با تشکر از یک دوست ناشناس..

روز عشاق در ایران باستان:

سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به
عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي
روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه
نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن
( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني
"بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني
"شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده
است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد
عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا
را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد.
به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.
در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با
نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا
شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت.
همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم
سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز
زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت
مي كردند.
دوستان شما تا حالا روز عشق داشتید؟

این نوشته به خاطر مریم که مایل بوده از این روز اطلاعاتی بنویسه.دوست ناشناسی این زحمت را کشیده همینجا از ایشان تشکر میکنم.

در جواب سوال:بله هر روز برای من روز عشق است اصلا مگر امکان داره که روز بدون عشق وجود داشته باشه.

عشق من روزت مبارک و هر روز روز توست.

با تشکر از یک دوست ناشناس؟!

با عشق زندگي کن
یکی بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...همديگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

آبادان...

Abadan
The township of Abadan is located to the southwest of the province, and experiences short winters and long warm summers, along with a high percentage of humidity. Abadan is a delta shaped island, with its base facing towards the Persian Gulf and its head towards Khoram Shahr. Previously it was supposed to be called "Khezr Island" but later on it was known as "Ebadan". In 1935 "Ebadan" changed to "Abadan". Its center is the city of Abadan, which lies at a distance of 1,000 km. from Tehran.
At the end of the 13th century AH, due to the presence of the oil industry, Abadan developed and expanded. In the year 1909, the refinery factories were erected, which unfortunately suffered heavy damage during the imposed war between Iran and Iraq. After which it is gradually regaining its former status. This refinery is one of the attractive sites of the city of Abadan, and is one of the oldest and largest refineries in the world.

با تشکر از گروه ایرانیان مدرن

در چند سال اخیر تقریبا اکثر جوانان ایرانی با روز 14 ماه فوریه یا همانValentine's day  (که به روز عشاق در ایران معروف است) آشنا شده اند.اما فکر می کنم دانستن تاریخچه این روز و افسانه های آن و هم چنین رسم های رایج مربوط به آن خالی از لطف نباشد.

معولا در آغاز ماه فوریه هر سال در کشورهایی که این روز را جشن میگیرند، شور و شوق فراوانی دیده می شود وانواع واقسام شیرینی و شکلات ها، گل ها ، و هدیه های رنگارنگ در ویترین مغازه ها جای خوش می کنند و زوج های پیر و جوان  با خرید هدیه برای معشوق خود ، به استقبال این روز می روند و یاد کشیش Valentine را گرامی می دارند.

تاریخچه دقیق این روز و همچنین روحانی مقدس Valentine هنوز در هاله ای از ابهام وجود دارد. اما قرنهای متمادی است که ماه فوریه  بعنوان ماهی عاشقانه  مطرح است و نشانه هایی از روم باستان در تاریخچه و مراسم روز Valentine دیده می شود. اما Saint Valentine واقعا چه کسی بوده است و به چه دلیل این روز را با نام او جشن می گیرند؟ کلیسای کاتولیک وجود حداقل سه روحانی به نام های Valentine و یا Valentinus را تصدیق کرده است که تمامی آنها به شهادت رسیده اند.

یکی از افسانه های رایج در مورد Valentine اینست که او کشیشی بوده که در قرن سوم میلادی در روم باستان زندگی می کرده است. زمانی که امپراطور کلاودیوس دوم (Claudius II) پی برد که مردان مجرد نسبت به مردان متاهل دارای همسر و خانواده به سربازان بهتری تبدیل می شوند ، تصمیم می گیرد که سربازان ارتشش را از میان مردان مجرد انتخاب کند. در این هنگام کشیش Valentine قانونی که امپراطور برای مقاصد خود وضع کرده بود و به موجب آن مردان جوان تا یک سن معین اجازه ازدواج کردن نداشتند را زیر پا گذاشته و زوج های جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. او مدتهای زیاد به صورت پنهانی به این کار ادامه داد و عشاق جوان زیادی را به عقد یکدیگر در آورد تا اینکه سرانجام امپراطور از این موضوع با خبر شد و فرمان قتل کشیش Valentine را صادر کرد.

بر اساس داستانی دیگر، Valentine یک روحانی بود که در روم باستان کمک می کرد مسیحی ها از زندان های وحشتناک رومی ها  که اغلب در آنجا شکنجه و کشته می شدند ، فرار کنند و در نهایت پس از فاش شدن کمک های او به مسیحی ها ، بوسیله رومی های خشمگین به قتل رسید.

