باد کنک های بی رنگ
باد کنک های بی رنگ
سه چهار ساله پسرکی پر شر و شور و تنهایی و یک دونه بودن نیز به این شیطنتها صد چندان افزوده بود.
بیشتر اوقات در خانه تنها بودم و بی همبازی .بجز ایامی که در مهد کودک بودم و یا گاه کاه دخترکان همسایه همبازی هایم!
در بیشتر اوقات زن میانسال باغبان مواظب بود که کمتر از دار و درخت و پشت بام بالا برم.طفلک همیشه دوان و هراسان مواظبم بود.
نگاهی به گوشه حال انداختم! کیف طبابت مادر آنجا بود.قبلن نوشته ام که ایشان پزشک جراح زنان بود و همیشه در سفر .از استانی به استانی و از شهری به شهر و هیمشه کیف طبابتش دم دستش و پر از دارو ها و لوازمی که به کار بهداشت فردی بانوان میامد!
در کیف را باز کرم! اول با گوشی و دستگاه فشار خون مقداری ور رفتم! زیاد توجهم را جلب نکردند.به گوشه ای پرتشان کردم!
ناگهان چشمم به چندین بسته خوش آب و رنگ افتاد! یکی از آنها را باز کردم! در درون هر کدام تعداد زیادی بسته های کوچکتر وجود داشت.
یکی از آن بسته ها را سعی کردم باز کنم اما پوشش بسیار مستحکمی داشت!با کوشه دندان جلدش را پاره کردم! به به عجب چیزی بهتر از این نمی شد! گنجی را یافته بودم.
هر بسته بیش از بیست یا سی عدد از آن بادکنها درونش جا داده شده بود.
سعی کردم یکی از آنها را باد کنم اما کار بسیار سختی بود! لیز و لزج!
دوان دوان به سمت باغبان که در واقع بعد از این همه سال یکی از اعضای خانواده ما شده بود رفتم! و ازش خواهش کردم که این باد کنکها را برام باد کنه!
ایشان هم باخوشحالی پذیرفت! لابد پیش خودش فکر کرده بود لا اقل با این کار چند ساعتی سرم گرم خواهد شد و کمتر اذیتش خواهم کرد.
با چاقوی باغبانی یکی یکی جلد باد کنکها را پاره می کرد و هر کدام را کنار لبش می گذاشن و شروع به باد کردن می کرد!و زیر لب غر می زد !
چقدر هم باد کنکهای بزرگی می شدند! تو عمرم باد کنک به این بزرگی ندیده بودم!
جونم واسه تون بگه ده دوازه تا از آنها را برام باد کرد و هر کدام را به نخی بست و همه را هم به هم گره زد! در همان حال من چند تای دیگه از آنها را به شیر آب وصل می کردم و پر از آبشان می کردم! سیاحتی بود و جای همه دوستان خالی! بادکنک هایی به آن مقاومت در عمرم ندیده بودم! هر کدام دو برابر یک توپ فوتبال پر از آب و شفاف! بطوری که نمی شد از زمین بلند شان کرد! بعد به مش حسن می گفتم درشان را گره می زد و از سراشیبی باغ آنها را قل می دادم رو به پایین و در انتها به چیزی بر خورد می کردند و حجم زیادی از آب به اطراف پاشیده می شد!
باد کنها را هم به شاخه درختی بسته بودم منظره ای دیدنی!
چشمم به مادر افتاد ! مامان تو کی آمدی؟این همه باد کنک را برای من خریدی؟!!
از آن لبخند آرام مادر خبری نبود!
برای اولین بارمادر را می دیدم که با صدای بلند می خندد و صدای قهقه خنده اش در حیاط خانه پیچیده بود!هر چند سعی می کرد که از خنده خود با صدای بلند جلو گیری کند اما ظاهرن کار من و مش حسن خنده دار تر از آنی بود که بشود نخندید!
و من هم از خنده های مادر به وجد آمده بودم و نخ باد کنکها که بیش از ده دوازده تا بودند را در دست گرفته بودم و از این سر حیاط به آن سر حیاط می دویدم!
مادر با دست به مشن حسن اشاره کرد! چیزی به مش حسن گفت!
مش حسن با دو دست بر سر خود کوفت و دوان دوان به سراغم آمد!اما به گرد پای من هم نمی رسید! خواهش می کرد! امیر؟امیر جان اونها را بده عمو ! بده عزیز من ! بده خودم میرم برات بادکنک رنگی می خرم!اما گوش من که بدهکار نبود!
آخر سر هر دو خسته و نفس زنان ایستادیم! هرچه خواهش و التماس می کرد اونها را بهش ندادم! گفتم عمو حسن تا نری باد کنک رنگی بخری و برام بیاری اینها را بهت نمی دم!
---------------------------------
پ.ن:آره خاخور جان برارت هم این دسته گل را قبلن به آب داده
البته بنظرم بسیاری از بچه ها این کار را کرده باشند و اطرافیان متوجه نشده باشند
و دیگر اینکه خوب راستش خیلی هم خنده دار نیست! آخه چه ایرادی داره؟اتفاقن بادکنکهای بسیار محکم و با دوامی هستند(خنده)