زندگی عشق است و دیگر هیچ
«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.
آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»
«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.
آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»
چون هست زهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
انگار که هرچه نیست در عالم هست.
بعضي اوقات برايتان پيش آمده كه بدون اينكه كار خاصي داشته باشيد در خيابان پرسه بزنيد؟
آن روز من هم بدون هيچ دليلي راست يك خيابان را گرفتم و با آرامش كامل شروع به قدم زدن كردم.اصلا به فكر هيچ چيز نبودم و گاه نيز گذر زمان را فراموش مي كردم.اصلا رفت و آمد روندگان و آيندگان را نمي ديدم و باور بفرماييد تقريبا هيچ صدايي را نمي شنيدم.در بين چمع تنهاي تنها بودم .انگار در آن شهر شلوغ فقط من بودم و خدا!
حس خوبي بود.نه احساس غم نه شادي و نه درد.مانند اين بود كه در خلا قدم ميزدم.حتي احساس خستگي نيز نمي كردم با وجودي كه بيش از 2 ساعت بود در حال قدم زدن بودم.فقط گاه گداري سيگاري روشن مي كردم و با آ رامش كامل با دود آن بازي مي كردم.
براي لحظه اي پشت ويترين مغازه اي درنگ كردم.نگاهي به محتويات ويترين انداختم.مغازه عطر فروشي بود.بدون هيچ قصدي وارد مغازه شدم.تا آن لحظه فروشنده را نديده بودم.نگاهي به رديف شيشه هاي عطر درون ويترين داخل مغازه انداختم.زير لب سلامي كردم ولي جوابي نشنيدم.يا اصلا منتظر جواب نبودم.
بعد از حدود 5 دقيقه سرم را از روي رديف شيشه هاي رنگارنگ عطر بلند كردم و نگاهي به پيشخوان كه فروشنده در پشت آن نشسته بود انداختم.
خانمي بود جوان 24-5 ساله بنظر ميرسيد و زير چشمي در حال بر انداز كردن من.در ذهنش در حال سبك سنگين كردن اين مشتري عجيب بود و اينكه آيا خريدار است يا جز مزاحمين گاه و بي گاه.
ضمن اينكه مرا ميپاييد سعي مي كرد كه خود را نيز بي تفاوت نشان دهد.
براي لحظه اي از دنياي درون خويش بيرون آمدم و اسم چند نوع عطر كه ميدانستم و قبلا استفاده كرده بودم را بردم.
ببخشيد:عطر آوون هست؟
خير.
پاكو رابل چطور؟
متاسفانه آن را هم ندارم.
كريستين د...
......
با بي حوصلگي از روي صندلي جابجا شد و گفت:
اين عطرهايي كه شما مي خواهيد را فقط ميتوانيد جلوی در شاه عبدلعظيم پيدا كنيد!.
من هم در كمال خنگولگي گفتم:پس براي اينكه اين همه راه را تا آنجا نرم شما زحمت بكشيد و به سليقه خود عطري را به من بدهيد.
......
.........
........
و انصافا چندان هم بد سليقه نبود.![]()