افسانه ای دیگر حاکی از آن است که کشیش Valentine خود شخصا اولین نامه عاشقانه Valentine را نوشته است. بنا بر این افسانه ، هنگامی که او در زندان بوده است ، عاشق دختر جوانی ( که به احتمال فراوان دختر زندانبان خود او بوده است ) که به ملاقاتش  در زندان آمده بود  می شود. کشیش Valentine قبل از مرگ خود نامه عاشقانه ای برای او می نویسد و در انتها یعنی در قسمت امضا می نویسد: از طرف ولنتاین تو (From your Valentine) ، جمله ای که هنوز هم رایج است و در نامه ها و کارت پستال های مر بوط به این روز دیده میشود.

اگر چه دقیقا مشخص نیست که کدام یک از داستان های فوق صحت دارد ، آنچه که مسلم است اینست که کشیش  Valentine دارای شخصیتی قهرمانانه ، دلسوز و از همه مهمتر رمانتیک و عاشقانه بوده است. بنابر شواهد موجود ، روحانی  Valentineدر قرون وسطی از محبوبترین افراد روحانی در کشورهای فرانسه و انگلیس بوده است.

عده ای براین عقیده هستند که روز Valentine در اواسط ماه فوریه (چهاردهم) جشن گرفته می شود چرا که کشیش Valentine در این روز فوت کرده و یا به خاک سپرده شده است (که به احتمال زیاد در حوالی سال 270 پس از میلاد رخ داده است) و مراسم این روز در واقع برای گرامیداشت  و یادبود آن واقعه برگزار میشود. عده ای دیگر عقیده دارند که کلیسای مسیحیان تصمیم گرفت که جشن روز Valentine را در روز14  ماه فوریه برگزار کند تا بوسیله آن جشن های فستیوال Lupercalia که توسط غیر مسیحیان برگزار می شد را جنبه مسیحیت ببخشد و آن جشن ها را به جشن روز Valentine  تبدیل کند. در روم باستان ماه فوریه آغاز رسمی فصل بهار بود و بعنوان زمانی برای تطهیر و پاک سازی مطرح بود. خانه ها با تشریفات خاصی جارو وتمیز میشد و سپس نمک و نوع خاصی گندم به اسم spelt در درون خانه ها پاشیده می شد. مراسم Lupercalia که از پانزدهم فوریه آغاز می شد ، فستیوالی برای باروری و حاصلخیزی بود که به عقیده مردمان روم باستان به صورت اختصاصی به Faunus ، خدای کشاورزی روم باستان و هم چنین  Romulus و Remus ، برپا کنندگان روم باستان ، تعلق داشت.

برای آغاز فستیوال ، اعضای این آیین بنابر دستور موبدان رومی در جلوی غاری مقدس جمع می شدند. بنابر عقیده آنها این غار محلی بود که Remus  و Romulus  در هنگام نوزادی در آنجا توسط یک نیمه زن - نیمه گرگ (lupa  یا ( she-wolf نگهداری می شدند. پس از جمع شدن جلوی غار ، موبدان یک بز را برای باروری  و یک سگ را برای تطهیر ، قربانی می کردند. پسر ها پوست بز را به صورت نوارهایی برش می دادند و آنها را به خون قربانی آغشته می کردند سپس آن نوار ها را به خیابان ها می بردند و به وسیله آنها زنان و زمین های کشاورزی را به ملایمت ، می زدند. زنان رومی نه تنها از این مسئله ناراحت نمی شدند و نمی ترسیدند ، بلکه از آن استقبال نیز می کردند چرا که عقیده بر این بود که این نوار های آغشته به خون قربانی آنها را در طول سال آینده بارورتر می کند. در انتهای روز ، تمامی دختر های جوان شهر نام خود را بر روی یک کوزه یا گلدان بزرگ می نوشتند ، سپس مردان مجرد شهر هر کدام از میان این نامها ، نامی انتخاب می کردند و سال آینده را با دختری که نامش را انتخاب کرده بودند ، می گذراندند که در بعضی موارد این جفت شدن ها در نهایت به ازدواج ختم می شد.

 پاپ Gelasius در حدود سال 498 بعد از میلاد ، 14 فوریه را به عنوان روز Valentine معرفی کرد و سیستم انتخاب تصادفی زوج های عاشقانه توسط رومی ها ، خلاف مذهب و مسیحیت و مغایر قانون اعلام شد. سال ها بعد در دروان قرون وسطی در کشورهای  انگلیس و فرانسه ، باور عمومی بر این بود که 14 فوریه آغاز فصل جفت گیری پرندگان است که همین مسئله به اعتقاد بر رمانتیک بودن این روز افزود.

