سردار خان و ماجراهایش 1
سر دار خان و ماجراهايش 1
حضرت اشرف سر دار خان را كه معرف حضور دوستان هست!!؟
نيست؟
يادتان رفته؟ بابا سر دار خان مشهور را مي گم. همون ميزبان ارجمند كه بنده مدت مديدي ميهمانش بودم در كشور دوست و برادر....؟
باز هم يادتان نيامد؟ خوب عيبي نداره در دنياي وبلاگ خواني و كلهم اجمعين در دنياي مجازي همه چي يك بار مصرفه ظاهرن.
اما من هيچ وقت سر دار خان و خاطراتش را فراموش نمي كنم و نخواهم كرد.لا اقل به حرمت حق نان و نمكي كه به گردنم داره.
آقا و همچنين خانومم كه شما باشيد(منظور شما خوانند گان عزيز است) جونم واسه تون بگه:
امير كيهان؟ بچه ام!
بله سر دار خان! امر بفر ما كاكا ( كاكا يعني پدر) بر عكس ما آباداني ها كه كاكا به برادر مي گيم!
سرش را پايين مي ندازه و انگار كه بخواد چيزي بگه و خجالت بكشه! و البت من كه مي دانستم عمرن سر دار خان و خجالت! اين هم يكي از تر فند ها و سياستهاش بود و شايد هنوز هم هست كسي چه مي داند و البت اگر باشد بايد حدود 90 سال شايد هم بيشتر سن داشته باشه! ايشالا كه هزار ساله بشه ما كه حسود نيستيم!
من كه اين عادتش برام مثل روز روشنه كه ساختگيه! ميگم امر بفر ما سر دار خان!
ميگه هيچي حالا تا بعد!
من كه مي دانم تا بعد كه هيچي حتي دو دقيقه ديگه هم نمي تونه دوام بياره خواستم شيطنت بكنم و بگم باشه تا بعد اما دلم به حالش سوخت . چونكه بلافاصله شروع مي كرد و اين براي حيثيت سردار عظيم الاشان هيچ خوبيتي نداشت!
گفتم بگو سر دا خان! من هم كه بچه ات هستم(بچه يعني پسر)
من و مني مي كنه و آب دهانش را قورت مي ده دستي به ریشهاي پرپشت و سفيدش مي كشه! البت خضاب بسته مدتي پيش و سياه هستند ولي چون زمان نسبتن زيادي از خضاب گذاشتن و رنگ كردن ريشها گذشته نصف آنها سفيد و است و در حقيقت سفيد و سياه يا بهتره بگم سفيد و تقريبن قهو هاي بودن ريشهاي سر دار خان حالت خنده داري به چهره مصمم او داده. و البت بماند سبيلهاي ازته تراشيده و دنانهاي پيشين افتاده اش بر ابهت و هيبت و اقتدار سر دار خان دو چندان افزوده.
از من اصرار و از او انكار! اما راضي مي شود.
زحمتي برات دارم!
به ديده منت سر دار خان!
امير كيهان خان(اين پسوند آخر لقب عطايي سر دار بود كه مرحمت فر مود و به بنده داد) بايد بري ولايت قندر پشت!!
قندر پشت كجا باشد سردار؟
بلد همراهت مي فرستم!
كه چي كار بكنم؟
ميري به سر دار گلمراد جان سري بزني و بر گردي؟
به سر دار گلمراد سري بزنم و بر گردم؟ كه چي بشه؟ من كه ايشان را نمي شناسم چه سري دارم كه به ايشان بزنم؟ و البت تا حدودي به نيت سر دارخان پي مي برم! و خودم را براي كلی سر به سر گذاشتن ايشان آماده مي كنم.
سر سر كه نه يه پيغامي هم از من براش ببر؟
آها آمدي و نسازي سر دار! اگر پيغامي چيزي داري بده يكي از آدمات ببره! من اينجا غريبه ام! خودت كه كلي عمله و اكره دور ورت هست! بالا غيرتن ديگه ما را امر بر به اين خورده فرمايشا نكن كه از عهده بر نميام.
آخه كار مهميه و به هر كسي نمي شه گفت! بايد آدم بزرگي بره پيش ايشان!
نخير سر دار عزيز ! نشد! از كي تا حالا من شدم آدم بزرگ؟ من تازه 22 سالمه! اين ريشي هم كه مي بيني آويزونه از چانه ام كلي زحمت براش كشيدم تا كه برسه به ده سانت!
لبخندي مي زنه و می گه آدم بزرگ كه به سن نيست بچه ام! آدم بزرگ يعني آدم با اصل و نسب. از يه خانواده معروف و سر شناس تفنگ چي و دلاورو.... کلی القاب ریز و درشت دیگه هم ردیف می کنه !!
مي گم يعني سر دار خان همه اينهايي كه گفتي منم؟.
بادي به غب غب مي ندازه و می گه: پس چي فكر كردي! تازه اينها نصف آن چيز هاييه كه تو داري!
نخير سر درا خان عزيز هيچ هم اينطور نيست اولندش. دومندش تا اونجا دو روز راهه! سوار قاطر و كوهستان و خستگي و نخير از عهده من بر نمي اد!
ميگم امير كيهان جان؟ بچه ام! آن تفنگ موزر را كه يادته ! هموني كه دادم طلاكوبش كردن! يه قطار پر هم فشنك ساخت كروپ آلمان داره! قطارش هم نقره كوب و چرم تيماج و شكيله! خيلي خوشت آمد يادته!
مي گم آها يادمه كه چي؟ تو كه اونو توي صندوق گذاشتي و چهار تا قفل هم زدي درش و كسي هم جرات نمي كنه از نزديك صندوق رد بشه پاشو قلم مي كني!
ميگه خوب اونو بهت مي دم با خودت ببري؟
با خودم ببرم؟ كه چي بشه! اين راه دور كمه يه بار اضافي هم رو گرده خودم بزارم!؟ و قند تو دلم آب ميشه و شروع به نقشه كشيدن مي كنم.
نع!! نچ سر درا خان! اين كار از من بر نمياد!من حوصله اين كار را ندارم!
ميگه: آخه تو حتي نپرسيدي پي چه كاري مي خوام فرستمت!
مي گم من اصلن نمي خوام برم ديگه چرا بپرسم!
ميگه: منظورم اين بود كه تفنگ موزر را مي خوام به خودت پيشكش بدم!
من: حاشا ! اصلن ! قبول نمي كنم! اون تفنگ به جانت بسته است!
ميگه اي بابا من كه ديگه تفنگ دست نمي گيرم اصلن اونو نگه داشته بودم كه بعدن به خودت پيش كش كنم!
سري تكان مي دم و مي گم حالا بزار فكر كنم ببينم چي ميشه
ادامه