آن سالها

آن سالها....

در يكي از كامنتهاي جنجالي چند روز اخير يادي شده بود از كسي كه برايم بسيار عزيز بود و هست.

عمويي دارم(البته ايشان سالها پيش در اثر حادثه اي از دنيا رفته است).

من با عمو از نظر سني اختلاف كمي داشتيم.از همان كودكي براي من حكم برادر بزرگتر را داشت.

زماني كه مادر از دنيا رفت ارتباط عاطفي ما چندين برابر شد و تقريبا بيشتر اوقات را با هم بوديم.

از شخصيت و كركتر ايشان نمي خوام چيز زيادي بگم.اما يك نكته اساسي در وجود ايشان بود و آن هم بر خورد متين و حذابيتي خاص در چهره و صدا داشتند كه هر كسي را به راحتي شيفته خود مي كرد.

ضمنا بيزنس من بسيار موفقي هم شد در سالهاي بعد.

بگذريم:

در آن مدتي كه من مهمان دانشگاه ملي بودم يك روز تماس گرفت و گفت كه دلش برام تنگ شده و در نظر دارد يك هفته اي بياد با هم باشيم.من هم بسيار خوشحال شدم كه و از نظر من خبر بسيار مسرت بخشي بود.

3-4 روز بعد ايشان تهران بود.چه برنامه هايي را براي با هم بودن تدارك ديده بودم!!

اما بشنويد از ماجرا.

بعد از يكي دو روز كه استراحت كرد و كارهاي جاري خودش را انجام داد گفت خوب... داداش امروز مي خوام با هم بريم دانشكاه را ببينيم.

من هم با كمال ميل خوشحال شدم  و گفتم خوبه بسيار عاليست من دوستان خوبي دارم كه به شما معرفي كنم و احتمالن يك برنامه كوه پيمايي هم خواهيم داشت.

گفت چه بهتر.

در معيت ايشان رفتيم دانشگاه .اول از همه طبق معمول رفتيم دانشكده معماري.

بعضي از اساتيدي كه با من ارتباط داشتند را به ايشان معرفي كردم.گپ و گفتگويي و تعارفاتي رد و بدل شد.بعضي را هم از قبل ميشناخت كه البته من نمي دانستم.

بعد از آن ايشان را به ترياي دانشكده ادبيات بردم چاي و قهوه اي و...با چند نفر از دوستان دانشجو نيز آشنا شد.

در راه رو دانشكده ادبيات با يكي از اساتيد گروه....بر خورد كرديم به اسم خانم....

در يك لحظه نزديك بود كه ايشان و عمو دست به گردن هم بيندازند!!!!!!!

استاد موصوف ما را دعوت به دفتر كارش كرد.و شروع كردن از گذشته خرف زدن و اينكه شما كجا اينحا كجا و... كلي گپ و گفتگوي دوستانه يا بيشتر از دوستانه.من در اين بين اصلا فراموش شده بودم كه ناگهان عمو گفت اي عذر مي خوام من كيهان را به شما معرفي نكردم ..به هر حال ما هم به هم معرفي شديم.

حدود نيم ساعتي صحبت شد استاد كلاس داشت ما هم از دانشكده و دانشكاه به سمت اقامتگاهمان رهسپار...

ار عمو پرسيدم :شما ايشان را از كجا ميشناسيد آن هم اينقدر از نزديك؟

عمو شروع كرد به تعريف كردن اينكه در آمريكا در دانشگاه..... با هم درس مي خوانند و اين خانم استاد فعلي و دانشجوي آن زمان بسيار فعال بود هر چند نه چندان زيبا رو..

و اينكه عضو فعال كنفدراسيون دانشجويان و دوست دختر ايشان و.....

به هر حال من كه مفهون عضو كنفدراسيون دانشجويان بودن را نفهميدم اما مفهوم دوست دختر بودن را عملن خوب فهميدم.

زيرا از آن روز به بعد تا زماني كه عمو تهران بود اگر شما ايشان را ديديد من هم ديدم.

به هر حال

من باني خير ديدار دو دوست قديمي شدم.

=======================

يلدا به همه دوستان خوش و شب نشيني بسيار دلچسب و لذت بخشي داشته باشيد و يادي هم از ما بكنيد

دوستان موافقت چو دیدار كنيد

بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد

چون باده خوشگوار نوشيد به هم

نوبت كه به ما رسد نگونسار كنيد.