قدیمی ترین پیام تبریک Valentine که هنوز هم وجود دارد ، مربوط می شود به یک شعر که توسط چارلز ، دوک  Orleans  ، برای همسرش نوشته شده است. چارلز این نامه را در سال 1415 میلادی و زمانی که پس از اسیر شدن در جنگ Agincourt در قلعه لندن زندانی شده بود ، نوشته است و این نامه به عنوان قسمتی از مجموعه دست خط ها و کتاب های خطی کتابخانه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می شود. از دیگر نامه های معروف Valentine ، نامه تبریکی است که مردم انگلستان عقیده دارند شاه هنری پنجم (( King Henry V برای معشوقه خود فرستاده است. بنابر عقیده آنان ، شاه هنری پنجم شاعری به نام John Lydgate  را  استخدام کرد و از او خواست شعری عاشقانه بسراید و برای Catherine of Valios  بفرستد (این موضوع چندین سال پس از نامه نوشتن چارلز برای همسرش ، رخ داده است.)

در بریتانیای کبیر روز Valentine در قرن هفدهم محبوبیتش رو به افزایش گذاشت و در اواسط قرن هجدهم ، ردو بدل کردن پیام های تبریک مخصوص این روز بین دوستان و زوج های عاشق در کلاس های درس مدارس و دانشگاه ها ، امری معمول و عادی گشت. در اواخر قرن هجدهم کارت های تبریک چاپ شده جایگزین نامه ها شدند. در آمریکا نیز Esther A. Howland  که به مادر روز Valentine معروف است ، از سال 1840 میلادی شروع به تولید انبوه و فروش کارت های تبریک این روز کرد. او کارتهای بسیار زیبا توسط روبان ها و توری های واقعی و عکسهای رنگارنگ ساخت که به نام scrap  شناخته می شوند.

 

در حال حاضر سالانه در حدود یک میلیارد کارت تبریک ( Greeting Card ) در روز Valentine بین زوج های عاشق در سرتاسر دنیا ردو بدل می شود که از این حیث در مقام دوم قرار دارد( در روز کریستمس بیشترین کارت تبریک ردو بدل می شود ، سالانه در حدود 2.6 میلیارد کارت تبریک. )

در سال 1835 میلادی  ، لوازم و وسایل باقی مانده از کشیش Valentine به یک پدر ایرلندی به نام  John Spratt  داده شد. پاپ گریگوری  شانزدهم هنگامی که شورو اشتیاق کشیش Spratt  را در هنگام دعا کردن  در رم دید ، این هدیه را در صندقی به رنگ مشکی و طلایی به او داد که امروزه نیز ، همه ساله در روز Valentine افراد زیادی برای دیدن آن به کلیسای خیابان Whitefriar  در دوبلین میروند و آن را از نزدیک می بینند.

 روز بر تمامی عشاق مبارک باد  Valentine

  منابع : سایت هیستوری چنل و سایت امریکن گریتینگز

تهیه و گرد آوری و ترجمه : کیانوش کنی  و کوروش آریا 

                               

این هم به خاطر روز ولنتاین

زیبایی چیزیست که قابل پنهان کردن نیست

با اجازه حمیده جان

زبون فارسی ...آسون ترین زبونا......خدای من ... از چند پهلو صحبت کردن که دیگه نگو ... به نظر من ایرانی ها خدای چند پهلو صحبت کردن اند ... چند پهلو صحبت کردن یه شیرینی خاصی داره ...بخاطر همین چند پهلو صحبت کردنه که ایرانی ها شیرین زبون ترین آدمای دنیا شناخته شده اند ... شوخی کردم ... نه ! خداییش آدم نمی تونه بعضی حرفا رو رک بزنه ... اصلا چند پهلو صحبت کردن یا همون " کنایه " ، درادبیات فارسی " زیبایی کلام " شناخته می شه ... بخاطر همین از کنایه توی شعر ها و قطعه های ادبی بیشتر استفاده می کننن ... بگذریم ... ( " اصلا چه ربطی داشت ؟ بحث یه چیز دیگه بود !!!) این با اون یکی فرق داره ...!
آهان راستی ... کاری به شما ندارم که از این طور صحبت کردن خوشتون نمیاد چون اصلا نمی تونید درکش کنید ... می فهمم ..ولی باید بگم ..تااااااازه کجاشو دیدی ؟ ایرانی ها اغلب با چشماشون با هم حرف می زنن ... طوری که دقیقا طرف مقابلشون می تونه منظورشونو بفهمه... حالا فرقی نمی کنه ... با نگاه ..با رفتار ... وای وای ... نگو نگو ... ایرانی ها خدای با نگاه حرف زدنن ...اصلا انگار با چشم حرف زدن براشون آسون تر از با زبون حرف زدنه ... با نگاه حرف زدن برای ابراز احساساته ... خشم ..مهرورزی ...ادب کردن ...
فوق العاده ست ... البته نه اینکه کشورهای دیگه اینطور نیستن ها ... ولی گفتم که ...ایرانی ها خدای این جور چیزان ...!!!
 
