سردار خان و ماجراهايش 5

تا گذر از اخرين گردنه و قله كوه كمتر از دويست متر مانده بود!اما همين دويست متر را با سختي و زحمت زياد در بيشتر از نيم ساعت طي كرديم!

سنگهايي كه از زير سم اسبها به پاين مي غلتيد  به راحتي تا عمق دره سرا زير ميشد!  و واقعن مرا به سخت جاني خود اين همه  گمانم نبود.

در دل چندين فحش آب دار نثار سر دار خان كردم. اما گونه اي لذت خود آزارانه نيز مي بردم از اين همه سختي و از ديدن مناظر شگفت انگيز!

همينكه به خط الرس كوه رسيديم منظره ها دگر گون شد! ديگر از آن شيب تند خبري نبود!  كوه با شيبي ملايم و تپه ماهور هايي كه تا انتها ي افق ادامه داشت و مسير بسيار راحت تر بنظر مي رسيد.

سورا اسبها شديم و همچنان به راه خود ادامه داديم  و خورشيد به سمت مشرق در حال سرازير شدن.

گله اي قوچ و ميش وحشي از فاصله  نسبتن نزديك ما گذشتند بدون حراس و ترس. انگار در عمر خود ادميزاد يا شكارچي نديده بودند.

يكي از همراهان قصد شليك داشت كه ممانعت كردم!

بگذار بخرامند رفيق حيف است آرامششان را به هم بزني.

.............

شب را در گوشه اي بيتوته كرديم و فردا صبح زود به راه افتاديم تا رسيدن به منزل" بسم اله خان" هنوز يك روز ديگر راه بود!

در طول مسير هيچ اتفاق غير مترقبه اي كه قابل ذكر باشد نيفتاد. تنها موضوعي  كه برام جالب بود اين بود كه طبيعت كاملن دگرگون شده بود. محيط جغرافيايي از كوهستاني به گرم و خشك نیمه بياباني تبديل شده بود و به همين ترتيب  درختان نيزاز  گونه  هايي ديگر و تابش آفتاب سوزنده تر!

در اين روز ها تنها آرزويي كه داشتم گرفتن يك دوش آب گرم بود و بس!

بعد از ظهر روز سوم ديار" بسم اله خان"  از دور پيدا شد!

به قول همراهان شهر و بنظر من آباد يي نيمه ويران با خانه هايي كاه گلي و فلك تو مخ كوبيده! و كوچه هاي در هم و بر هم .

همراهان سراي  " بسم اله خان" را بلد بودند! از حاشيه روستا گذر كرديم چندين زن و كودك ما را به نظاره نشستند و با اشاره انگشت به هم نشان مي دادن!

خانه بسم اله خان از سنگهاي تراشيده شده همان منطقه ساخته شده بود. نسبت به خانه هاي ديگر حكم قصري را داشت! با تعداد زيادي درخت در اطراف و جوي آبي روان از كنارش!

چند نفر دوان دوان از خانه بيرون آمدند و دهنه اسبها را گرفتند! و خوشامد گويان.

بنظرم از فاميلها وبستگان خان بودند!

هنوز از اسب پياده نشده خان هم از خانه بيرون آمد با قدي بلند و رشيد و سبيلهايي تابيده رو به بالا! انگار كه منتظر ورود ما بود!

دختركي ده-دوازده ساله از پشت ديوار سرك كشيد . لحظه اي نگاهمان در هم گره خورد!

خان با صداي بلند خوشامد گفت و كلي تعارف و خسته نباشيد!

راستش من  اصلن حال و حوصله صحبت درست حسابي با هيچ بني بشري را نداشتم مخصوصن كه در اثر سواري مداوم و زين نا مناسب پوست كشاله رانم كاملن رفته بود .لنگان لنگان در معيت خان وارد  "ديوانخانه " اش شديم! منظور از ديوان خانه چيزي شبيه به اتاق پذيرايي منتها در ابعاد بسيار بزرگتر و كمي دور از خانه اصلي!

آفتابه و لگن آوردند و سر و صورتي شستيم!در كمتر از چند لحظه تقريبن همه چيز براي پذيرايي مهيا بود از ميوه  و چايي گرفته تا"چلم" يا قليان! و تعارف اينكه اگر اهل دود دم هستيد تا مهيا شود كه من نبودم وتشكر كردم! و البت همراهان  با كمال ميل پذيرفتند.

خان كنارم نشسته بود و مرتب از سختي راه و نا امن بودن و ........و البت من نه حوصله گوش دادن داشتم و نه تقريبن مي فهميدم كه چه مي گويد آن هم با آن لهجه غليظ.

