دهه شصت قسمت15

ايستگاه راه آهن تهران نگو  بازار شام بگو!

شلوغ و در هم.پر سرو صدا  و همه در حال دويدن و عجله!

اصلن مشخص نيست اين همه عجله براي چيه؟

اغلب جواناني كه با لباس نظامي و كيسه هايي پر ! سربازاني كه سوار مي شوند تر و تميز  و آنهايي كه از قطار پياده مي شوند خاك آلود و خسته!ياد خودم مي افتم  و زماني كه پشت خاكريز ها بودم.گرما و خستگي و بي خوابي و تشنگي! و سفير گلوله هاي خمپاره و توپ و گاهي انفجار در همان نزديكي و ناله يكي از همسنگران.

شبها هم تا صبح از نيش پشه كوره تا دمدماي صبح خواب به چشم كسي نمي رفت و تير هاي رسام و منور را در آسمان بالاي سرمان با نگاه دنبال مي كرديم كه تا اعماق تاريكي پيش مي فتند و بعد كم نور تر و كم نور تر مي شدند .سپس ناپديد و اين با نگاه دنبال كردن تير هاي منور خود به سر گرميي بدل شده بود.

تا اينكه از خستگي بيهوش مي شديم و ديگر نيش پشه ها براي بيدار ماندن بي اثر مي شد!

وارد سالن ايستگاه راه آهن شدم! همانطور شلوغ.نيم كتها همه پر بود و گوشه گوشه سالن مسافراني از سر تا سر ايران همراه با خانواده و بار و بنديل فراوان!

در اين وانفسا اصلن نمي توانستم درك كنم كه مردم براي چي به مسافرت مي رن! در اين شلوغي و بي برنامگي!بعضي هم معلوم بود كه حد اقل يكي دو روز آنجا معطل مانده بودند تا بليط بگيرند .

نگاهي به سقف سالن انداختم! راستش اولش تعجب كردم اما كمي بعد تنها چيزي كه در ان آشفتگي برايم خوشايند بود طرح روي سقف ايستگاه بود!

"سواستيكا" يا "گردونه خورشيد"! تمام سقف را با اين نماد تزيين كرده بودند  و همچنين سقف بلند ايستگاه تا حدودي فضا را قابل تحمل كرده بود. در ذهنم به آرشيتكت  اين سازه آفرين گفتم كه فضايي متناسب با حجم ورودي و خروجي آن طراحي كرده واگر چه همه مشخصه هاي بنا نمايانگر حالتي از قدرت مطلقه بود كه بايد در مقابلش احساس كوچكي و حقارت كني!سازه بيشتر قدرت و اقتدار را به رخ مي كشيد  و نشانه اي از روحيه سازنده آن.

ياد فيلم هاي با "ژانر"جنگ دوم جهاني افتادم! همان شلوغي  و همان اضطرابي كه در چهره همه بود  و همه آن رفت و آمد ها....

از ايستگاه كه بيرون امدم ب خيابان به همان شلوغي و آشفتگي بود!مضافن سرو صداي  رانندگاني كه بدنبال مسافر فرايدشان بلند بود و كثافت و دود سراسر خيابان را فرا گرفته بود.

جوانكي با لباسي كثيف و سر و رويي ژوليده خودشو به كنارم رساند و آهسته گفت چي مي خواي؟

با تعجب گفتم يعني چي چي مي خواي؟انگار كعه فكر كند سر به سرش مي زارم گفت خودتو به اون راه نزن! اهل چي هستي ...

گ..ر..د يا ت..ر..ي..ك! جنس خوبشو بهت مي دم! همه از من مي خرند! نري جاي ديگه كه هم جنس نامرغوب و تقلبي بهت مي ندازن و هم گرانتر !

گفتم من اهل هيچكدام نيستم! گفت آره جون خودت از قيافه ات پيداست! ببين داداش  نترس همه نظاميايي كه از جبهه ميان اصل جنس را از من مي خرند! تو كه قيافه ات از من هم درب و داغونتره!

گفتم ولي من ....نزاشت حرفم تمام بشه ! گفت اگر پول هم نداري يه بست مهمان من باش!

گفتم مرسي ولي من فعلن ميلي به هيچي ندارم! گفت پس بين راه رفقا حسابي ساختن ات!!

به ناچار گفتم آره ساختن ام! هر چند كه نمي دانستم معني اش چيه! گفتم شايد دست از سرم برداره!

گفت دختراي خوبي هم دم دست دارم !!!

گفتم ببين  آقا جان من فعلن ناي سر پا ايستادن هم ندارم چه برسه به اين كارا!

مانده بود كه من ديگه چه جور موجودي هستم و با تعجب نگام مي كرد!

در طول خيابان راه افتادم! هنوز چند قدم نرفته بودم ماشيني برايم بوق زد! فكر كردم مسافر كش است ! توجهي نكردم.

اما ماشين يكي دو بوق ديگه هم زد و كنارم ترمز كرد.يك ماشين "رنو پنج " بود!

شيشه را پايين آورد و به اسم صدام زد!