این مطالب را حمیده جان نوشته .با اجازه ایشان اینجا می آرم من که خوشم آمد

لحجه..

لحجه..

هر وقت كه مي خواست چيزي به من بگه سرش را لحظه اي به يك طرف خم مي كرد و با چشمهاي مهربانش نگام مي كرد .ديگر اين عادتش را مي دانستم.تا اين حالت را به خودش مي گرفت مي دانستم مي خواد چيزي بگه.

از حالت نگاهش و چشماش از قبل مي دانستم چي مي خواد بگه.اگر از آن كارم راضي بود در چشماش برق شادي و عشق ديده مي شد.اگر از كارم يا حرفي كه زده بودم ناراحت يا كمي دلخور بود باز چشمانش آيينه بودند و به خوبي آن را نشان ميداد.بر عكس من .هر حرفي كه مي زد آول مي سنجيد بعئد ميگفت و بعد هم منتظر ميشد تا نتيجه حرفش را در چهره من بخونه.

يك روز همان حالت قشنگ را  به خودش گرفت و خيلي با احتياط گفت:

كيهان(واي كه چفدر لذت ميبردم از اينكه منو به اسم صدا مي كنه و با چه لحن زيبايي انگار تمام دنيا مال من بود وقتي مي گفت كيهاااان)

گفتم جانم چي مي خواي بگي عشق من:

آن وقا با يك لبخند مليح و زيبا گفت هيچ مي دونستي لحجه ت حسابي آباداني شده.

آن وقت منتظر شد ببينه كه من چه چواب ميدم.

من هم با خوشحالي گفتم جدي مي گي عزيزم.وااااي از اين موضوع واقعا خوشحالم.گفت حالا ديگه حسابي آباداني آباداني شدي.و كلي با هم شوخي كرديم و خنديديم و گفتم پس فقط يك عينك ريبن كم دارم.

كفت كه سارا ميگه عمو كيهان مثل دوبلورها حرف ميزنه .ولي حالا ديگه لحجه ات آباداني شده ديگه هيچكس نمي تونه تشخيس بده كه تو....

واي كه چه روز خوب و دلثذيري بود و يگي از بهترين خاطرات زندگيم.....گفتيم و خنديديم  از همه چيز و از همه جا......

عهد عتیف

افتخارات ماندگار

------------------

در تاريخ هر كشوري افتخاراتي وجود دارد كه نه تنها متعلق به آن ملت بلكه به تمام بشريت تعلق دارند.البته اينگونه افتخارات بسيار نادر هستند و در تاريخ سرزمين كهنسال ما از اينگونه نوادر بسيارند.

نمونه آن منشور كورش كبير در مورد آزادي انديشه.

در كتب مقدس اديان الهي معمولا زيلد به نيكي از پادشاهان ياد نشده است .اما بنگريد به ؟

كتاب مقدس عهد عتيق(تورات)

كتاب دهم مورخان معروف به كتاب عزرا

فصل اول

آيات اول تا پنجم

1 -در سال اول سلطنت كورش ملك فارس بخصوص تكميل كلام خداوند از دهان ارميا نبي خداوند روح كورش ملك فارس را برانگيزانيد تا انكه در تمامي ممالك خود فرماني صادر كرده به اين مضمون در كتاب نوشته شود2-كه كورش ملك فارس چنين مي فرمايد كه خداوند خداي آسمانهاتمامي ممالك زمين را به من داده است اومرا مامور ساخته كه به جهت او خانه اي را به اورشليم كه در يهوداه است بنا نمايم3-از شما در تمامي قوم او كيست كه خدايش با او باشد تا به اورشليم كه به يهوداه است برآيد و براي خداوند خداي اسراييل آنچنان خدايي كه در اورشليم است خانه اي بنا نمايد4-و هر كسي در تمامي مكانهايي كه در آن ساكن بوده باقي مي ماندمردمان آن مكانها او را به طلا و نقره و امتعه اعانت نمايند سواي هديه هايي كه به ارادت داده مي شودبه جهت خانه خدا كه در اورشليم است....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عزيزاني كه اطلاعاتي راجع به تاريخ قوم يهود دارند مي دانند كه باز گردانيدن اسيران يهود كه به مدت 70 سال در بابل در اسارت بسر مي بردند و بازگشت آنان به اورشليم آن هم با عزت و احترام تمام كمتر از خروج يهوديان از مصر توسط حضرت موسي نيست.