بنظرم متوجه خستگي ام  شد!

سيگاري روشن كردم و تشكر از خان!

و در نهايت در خواست اينكه بتوانم "مله  اوي " منظور حمام ي بكنم اگر امكان داشته  باشد!

كه امكانش بود.مثل اينكه بهترين  خبر خوش دنيا را به من داده باشند!

بعد از اينكه حمام كردم كاملن سر حال شدم تازه شروع به خوش و بش با خان كردم.

خان:صفا آورديد سر دار خانه فقيرانه ما را روشن كرديد! آدم مي فرستاديد تا ميامدم استقبال!

من:جناب خان از اينكه افتخار داديد و ما را پذير فتيد سپاسگذارم! و بعد اشاره كردم به يكي از همراهان كه مشغول دود و دم بود ! فورن بلند شد و جعبه اي را كه سر دار خان به عنوان سوغات فرستاده بود را تقديم خان كردم!

جعبه اي خاتم كاري پيچيده شده در مخمل سبز!

من:جناب خان ناقابله! كوچك شما" سر دار خان" تقديم كرده! هر چند ارزش تقديم به شما را ندارد و شما به بزرگواري خود ببخشيد!

خان:سبيلهاش را تاب مي ده و از تعريف من خوش خوشانش ميشه! و ميگه:

هيمنكه دست مبارك شما آن را لمس كرده براي من باعث افتخاره!ارزش  آن به اين است كه شما زحمت كشيديد و اين همه  راه با زحمت فراوان آورديد!

و بعد با آرامي و طمعنينه در جعبه را باز مي كن! يك قبضه كلت" والتر "كاليبر چهل و پنج!

پيش خودم گفتم اي تف به وجدانت" سر دار خان "اگر مي دانستم چي تو جعبه است عمرن مي دادمش دست بسم اله خان!

با دو خشاب فشنك! و يك جلد چرمي تيماج اعلا!

مگر دستم به دستت نرسد سردار خان! آخه حيف نيست!سيب سرخ براي دست چلاق!ااما كار از كار گذشته بود!

ديدم كه خان قند تو دلش آب ميشد! اما به روي خودش نمي اورد!

براي اينكه" سر دار خان" را كمي خوارو  خفيف كرده باشم در ديد" بسم اله خان" يك دانه از آن اشرفي ها را كف دست خان گذاشتم و گفتم اين هم هديه من قابل شما را ندارد!

خان تا نگاهي به اشرفي انداخت نزديك بود از خوشحالي پس بيفتد!براي چند لحظه زبانش بند آمد!

و بعد گفت :آخر شماي  شاهزاده من ندانم چگونه رفتي پيش" سر دار خان" حضرتت بايد پيش من مي بودي تا افتخار كل اين منطقه "ولسوالي باشي" گفتم چه فرقي داره خان! سر دار خان هم  مرد بزرگي ست! ومشخص بود كه "والتر" در مقابل "ليره استرلينگ" كاملن رنگ باخته است.

گفت : آخر معلومه كه قدر شما را نمي داند! و الا نبايد اين همه راه شما را به زحمت مي انداخت!

گفتم:جناب خان من  فقط محض ديدار شما آمدم اين همه راه ضمن اينكه تمنايي هم سر دار خان داشته كه بعدن عرض مي كنم!

و ديگر گفتگو را ادامه ندادم!

در عرض چند دقيقه تعداد زيادي از بزرگان منطقه آمدند! ما نيز به ناچار هر لحظه بايد جلوي پاي آنها بلند ميشديم و هر تازه واردي كه ميامد به همينگونه  بايد بلند ميشيدم و آنها از جلوي ما رد مي شدند  احوالپرسي و رو بوسي مي كردند و  در گوشه اي از "ديوان خانه مي نشستند و تاز ه بعد از اينكه مي نشستند شروع به احوالپرسي مي كردند!و من خسته و كوفته بايد با روي خوش و لب خندان جواب همه آنها را مي دادم!

پيش خودم گفتم خوب شد قبل از رسيدن اين همه آدم لا اقل يه حمامي كردم !

بانگ اذان مغرب كه بلند شد نصف بيشتر آنها بلند شدند و به مسجد رفتند من هم همانجا  پشت سر" بسم اله خان" نماز خواندم! با دستهاي به سينه چسبيده! كه يكي از همراهان اشاره كرد دستها را باز كنم  و با اشاره چشم و ابرو كه آخر اينها كه شيعه هستند!!

تازه فهميدم كه چه دسته گلي نزديك بوده به آب بدم

ادامه