نقد یک دوست بر انتخاب مسیر
دوستان عزيزم
بيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز میتوان خواند از
«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»
انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشتهی خوب!
اميدوارم مفيد و مورد پسند واقع گردد!
تقاضا دارم كمی حوصله به خرج دهيد و اين قسمت را كه بخاطر وجود نازنين شما تهيه شده، حتما بخوانيد.
توضيح اينكه قسمت زرد رنگ متن از سايت مذكور كپی شده و قسمت سبز رنگ، دستنوشتهی اينجانب است.
انتخاب مسير 22
روی نيمكت كنار رودخانه كارون نشسته بودم!
از آن روزهای دلتنگی بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و نفس را بايد لقمه لقمه فرو میدادی و در آخر نيز همانند گرهای در انتهای گلو نرسيده، به ريه گير میكرد!
گاهی دلتنگی سراغ همه ما مياد. از آن نمونههايی كه خودمان هم نمیدانيم دليلش چيه و چرا؟
شايد ريشه در اتفاقات كوچكی داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشتهايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زمانی كه اصلن انتظارش را نداری!!
در اين لحظات آرام و قرار نداری ولی دليلی هم برای آن نمی بينی!
دلم میخواست با كسی حرف بزنم! و شايد منتظر صدای آشنايی! اما نه! منتظر كسی هم نبودم.گوشی را برداشتم شماره دوستی قديمی را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم. چی میخواستم بگم! بهتره در اين شرايط دلتنگیهامو به كسی منتقل نكنم!
كمی قدم زدم. در آن وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهای با هم، دلبران جوانی كه در كنار هم قدم میزدند و نگاهای عاشقانه و شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته و در آن لحظات قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا نا ز و كرشمه ای به تپش میافتاد!
اما در ميان آن جمع من تنها بودم!
كمی تشنهام شده بود! دلم يه نوشيدنی میخواست اما.... به يك بطری آب معدنی بسنده كردم!
دوباره روی نيمكت نشستم و سيگاری گيراندم! به آب گل آلود رودخانه كارون خيره شدم .
سعی كردم چند لحظهای بيشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم! امكان نداشت! سرم گيج میرفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه و لحظه ای ديگر در جايی ديگر نگاهم را به دنبال خود میكشيد.
چشمهايم را بستم سعی كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم میآورد .امكان تمركز وجود نداشت! صدای جريان آب ترنمی دل انگيز بود، اما حركت رودخانه و چرخش آب و حبابهايی كه گاه و بیگاه بر سطح آب نمودار میشدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وامیداشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم میديدم! بدون كم و كاست!
گلوم خشك شده بود. دوباره جرعهای آب از بطری نوشيدم! ولرم شده بود و خنكای اول را نداشت! اما برايم كافی بود!
دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن! منظرهاش صد چندان دلگير!
خورشيد با وقار در حال غروب كردن بود! میشد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجی پر رنگ و سپس نيمهی بالای خورشيد محو شد اما هنوز نيمهی پايين آن پيدا!
دوباره نميهی بالا نيز برای لحظهای هويدا شد و خطی تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد. به تجربه میدانستم كه در محيطهای صحرايی كه كوهی وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند خورشيد نيز به ناچار در فاصلهای از افق از ديده پنهان میشود. با خود گفتم خورشيد نيز با زمين قهر كرده!
برای لحظهای با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتی از آسمان نارنجی مايل به قرمز و در پيش آن سايههای درهم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشتهام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست برای ديدن آن، زيرا به سرعت همه چی در تاريكی غوطهور میشود!
چراغهای نئون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراغها در آب میتوانست در شرايط عادی منظرهای زيبا باشد. اما برای من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را میشد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نمیشد گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنگ چراغهای نئون ديد را به اشتباه میانداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام میآمد!
دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! برای لحظهای احساس آرامش كردم، نسيم شامگاهی و متعاقب آن دستی با ملايمت بر روی شانهام!
حتی مايل نبودم برگردم ببينم كيست! شايد آشنايی و يا شايد رهگذری كه در پی پرسيدن آدرسی و يا سائلی در پی حاجت!
راستی؟ من كه هيچ آشنايی اينجا ندارم! اما هيچوقت هم حس غربت نداشتهام! اصلن فكر میكنم هيچكس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمیكنه!
به آرامی گفت: آقا؟
آقای كيهان!!
صدا چقدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!
برگشتم، در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متیناش را شناختم!
خيلی وقته اينجا تنها نشستی. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.
و به آرامی كنارم نشست!
ادامه دارد
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:4
توسط کی- ها- ن- سین
================================
مهربانم!
كيهان عزيز!
بياد داری پيامی را كه در قسمت قبل (پست انتخاب مسير شماره 21) برايت نوشتم با اين مضمون:
"... درحال خواندن، بغضی مبهم در گلويم پيچيد! ..."