اگر به فرازهاي سخنان كورش بزرگ دقت نماييد مي بينيم كه حتي بازگشت آنان به زادگاهشان را به ميل و اراده خود آنان واگذاشته است.

به نظر من قوم بني اسراييل بايستي مراسمي به يادبود و بزرگداشت اين روز تاريخي و گرامي داشت ياد کورش هر سال برگذار نمايند

سنگ زیرین آسیاب

قديمي ها مي گن مرد آن است كه در كشاكش دهر سنگ زيرين آسياب باشد.راستي شما تا حالا چيزي به اسم آسياب ديديد؟

همانطور كه مي دانيد آسياب يك سازه آست جهت خرد كردن غلات عموما و خصوصا براي آرد كردن گندم.

اين سازه  كه طراحي مكانيزم فدرت محركه آن به قرنها ي گذشته بر مي كرده با توجه به امكانات و نيروهاي موجود در دسترس مانند باد آب و يا حيوانات اهلي براي به حركت در آوردن آن استفاده مي شده است.

من به شخصه خيلي علاقمند به اينجور سازه ها و مكانيسمهاي تحرك آنها هستم به همين خاطر در هر جا كه شنيده ام كه نشاني از آنها هست رفته و از نزديك ديده ام.

آسياب آبي واقعا يك شاهكار است .با آن اسباب ابتدايي و ابزارهاي غير دقيق چه دستكاه دقيقي طراحي و اجرا شده است .كساني كه مقداري از مكانيك اطلاع داشته باشند مي دانند كه طراحي يك دستگاه كه داراي اجزا متحرك باشد چقدر سخت است.غلبه بر اصطكاك و كنترل نيروهاي مختلف.در عين حال ايجاد اصطكاك كنترل شده.به هر حال قصد نداردم كه تمام مشگلات چنين سازهاي را تشريح كنم .در نظر بگيريد كه بايد آب را از ارتفاع حد اقل 4 متر ارتفاع دقيقا بر روي يك پروانه چوبي هدايت كنيد آن هم بدون وجود پايپ(لوله)هيچگونه موادي هم براي آب بندي و جلوگيري از ليك و پرت انرژي نداشته باشي.واقعا از عجايب و شاهكارهاي ذهن خلاق انسان.

بگذريم بحث راجع به سنگ زيرين آسياب بود.مي خواستم ببينم چرا مرد بايد سنگ زيرين آسياب باشه؟اصلا مگر سنگ زيرين آسياب بودن چه خاصييتي داره؟

همانطور كه عرض كردم آسياب سازه اي است بسيار جالب توجه.براي اينكه اين سازه فونكشن خود را به بهترين نحو انجام دهد بايد دو قطعه سنگ وجود داشته باشد كه كاملا بر هم منطبق باشند.سنگ زيرين ثابت است و سنگ رويي متحرك با يك بازوي متحرك به توربين چوبي كه توسط آب به حركت در مي آيد وصل ميشه.و چنان دقيق سنتر شده كه مركز ثقل هر دو سنگ در يك جا متمركز ميشه.

جالب اين است كه اين دو سنگ كاملا هم بر روي هم قرار نگرفتن.زيرا اگر اينظور بود سنگ زيرين به مرور خورده ميشد و خاكه سنگ با آرد مخلوط مي گرديد.

بنا بر اين سنگ زيرين آسياب فشار بسيار كمي را تحمل مي كنه.يا در واقع اصلا فشاري بر روي آن نيست.عمده فشار و اصطكاك و درب و داغون شدن براي سنگ بالايي است.به همين خاطر هر چند وقت يك بار بايد سنگ بالايي را تعويض يا مرتب بايد كرد.

لطفا شما اگر مي دانيد براي من توضيح بديد كه چرا سنگ زيرين كه هيچ فشاري  تفريبا بر روي آن نيست و به همين دليل فرسوده نميشه بايد مرد مثل آن باشه

اگر من را راهنمايي بفرماييد در اين مورد بسيار ممنون خواهم بود از شما.