-----------

بقول حاقظ عليه رحمه از آن گناه كه نفعي به غير رسد چه باك

شاي و شاد كاميتان آرزوست.آمين

پانوشت:اسم و رشته استاد را نمی نویسم زیرا ممکن است هنوز هم در همانجا تدریس کند.

ضمنا این موضوع آشنایی برای من هم بد نشد

ما که رسوای جهانیم

امید جان؟آخه این هم شد دوستی؟با این فال معرفی کردنت!!!اینطوری که ما پاک پته مان روی آب افتاد و تشتمان از بام و کوس رسوایی عالم گیر!!

می گی نه؟پس بخوان

 (تاثیر گذار، درون گرا، واقع گرا، متفکر)

تو یک تیپ "قاضی" هستی. پیوند تو با درک حقایق و خط مشی تحلیلی تو نسبت به زندگی، در مشکلات پیچیده کمکت میکند و این امکان را به تو می دهد که که بتوانی تصمیم های قاطع و دشواری بگیری که دیگران نمی توانند. ولی اصلاً فکر نکن که بیشتر وقتها مثل آدم رفتار می کنی! تو وسط استدلالهای دیگران می پری و مثل دیوانه ها لجاجت می کنی. کلا زندگی را سخت نگیر و کمی از قلب و احساست کمک بگیر .

اگرچه به نظر بعضی ها کمی مغرور و غیر قابل تحملی، دوستانت می دانند که فرد قابل اعتماد، عمیق و صادقی هستی. با اینکه درون گرا و تا حدی کم حرفی، ولی شخصیتی قوی داری که باعث تحسین دوستان و ترس دشمنانت می شود.

واقعاً که خدا کمکشون کنه! خدا همه ما رو کمک کنه!

--------------------

ای ای ای اما از دست دوستان این دوره و زمانه!

اما چشمم کور می خواستم رفیق نشم.حالا که رفیق شدم باید  تا آخر باشم

پ.ن:منظور از امان از دست دوستان این دوره و زمانه شوخی با امید خان جان است که توسط ایشان با موضوع شخصیت شناسی آشنا شدم و آن کااراکترهای شخصیت حودم را اینجا نوشتم.

پ.ن:مرضیه همچنان دوست عزیز و دختر عموی خوب من هستی.نمی دانم چه سویه تفاهمی پیش آمده.زیرا بلاگفا اجازه نمیده کامنتها را بخونم.و همچنین امکان اینکه کامنت بزارم وجود نداره.

خاطراتی از دانشگاه ملی...

خاطرات ريزه ميزه...

مدت 6 ماهي كه در دانشگاه ملي بودم همراه بود با خاطراتي عمدتن شيرين و گاهي هم تلخ.

من سعي مي كنم خاطرات شيرين را بيان كنم.

در همان 2 ماه اول تقريبن تمام دوستانم را توانسته بودم پيدا كنم.يا به بياني گروهي شديم كه همديگر را پيدا كرديم.از رشته هاي مختلف و دانشكده هاي مختلف.

بيشتر اوقات فراغتمان را با هم بوديم و همديگر را با اسم كوچك صدا مي كرديم.

خدود 20 نفر دختر و پسر.

يكي از برنامه هاي تقريبن هميشگي رفتن به كوه پيمايي در روز جمعه بود.

من در كمتر كشوري ديده ام كه اينقدر مردم به كوه پيمايي علاقه داشته باشند.تهران شايد يك استثنا باشد از نظر تعداد افراد.البته در شهرهاي ديگر ايران كه كوهي نزديك است معمولن اين عادت خوب كوهپيماي اول صبح وجود دارد.نمونه اش را در اصفهان و شيراز و كرمانشاه ديده ام.

به هر جهت اين گروه 20 نفره ما هم حد اقل ماهي دو 3 بار به كوه پيمايي مي رفتيم.

اول صبح زود محل قرار هم از قبل مشخص بود.يك هفته اوين يك هفته دربند يك هفته دركه و... همينطور به شكل چرخشي و بسته به توافق اكثر اعضاي گروه.

اين تفريح براي من بسيار لذت بخش بود.اسباب چاي و پخت و پز و ....صبحانه و ناهار مي خورديم و عصر شاد و سر حال بر مي كشتيم.

در اين گشت و گذارهاي كوهستاني ما با گروهاي ديگر هم آشنا ميشديم.

يك روز زني ميانسال و پسر نوجوانش با ما همراه شدند.نزديك ظهر مكان نسبتا مسطحي پيدا كرديم و بساط آ پخت و پز راه انداختيم و انصافا آن خانم  که همرا شده دست پخت كم نظيري داشت.

