آن سالها
آن سالها....
در يكي از كامنتهاي جنجالي چند روز اخير يادي شده بود از كسي كه برايم بسيار عزيز بود و هست.
عمويي دارم(البته ايشان سالها پيش در اثر حادثه اي از دنيا رفته است).
من با عمو از نظر سني اختلاف كمي داشتيم.از همان كودكي براي من حكم برادر بزرگتر را داشت.
زماني كه مادر از دنيا رفت ارتباط عاطفي ما چندين برابر شد و تقريبا بيشتر اوقات را با هم بوديم.
از شخصيت و كركتر ايشان نمي خوام چيز زيادي بگم.اما يك نكته اساسي در وجود ايشان بود و آن هم بر خورد متين و حذابيتي خاص در چهره و صدا داشتند كه هر كسي را به راحتي شيفته خود مي كرد.
ضمنا بيزنس من بسيار موفقي هم شد در سالهاي بعد.
بگذريم:
در آن مدتي كه من مهمان دانشگاه ملي بودم يك روز تماس گرفت و گفت كه دلش برام تنگ شده و در نظر دارد يك هفته اي بياد با هم باشيم.من هم بسيار خوشحال شدم كه و از نظر من خبر بسيار مسرت بخشي بود.
3-4 روز بعد ايشان تهران بود.چه برنامه هايي را براي با هم بودن تدارك ديده بودم!!
اما بشنويد از ماجرا.
بعد از يكي دو روز كه استراحت كرد و كارهاي جاري خودش را انجام داد گفت خوب... داداش امروز مي خوام با هم بريم دانشكاه را ببينيم.
من هم با كمال ميل خوشحال شدم و گفتم خوبه بسيار عاليست من دوستان خوبي دارم كه به شما معرفي كنم و احتمالن يك برنامه كوه پيمايي هم خواهيم داشت.
گفت چه بهتر.
در معيت ايشان رفتيم دانشگاه .اول از همه طبق معمول رفتيم دانشكده معماري.
بعضي از اساتيدي كه با من ارتباط داشتند را به ايشان معرفي كردم.گپ و گفتگويي و تعارفاتي رد و بدل شد.بعضي را هم از قبل ميشناخت كه البته من نمي دانستم.
بعد از آن ايشان را به ترياي دانشكده ادبيات بردم چاي و قهوه اي و...با چند نفر از دوستان دانشجو نيز آشنا شد.
در راه رو دانشكده ادبيات با يكي از اساتيد گروه....بر خورد كرديم به اسم خانم....
در يك لحظه نزديك بود كه ايشان و عمو دست به گردن هم بيندازند!!!!!!!
استاد موصوف ما را دعوت به دفتر كارش كرد.و شروع كردن از گذشته خرف زدن و اينكه شما كجا اينحا كجا و... كلي گپ و گفتگوي دوستانه يا بيشتر از دوستانه.من در اين بين اصلا فراموش شده بودم كه ناگهان عمو گفت اي عذر مي خوام من كيهان را به شما معرفي نكردم ..به هر حال ما هم به هم معرفي شديم.
حدود نيم ساعتي صحبت شد استاد كلاس داشت ما هم از دانشكده و دانشكاه به سمت اقامتگاهمان رهسپار...
ار عمو پرسيدم :شما ايشان را از كجا ميشناسيد آن هم اينقدر از نزديك؟
عمو شروع كرد به تعريف كردن اينكه در آمريكا در دانشگاه..... با هم درس مي خوانند و اين خانم استاد فعلي و دانشجوي آن زمان بسيار فعال بود هر چند نه چندان زيبا رو..
و اينكه عضو فعال كنفدراسيون دانشجويان و دوست دختر ايشان و.....
به هر حال من كه مفهون عضو كنفدراسيون دانشجويان بودن را نفهميدم اما مفهوم دوست دختر بودن را عملن خوب فهميدم.
زيرا از آن روز به بعد تا زماني كه عمو تهران بود اگر شما ايشان را ديديد من هم ديدم.
به هر حال
من باني خير ديدار دو دوست قديمي شدم.
=======================
يلدا به همه دوستان خوش و شب نشيني بسيار دلچسب و لذت بخشي داشته باشيد و يادي هم از ما بكنيد
دوستان موافقت چو دیدار كنيد
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد
چون باده خوشگوار نوشيد به هم
نوبت كه به ما رسد نگونسار كنيد.
-----------
بقول حاقظ عليه رحمه از آن گناه كه نفعي به غير رسد چه باك
شاي و شاد كاميتان آرزوست.آمين
پانوشت:اسم و رشته استاد را نمی نویسم زیرا ممکن است هنوز هم در همانجا تدریس کند.
ضمنا این موضوع آشنایی برای من هم بد نشد![]()
![]()