سیلویا دن النستو دلا روسا (1)
در دور دستها سایه روشن کوهستانی نشسته در غبار تمام آرزو های خفته هر کوهنورد را به یکباره بیدار می کرد ودلت می خواست همه آنچه تورا مجبور می کند به انجام کاری را رها کرده و با آسودگی کامل کوهستان موعود را در مقصد خود قرار دهی و خود را از تمام قید و بندها برهانی!
فواصل بین مزارع با نظم عجیبی از خطوط موازی و گاه کج و کوله شما را به یاد یک تابلوی سور ریالست می انداخت! تابلویی که بنظرم آشنا بود ! باید یه جایی دیده باشم!؟کجا و از کدام هنرمند یادم نیست.اما این منظره هر روزه را من می دیدم و برای اینکه فاصله چند کیلومتری پیاده روی را کوتاه کنم در خیال خود را در حال صعود به کوهستان نشسته در انتهای دشت در دوردستی بنظر دست نیافتنی .اما خیال پرواز می کند و هیچ مانعی نمی تواند سر راهش قرار گیرد.هر کجا که بخواهد .حتی به دور ترین نقطه و بلند ترین قله کوه.
هرم گرما بر سطح حاده آسفالته حرکت هوای گرم را به وضوح قابل مشاده می کرد.چیزی شبیه به سراب.
جاده مثل همیشه خلوت بود و تک و توک ماشینهای در گذر بنظر چندان عجله ای برای رسیدن به مقصد نداشتد..
لبه کلاه را کمی بالا زدم و عینک آفتابی را از روی چشمها برداشتم.آفتاب یک لحظه چشمم را زد! چقدر شفاف و داغ.عرق پیشانی را با دستمالی که همیشه همراهم بود ستردم! جرعه ای آب!
اصلن انگار من با خودم دشمنی دارم! چرا درمبدا سوار اتومبیل نمی شم! یا حتی اتوبوسی که هر نیم ساعت این مسیر را طی می کند و همیشه هم سروقت می رسد را سوار نمی شم!؟
راهی که با اتوبوس ربع ساعت است پیاده بیش از یک ساعت آن هم در این گرمای سوزان! واقعن باید خود آزاری داشته باشم! کلاس امروز ساعت دو شروع می شه! و من حتمن تا نیم ساعت دیگه به دانشکده خواهم رسید مشکلی نیست! به استاد این درس خیلی علاقه دارم.بسیار روان و زیبا تدریس می کنه و فلسفه هر کاری را شرح می ده.نمی دانی چطور چهار ساعت کلاسش تمام می شه و همیشه تشنه ادامه بحثهاش هستم!
غرق در رویاهای دور و دراز با قدمهایی آهسته اما منظم حرکت می کردم بدون توجه به ماشینهای گذری و تک و توک آدمهایی که مثل من دیوانه راهپیمایی عرق ریزان در آن گرمای ظهر تابستان بودند و یا شاید کارشان در همان حوالی بود .بنظرم حرکت مثل فیلمهایی که با دور کند نمایش داده شوند و یا اسلایدهایی که پشت سر هم نمایش داده شوند بود! هر صحنه از این منظره یک فریم اسلاید!
اتومبیلی گذر کرد.و چند متر جلوتر ترمز!از کنارش گذشتم ! اما صدایی زنانه گقت:عذر می خوام! گفتم بفرمایید! فکر کردم شاید آدرسی می خواهد یا دنبال نشانی از کسی ست!
گفت:بفرمایید سوار شید!گفتم سپاس گزارم .
گفت من هم همان دانشکده ای که شما می رید هستم! لطفا سوار شید .
تاکنون ندیده بودمش!به چهره اش نگاه کردم! نه.اصلن آشنا نبود. بانویی سبزه با موها وچشم و ابروی مشکی و حدود بیست و پنج ساله بنظر می رسید.
خودمو معرفی کردم:امیر کیهان سپهر هستم
گفت می شناسم و من هم "سیلویا دن النستو دلاروسا"
هر چه به ذهن فشار آوردم تاکنون هیچ وقت به هم معرفی نشده بودیم و من هم یادم نمی آمد جایی ایشان را ملاقات کرده باشم.سوار شدم راضی و ناراضی...
کروک ماشین را باز کرده بود و حرکت اتومبیل گرمای هوا را تا حدود زیادی تعدیل می کرد اما تابش آفتاب بی امان بود.
نمی دانستم چطور سر صحبت را باز کنم و از چی بگم! راستش نمی خواستم رهین منت کسی باشم برای چند دقیقه ماشین سواری و رسیدن به مقصدی که برایش چندان عجله ای نداشتم!
نگاهی به ایشان انداختم صورتی زیبا داشت و یقه پیراهن را تا حدود زیادی باز گذاشته بود! بنظرم عمدن دامن را بیش از اندازه با لا کشیده بود .منظره ای که برای من در آن سن چشم برداشتن از آن آسان نمی نمود.اما خود داری کردم و صورتم را بر گرداندم!
ادامه دارد