هر فصلی خاطره ای را یاد آور می شود.برای من که اینگونه است.مثلن بیشتر سفر های طبیعت گردی را در فصل بهار انجام دادم .تابستانها بیشتر مسافرت به شهرهای ساحلی و تفریحی و کمتر کوه نوردی .زمستان بیشتر سفرهای شکار  و البته پاییز نیز.

بنا بر این خاطرات هر فصل از سال متناسب با نوع سفری ست که انجام گرفته!

اما در اواییل فصل پاییز همیشه این خاطره برام زنده می شه.خاطره ای از کودکی ام.

دیواره های حیاط خانه به بلندای حدود یک و نیم متر و بر روی آنها نرده هایی فلزی! در کنار نرده ها درختهای چنار سر به فلک کشیده  و قطور و جوی آبی روان به زلالی اشک چشم .بنظرم حیاط خانه کمی شیب دار بود.با باغچه ای که تعدادی درخت میوه به همت باغبان خوش اخلاق و البته گاهی اخمو خودنمایی می کردند و زمینی چمن!ساختمان خانه بنظرم در وسط حیاط بود و دور تا دور خانه  منهای جلوی عمارت  بقیه درختان میوه.در گوشه ای از حیات سکویی ساخته شده بود و داربستی که درخت "تاک"سایه بانش.و من عاشق این سایه بان.گاهی در بعد از ظهر های تابستان که هوا کمی خنک می شد آنجا را کمی آبپاشی می کردند و فرش  و مخده و سماوری که بخار می کرد و پدر با دوستانش در سایه سار خنک درخت تاک به نوشیدن چایی و گفتگو می پرداختند! و من نیز از در و دیوار و درخت بالا می رفتم و باغبان به دنبالم!

امیر شاخه ها را نشکن! امیر چغاله ها را بی خود بر زمین نریز .. امیر میوه ها هنوز کالند امیر.... امیر..... امیر.... امیر آخرش کار دست خودت می دهی  از من گفتن!

و لبخند پدر را می شد درزیر سبیلهای پرپشت و صورت خوش حالتش دید.

مادر کمتر مایل بود به هوای آزاد  دم غروب باغچه ! چه پشه کوره های سمج آزارش می دادند و جای نیششان تا مدتها می ماند!همانند لکه ای خون سرخ بر روی برف سفید!دیده بودم جای نیش پشه بر بازو و ساعدش.

آن روز را خوب یادمه! بعد از ظهر بود و شاید روز تعطیل.چونکه مادر و پدر هر دو حضور داشتند.چیزی که کمتر اتفاق می افتاد.

حدود پنج ساله پسرکی تنها و بدون همبازی و یک دونه! البته منهای زمانهایی که دخترکان زیبا روی همسایه خرامان و طناز گاهی با هم قایم باشکی می کردیم.اما در آن سن بازی با آنها برای من چنگی به دل نمی زد.بازیهایشان دخترانه بود و من چندان رغبتی نداشتم!

اما ان روز خودم بودم و خودم و توپی که از این سر چمن تا آن سر چمن مرا می دواند به دنبال خود.در انتهای زمین چمن محل تلاقی زمین چمن و موزاییک ایوان که یک پله بلند تر بود سکندری خوردم.

دستها را تکیه گاه کردم که با سر به زمین نخورم نا خود آگاه.اما زانویم به لبه تیز پله بر خورد کرد!تا چند لحظه دردی احساس نکردم به جز کز کز کف دستها که کمی پوستان خراشیده شده بود!

بلند شدم.قدم اول که برداشتم پای راستم تکیه گاهم نبود.نگاهم به زانویم افتاد شکافی ایجاد شده بود بدون هیچ خونی و سفیدی غضروف زانویم  و رگهای حاشیه آن را می شد دید و بعد از چند لحظه خون فوران کرد!تا آن لحظه حتا درد را هم حس نمی کردم.اما وحشت چرا.ترسیدم.نه از خون.از سفیدی پیدای غضروف زانو قبل از آنه با خون پوشانده شود.

از صدای ناله ام کسی مرا بغل کرد بر روی دستانش به درون خانه بد.پدر آمد بدون آسیمه سر و خونسرد!و من منتظر دلجویی و نوازش.لبخندی زد و گفت :امیر کیهان برای یک زخم کوچک اینقدر ناله نکن .آخه مگر "زخم قداره "است.!؟خراش کوچکی ست زود خوب می شوی!