امير! امير كيهان بيابالا!

لحظه اي مكث كردم! نمي شناختم! ازماشين پايين امد و بغلم كرد و روبوسي!

نمي شناسي؟من گفتم نه ....اما خوب كه به چره هاش دقيق شدم شناختم!

مهران بود! از آشنايان و همسايه هاي قديمي ! سالها بود همديگر را نديده بوديم!

كمي چاق و سرخ و سفيد با همان لبخند هميشگي بر لب وقيافه شاد و بشاش!

گفتم مهران تو اينجا چي كار مي كني؟

گفت: من بايد از تو بپرسم كه اينجا چي كار مي كني نه تو! كي آمدي ايران! اينجا چي مي كني و سيل سوالات...

سوار شديم! در راه پرسيدم تو راه آهن چي كار مي كني؟

گفت :من با باشگاه راه آهن تمرين مي كنم و هفته اي يكي دو روز ميام اينجا.

حالا تو اول  جواب بده ببينم ميدان راه آهن براي چي آمدي؟ و بعد هم بگو ببينم اصلن ايران چه غلطي مي كني؟

گفتم اولن خودت غلط مي كني دومن تازه از قطار پياده شدم!

گفت خيلي خوب خيالم راحت شد كه براي خريدن جنس نيامدي!حالا بگو ببينم براي چي برگشتي  بعد از اين همه سال! من هزار تا كلك زدم كه بتونم بزنم بيرون از ايران ولي چون سربازي نرفتم اجازه خروج نمي دن!حالا تو دستي دستي آمدي خودتو انداختي تو مخمصه!

گفتم من اصلن براي همين مخمصه برگشتم! چند ماهي هم جبهه بودم! كه نزديك بود از تعجب شاخ دربياره!

گفت كجا زندگي مي كني؟گفتم پايگاه بسيج...

خيابانهاي شوش و راه آهن و هفده شهريور و سپس امام حسين پيچيد سمت پيچ شمران! گفتم من همينجا پياده ميشم!

گفت حرفش هم نزن بايد بريم خونه!اگر پدرم بفهمه بيچاره ام مي كنه!

با سماجت تمام .ناچار پذيرفتم!

قيطريه برايم آشنا بود! همان خانه هاي قديمي ! خانه ما ديوار به ديوار خانه مهران بود! خاطرات گذشته در ذهنم بيدار  شد.از ان زمان بيش از 15 سال گذشته بود!دروان كودكي ...

پدر مهران با تعجب نگاهي به من كرد! و با سر اشاره اي به مهران!مهران گفت: پدر ؟نشناختي؟امير كيهان! پسر امير حسين خان!

پدر مهران با دست به پيشاني خود زد! و گفت پسر چه بة روز خودت آوردي؟

مهران نگذاشت من حرفي بزنم  فوري گفت جبهه بوده. زخمي شده و چند وقت بيمارستان بستري بوده!اما بنظر مي رسيد كه دكتر حرفهاي مهران را قبول نكرده. و ناباورانه گفت جبهه! زخمي و

 سخت در آغوشم كشيد! نتوانست احساساتش را كنترل كند و با صداي بلند شروع به گريه كرد!

همراه با حق حق گريه گفت مگه دستم به امير حسين نرسه! آخه بگو مرد چرا اين يه الف بچه را گذاشتي بياد خودشو بندازه تو آتش! و مرتب با خودش واگويه مي كرد!

تو كه همه زندگي ات را اينها مصادره كردند ! ديگه چي داري اينجا كه دلت بسوزه ! همين اميركيهان مانده ااو را هم انداختي توي اتش اينها!

هيچ وقت نتوانستم  بشناسمت! با آن روحيه و رويا هاي قرون وسظايي ات

  و يك ريز حرف مي زد.

مادر مهران برايمان چايي و شربت آورد! شروع به پرسيدن احوال پدر و عمو مهران... و من كوتاه جواب مي دادم!تغيير زيادي كرده بود. موهاي سرش نقره فام و همانند گذشته سيگاري بر لب!

هر چند دكتر از سيگار متنفر بود خانم و مهران هر دو سيگار مي كشيدند!

...........

پرونده پزشكي و برگه ترخيص از بيمارستان را نشان دكتر دادم!

بيشتر و بيشتر ناراحت شد!گفت پسرم امير كيهان تو هنوز بايد مداوا بشي! بنظرم هرچه زود تر بايد برگردي !آنجا امكانات بهتري براي مداوا هست.

گفتم چشم دكتر فعلن كار دارم!

گفت البته حالا حالا ها نمي زارم بري بايد چند روزي استراحت كني!

همانجا كيفش را باز كرد و اول گوشها و گلو و بيني ام را معاينه كرد! گفت شنواييت مقداري كم شده! اما خوب ميشه آسيب كلي نديده !

پدر مهران متخصص گوش و حل و بيني بود.و بعد هم يك معاينه حسابي!

نسخه اي نوشت و داد دست مهران و گفت برو زود اين دارو ها را بگير و بيار

مقدار زيادي داروي تقويتي و مقداري هم داروي اعصاب...