پرسيده بودی: بغض برای چی؟!
دليلش را به درستی نمیدانم؛ شايد شــدنت را میديدم؛ و نه حسادت، بلكه شور غبطهای لطييف در جانم مینشست.
...
اما در اين قسمت (انتخاب مسير22) شاه بيت غزلت را سرودهای!
اين قسمت چيز ديگریاست. حرف ديگری است. ديگر صِرف قصه نويسی نيست. (هرچند در قسمتهای ديگر هم قصهای، خالی، و تخمه شكستنی از سر فراغت و سرگرمی، نبود؛) اما اين قسمت از شاهكارهایی است كه در زيرِ دستانِ توانای نويسندهای هنرمند، باتجربه و توانا شكل گرفته است.
...
هر بندش را بارها بهتماشا نشستم، خواندم و برای دوستم كه آن را تنها در سطح فهميده بود تفسير كردم ـ از بند اول تا آخرـ و با توجه كافی به انسجام كار:
...
سنگينی هوا را بايد تحمل كرد و هر نفس را بايد لقمه لقمه فرو داد. هوايی كه به سختی بايد هضم شود. هوايی كه نفسگير است، به جای آنكه جانبخش باشد!!
دلتنگیها! دلتنگیهایی كه ورای مشكلات روزمره و روزـ مرگیهاست. دلتنگیهایی كه ريشههایش به وسعت سرزمينی بزرگ میرسد. دلتنگیهایی كه بر دل و جان «انسانی» نشستهاند كه غمهای جهانی دارد.
بیقراریهای بیدليل، و بیبديل!!
[اگر بخوبی توجه داشته باشيم درمیيابيم كه در اين نوشته تصويرگری در نهايت ممكن صورت گرفته است؛ آنچنانكه باور دارم ديگر بيش از اين، از كسی كاری ساخته نبود. ديگر بهتر از اين، از دست هيچ نويسندهای برنمیآمد.]
...
ميل به ارتباط با ديگران، از غمخواری برای ديگران خبر میدهد.
حسی كه از طريق يك گوشی میتواند به ارتباط با ديگری بيانجامد! تا آدمی شايد در رسيدن به ديگری، و در درك حضور ديگری، از اين بیقراریها، اندكی بيارامد.
اما گذشت بسيار تو، گذشتمندی تو، نگذاشت تا اين غم مبهم پنهان را، با ديگری تقسيم كنی. تو كه از غم ديگران دچار دلتنگی شدهای، نمیتوانی غمی بر غمهايشان بيافزایی!
...
در كنار رودخانهی زندگی كمی قدم زدی. قدم زدن گاهی آرامشی لطيف را درپی دارد. يادم میآيد روزی را كه گرفتار مشكلات عميق تصميمگيری بودم و در طول دفتر كارم بالا و پايين میرفتم دوستم از من خواست تا بنشينم و «استرس»م را به او منتقل نكنم.
قدم زدن آخرين چارهی آدم بیچاره است.
...
در لحظهی غروب، غروبی كه برای آدمی ناآشنا و غريب، دلگيرتر از هميشه است! هنوز (شايد برخلاف انتظار بيننده) خانوادههايی بر گرد هم نشستهاند و اين خود بارقهی اميد را در منظر چشم تيزبين قرار میدهد.
دلبران جوانی كه در كنار هم قدم میزنند و نگاه عاشقانهی شرمگينشان نشان از حضور عشقی نوشكفته دارد، و قلبهايی كه با هر تماس دستی و يا ناز و كرشمهای به تپش میافتند.
اما من در ميان جمع تنها بودم.
معلوم است. آدمهايی مانند تو، تنهايی را تا عمق جان احساس میكنند.
"هرگز حضور حاضر غايب شنيدهای من در ميان جمع و دلم جای ديگر است."
اينكه دلت كجاست؟ در ادامهی مطلب برملا میشود:
تشنهای، همچون بيابانی گرمازده و تفتيده! مثل خاكی منتظر رويش! مانند گياهی كه آرزوی سر به فلك كشيدن دارد. مانند درختی كه آرزومند است تا شكوفه دهد؛ تا طعم شيرين ميوهاش به كام آنهايی كه در كنار هم، فارغ (از همه چيز) نشستهاند بنشيند و نيرویی تازه بر جسم و جانشان بخشد.
برای رفع عطش، كدام نوشيدنی بهتر از آب! مايهی حيات! آن هم آب طبيعی، آب معدنی! آبی كه از دل كوهها، از سرچشمه آمده باشد.
...
لحظهای نشستی و سيگارت را روشن كردی. در اين هوای آلودهی دم گرفته چه باك اگر بجای هوا، دودی را به درون بفرستی! در اين فضایی كه آسمان به زمين چسبيده، سيگار خود پناهی است برای بیپناهی انسانی غريب و جدا مانده!