 

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای اوو جز با او نمی خواهی

زندگی باید همین باشد من گمانم

 

 

 

 

سر دلبران...

شعر معروفی هست که می گه:

بهتر آن باشد که سر دلبران       گفته آید در حدیث دیگران

اما به نظر من بعضی از اسرار را اصلا نباید بیان کرد و به زبان آورد.امروز این را تجربه کردم.

از صبح تا الان حسابی به هم ریخته ام.آن جمله کوتاه تا مدتها مرا پریشان و ناراحت کرده بود.اخیرا توانستم که تا خدودی ذهنم را از آن پاک کنم یا به نوعی خودم را با شرایط موجود تطبیق بدم.اما امروز نمی دانم چرا آن را بیان کردم و به زبان آوردم.دوباره مثل همان روز شدم شاید هم ۱۰۰ مرتبه بدتر.به هر حال حسابی به هم ریخته ام.باید هر طوزر که شده خودم را به چیزی سرگرم کنم شاید ذهنم از آن موضوع منحرف بشه.

اگر تونستم  بعد از ظهر با دو ستان میریم شکار .هر چند که هوا سرده  و من هم که حسابی سرما خوردم .ولی شاید اینطور برای مدتی هم که شده فراموش کنم این موضوع را.

راستی دوستان راجع به شکار و شکار گری در خوزستان اگر فرصتی بود خواهم نوشت.من دیوانه گشت و گزار در صحرا و بیابان هستم .خوب این هم برای خودش دنیایی است.

خاطره....فقط .برای دل خودم

دنباله خاطرات را اگر روحیا اش را داشتم بعدا ادامه میدم .امروز فقط به یک خاطره بسنده می کنم.

متاسفانه حوادث زندگی و تجربات و نحوه تربیت خانوادگی مرا طوری بار آورده که به ندرت کسی میتونه احساسات مرا از روی چهره ام بفهمه.این موضوع کاهی بسیار به ضرر من تمام شده.حتی گاهی هم که خواستم احساسم را بروز بدم باز نتوانستم.

خوب :متاسفانه خود دار بودن و تحمل بروز نداند احساسات جزیی از تربیت من است که ای کاش نبود.

 

سر

سر نه چیزی ست که در راه وفای تو دهم

این متاعی ست که هر بی سر و پایی دارد.

شاد و سلامت باشید این هم برگ سبزی بود تحفه درویش چه کند بی نوا همین دارد.

من اینجا...

امروز اینجا هوا بارانی است.وقتی هوا اینطوره من دلم میگیره .همیشه از هوای آفتابی خوزستان لذت بردم.اما امروز ۴ روز است که هوا خاکستری است چیزی که من اصلا نمی پسندم.

این شعر عجب وصف حال من است فکر می کنم از شفیعی کدکنی باشه.

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

عهد عتیق

دوستان مدتیه که دارم کتاب مقدس عهد عتیق(تورات)را می خوانم.

واقعا که جالب است و یهودیان حق دارند که خود را قوم برگزیده خداوند می دانند.خداوند چه مهربانیها و چه لطفهایی که در حق آنها نکرده است!

این آیه را ببینید:

هر پسر سنگی است بر گور پدر خویش

آلان تا اینجا خواندم.فصل هفتم.کتاب اول سفر پادشاهان

عجب عظمتی من که تحت تاثیر قرار گرفتم

ادامه داستان یک عشق

ادامه داستان یک عشق

شماره دريا را كه گرفتم دل تو دلم نبود.مثل يك پسر بچه بودم كه براي اولين بار با يك دختر قرار ملاقات ميزاره.نمي دانم چرا اينطور بودم.

صداي زيبا و آرامش بخش دريا را كه شنيدم كم مانده بود كه از خوشحالي به هوا بپرم.تا اين زمان من و دريا بي اغراق شايد بيش از 1000- ساعت با هم حرف زده بوديم و هميشه هم حرف براي گفتن داشتيم.اصلا نمي دانم چرا هيچ وقت حرفاي دريا براي من تكراري نبود.يك روز از دريا پرسيدم كه دريا جان من اين همه مزاحم  تو ميشم(دريا بدش مي آمد كه من به ايشان بگم  شما .ميگفت كه اينطوري احساس مي كنم كه با يك غريبه حرف مي زنم)

اره داشتم ميگفتم .دريا گفت:كيهان باور مي كني كه كه تو اولين مردي هستي كه من تا كنون اينقدر با او حرف زدم و هيچوقت هم از حرف زدن با تو حوصله ام كه سر نرفته  خيلي هم لذت ميبرم.من هم خيلي خوشحال شدم .دريا گفت كه من فكر ميكنم هيچ زن و شوهري در دنيا اينقدر با هم هرف نزدن و درد دل نكردن.

