دهه 60 قسمت دوازدهم
مدتهاست كه با خودم در جدالم.ادامه اش را نويسم يا نه! و متاسفانه اين جدال پايان نا پذيره!
اوايل قصدم از نوشتن اين خاطرات در واقع پاسخ به سوال گونه اي بود به دوستي بسيار فرهيخته كه خاطره اي از بمبارانهاي دهه شصت و حال و هواي آن زمان را كه زمان كودكي اش بوده را خواستم از زاويه اي ديگر نيز نمايش دهم! هر چند كه ياد آوري بعضي از صحنه ها برايم بسيار دردناك و بعضي صحنه ها هم اسفبار و بعضي......... اما اسم اين وبلاگ زندگي ست. و مگر نه اين است كه زندگي پر است از همين گونه صحنه ها!
من هيچ وقت از نابساماني ها نهراسيدم و هيچ وقت هم هيچ چيز را مطلق ندانسته ام و نمي دانم!آنچه كه ما از زندگي به طور اخص و از جهان به طوراعم درك مي كنيم همه نسبي ست. نه خير مطلق و نه شر مطلق! بلكه برداشت ما و فهم ما از شرايط است و فرهنگ و جامعه اي كه ما را احاطه كرده است رفتار هاي ما را و واكنشها و قضاوتهاي ما را در مقابل پديده ها موجب مي شود.
بنا بر اين من همين هستم كه هستم! محصول اين جامعه و فرهنگ چه بخواهم و چه نخواهم! هر چند ژنتيك و تاريخ نيز در اين "من "بي تاثير نيست.
برويم به ادامه ...
صدا هاي مبهمي ميشنيدم .همهمه.بوي خون.سكوت مطلق و تاريكي .درد.بي حسي .خلسه اي نشا آور و دوباره سكوت و درد.
دو واحد ديگر مرفين تزريق كن. كار ديگري نمي تونيم براش بكنيم.همه اندامهاش از هم گسيختن.هيچ شكستگي يا زخمي نداره.و دوباره همهمه و بوي خون و درد و درد و سكوت و تاريكي .
به زخمي هاي ديگر برس.اين از دست رفته.منتقلش كنيد .كاري نميشه كرد. كاري نميشه كرد.كاري نميشه كرد
نمي دانم چقدر زمان گذشته بود. و چقدر زمان گذشت.سايه مبهمي در كنارم بود.با دستي آويخته به گردن .
دكتر چشم باز كرد.اولين صدايي بود كه به وضوح مي شنيدم !سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم.يا تكاني به خود بدهم يا حررفي بزنم.گلويم مثل سنگ خشك خشك بود.انگار مشتي خاك رس قورت داده باشم تشنه ام بود.سعي كردم حرفي بزنم و آب بخوام.اما زبانم نمي چرخيد ناله اي از گلوم خارج شد.همراه با سر و صدا هاي وحشتناكي كه در مغزم بود صداي خودم را به سختي توانستم در ميان آن همه سرو صدا و نويز هاي مختلف درون مغزم تشخيص بدم!
دكتر ! دكتر! بهوش آمده!صدايي كه بنظرم از فاصله اي دور مي امد!همراه با همان آوا هاي نامونس درون مغزم.
در يك لحظه چندين سايه مبهم ديگر در اطرافم ديدم!نمي دانستم چكار مي كنند فقط در رفت و آمد بودند .لحظه اي خنكاي شيي خيس بر روي لبهايم را حس كردم.لذت بخش بود.بنظرم جاني تازه گرفتم!در دل آرزو مي كردم كاش دوباره تكرار شود و تكرار شد و تكرار شد!
آرام بخش تزريق كنيد!اگر بهوش بياد به كما خواهد رفت از درد!
و دوباره تاريكي و تاريكي و ارامش مطلق و حسي خوب از بي درد بودن و بي حس بودن.چه سخت جان است اين انسان.
..................
اولين كسي كه شناختم حاج تقي بود!با دستي آويخته به گردن و سري باند پيچي شده!
خدا را شكر. و گريه مي كرد! خدا را شكر... كيهان ؟ خدا را شكر كه هنوز زنده اي !كيهان ! و اسمم را چنان بيان مي كرد كه از شنيدنش لذت مي بردم.
تمام انرژي ام را در زبانم جمع كردم و گفتم حاجي كجاييم؟ و حاج تقي در ميان گريه و خنده گفت مشهد هستيم كيهاان جان مشهد! در بيمارستان!
چند روز بعد هوش و هواسم تا حدودي جا امد.چند نفر از بچه هاي پايگاه در اطرافم بودند.چشني به راه انداخته بودند و لودگي و بگو و بخند!اما من در حالتي بين خواب و بي داري.در اثر دارو هاي آرام بخش بود يا چيز ديگر نمي دانم!
"تقي " گفت الان پانزده روزه كه در اين بيمارستان هستيم. در مشهد.اول به اهواز اعزامت كردند چون انجا ديگر ظرفيت نداشت و تعداد مجروح ها زياد بود تعدادي از جمله تو را به مشهد منتقل كردند!
گفتم چند روز گذشته؟
گفت:هوم يادم نيست!دقيقن! ولي حدود بيست روزي بايد باشه!راستي مادرم هم امد اينجا و به عيادتت و نمي داني چه قشقرق و واويلاييي راه انداخت.تمام بيمارستان را به هم ريخت.و چنان مي گفت پسر بيكسم پسر غريبم كه دل همه را كباب كرد!
تازه متوجه شدم كه خودش هم بد جوري زخي شده بود. گفتم حال خودت چطوره حاجي؟گفت من چيزيم نيست دو سه تا زخم كوچكه.ولي تو همه بچه ها را نصفه جون كردي!هيچ جات زخم نيست و همه جات زخمه!دكتر ها قطع اميد كردن! راستي مي توني پاهات را تكون بدي؟
سعي كردم تكان بدم! و تكان خورد!هلهله اي بر پا شد.سالمه دكتر!
و دكتر جواني به بالينم امد و معاينه اي مفصل.در آخر گفت چه سخت جاني تو جناب امير كيهان!
و من به سخت جاني خود اين همه گمانم نبود!!
..............