سردار خان و ماجراهايش 2
سردار خان و ماجراهايش 2
راستش از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم بدم نمي امد به يه مسافرت ماجراجويانه چند روزه برم. تا حدودي حوصله ام سر رفته بود. اما خوب يه جورايي هم بدم نمي امد كمي ناز كنم و سر به سر" سر دار خان" بگذارم.
اما خواستم كه ته توي قضيه را قبل از اينكه جواب آري بگم را هم در بيارم.
"نجيب اله" را صدا زدم(دوست هم دانشگاهيم و يكي از چندين پسر سر دار خان)
نجيب جان؟بله مهندس چه شده؟
نمي دونم" سر دار "باز چه خوابي ديده و درخواست كرده كه به "قندر پشت" برم.
با تعجب و در حالي كه لبخند شيطنت آميزي گوشه لبش نقش بسته مي گه: تو كه قبول نكردي؟
مي گم: نه ! جواب درست و حسابي بهش ندادم! مي گه خوب كردي! مفت مفت قبول نكن
مي گم : تفنگ موزري كه خان خيلي بهش مي نازه را به عنوان پيش كش داد!
مي گه امير كيهان خام نشوي به اين سادگي !
ميگم: پس چي كار كنم؟
سرشو مي خارانه و فكري مي كنه و ميگه: به سردار بگو مقداري از آن ليره هاي استرلينگ را بهت بده! اگر بتوني چند تايي از چنگش در بياري حسابي نانمون تو روغنه! با هم ميريم "كراچي" و حسابي با اونها خوش مي گذرونيم شايد هم" بنگلور" . تو فقط سعي كن تا اونجايي كه مي توني اول ناز كن و بعد هم با كلي منت بپذير فقط يادت باشه اون لير هاي استرلبنگ را هر چند تا تونستي از چنگش در بيار!
گفتم : باشه در اين مورد نگران نباش من بلدم چگونه" سردار" را تيغ بزنم. اما نمي دونم موضوع چيه تو اطلاع داري؟
گفت: طاهرن" سر دار" قصد تجديد فراش داره! مي خواد تو را به خواستمني(خواستگاري) بفرسته!
دهانم يك وجب از تعجب از مي ماند و هاج و اج مي گم؟ من!!! خواستگاري؟ آدم قحطيه!
سر دار كه اين همه عمله عكره و ريش سفيد و رييس قبيله و كدخدا دور ورش ريخته چرا از بين همه انها منو انتخاب كرده!
"نجيب" كمي فكر مي كنه و ميگه: اها فهميدم! مي گم: بگو كه دارم از تعجب ساخ در ميارم.
مي گه: آخه تو خارجي هستي.!!
خارجي بودن تو براي سر دار خيلي اعتبار داره! "بسم اله خان " عمرن به تو جواب رد بده! هر چند كه اگر كس ديگري هم بره جواب رد نمي ده. ولي رفتن تو كجا و ديگران كجا!
اين موضوع خارجي بودن تو اعتبار زيادي براي دو طرف به همراه خواهد داشت تا سالهاي سال مردم مي گن يه خارجي براي خواستگاري همسر" سر دار "رفته و "بسم اله خان "هم سالهاي سال با افتخار مي گه :سر دار خان يك نفر خارجي به خواستگاري دخترم فر ستاد. و الا من عمرن دختر مي دادم. هر چند مطمين باش اونها قبلن طي قرارهايشان را با هم گذاشتن.
گفتم آهان!! كه اينطور! يك باباي از" سر دار خان" و "بسم اله خان "در بيارم كه آن سرش نا پيدا باشه!!
...................
جاتون خالي آن شب سر درا خان سور مفصلي داد گوسفني به سيخ كشيد و اختصاصي دنبلا نهايش هم در ديس غذاي من جا گرفت.
