يك خاطره يك رويا يك زندگي 3

بر خلاف روز هاي گذشته  آن روز صبح با خستگي و كسالت از خواب بيدار شدم! اما طبق معمول شش صبح!

مسير هميشگي را پياده طي كردم! دلم مي خواست سيگاري روشن كنم اما اين عادتم نبود بدون صبحانه.

يكراست به دانشكده ادبيات رفتم طبقه دوم تريا!حسين آقا هنوز تریا را آمادنه پذيرايي نكرده بود!حدود 7:15 معمولن آماده پذيرايي مي شد و من طبق معمول زود آمده بودم.

ناگهان صداي رگبار گلوله هايي پي در پي  تمام فضا را پر كرد. با عجله به سمت بالكن جنوبي رفتم! تمام تهران در آن صبح شفاف روز هاي آخر بهار پيدا بود!  صداي رگبار گلوله همچنان مي آمد .

نگاهي به آسمان انداختم .دودي سفيد رنگ  در مسير ی مستقيم از طرف جنوب غربي به سمت تهران در حركت بود همانند ردي كه از يك هواپيماي جت به جا مي ماند. اما صداي هوا پيما نبود و فقط ركبار بود و رگبار.

خط دود سفيد در ارتفاع زياد  تقريبن  به مركز شهر رسيده بود بعد ارتفاع آن به سرعت كم شد.سپس ديوانه وار به مسير هاي مختلف منحرف ميشد. انگار كه فشفشه اي سر گردان در آسمان هر لحظه به سمتي مي رفت و به همان سرعت هم ارتفاع كم مي كرد.بعد در ارتفاع پايين به سمت جنوب شهر و متعاقب ان صداي انفجار.

 سپس  رد دودي ديگر كه به همان شيوه در حال حركت بود و شليك پياپي و نااميدانه پدافند همچنان ادامه داشت.

موشك دوم از بالاي دانشگاه رد شد و بعد در يك لحظه تغيير مسير داد و دوبار برگشت در يك  مسير زيگزاگ و ارتفاع ان لحظه به لحظه كمتر و كمتر مي شد.

متعاقب ان انفجاري مهيب  و دودي سفيد و بعد هم تيره اين دفعه نزديك بود.چنانكه گمان كردم انفجار در كنارم صورت گرفته . شيشه هاي دانشكده به شدت لرزيد.

به سرعت از پله هاي دانشكده پايين آمدم . خواستم هر جور كه شده به كمك آسيب ديدگان احتمالي بروم.در بين راه  حميد و ميترا را ديدم رنگ به رخسار نداشتند.با تحكم گفتم دنبالم بياييد.آمدند بدون هيچ سوال و جواب!سوار ماشين ميترا شديم! گفتم برو محل انفجار گفت نمي دونم كجاست و در كلامش التماس بود و نگراني!

گفتم من مي دانم! فاصله زياد نبود شايد در كمتر از 10 دقيقه رسيديم! هنوز جمعيت زيادي جمع نشده بودند  و نيروها ی  امداد بعد از ما رسيدند.يك خانه ويلايي در حاشيه اتوبان!موشك نصف خانه را  ويران  كرده بود. هر سه ديوانه وار خاكها را با دست كنار مي زديم .مردي بازويم را گررفت و گفت خانه شماست ؟ گفتم نه! و بقيه مردم هم  از بهت بيرون آمده و شروع كردندن به كنار زدن اوار!

ناگهان يكي با صداي بلند گفت صلوات بفرستيد و متعاقلب ان  مردمم با صداي بلند صلوات فرستادن!

مرد ميانسالي با سر وروي خاكي گوشه اي نشسته بود. صاحب خانه! و دو دختر نوجوان و همسرش هم در كنارش. بدون هيچ آسيبي از انفجار.بچه ها  به دامن پدر و مادر آويخته و مانند بچه گربه هاي  هراسان ترس و وحشت را ميشد در چهره همه آنها آشكارا ديد.

رفتم كنارشان! كسي زير اوار نمانده! نه! اين را پدر خانواده گفت!نفس راحتي كشيديم. همه مردمي كه آنجا بودند آسوده خاطر شدند. اما به لحظه اي ديگر هيچ كس گمان ايمني نداشت! ممكن بود هر لحظه موشكي ديگر به جايي ديگر از شهر اثابت كند.

دستهاي هر سه نفر ما زخمي شده بود . چنان با عجله آوار را كنار زده بوديم با دست خالي ولي در ان لحظات به هيچ وجه هيچ دردي را احساس نمي كرديم. گفتم حميد بريم خانه ما من امروز ديگه دل و دماغ دانشكده ندارم.

....

ادامه