پسر ايشان ضبط صوتي همراه داشت .كه مرتبا آهنگهايي به زبان انگليسي پخش مي كرد.

در يك لحظه ديدم همه گروه دارند كف مي زنند و پسر نوجوان هم وسط در حال رقص.

چه رقصي انواع مختلف رقصها را بلد بود .آن هم در حد حرفه اي.به هر حال بسيار داشت خوش مي گذشت.

گروهاي ديگر هم كه مي گذشتند ار آنجا محو تماشاي هنر نمايي آقا زاده مي شدند.

اين را هم بگو.يم ظاهرا در آن زمان پليسهايي براي حفط امنيت و ارشاد و اينجور چيزها در كوهستان بودند و همه حركات را زير نظر داشتند.البته تا آن زمان هيچ موردي براي ما پيش نيامده بود و انصافن مردان جوان بسيار خوش برخوردي بودند و اغلب هم خوش سيما .

من مشغول كاري بودم.در يك لخظه احساس كردم كه سكوت مرگباري حاكم شد و تقريبا هيچ صدايي به گوش نمي رسيد.به گروه و مردم نگاه كردم دقيقن مثل اين بود كه فيلمي را استپ كرده باشي.

همه ساكت و صامت و حتي بي حركت.

نمي دانستم چه خبر شده.

نگاهي كردم.بله!!پليس آنجا بود.همه تقريبا نگران بودند و مزه شادي در دهنشان به زهر مار تبديل شده بود.

من جلو رفتم.سلام كردم و به آن شخصي كه فكر مي كردم سمت رياست بر بقيه را داره.

گفتم:جناب اتفاقی افتاده؟

با لبخند گفت اتفاق؟نه!!!به نظر شما اتفاقي افتاده؟!!

من هم خيلي عادي گفتم به نظر من كه هيچ اتفاقي نيفتاده گروهي جوان هستند كه دارند تفريح مي كنند .و مزاحمتي هم براي هيچ كس فراهم نكردن.

شما هم لطف بفرماييد تفريحشان را به كامشان تلخ نكنيد.

اين را هم بگم كه من ريش بلندي داشتم و از اين نظر فكر مي كنم بر آنها بر تري داشتم.كمي كه با آنها صحبت كردم احساس كردم كه لحن كلامشان كاملا تغيير كرد.دليلش هرچه بود نمي دانم.

پسرك بيجاره يه گوشه كز كرده بود و مثل بيد از ترس مي لرزيد.

رفتم و دستش را در دستم گرفتم شايد كمي از نگراني و ترسش كاسته بشه.

فرمانده گفت آيا شما با اين آقا پسر نسبتي داري؟

گفتم بله!از صبخ با هم داداش شديم.

كه زدند زير خنده.

فرمانده گفت:ما گروه شما را مدتهاست زير نظر داريم و تاكنون از شما ها رفتار ي خلاف مشاهده نشده .

بنا بر اين اين دفعه نديده مي گيريم.

گفتم اما امروز كه حال اين بچه ها را گرفتيد!نوعي عذر خواهي در كلامشان بود كه ما مامور هستيم و وظيفه داريم و اينكه شما سعي كنيد اگر خواستيد رفصي و آهنگي داشته باشيد يه جاي خلوت تر انتحاب كنيد.

من هم تشكر كردم از آنها و به ناهار دعوتشان كردم اما نپذيرفتند.و به همان ميوه اي كه تعارف شده بود اكتفا كردند.

در يك لحظه نگاه كردم ديدم به جز بچه هاي گروه خودمان هيچ تنا بنده اي در آن اطراف نبود.نمي دانم چگونه همه در اين فاصله كوتاه مفقود شده بودند.

به هر حال آن روز هم به خير گذشت.

اما من تجربه بزرگي كسب كردم.و آن اينكه چقدر همه رفتارهاي ما كنترل شده و در ديد چشمهايي تيز بين است و ما بي خبريم.

یک خاطره  کوچولو

...

راستش باني ياد آوري اين خاطره دوستي تازه است به اسم مرضيه خانم. بين من و ايشان چندين كامنت رد و بدل شد كه بايث كرديد خاطرات ديرينه اي را در من زنده كند.

زمستان سال ....136.. بود و من بايد به مدت 6 ماه ميهمان دانشكده معماري و شهر سازي دانشگاه ملي ايران ميشدم.

اين دانشگاه را قبلا هم ميشناختم و با آگاهي آن را انتخاب كرده بودم.