و واقعيت همين بود.بطوري كه من گاهي 7:30 صبح به دريا زنگ ميزدم و گاهي ايشان را از خواب بيدار ميكردم و ميگفتم پاشو خانم خانما ادارات دير شد.و ايشان هم اغلب اوقات اولين كسي بود كه به من صبح به خير مي گفت.

در يك كلام من و دريا با وجودي كه صد ها كيلومتر دور از هم بوديم ولي در واقع با هم زندگي مي كرديم.صبح زنگ مي زد كه كيهان حتما صبحانه بخور و بعد برو سر كار.من هم خودم را لوس مي كردم مثل بچه كوچولو ها و هي ناز مي كردم.باور كنيد بسياري از عاداتی  كه طي اين 2 سال كسب كردم در واقع چيزهايي هستند که دريا به من ياد داد.

قبلا صبحانه خيلي مختصر مي خوردم ولي با سفارشهاي دريا هر روز مفصل صبحانه مي خورم و خيلي چيزهاي ديگه.

هر روز صبح تقريبا مي گفت كه امروز چه لباسي بپوشم.اگر كار مهمي داشتم يا جلسه مهمي بود از قبل با دريا در مورد آن صحبت مي كردم و ايشا مشورتهاي بسيار خوبي به من ميداد.

اصلا يك نوع زندگي مشترك را شروع كرده بوديم بدون اينكه حتي يكبار هميگر را ديده باشيم.

البته من يك نكته را بايد بگم كه تا حالا هم جز مشكلات من باقي مانده و آن هم اين است كه:در فرهنگ و زبان فارسي لغات و اصتلاحات دقيقا همان معنايي را ندارند كه بيان مي شود.

يعني كسي جمله اي را بيان مي كند كه از نظر من معني آن مشخص است ولي آن چيزي كه در ذهن گوينده است دقيقا همان چيزي نيست كه من برداشت كرده ام.به عبارت ديگر بين آنچه كه بر زبان آورده ميشود وآنچه كه در ذهن گوينده است اختلاف فاحشي وجود دارد.اين مشكل براي من هم وجود دارد .و چيزي كه من به زبان مي آورم ديگران طور ديگري برداشت مي كنند.در حالي كه من دقيقا منظورم همان است كه گفته ام و نياز به تفسير ندارد.اوايل دريا اينطور از صحبتهاي من برداشت مي كرد ولي كم كم كه من را شناخت اين مشكل تا حدود زيادي حل شد.البته مشكل اول هنوز به جاي خود باقي بود .يعني حرفي كه ميزد من نمي توانستم دقيقا بدانم كه چي گفته و انتظار داشت  كه من خودم دقيقا بدانم كه چي در ذهن ايشان بوده كه اين جمله را گفته.نمي دانم تونستم منظورم را بيان كنم يا نه.خلاصه اينكه بين آنچه كه در ذهن است با آنچه كه بر زبان مي آيد تفاوت زيادي وجود دارد و گوينده انتظار دارد كه شنونده بفهمد كه چي در ذهن اوست.كه من متاسفانه هيچوقت نتوانستم به اين درك برسم.هميشه آنچه كه گفته مي شود در لفافه گفته مي شود.در حالي كه من كاملا واضح حرفم را ميزنم.به همين دليل دريا به من ميگفت كيهان اينقدر نبايد رك بود.تو هرچه كه به ذهنت مي رسه و فكر مي كني كه درسته را بر زبان مي آري و اين موجب رنجش اطرافبانت مي شود.

به حر حال اختلافات فرهنگي هم مشكل ساز هستند مثلا چيزي كه اننجام آن از نظر من هيچ اشكالي نداشت از تظر ديگران بسيار كار زشت و نا بخشودني بود.و همچنين...

بكذريم.به دريا زنگ زدم.اولين سوالي كه پرسيد اين بود كهاه آلان كجا هستي.اين را هم بگويم كه من به دريا نگفته بودم كه دقيقا كي بر ميگردم.ولي ظاهرا آقاي دكتر  آ  به ايشا گفته بود كه من در حال آمدن به ايران هستم.

من هم گفتم فكر مي كني كجا هستم؟گفت كه مي دانم ايران هستي ولي كجا.من با تعجب گفتم تو از كجا مي داني؟ولي بدون كه الان شيراز هستم.آن موقع ساعت حدود 9 شب بود

و من در هتل هما رزرو داشتم.

