر داريد و در اطراف كمين كنيد.اگر جنبنده اي ديديد با تير بزنيد!
.........
مردم آبادي با صداي تير از خانه هاي خود بيرون آمدند ! نيازي به چراغ نبود. ماه نيمه شب همه جا را مانند روز روشن كرده بود.مردان و زنان هر كدام با شتاب به محل تير اندازي مي دويدند! " تاج ماه " اما چهره مي خراشيد و مي دويد!
قبل از او چند نفر بالاي سر "كوهيار " بودند .محراب خان با طمعنينه در حالي كه سبيلهاي سفيد و آويخته اش را تاب مي داد تفنگش را به دست گرفت و راه افتاد!
"كوهيار "است . اين را يكي ار مردان گفت! و بانك بر آورد و تفنگ را بر زمين كوبيد! با ناخن پيشانيش را خراشيد .خون فوراه زد.
زنان شيون كنان صورتهاي خود را مي خراشيدند! تاجماه بالاي سر كوهيار رسيد!شرم دخترانه را فراموش كرد!دست زير سر" کوهيار "گذاشت و سرش را بر زانو!صورت "کوهیار" را به سمت نور مهتاب گرفت ! لرزش خفيفي در لبهاي كوهيار احساس كرد!
آهاي همه كسم كوهيار ؟ منم تاج ماه!و چهره بر چهره " کوهیار "گذاشت!خون مثل آب چشمه از زير کتف و سينه کو هيار به بيرون مي جهيد! خون گرم و جاندار .تاج ماه کف دستش را روی زخم گذاشت . فشار بیرون جهیدن خون را بر کف دست خود احساس کرد و فشار هر لحظه کمتر و کمتر میشد.
صداي پچ پچ بعضي از مردان به گوش رسيد! محراب خان كار خودش را كرد!
سماجت كوهيار آخر كار دستش داد.
محراب خان نگاهي به دخترش انداخت و اندام رشيد كوهيار كه بر زمين افتاده بود . خواست به تاجماه تشر بزند كه بر خيزد اما چيزي نگفت!
صداي پچ پچ بلند تر شد! نقشه محراب خان بود! مي خواست هر طور شده كوهيار را از بين ببره!
الهي خير نبيننه! حق نان و نمك پدر كوهيار كورش كنه! لا اقل حق فاميلي را ادا مي كرد!
........
"كوهيار " منم تاج ماه ! چشماتو باز كن كوهيار! دلم مي خواد براي آخرين بار هم كه شده چشمهاتو ببينم!
كوهيار ! ؟احساس كرد كه چشمهاي "كوهيار "كمي باز شده و لبخندي محو در گوشه لبهايش! اولين بار بود كه اينقدر خود و كوهيار را به هم نزديك مي ديد ! كسي به او توجه نداشت! همه مردان و زنان مويه وزاري مي كردند!
"تاجماه " به آرامي تفنگ را از كنار كوهيار بر داشت! لول تفنگ را زير كتف خود گذاشت و ماشه را كشيد! كوه يار تو را تنها نمي زارم عزيم ! و دو چهره مه تاب گون در كنار هم هر دو به رنگ مهتاب!
در همان هنگام با آواز بلند يكي از مردان ايل مويه مي كرد! همراه با زمزمه زنان
آي كوهيار! عقاب بلند پرواز كوهستان!
معشوقه ات را ببين كه همانند غنچه از شاخه چيده شده پر پر گشته!
آي كوهيار كو هيار! پشت و پناه مردان و زنان ايل بودي!
تير نامردمان ناجوانمردانه تورا كشت! و كمر ايل را شكست!
آي كوهيار عقاب بلند پرواز كوهستان
تاجماه ات را ببين كه هنوز از قله كوه طلوع نكرده غروب كرد!
تاجماه! غزال سیه چشم !با خون "کوهیار چهر ه ات را خضاب کن!
تا رنگ پریده ات از زیبایی ات نکاهد !
آی پلنگ کوهستان!کوهیار! رفیقانت همه غمگین نشسته اند
و دختر کان ایل از غم ات سیاه پوش.
و داستان عشق و جوانی و زیبایی تو و تاجماه تا سالهای سال ورد زبان آواز خوانان ایل در عزا و عروسی خواهد بود.
خوشا به حال تو کوهیار که سر در دامن یار و با زخم گلوله مردی ..
آي كوهيار مردانه مردي و مر د و تا پاي جان وفا دار به عشق
مبارکتان باد اینگونه عاشقانه مردن
...........................
پ.ن: اگر دير اين پست را نوشتم بدانيد كه فقط و فقط بخاطر پايان آن بود و بس كه دلم نمي خواست اين داستان اينگونه بپايان برسد ! ولي رسيد. به هر حال همه داستانها كه پايانشان آنگونه نيست كه ما دوست داريم!
پ.ن: و این داستان کشته شدن جوانان به دست پیران بار ها و بار ها در این مملکت تکرار شده و باز هم تکرار خواهد شد.