زمستان-شعری از نیما
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمیسوزد
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …
من چراغم را در آمدو رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می پیچید با کاج،
در میان کومه ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک
و هنوز قصه بر یاد است
وین سخن آویزه ی لب:
که می افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد
"نیما یوشیج"
پ.ن:گاهی هیچ دست آویزی برای دلخوشی نمی ماند!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 1:18 توسط کی- ها- ن- سین
|