به هر حال بيش از يك ساعت با ايشان صحبت كردم.با وجودي كه نگراني را در تك تك كلمات دريا احساس مي كردم ولي به نظر من از بابت برگشتن و سلامتي من بسيار هوشحال بود.

ادامه دارد

کی اشکاتو پاک می کنه؟

چه ترانه قشنگی.اینطور نیست؟

کی اشکاتو پاک می کنه

                                           شبها که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه

                                              وقتی منو نداری!

شونه کی مرحم هق هقت

                                            میشه دوباره........!؟

از کی بهونه می گیری

                                       شبهای بی ستاره......!؟

برگ ریزونهای پاییز

                                   کی چشم به راهت نشسته؟

از جلو پات جمع میکنه

                                   برگهای زرد و خسته........؟!

کی منتظر میمونه

                                  حتی شبهای یلدا...........؟!

تا خنده رو لبهات بیاد

                                   شب برسه به فردا.........!

کی از شروع بارون

                                 قصه برات می سازه

از عاشقی می خونه

                                  وقتی که شب درازه!

کی از ستاره بارون

                                  چشمهاشو هم میزاره

نکنه ستاره ای بیاد

                                   یاد تو رو نیاره.........!!

 

ادامه داستان یک عشق

 

يك روز صبح از دفتر اجنت به من زنگ زدند و گفتند مقدمات سفر شما آماده است هر وقت كه شما آمادگي داشتيد مي توانيد تشريف ببريد.مسير سفر را پرسيدم .طبق معمول بود با يك پرواز اضافي از شيراز به آبادان.البته من بدم هم نيامد كه بعد از مدتها يك سفري هم به شيراز داشته باشم.

شب با پدر صحبت كردم ايشان چيزي نگفت.نه بله و نه .هيچ اضحار نظري نفرمود.

فقط ديدم كه يك به كسي زنگ زد .زنگ زدن به كسي ديگر در حضور من

فهميدم كه حتما موضوعي در راثطه با من مي خواهد به كسي بگويد.من هم از ايشان اجازه مرحص شدن خواستم كه ايشان فرمود تشريف داشته باشيد شما.

ظاهرا با آقاي پرقسور ..صحبت مي كرد.براي فردا با ايشان در منزل ما قرار گداشت.ساعت حدود 3 بعد از ظهر آقاي پرفسور...تشريف آوردند.من بسار براي ايشان احتران قايل هستم از زمان بچگي تا به حال ايشان را ميشناسم و شايد در تمام عمرم يكي از معدود كساني باشد كه از همه نظر يكانه است واقعا جز انسانهاي نادري است كه چه از نظر اخلاقي و چه تز نظر علمي افرادي مثل ايشان بسيار كم هستند.

به هر حال كلي با هم حرف زديم و بسار روز لذت بخشي بود براي من.

قرار گذاست فردا به بيمارستان بروم ايشان هم آنجا منتظر من بودند.بدون معطلي آزمايشها و تستهاي لازم از من بعمل آوردند.كه همگي رضايت بخش بود.يك نسخه هم تجويز فرمودن و تاكيد كردند كه در هرشرايطي شما بايد اين داروها را بخوريد حتي اگر پزشك ديگري كفت كه نيازي نيست شما بايد حتما اين داروها را مصرف كنيد و به هيچ وجه نبايد در خوردن آن اهمال كنيد.راستش من در اين جور مواقع هميشه بي نظم بودم و آقاي پرفسور هم كاملان اين مئضئع را مي دانست.

ولي الز روزي كه به ايران رسيدم تقريبا هر روز صبح و عصر دريا تاكيد مي كرد كه آيا داروهات را خوردي؟!

براي من تعجب آور بود كه ايشان از كجا مي داند كه من بايد دارو مصرف كنم.بعد ها فهميدم كه آقاي دكتر ا.. مرتب وضعيت بيماري و سلامتي من را به ايشان مي گفته است و البته از اين بابت من خ.شحال بودم.

بعد از اينكه معاينات لازم بعمل آمد و آقاي پروفسور ... توصيه هاي لازم را به من كرد ظاهرا به پدر فرموده بودند كه مسافرت براي من اشكالي ايجاد نمي كند.

همان شب پدر هم توصيه هاي لازم را به من كرد.

فرداي آن روز حركت كردم. و تقريبا 2 روز بعد در ايران بودم و در فرودگاه شيراز به زمين نشستم.

اولين كاري كه كردم به دريا زنگ زدم  و گفتم كه من الان در شيراز هستم ..

ادامه دارد