به مناسبت بستن سایت زنستان....

در برابر هر زن توانمند  که خسته از صفت"ضعیفه"است مردی وجود دارد که از قدرت کاذب رنج می برد.

.در برابر هر زني كه خسته از بر چسب احساساتي بودن است مردي وجود دارد كه از حق گريه كردن و حساس بودن محروم است.

در برابر هر زني كه از دستمزدي كه شايستگي اش را دارد محروم است مردي وجود دارد كه مسوليت اقتصادي انسان ديگري را بالاجبار بدوش می کشد.

دربرابر هر زني كه فن مكانيكي ماشين را نمي داند مردي وجود دارد كه نمي تواند تخم مرغي را آبپز كند.

در برابر هر زني كه براي آزاديش قدم بر مي دارد مردي وجود دارد كه راه آزادي را باز مي يابد.

منبع:.....

راستش چيزهاي ديگري هم بود اما چون بيشتر حالت شعار داشت چندان دلچسب نبود.

البته اين را هم تقديم كردم به تمام كساني كه د ر اين راه تلاش  می  كنند و كرده اند و حتما سختي هايي را نيز متحمل شده اند و مي شوند.

آنان...

آنان که محیط فضل وآداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

((خیام)

آیا شما بن لادن را می شناسید؟

آیا شما بن لادن را می شناسی؟

چند وقت پيش به يك مهماني دعوت شده بودم.از آنگونه مهمانيها كه چندان

دلخوشي از آنها ندارم و از سر ناچاري و رودربايستي ناچار مي شوم كه دعوت را بپذيرم.

باري زمان مقرر در مهماني حاظر شدم.بعد از معرفي شدن به بعضي از مهمانا  ن كه از قبل آشنايي نداشتم و احوال پرسي با آشنايان سابق طبق روال معود يكي از مدعوين چشمم را گرفت.

خانم زيبايي كه تحصيل كرده و متشخص بنظر مي رسيد.

به بهانه اي سر صحبت را با ايشان باز كردم.از همان آغاز قصد دلبري و دلربايي داشت و من هم از خدا خواسته.

ظاهرا ايشان از قبل مرا ميشناخت.يا اينكه ميزبان چيزهايي در مورد من به ايشان گفته بود.

از تخصيلاتش پرسيدم.فارغ التحصيل فوق ليسانس....از يكي از دانشگاهاي معتبر....

بسيار خوش سر و زبان بود و فصيح صحبت مي كرد.

ظاهرا همديگر را يافته بوديم و ميشد حدس زد كه مي توانيم چند   وقت را با هم بسر ببريم و از اوقاتمان به نحو دلخواه لذت ببريم.

اما لعنت بر شيطان!!

نه بيچاره شيطان .شيطان كه گناهي نداره.لعنت به سوال بي موقع و جواب بي موقع تر از آن.

از هر دري سخن به ميان آمد و در گوشه دنجي دل ميدادم وقلوه مي ستاندم.

راجع به تروريست و ترورست بازي در خاور ميانه سخن به ميان آورد.و افاضه قرمودند كه همه ايراني ها تروريست هستند.

آقا مارا مي بيني دچار گرفتگي برق 3 فاز شدم.

با تعجب گفتم سر كار خانم حتما مزاح مي فرمايند؟!!!

خيلي جدي گفت :خير .اصلن هم شوخي نمي كنم.

بعد از اينكه شوك اوليه را از سر گذراندم خيلي با ملايمت و متانت گفتم من توضيحاني به شما ميدم كه حتما بعد از شنيدن آن در اين باب تجديد نظر خواهي كرد.

اينكه ايرانيها افراد انسان دوستي هستند و اولين منشور حقوق بشر توسط كوروش كه اولين پادشاه مستقل ايراني بود تدوين شده و اجرا گرديده و...

و هر بار سعي مي كردم كه از حالت چهره اش تغيير عقيده اش را ببينم اما هر بار تيرم به سنگ مي خورد.

از ايشان پرسيدم آخه تا حالا شنيدي كه يك ايراني بمب گذاري انتخاري كرده باشه؟

شنيدي كه يك ايراني ...

شنيدي كه يك ايراني...

اما اصلا گوش اين عليا مخدره كه از بخت بد من بسيار زيبا هم بود به اين ترهات من بدهكار نبود و مرغ يك پا داشت و حرف زن هم يكي است(بر خلاف حرف مرد).