و مادر نیز ...از آن ماجرا و بعد از آن چیز زیادی در خاطرم نمانده بجز جای چندین بخیه . اما "قداره "همیشه در ذهنم مانده بود.قداره چیست؟چرا پدر گفت زخم "قداره"؟!آیا قداره نوعی زخم است؟آیا وسیله ای ست؟ و سوالهایی از این قبیل که در ذهن کودکانه ام شکل می گرفت.

یادمه روزی پدر در اتاق مطاله اش نشسته بود و در حال خواندن و یاداشت مطلب.

در این حال ما کمتر مزاحمش می شدیم.اما دل به دریا زدم و گفتم: پدر سوالی دارم؟

کاری که امیر تیر داد نیز گاهی انجام می دهد و برای پرسیدن سوال اجازه می گیرد.

سرش بر داشت  عینک را با  طمانینه به کناری نهاد  و با آرامش گفت بفرمایید امیر جان ! بپرسید.

و من گفتم پدر ؟"قداره چیه؟ و زخم قداره چی؟

پدر با تعجب گفت:چرا این سوال را می پرسی؟

گفتم:آخر آن روز که زانویم زخم شد گفتی مگر زخم قداره است؟

 لبخندی زد . و بنظرم طولانی ترین لبخندی بود که تا آن زمان از ایشان دیده بودم.

با همان آرامش همیشگی از روی صندلی بلند شد.از قفسه کتابخانه کتابی برداشت.

وکنارم نشست.در صفحه ای از کتاب شکل قداره را نشانم داد.و گفت این اسلحه ای ست که نیاکان ما با آن نبرد می کردند.شمشیری کوتاه و دو لبه با نوکی تیز و بسیار برنده.و البته نمونه اش را هم دیده بودم .گفتم خوب زخم قداره با زخمهای دیگر چه فرقی دارد؟

گفت زخم قداره عمیق است و کشنده چونکه فرد جنگجو با نوک این سلاح به دشمن ضربه می زند بنا بر این عمق زیادی ایجاد می کند و البته برش طولی کمتری دارد  اما کشنده است چونکه زخم عمیق است.و گفتم :پس زخم شمشیر چی؟

گفت :زخم "شوشکه"(شمشیر)برش طولی بیشتری دارد اما عمق زخم کمتر است بنا بر این کمتر کشنده است. و توضیحات دیگر......

از آن تاریخ به بعد من هر زخمی که برداشتم و یا هر زخمی که بر بدن کسی دیدم حتا تا کنون آن را با زخم "شوشکه" یا "قداره "مقایسه می کنم!

نو جوانی سیزده چهارده  ساله بودم!در یکی از گشت و گذار هایم از کنار برنجزاری رد شدم نزدیک بندر انزلی(آن زمان پهلوی اش می خواندند) درو گری تنها و عرق ریزان مشغول درو و جمع آوری خوشه های شلتوک بود.خدا قوتی گفتم .کمر راست کرد و گفت خدا عمرت بده جوان.  و من در سایه ای که با شاخ و برگ درختان در کنار مزرعه درست کرده بود نشستم.از درو دست کشید و آمد که لحظه ای بیاساید.با دستمال گردن عرق چهره اش را سترد.گفتگویی کردیم و جرعه ای آب از ظرف  آبش نوشیدم.

دلم می خواست کمکی کرده باشم.گفتم اجازه می دی من هم کمی درو کنم!نگاهی به قیافه ام انداخت و گفت:باید خیلی مواظب باشی که دست خودتت را ناقص نکنی!و راضی و ناراضی داس را به دستم داد و کمی راهنمایی .با دست چپ خوشه ها را می گیری و با دست راست داس را پشت خوشه ها می ندازی  و به سمت با لا از یک وجب مانده به زمین خوشه ها را می بری.اما مواظب باش...

دیگر به حرفش گوش ندادم.

گوشه ای از مزرعه را انتخاب کردم که  پشت به آفتاب باشم!همانگونه که گفته بود عمل کردم!با همان ضربه اول لبه تیز داس بر انگشت کوچم نواخته شد با شدت تمام!برشی طولی که استخوان انگشت به تمامی پیدا.نگاهی انداختم !زخم "قداره " که نیست با خود گفتم.

