امروز 42 روز گذشت.در اين مدت 4 بار تصادف كردم.آخريش ديشب بود.اين روزها تنها چيزي كه ميتونه لحظاتي سرگرم كنه كاره با اين وجود براي انجام و باز بيني هر كاري بايد چندين ساعت تمركز كنم.ولي ميدانم كه باز هم ايراداتي دارند.سفارش كردم چندين نفر هر كار را باز بيني كنند و در نهايت دوباره بيارن تا ببينم. راستي در اين روزها چندين بار E_mail هاي دريا را خوندم.باز هم خواهم خواند و سالهاي سال....به دنبال چه مي گردم رمن در آنها؟آنقدر خواهم خواند تا بدانم به دنبال چه بودم و هستم. چندين بار دوستان برنامه شكار براه انداختن ولي ....چيزهايي كه تفريح من بودند اول كار و دوم طبيعت گردي و شكار ...اما ديگه ميلي به هيچكدام ندارم ولي ناچار بايد زندگي را پاس كرد.مگر چاره ديگري هم هست؟