ديدم كه دم گرم من در آهن سرد ايشان اثر ندارد كه هيچ و دارم آب در هاون مي ك.بم.

و طبق مفهوم آيه شريفه نرود ميخ آهنين در سنگ آهي از سر تاثر و تالم كشيدم.و با وجودي كه مي دانستم مرغ از قفس خواهد پريد.اين خسران را بخاطر دفاع از كيان مردم ميهمان دوست و با فرهنگ ايران بجان خريدم.

بعد از مكثي كوتاه و نگاهي كه مي دانستم آخرين نگاه مهر آميز ايشان است و بعد از آن بايد براي هميشه با اين انسان زود باور وداع كنم .

گفتم:آيا شما بن لادن را ميشناسي؟

گفت:آري ميشناسم.همان آدم كش معروف!

گفتم:من كيهانشان هستم!!

با تعجب گفت:متوجه منظورتان نشدم ميشه دوبار كمي توضيح بدي؟

'گفتم:بن لادن عموي من است.

جيغ كوتاهي از وخشت و اظطراب كشيد كه بعضي از مهمانان متوجه شدند و چشمكي به تصور اينكه من در حال شيطنت كردن و معاشقه هستم بين خود رد و بدل كردند.

خوب ديگه تاوان دفاع از كيان مملكت و اين مردم را با از دست دادن يك همدم زيبا دادم.

حيف شد مي توانستيم چندين روز و شب خوب و به ياد ماندني را با هم بگذرانيم.

راستي يه سوال از شما دوستان دارم:بنظرتان آيا من بايد براي اين موضوع متاسف باشم يا خير؟

جواب اميد را كه پيشاپيش مي دانم اما انتظار جواب از بقيه دوستان دارم.

البته اميد هم اگر رهنمودي راهنمايي چيزي بفرمايند كه چراغ راه ما باشد براي آينده سپاسگذار خواهم بود و مطمين باشد كه نصايح ايشان را آويزه گوش خواهم كرد.

=====================

حیف شد!کاش بن لادن واقعا عمویم بود!!!

یک شوخی بی مزه

تا به حال به اين موضوع توجه كرديد؟

اول از همه بزاريد اين موضوع را روشن كنم و خيال همه را راحت.

من در تمام ايالات و ولايات وبلاگستان مخصوصا ايالت بلاگفا به فمنيسم و زن ذليل و غيره و غيره معروف شدم!پس آب كه از سر گذشت ديگه زياد فرقي نمي كنه.

-------------------------------------------------------------------------------

بريم سر اصل مطلب:

من هرچه كه بيشتر دقت مي كنم نمي دانم چرا بيشتر مطمين ميشم كه همه اسامي خوب خوب و زيبا و خوش آهنگ مربوط به خانمهاست.مثلا:خورشيد خانم-شبنم خانم-پروانه خانم-مهتاب خانم-خانم گلي و.......

اما اسامي آقايان را دقت بفرماييد:آقا غوله- آقا دزده-آقا خره-آقا گرگه-خاله خرسه-خاله سوسكه خانم بزي

اي اي اي اي چه گندي زدم...

تا مدتي مجبورم در اختفا بسر ببرم

شروع یک دوستی پایدار

آن روزها........

سالها پيش در يك صبح سرد پاييزي شال و كلاه كردم.

  لوزام ماهيگيري را برداشتم.لانسر طعمه و يك سبد پراز غذا و زير اندازي براي نشستن.

قصد داشتم آن روز را خوش بگذرانم.15-16 ساله بودم و تنها.تقريبا هيچ دوستي نداشتم و كمتر از يك سال بود كه در آن شهر مه گرفته و و هميشه باراني و دلتنگ اقامت داشتم.

رودخانه با محل اقامتم كمتر از 2 كيلومتر فاصله داشت.

خيلي زود به كنار رودخانه رسيدم.رودخانه با شيبي ملايم و كمي گل آلود. حاشيه رودخانه پر از درختان و بوته هاي در هم تنيده بود.در نظر اول بهترين مكاني بود كه ميشد يك روز خوب را سپري كرد و ماهي فراواني صيد نمود.

البته مي دانيد كه ماهيگيري تفريحي براي خورد ن نيست بلكه بيشتر سر  گرمي و شايد نوعي ورزش بشود گفت.!

از لابلاي بوته ها به كناره رودخانه رسيدم.بهترين نقطه را به زعم خود انتخاب كردم و شروع به لانسر كشيدن كردم.