آن سال زمستان سختي بود و ظاهرا دانشگاه تازه باز گشايي شده بود.

در يكي از روزهاي سرد بهمن ماه از اقامتگاهم بيرون آمدم.

برف بسيار سنگيني باريده بود و شهر يكدست سفيد پوش.

به هر بدبختي بود خودم را به دانشكاه رساندم و خيلي راحت دانشكده معماري و شهر سازي را پيدا كردم.همان درب ورودي اول بعد از دانشكده پزشكي.

به دفتر ريس دانشكده رفتم .معرفي نامه ها و پذيرش و ...همه چي درست بود.بهجز يك چيز و آن هم شلوغ بودن سر ريس دانشكده.

به هر حال پذيرايي مختصري از من شد تا اينكه ايشان سرش خلوت بشه.

نزديك ظهر حضرت آقا تازه يادش افتاد كه من هم وجود خارجي دارم و جزيي از دكور اتاقش نيستم.

تقريبا بدون عذر خواهي گفت كه اين روزها سرمان خيلي شلوغ است و از نگاهش ميشد فهميد گه در دل ميگه اين سر خر هم وقت گير آورده توي اين هير و وير.

به هر حال ايشان مرا به يك نفر اساتيد معرفي كرد .استاد جواني بود چند سال از خودم بزرگتر و نه چندان خوش بر خورد.

از نگاهش ميشد فهميد كه به ايشان تحميل شده ام.لابد در ذهنش داشت مي گفت كه در اين بيساماني و اوضاع شير تو شير فقط اين آدم عجيب و غريب را كم داشتيم.

راستش فكر مي كنم من در اين جور مواقع آدم چندان خوش شانسي نيستم.چونكه در بر خورد اول چندان به دل نمي نشينم و دافعه ام بر جاذبه ام مي چربه.

به هر حال خودم را معرفي كردم ايشان هم برنامه كلاسها و كارش را به من گفت و گفت در عير اين زمانها هر وقت كه بخواي من در اختيار شما هستم.

نگاهي به بر نامه اش كه انداختم ديدم داره به زبان بي زباني مي گه كه هيچوقت براي من وقت نداره!!!

به هر حال يك جلسه اي هم با ريس دانشگاه فكر مي كنم آقاي دكتر نعيمي بود كه ايشان هم ظاهرا از استادان معماري بود.

بر خورد آقاي نعيمي هزار مرتبه با ديگران فرق داشت.

بسيار متين و خوش بر خورد.و شخصيتي بر جسته بنظر مي رسيد.

چند سوال از من پرسيد و بعضي از استادان من را هم مي شناخت.از يكي دو نفر از آشنايانم هم احوال پرسي كرد كه از قديم مي شناخت.

ضمنا گفت كه متاسفانه امكانات اقامتي براي من نداردند.من هم گفتم قصد ندارم كه در خوابگاه دانشجويي اقامت كنم و از اين نظر نگران نباشد.

در پايان جلسه گفت كه اميدوارم بهره كافي از اقامت در اين دانشگاه ببري و روزهاي به ياد ماندني داشته باشيوضمنا توصيه كرد هر زماني كه مشكلي پيش آمد من هميشه در دسترس خواهم بود.

بسيار خوشحال شدم كه بالاخره يه بر خورد متين و نكاه مهرباني را ديدم بعد از يك روز بسيار كسل كننده.

به هر جهت .

در كل آن مدت استادي كه همراه من به دفتر آقاي دكتر نعيمي آمده بود حتي يك كلام هم حرف نزد .

از ايشان خدا حافظي كردم و از اتاق بيرون رفتم اما همراهم چند لحظه بعد از من از اتاق بيرون آمد و دكتر توصيه هايي به ايشان كرد.

بگذريم:

بعد از آن من تا چند روزي خيلي منظم و مرتب به دانشكده مي رفتم اما در واقع وقت تلف كردن بود.چند نفر استاد بسيار فرهيخته بودند كه از طريق كتابهايشان با آنها آشنا بودم.

با هر كدام گاهي گپ و گفتگويي داشتم اما چندان غرق در گرفتاريهاي خود بودند كه بيا و ببين. و من بجز زحمت  چيز ديگري برايشان نبودم.

---------------------

بنا بر اين من هم شروع كردم كه خودم براي خودم برنامه درست كنم.

در هفته يك روز به دانشكده معماري مي رفتم و 5 روز ديگر به دانشكده هاي ديگر

در مدت كوتاهي تمام سوراخ سمبه هاي دانشكاه را مثل كف دست شده بودم.

