ما همیشه اسیر عادتهایمان هستیم!عادت به محیط جدید .عادت به فرهنگ جدید عادت به آدمهای جدید .حتی عادت کردن به تختخواب جدید هم تا چند روز مشکل است.و تقریبن هیچ کس از این امر استثنا نیست.

من با وجود اینکه در طول عمر همیشه ناچار بوده ام به واسطه مسافرتهای زیاد خودم را با محیط جدید تطبیق بدم با این وجود همیشه این "ادبته" شدن حد اقل برای مدت کوتاهی برام سخت بوده.حتی عادت کردن به غذای جدید نیز یکی از مشکلاتیه که هیچ وقت نتوانستم به راحتی با آن کنار بیام.

با وجود اینکه علاقمند به شناخت فرهنگهای مختلف و انسانهایی با افکار و عقاید و ادیان مختلف بوده ام و هستم و همیشه به ادیان و افکار دیگران به دیده احترام نکاه کرده ام و می کنم .حتی خرافاتی که بنظر بیشتر به جک شبیه هستند را نیز هیچگاه به دیده تحقیر نگاه نکرده ام.باز با این وجود تا بتوانم شرایط موجود را برای خودم همسان سازی کنم زمانی به طول خواهد انجامید.

با این مقدمه خسته کننده می خوام وضعیت خودم را در آن شرایط کمی بیشتر برای خواننده روشن کنم.

اصولن آدم کم رویی نیستم اما هیچگاه در دوستی پیش دستی نمی کنم .اغلب معدود دوستانی که دارم بعد از اینکه دوستی صمیمی که بینمان بوجود میاد و تقرین دیگه محاله این دوستی به آسانی از هم بگسله دوستان می گن:کیهان ما فکر می کردیم که تو بسیار آدم خود خواه و مغروری هستی !! اما بعدن متوجه شدیم که اینگونه نیست!

شش ماهی گذشته بود!و من دیگر از "سیلویا "بی خبر بودم و همان یه دیدار کوتاه نیز تقریبن از خاطرم رفته بود.دلیلی هم برای بخاطر سپردن نداشتم.ره گذری برای لحظاتی لطفی کرده بود و با هم به مقصدی مشترک رسیده بودیم .امری عادی که برای هرکس ممکنه پیش بیاد.

سخت درس می خواندم.کمتر تفریح می کردم .و ارتباط چندانی هم بین من و همکلاسی هایم بوجود نیامده بود.در حد همان سلام و علیک روز مره و گاهی هم مباحث درسی و بحث در مورد یک مسیله علمی .همینو بس. در حقیقت وضع مالی آنچنان خوبی هم نداشتم که  علاوه بر هزینه های روزانه هزینه تفریحات دیگر را هم بتوانم متحمل شوم. در حالی که بقیه همکلاسی ها در همان روز های اول هر کدام دوست و پارتنری انتخاب کرده بودند من بچه مثبت و درس خوان فقط سرم به کار خودم بود!

از پله های دانشکده پایین آمدم.ساعت حدود پنج بعد از ظهر.

امیر کیهان!یکی به اسم صدایم زد.صدایی ظریف و زنانه.

چهره اصلن برایم آشنا نبود!کمی به ذهن فشار آوردم.

لبخندی زدم و وسلام کردم!بنظرم در آن لحظه قیافه ام حتمن خیلی ابلهانه بوده است!با عشوه و ظنازی گفت:سیلویا هستم.حق داری بخاطر نیاری.بنظرم زمان زیادی از اولین بار که همدیگر را دیدیم گذشته!

همچنان ابلحانه نگاش کردم! عجب! واقعیت اینه که من حافظه تصویری بسیار خوبی دارم و چهره ها هیچ وقت از یادم نمی رن.اسمها شاید اما چهر ه ها نه!

.......به ذهن فشارآوردم! سیلویا ...سیلویا....در بین همکلاسی ها که نبود! همسایه ؟نه!کجا دیده بودمش ! ای بابا ! شاید این شرایط برای شما هم پیش آمده باشد.بسیار شرایط عذاب آوری ست!

راحتم کرد! امیر کیهان.چند ماه پیش لحظاتی با هم بودیم و تا دانشکده .....

عذر خواهی کردم و گفتم:آه ه بله بله "سیلویا دن النستود دلا روسا" مرا ببخشید کاملن فراموش کرده بودم .

لبخند زیبایی زد و گفت :من مسول آموزش دانشگاه هستم . وقت داری با هم قهوه ای بنوشیم!

با دستپاچگی گفتم  البته ... و راستش به نوعی از رفتار خودم شرمنده شده بودم .

سر میز که نشستیم قهوه سفارش داد من هم همان. راستش نمی دونستم چی باید بگم!

اصولن هیچگاه در چنین موقعیت بغرنجی قرار نگرفته بودم.همیشه این من بودم بار اول پیشقدم می شدم و دعوت به بیرون رفتن  می کردم.حال برای اولین بار برعکس شده بود.یک خانم جوان و زیبا متین و با وقار دعوتم کرده بود به نوشیدنی !عجب گرفتاری شده بودم.

شما آدم کمرویی هستی؟ انگار که از خواب بیدار شده باشم!بله!کمرو؟ چی باعث شده شما اینگونه فکر کنی؟

آخه شما لان بیش از شش ماهه تو این دانشگاه هستی و هنوز با کسی دوست نشدی!در حالی که دختران زیبا ی زیادی دور وبرت هستند ولی انگار که اصلن تمایلی به دوستی با کسی نداری.

گفتم عذر می خوام شما مگه منو زیر نظر گرفتی؟

گفت :آقای سپهر این وظیفه منه که مواظب دانشجویانم باشم.واین جمله را چنان صادقانه ادا کرد که من قانع شدم.

گفتم خیر من اصلن کمرو نیستم اما وقت زیادی ندارم باید به درسهام برسم و اینکه واقعیت این است که نمی توانم هزینه اضافی بکنم و مقدار شهریه ای که دارم فقط کفاف زندگی روز مره و مرا می ده.

خیلی راحت گفت اما کل هزینه های دانشگاه شما پرداخت شده.آن هم از یک منبع بسیار معتبر و شخصی که خود روزگاری یکی از استاد های این دانشگاه بوده .شما و خانواده ات در این دانشگاه غریبه نیستید ....

چی می تونستم بگم!ظاهرن همه چی در مورد من و خانواده ام می دانست.

آن شب را تا دیر وقت با هم بودیم .مرا به اقامتگاهم رساند موقع خدا حافظی گونه ام را بوسید  و رفت!

ااز آن روز به بعد هر چند وقت یکبار به بهانه های مختلف به آموزش می رفتم چند لحظه گفتگو و دعوت به شام یا نهار و یا لا اقل نوشیدنیی در تریای دانشگاه.

کم کم این ارتباطات بیشتر و بیشتر شد.زمان اتمام کلاسهای منو می دانست و چند دقیقه زودتر دم دانشکده منتظرم می ماند!اما من هنوز هم نتوانسته بودم به عنوان یک دوست صمیمی ایشان را به خودم بقبولانم!

...........