بعد از صرف شام و چاي و چليم(منظور قليان)
سر درا خان سرفه اي كرد و مثل اينكه همه منتظر سرفه سر دار بودن يكي يكي مجلس را ترك كردند.
سر دار گفت: خوب... بچه ام! راجع به موضوع چي جواب مي دي؟ و خيلي ملتمسانه اضافه كرد كه روي كاكا يت را زمين ننداز!
من هم سيگاري گيراندم و گفتم خوب كاكا تو حق زيادي به گردن من داري بگو ببينم موضوع چيه! اگر از پسش بر بيام قبول مي كنم!
میگه: ازپسش بر بیای؟ اگر تو دنیا فقط و تنها فقط یه نفر باشه که از پس این کار بر بیاد اون هم تو هستی! آره بچه ام!
و کاملن مشهوده که داره خیلی در این مورد گزافه گویی می کنه تا شاید این را میشه از آن خنده نمکین و حالت چشمهاش فهمید. مرد به این گندگی اصلن نمی تونه درست و حسابی دروغ بگه!! البت همه اذعان دارند که سر دار خان یکی از راستگو ترین انسانهای روی زمینه ! خوب... من البته به من حق بدیدکمی با دیده شک به این موضوع نگاه کنم.
من و مني مي كنه و مي گه:مي خوام بفرستمت پي يه كار مهم!
من: مثل بز اخفش نگاش مي كنم و مي گم خوب ... مي فر مودي؟
مي خوام بفرستمت وبلايت "قندر پشت" سري بزني به بسم اله خان و هم تفريحي كرده باشي!
ميگم : اونوقت اونجا به چه كار؟
مي گه....: خواستگاري؟
كي و براي كي؟
دختركي داره به وقت تكليف!
من: خوب مباركه!
لبخندي مي زنه و تشكر مي كنه!
ايشالا براي كداميك از پسر ها! اونها كه همه ماشالا هر كدام يك زن و بعضي هم دوتا دارن بجز نجيب اله! اون هم كه فكر مي كنم اينجا ها زن نگيره! تا اونجا كه مي دونم نامزد فرانسوي داره و....
نمي زاره حرفم تمام بشه مي گه امير كيهان!!! بچه ام !! اين حرفها كدومه مي خوام براي خودم خواستگاري كني!
من انگار كه براي اولين بار شنيده باشم از جا نيم خيز مي شم و مي گم!!
نهههههههههههههههههههههه! كاكا تو كه سه تا زن داري! نوهات هم زن گرفتن! نتيجه هات وقت ازدواجشان شده نبير هات دم بختن!
ها كن! عيبه! از مادر نجيب اله حيا كن از مادر ... و و و...
با تغير مي گه :مگه كفر خدا گفتم!حيا كن بچه! اين حق ديني منه! خدا و پير و پيغمبر اجازه دادن!مگه همه مثل تو هستند كه نمي توني يك زن هم اداره كني من بايد به فكر خودم باشم!
فردا كه زمين گير شدم كسي بايد باشه يه كاسه آب بده دستم!
و من ........
مدتي ساكت ميشم و بعد مي گم! چه كنم كه نمك گير شدم كاكا! باشه مي رم اما.....
و نمي گذاره كه حرفم تمام بشه تمام قد پا ميشه و پيشانيم را مي بوسه و مي گه مي دونستم كه حرف كاكات را زمين نمی ندازي.
مي گم اما..!!
ها اما و اگر نداره! تفنگ موزرت را هم روغن كاري كردم و اماده است!
مي گم كي تفنگ خواسته كاكا! اون جاي خود!
من چیز هايي ديگري لازم دارم كه بايد بخرم !
مي گه هرچي مي خواي بگو تا بدم از پاكستان برات بيارن! مي گم نه خودم بايد بخرم ولي!
ولي چي؟سر دار خان مي گه!
مي گم بايد تعدادي از ان ليره هاي استرلينگ را براي خرج را بهم بدي!
