يك خاطره يك رويا يك زندگي

هميشه صبح زود از خواب بر مي خاستم! نه مثل حالا.البته تا زماني كه انجا بودم.قرار بود هفته اي سه روز اما از بس خوش مي گذشت تقريبن هفته اي شش روز شده بود.

اوايل احساس غربت مي كردم و تا حدود زيادي بطالت.اما كم كم دوستان زيادي پيدا كردم.با وجودي كه شبها تا دير وقت به شب نشيني و وقت گذراني هاي بي خيالي و سبكسري هايي دوران جواني و دانشجويي مي گذشت با اين وجود من هميشه قبل از طلوع آفتاب از خواب بيدار مي شدم.

با لباس و كفش اسپرت سر بالايي پل رومي به ميدان قدس و از آنجا سلانه سلانه تا ميدان تجريش.

صبحانه را هم تقسيم كرده بودم سه جاي مختلف و هر روز يك جا.

كله پزي گوشه شمال شرقي ميدان تجريش و قهوه خانه جنوب شرقي نرسيده به ميدان.زيرزميني بود كه چندين پله مي خورد تا به سالن آن برسي.

اوايل كه هنوز كاملن مشتري دايمي نبودم سفارش مي گرفتند. ولي به مرور ديگه مي دونستند كه صبحانه چي مي خورم. مگر اينكه هوسي تازه به سرم زده باشد. در آن صورت با همان سلام و عليك و صبح به خير گفتن سفارشم را هم مي دادم.

قهوه چي بهترين املت دنيا را درست مي كرد.البت به ذايقه من.هر روز كه مي رفتم دو عدد تخم مرغ با گوجه املتي كه هميشه مزه اش را بخاطر دارم و ديگر هيچوقت چنان مزه اي را تجربه نكردم.

سلام امير آقا صبح به خير!

و هنوز چند دقيقه طول نكشيده املت صبحانه روي ميزم بود! آن كنج كنج مي نشستم. در ان وقت صبح معمولن من تنها مشتر اش بودم  و گاهي كارگر  و عمله هايي كه مجبور بودند از كله سحر تا بوق سك كار كنند اول صبح شكمشان را با لقمه اي نان و پنير و چاي شيرين سير مي كردند. شايد بعضي از انها هم جز مشتريان دايم آنجا بودند.كاهي با چند نفر از دوستان هم دانشگاهي  كه شب را پيشم مانده بودند  به جاي اينكه به درس و مشقشان برسند با من علاف به به جك گفتن و ورق ..بازي گذارنده بودند نيز سفارش صبحانه همان بود. املت مخصوص. نمي دونم چه چاشنيي به ان مي زد.

كله پزي گوشه شمال شرقرقي ميدان نيز همچنين.يك مشتري دايم بودم.اوس كاظم با آن شكم بر آمده و پيش بند كثيف با ملاقه روي كله پاچه هايي كه بخار مطبوعي از آنها بر مي خواست آب كله پاچه مي ريخت با ظرافت تمام.

صبح به خير اوس كاظم! آنوقت با لبخند پت و پهني پاسخ ميداد با صداي بلند به شاگردش مي گفت آهاي پسرر ميز آق امير را آماده كن!

و با صداي بلند مي گفت طبق معمول ؟ و من مي گفتم بله سفارش من هميشه همون بود و گاهي زبان هم اضافه ميشد!

گوشت و لاچونه و چشم! با ظرافت يك جراح گوشتها را از استخوان جدا مي كرد و به زيبايي درون يك بشقاب چيني گلسرخي مي چيد و كمي هم آب روي آن مي ريخت . آنوقت با نان داغ سنگگ با دست خودش روي ميز مي گذاشت و دوباره مثل هميشه اسرار مي كرد كه تريدش را هم امتحان كنم و من هم مثل هميشه مي گفتم نه اوس كاظم نمي تونم بخورم.

بعد وباره پشت ظرف بزرگ گله پاچه مي رفت و با صدايي كه من بشنوم مي گفت نمي دونم چه سري تو كاره هر روز كه آق امير اينجا صبحونه مي خوره براي ما پر خير و بركته اينجا چنون پر مشتري ميشه كه راه براي راه دار نمي مونه!