چند دوست حوب و ....

بعد از 2-3 هفته گذرم به دانشكده ادبيات علوم انساني افتاد.

خيلي زود جذب آنجا شدم.

ديگر بيشتر ايامم را آنجا مي گذراندم.

راستش من به ادبيات جغرافيا مردم شناسي و جامعه شناسي بسيار علاقه دارم.

سعي مي كردم سر كلاس اساتيد معروف برم در اين بين با چندين نفر هم دوست حون حوني شده بودم و يك گنگ درست و حسابي ايجاد شده بود.

سعي مي كردم سر كلاس اساتيد مطرخ ادبيات برم.و واقعا هم لذت مي بردم از تفسير شعرهاي مولوي و خافط و سعدي و

چيزهايي از درون اين ابيات بيرون مي كشيدند كه فكر نكنم به مخيله خود گوينده شعر(شاعر )هم رسيده باشه.

به هر حال براي من لذت بخش بود آن ايام.

ديگر تفريبا تمام روز در دانشكده ادبيات بودم ازدانشجويان هر دپرتمنتي چند نفر آشنا پيدا كرده بودم.

تقريبا سر تما كلاسهاي ادبيات حاظر مي شدم و بعضي از استادان فكر مي كردند دانشجو.ي آنها هستم زيرا چنا ن با نظم و علاقه در كلاس حاظر ميشدم و در مباحث شركت مي كردم كه اصلا فكر نمي كردن من به عنوان دانشجوي ...لغتش نمي دانم... آنچا حاظر شدم.

به هر حال سر اين كلاسها مثايل مضحكي هم گاهي پيش ميامد.

بطور مثال روزي يكي از اساتيد كه ادبيات فكر مي كنم معاصر تدريس مي كرد نمي دام به جه مناسبت از من پرسيد:

شما اگر بخواهي در يك بار شراب سفارش بدي چه جمله اي بكار مي بري؟

من هم خيلي ساده گفتم:

مي گويم:ساقي مي بيار!!!!!!!!

كه يك دفعه شليك خنده همه بلند شد.

اما من نمي دانستم كجاي اين حرف جمله من خنده داره؟

استاد كه مرد جا افتاده و با سوادي بود نيز لبخندي زد.

اما من به هيچ وجه تحت تاثير جو حاكم بر كلاس قرار نگرفتم.

استاد گفت:اين جمله كه شما گفتيد تقريبا هزار سال پيش در زبان فارسي رايج بوده است.و الان ديگر كار برد ندارد.

گفتم:آيا اگر من اين حمله را بگويم ساقي نخواهد فهميد؟وو به من خواهد خنديد؟

گفت حتما خواهد فهميد منظور شما را ولي مطمينم كه ساقي هم لبخندي خواهد زد به اين جمله.

گفتم خوب شما جمله مرا اصلاح بفرماييد.

گفت:گارسن لطفا شراب بياوريد.اين جمله كوتاهترين و درست ترين حمله است.

گفتم ولي اين جمله كجايش فارسي ست؟

گارسن كه يك لغت  فرانسوي ست و لطفا هم عربي و شراب هم ظاهرا عربي فقط فعل بياوريد آن فارسي ست.

استاد كمي رنگ به رنگ شد.بچه ها هم همه ساكت شدند و جو كلاس بنطرم خيلي دگرگونه شد.

استا د گفت:

لطفا شما در موقع لزوم همان حمله خود را بكار ببريد.

و احساس كردم اين حرف را با اعتقاد كامل زد.

مرسي مرضيه كه مرا به ياد خاطرات دانشگاه ملي انداختيد.

باز هم خاطراتي از اين دست دارم و سر فرصت خواهم نوشت.

راه بهشت و بقیه قضایا

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند..

 ===============

این نوشته را جایی دیدم شاید دوستان خوششان بیاید در اینجا درج شد.

راستش این مدت که نبودم وقت زیادی در اختیار نداشتم.ضمنا بیرون نرفتن بی بی می تواند به  به دلیل بی چادری هم باشد.خوب من هم چنته ام خالی بود و شاید چیز زیادی برای نوشتن نداشتم.تنها خاطراتی است که دارم آن هم بعضی از دوستان خوششان نمیاد.اما من باز هم شروع خواهم کرد به نوشتن خاطراتم.لا اقل بخاطر خودم .زیرا  به ذهن نمی شود زیاد اطمینان کرد و حتما فراموش خواهند شد.