و سریع دستمالی از جیب بیرون آوردم دو تیکه کردم با لبه تیز داس.به دور سه انگشت دست چپم پیچیدم و با تیکه دوم آن را با دست راست و دندان گره زدم.

حدود یک ساعت بدون اینکه کمر راست کنم درو کردم همان چند لحظه اول سخت بود به مرور عادی شد و دستم روان در درو گری. و خون نیز روان از زیر دستمال پانسمان به دلیل حرکت دایم دست و بر خوردش با ساقه برنجها و گرمای آفتاب.

نگاهی به پشت سرم انداختم بنظر خودم مساحت زیادی را درو کرده بودم و پیر مرد درو گر در سایه در  خوابی خوش ناشی از خستگی مفرط.

بیدارش کردم وبدون اینکه از ماجرا بویی ببرد داس را تحویلش دادم و خدا حافظی و ایشان هم تشکری کرد.آن زخم هفت بخیه خورد و البته شبیه زخم "شوشکه"

...........

در زمان جنگ نیز همه کسانی را که می دیم زخم بر می داشتند زخمهایشان را با زخم قداره  و شوشکه مقایسه می کردم و می فهمیدم که کدام زخم خطرناکتر است .و البته زخمهایی هم بودند که شبیه زخم هیچکدام نبودند بیشتر شبیه متلاشی شدن.و زخمهایی که هم عمیق بودند و هم طولانی و هم حاشیه های زخم متلاشی شده و ریش ریش ... و بنظرم ترکیبی از هردو زخم شمشیر و قداره زخمی که من برای تشخیصش   ابزار دیگری در ذهن نداشتم و اینها بد ترین زخمها بودند و معمولن رزمنده  در همان لحظات اولیه و یا کمی بعد جان به جان آفرین می داد.

...........

در یکی از نبرد های تن به تن در منطقه غرب که به دشمن خیلی نزدیک بودیم و جنگ به شدت ادامه داشت یکی از همرزمهایم در یک نبرد تن به تن با سرنیزه ران یک افسر عراقی راشکافت.در گیری با نیرو های گارد ریاست جمهوری بود.زبده ترین نیرو های رزمی دشمن.همه تنومند و جنگ آزموده.ما جنگ نیازموده اما نمی دانم این همه جرات را چگونه به دست آورده بودیم که هیچ هراسی نداشتیم و همین عدم هراس ما آنها را به هراس می انداخت.جنگ مغلوبه بود.دوست و دشمن در یک متری هم .فرصتی برای فشنگ گذاری دوباره گاه وجود نداشت .اما ترسی نبود.از خاک ریز ما سرازیر شدند  و رزمنده کناریم  که فشنگهایش تمام شده بود سرنیزه را در ران افسر گارد ریاست جمهوری فرو کرد.نعره ای زد و در غلتید......

بعد از اینکه پاتک آنها در هم شکست افسر عراقی که از خونریزی نیمه هوشیار بود به بیمارستان صحرایی رساندیم!نگاهی به زخمش انداختم .بله زخم زخم "قداره " بود.عمیق و بیرون زده از آن سمت دیگر ران و تمام رگهای خونی را بریده بود.

در آن شرایط که تعداد زیادی از رزمنده های خودمان هم زخمی و شهید شده بودند به مداوای افسر عراقی هم پرداختند.زخم وسیع نبود ولی عمیق بود .همان زخم قداره.

باید به او خون تزریق می کردند.کیسه خون و ... افسر ارشد عراقی چیزی زمرمه کرد.از یکی از همرزمان که کنارم بود و عربی می دانست پرسیدم په می گه؟

گفت:می گه: من حاظرم بمیرم اما خون ایرانی به من تزریق نشود"!!!

بله دوستان ما ایرانی ها در نظر این همسایگان و هم دینان که امروزه اینقدر سنگشان را بر سینه می زنیم حتا مایه ننگشان است که خون ما در تنشان و برای نجات جانشان تزریق شود.

.....

 پ.ن:مناسبت این نوشته را دوستان خود می توانند به مناسبت حوادث اخیر حدس بزنند.