اوايل با نگاهايي مشكوك بر اندازم مي كرد .يه جوان با سر و وضعي نه چندان معمولي با لهجه اي عجيب و غريب آن وقت صبح...

كم كم سر صحبت را باز كرد وقتي كه رفت وامدم به آنجا بيشتر شد.

خيلي با احتياط يك روز گفت: آقا ببخشي فضولي نباشه  هرچند رسم ني از موشتري كارشو بپرسي ولي ....

گفتم مشكلي نيست اوس كاظم من دانشجو هستم هيمن دانشگاه ملي درس مي خونم مدتي مهمان شما هستم!

آنوقت: "اورز مي خوام اخه شوما اينقده كله سحر مياي كه بلا به نسبت شاطر نونوا و كله پز هم اينقده زود نمي ان.و كم كم با هم دوست و خودموني شديم! و گاهي هم از شيرين كاري ها ش برام مي گفت اگر سر كيف بود.

"يه روز صبح زود يه شوفره آومد اينجا! خيلي ادعا ش ميشد! از همون اول شروع كرد به متلك پروني و ليچار گفتن!

آخر سر سفارش پاچه و آبگوشت داد! من هم كه مونتظر بودم يه نيشي بهش بزنم بهش گفتم :زبو ناي خوبي هم داريم ميل داشته باشي يه دونشو لاي پاچه هات بزارم" آنوقت خودش با صداي بلند مي خنديد و انتظار داشت كه من هم بخندم! اما هيچ نشانه اي از خنده كه هيچ از لبخند هم در صورت من نمي ديد! اخه تقريبن متوجه نمي شدم كه چي مي گه!

بعد از مدتي حسابي خودموني شديم! و از زندگي خصوصي و خانواده اش مي گفت! در همان چند لحظه اي كه من مشغول به سق كشيدن صحبانه بودم!

از زنش  و از دختراش! كه  خجالت مي كشيدند با او در كوچه و خيابان راه برن و به دوستانشان بگن كه پدر كله پز است!

صورت بزرگ  و گوشتالودش چنان بچه گانه ميشد كه دلم مي سوخت و اشكي كه در چشمهايش حلقه مي زد. اصلن به آن هيكل بزرگ نمي آمد كه اينقدر احساساتي باشد.

آره امير خان! زنيكه گيس بريده فقط پولمو مي خواد كه خرج هزار جور بزك دوزكش كنه !

اصلن انگار نه انگار كه مام آدميم ! روزي هزار تومن بيشتر سود دخلمه ولي چه فايده! همه  ره دو دستي تقديم خانوم مي كنم ولي دريغ از يك لبخند محبت اميز! آخه اين هم شد زندگي كه من دارم!سونا و استخر جكوزي و هزار گوفت و زهر مار  و دور مهموني با دوستاي از خودش بدتر! فكر مي كنم اين روزا يه مقداري زير سرش هم بلند شده! وبا خجالت سرش را پايين مي نداخت.

من هم مي گفتم اوس كاظم فكر بد نكن.اين روزا همه همينطورن. همين خود من! الان دارم از جيب بابام خرج مي كنم ولي ماهي يه زنگ هم بهش نمي زنم!

و كلي دلداريش مي دادم! اونوقت با افسوس سري تكان مي داد و با محبت تمام مي گفت :پسرم قدر پدر و مادرت رو بدون!بعدن پشيمون نشي!

موقع رفتن يك اسكناس پنج توماني روي ميز مي گذاشتم  و مي رفتم!تا صبحانه بخورم و گپي با اوس كاظم بزنم حسابي آفتاب هم بالا امده بود . آنوقت سوار تاكسي هاي  دانشگاه مي شدم و باز هم تقريبن جز اولين دانشجوياني بودم كه وارد دانشكده ميشدم! و منتظر استاد مشاور تا قبل از رفتن به كلاس گپ و گفتگويي داشته باشيم.

و روزهايي نيز صبحانه را درطبقه  دوم دانشكده ادبيات!

و اگر هنوز حسن آقا نيامده بود و دم و دستگاه قهوه و شير شكلات و صبحانه را راه ننداخته بود مي رفتم نماز خانه و چرتي مي زدم

ادامه دارد