آه از نهاد سر ردار بر مياد و مي فهمه كه كار از جايي خراب شده! زير لب چن ناسزا نثار نجيب اله مي كنه طوري كه من متوجه نشم!
بعد مي گه آخه بچه ام من ليره ام كجا بود؟
مي گم به هر حال من نمي دونم بايد تهيه كني؟
من و مني مي كنه و مي گه جند دانه اشرفي ناقابل هست اونها را براي روز مبادا از نگليسي ها گرفتم گذاشتم براي اينكه روزي به كار بياد شايد!
مي گم : خوب سر دار امروز همان روز است!
ميره از پستو صندوقچه اي بيرون و جلوي رويم درشو باز مي كنه لبريز از ليره استرلينگ طلا يا به قول خودش اشرفي!
درست مثل پادشاهي كه در خزانه اش را باز كرده باشه!
با دستي لرزان مي گه خوب چند تا مي خواي!
من هم انگار كه بي ارزشترين شي دنيا را خواسته باشم با بي تفاوتي مي گم يه دوست سيصد تايي بدي بايد كافي باشد!
برق از سر سر درا مي پره و می گه! براي يك زن گرفتن مي خواي تمام ايل و تبار و طايفه ام را خانه خراب كني! اخر بچه ام اينها همه اش دويست تا هست؟
خيلي بي تفاوت مي گم بنظرم بيشتر از هزار تا باشه!
و انگار كه بخوام بلند شم و برم مي گم به هر حال حرف من همون است كه گفتم و گرنه مي توني چند نفر از اين ريش سفيد هاي طايفه را بفرستي بنظرم بهتر هم باشه اونها خيلي بهتر از من مي تونند خواستگاري كنند!
....
نرم ميشه و مي گه حالا بشين ببينم چه خاكي به سرم مي تونم بكنم! مي گم چرا خاك؟ ایلچی خارجي مي فرستي خواستگاري خرج داره!
شصتش خبر درا ميشه و مي گه خوب ... باشه اما .
مي گم اما و اگر نداره صد تا حالا بده بقيه اش هم وقتي برگشتم و مي دانستم در بر گشت ديگه خبري از ليره و اشرفي نيست! مي گه حالا پنجاه تا ببر . مي گم نه صد تا ولا غير!
صد عدد ليره استرلينك مي شماره و توي يك كيسه ميريزه و با دستهاي لرزان ميده دستم. انگار كه نصف جانش هم با اونها از تن بدر رفته باشه بي نا و رمق ميگه اينها پيش تو باشن خطر ناكه به جانت بچه ام! مي گم تو نگران جان من نباش فقط يادت باشه بقيه اش هم در بر گشت مي خوام و موذيانه نگاهي به چهره ام مي ندازه و مي گه باشه امانتن پيش من!
و مي دانم در دل ميگه اگر پشت چشمت را ديدي بقیه لیره ها را هم ها را هم خواهي ديد!
محكم دست ميده و مي گه فر دا صبح بايد حركت كنيد من وسايل سفرتان را آماده مي كنم.
شب خيري مي گم و به طرف خانه نجيب اله مي رم!
مي گه ها امير چه كردي؟
مي گم صد سكه ليره ازش گرفتم! از جا مي پره و مي گه صد تا! فكر مي كردم دست بالا بتوني ده تا ازش بگيري! مي گم تازه گفتم در بر گست صد تا ديگه هم بايد بده!
گفت نه ديگه اون از دستمان رفته! مي گم دستمان! چطور شد؟ تو هم خودتو شريك كردي زود!
مي گه ببين امير جان تو با همون تفنگ موزر گول خورده بودي رفته بودي پي كارت يادت باشه اينها را با هم شريكيم ميگم باشه شريک! و همه را يكجا ميدم دستش.نمي شه كه با اين همه سكه طلا تو كوه و كتل راه بيفتم و برم كه!
...........
ادامه