غمی که سر ریز کرد
امروز بعد از مدتها سری به کامنتهای سالهای پیش زدم!
کامنتهایی که هر کدام یادگاری ست از دوستی عزیز.دوستی هایی که در همین وبلاگ شکل گرفت و عمیق شد .یا لا اقل به باور من عمیق شد.
اما امروز هیچ رد پایی از آنان وجود ندارد و من مانده ام با خاطراتی شیرین از آنان!
بنظر خودم در در زمان گذشته "فریز "شده ام.فریز شدن شاید یک خاصیت داشته باشد و آن هم حس وفاداری عمیق به دوستی هایی که کم کم شکل گرفت! اما سریع ناپدید شد.من اصولن و در تمام زندگی نزدیک به نیم قرنی ام آدمی دیر جوش بوده ام و تعداد دوستانم همیشه معدود و محدود بوده است . و اعتقاد داشته ام و دارم که "دوست همه در واقع دوست هیچکس نیست".و من نخواسته ام که مصداق این جمله باشم.
بجز این یک خاصییت اما اشکلات فراوان هم دارد.از جمله غمی که در نبود آن دوستان که بنظر خودت هر کدام سرمایه زندگی ات بودند بر جان و دلت چنگ می ندازاه و افسرده ا ت می کنه!
هر کامنتی که از "هیستوری" خواندم داستان و خاطره ای برام تداعی شد.و متعاقب آن هزاران فکر و خیال.
کجایند آن دوستان؟چه می کنند؟زندگی شان چگونه است؟سلامتند؟چرا دیگر نیستند؟ و سوالات بی شمار دیگری که از خودم می پرسم و متاسفانه جوابی برایسان ندارم. و نگرانی و نگرانی و نگرانی.....
آره ظاهرن من در زمان"فریز"شده ام. خیلی چیز ها تغییر کرده است و من چندان تغییری نکرده ام.
شاید اقتضای سن و سال باشد.هرچه سن بالا تر بره بنظر می رسه ریسک پذیری و ماجرا جویی کمتر می شه و سن و ریسک با همدیگه رابطه معکوس دارند.
در آستانه "دوازده سالگی "این وبلاگ بشدت احساس دلتنگی می کنم.برای دوستانی که دیگر نیستد.یا شاید از اول هم دوست نبودند و من دوست می پنداشتمشان.واین شک و تردید در دوست بودن یا نبودن حس شکست را چند برابر می کنه.
دیگر تحمل از دست دادن دوستان را ندارم.برام خیلی سخت شده که باشند کسانی که مدتها با آنها هم کلام شوی .درد دلشان را بشنوی و از زندگی و کارشان با خبر باشی گاهی در مشکلات راهنمایی ات کنند برایت دل بسوزانند ودرد دلشان را بشنوی و بعد هم یک روز صبح که می خواهی از حالشان بپرسی دیگر نباشند!بدون هیچ ردی و نشانی.گویی هیچگاه نبوده اند!
آره همینه. من در زمان گذشته فریزشده ام.هر چند برام سخت خواهد بود که سرمایه دوازده سال زندگی را دور بریزم و فراموش کنم اما سعی ام را خواهم کرد.سعی خواهم کرد که فراموش کنم.سعی خواهم کرد صداقت کودکانه ای که سالها با من بوده است را کمی تغییر دهم! اما می دانم معدود دوستانی که هنوز مانده اند باز هم لبخند خواهند زد و خواهند گفت:کیهان تو کودکی هستی که فقط هیکلت بزرگ شده است.!!! بیهوده تلاش نکن که خودت نباشی.
پ.ن:بنظرم درد دلی بود و یا گله ای دوستان بر من ببخشایید