همچنين نگاهي به اطراف نيز انداختم.كمي پايينتر در فاصله اي نچندان دور يك نفر هم سن و سال خودم را در خال ماهيگيري ديدم.

به نظر مي رسيد كه اندامي درشتر از من دارد اما شايد كمي از نظر سني از من كوچكتر بود.

بيش از يك ساعت گذشت و هيچ ماهي به قلابم نزد.چند بار جا بجا شدم و طعمه هاي كوناگون را امتحان كردم.ولي دريغ از يك بچه ماهي 2 سانتي.

حسابي گلافه شده بودم.نگاهي به آن پسرك انداختم.هر 5 دقيقه يكبار قلابش را از آب بيرون مي كشيد و مرتب ماهي هاي ريز و درشت را از قلاب جدا مي كرد و درون سطلي كه همرا آورده بود مي انداخت.

راستش مانده بودم كه چكار مي كندکه  در همان نقطه اي كه من يك ساعت تمام وول خورده بودم و هيچ ماهي نگرفته بودم او در همانجا به اين سرعت ماهي مي گرفت.

نزديك ظهر به طرف من آمد.بالهجه ايرلندي سلام و احوالپرسي كرد.و اينكه براي اولين باره كه به ماهي گيري میايي و چند واهي گرفتي و....

وقتي كه خوب دقت كرم قلابش را با چند متر نخ نايلوني بر نوك يك ني معمولي 3 متري بسته بود و از تجهيزات مدرن و چسان فسانهاي كه من داشتم خبري نبود.

از خودم خجالت كشيدم.

به ناهار دعوتش كردم و كلي با هم بگو بخند .

او گفت چند تا ماهي گرفتي:با كمال خجالت گفتم هيچي .از صبخ تا حالا مثل اين است كه درون يك حوض قلاب مي اندازم.انگار هيچ ماهي در اين رودخانه نيست!

خنده شيطنت آميزي كرد و گفت :آخر همه ماهي ها را من صيد كردم.

نگاهي به درون سطلش انداختم.تقريبا پر بود از ماهي.

بعد از ناهار نگاهي به لانسر و قلابهاي من انداخت.سري تكان داد و گفت نه!نمي شود با اينها ماهي گرفت!بي خودي خودت را خسته كردي از صبخ تا حالا.

گفتم:خوب چكار بايد كرد.

بسرعت به درون بيشه زار رفت و با يك شاخه باريک  و بلند بر گشت . داشت با چاقوي حيبي آن را صاف مي كرد.

چند متر از نخ قلاب ماهي گيري مرا بريد و همرا با قلاب به سر چوب  گره زد.

به همين راختي و يه وزنه سرب كوچك به انتهاي نخ يك وجب مانده به قلاب.آن وقت يك طعمه به قلاب زد و گفت حالا امتحان كن.

نتيجه باوركردني نبود.در طول كمتر از يك دقيقه يك  ماهي درشت به قلاب افتاد.از شادي در پوست نمي گنجيدم.

تا نزديك غروب ماهي گيري كرديم.در انتها من مي خواستم ماهي ها را دوباره در رودخانه رها كنم.اما او مرا از اين كار باز داشت.

گفت اگر نمي خواهي بده به من.مادرم با اينها غذا هاي بسيار لذيذي مي پزد.

من هم با كمال ميل ماهي ها را به ايشان دادم.

از هم خدا خافظي كرديم و من به راه افتادم.

از پشت سر صدا زد:هي اسم من ديويد است تو اسمت چيه؟

برگشتم و خيلي جدي به او گفتم:وقتي كه مي خواهي اسم كسي را بداني او را هي خطاب نمي كني!اين نحوه گفتار شما خيلي دور از ادب است!

سرش را پايين انداخت و گفت خوب ببخشيد.حالا اسمت را مي گي؟

گفتم من هم امير كيهان هستم.اما اگر برات سخته بهتره مرا امير صدا كني.

لبخند قشنگي زد و گفت به اميد ديدار امير >خانه ما همين نزديكيهاست يك روز با هم ميريم با پدر و مادرم آشنات مي كنم .

گفتم باشه حتمن.

به اميد ديدار

و به طرف اقامتگاهم راه افتادم.كسي چه مي دانست اين مقدمه ايست براي يك دوستي عميق و پايدار كه سالهاي سال بطول خواهد انجاميد.

ادامه دارد......