حالا فهميدی چرا گريهام گرفته بود. چون احساس درونیات و توانايیات را در نقش زدن اين احساس دريافته بودم!
دود را در سينه فرو میدادی و به آب گلآلود رودخانهی كارون خيره نگاه میكردی. رودخانه استعارهی زندگی است و آب گلآلود ...
چگونه میشد غير از اين يك دنيا حرف را در جملهای كوتاه خلاصه كرد؟!
سعی كردی تا تنها بر نقطهای از اين رودخانه، ثابت و ساكت خيره بمانی!
بر اولين صفحه، از كتاب زندگی!
شايد بر خانه و خانواده! بر كار و مشغله و در نهايت بر روزمرگیها!
[لطفاً روزمرهگی نخوان؛ همان (روزـ مرگی) تعبيری بهتر و رساتر است.]
اما برخلاف بسياری، طبع تو اجازه نمیدهد. بخواهی هم نمیتوانی!
سرت گيج میرود. دوّاری عجيب در مغزت مینشيند.
نگاهت به دنبال آب گلآلود كشيده میشود. چرخش آب در يك نقطه و لحظهای ديگر در جايی ديگر، تو را به دنبال خود خواهد كشيد.
چشمهايت را میبندی تا به هيچ چيز فكر نكنی! اما مگر میتوانی؟! هزاران فكر گوناگون، در هر لحظه به ذهنت هجوم میآورد؛ تا جايی كه ديگر امكان تمركز وجود ندارد.
صدای جريان زندگی، ترنمی دلانگيز را به همراه داشت. اما چرخش آب و حبابها، (حبابهای تو خالی) كه گاه و بيگاه بر سطح آب نمايان میشدند، ذهنت را به تلاطم وامیداشت؛ چشم بر همه چيز بسته بودی، اما تمام آنچه را كه در گذر بود در ذهن و عمق وجود، میديدی و احساس میكردی! بی هيچ كم و كاست!
...
در چنين شرايطی اگر گلويت خشك نمیشد! جای تعجب داشت!
برای آنكه شايد خفگی را پس بزنی، اندكی از آب معدنیات را نوشيدی!
آبی كه خنكای اول را نداشت.
اين نوشيدن را ادامه بده. باز هم، بنويس، دوست من! شايد نوشتن راهی است برای اطفاء حس تشنگی!
حالا چشم باز میكنی و خورشيدِ در حال غروب را كه منظرهاش صد چندان دلگيرتر است به تماشا مینشينی.
بشريت بايد به اين لحظهی غروب، توجه كافی داشته باشد!
به كجا آمدهايم؟!
به مرحلهای كه تا لحظهی خاموشی خورشيد ديری نمانده است؟!
در واقع انسان تا به امروز هيچگونه پيشرفتی نداشته است. تمام روزش را برای رسيدن به غروب از دست داده است؛ برای رسيدن به نور مصنوعی نئون! ...
خورشيد باوقار در حال غروب بود.
وقتی كلمهی وقار را برای خورشيد در حال افول خواندم، غمی سنگين بر استخوان سينهام نشست. استخوانی كه زير بار خورشيد در حال غروب، به جدّ در حال شكستن بود.
خورشيدی كه با زمين قهر كرده است. مگر زمين ـ جدا از انسان ـ چه هيزم تری به خورشيد فروخته؟!
انسان جدا از خورشيد چه معنی و مفهومی دارد؟!
...
نور نئون كنار رودخانه، قرار است، جای خورشيد را بگيرد. مگر میشود؟!
چراغهايی كه در شرايط «عادی» میتوانند منظرهای زيبا داشته باشند اما اكنون در حالی كه خورشيد غروب كرده است لرزش خفيف نورشان را میشود بر سطح رودخانهی زندگی ديد. انوار بظاهر زيبايی كه انسان غافل را در بیخبری از گلآلود بودن رودخانه، به اميد خدا معطل و آويزان میگذارند!
به قول رضا براهنی:" فوارههای زيبای خر رنگ كن!" فوارههايی كه چشمهای انسان را خيره نگه میدارند تا چيزهای ديگر را نبيند!!...
...
يادت میآيد. دستی را كه بر شانهات خورد! كسی را كه در كنارت نشست! در آن تاريك و روشن شب! در نور كم پرتو چراغها!
يادت میآيد كسی را كه دلش نمیخواست خلوت انديشمندانهات را برهم زند!
آن كس كه به آرامی كنارت نشست
من بودم!
پ.ن:این پست موقت است و بعدن از یک هفته پاک خواهد شد!
بخاطر دوستی دوباره در اینجا کپی اش کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 7:4 توسط کی- ها- ن- سین
|