تواضع...

 

,  

After all, it's your life. Why give others the chance to rule your
life?'

و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟

 

ماجراهای من و سر دار خان

ماجراهاي من و سر دار خان

عروسي....

چندين روز طول كشيد تا من و سردار خان به توافق برسيم.در طي اين مدت گل بانو جان هم از عشوه گري و دلربايي و تنازي و هر گونه خدمتگذاري ديگر كوتاهي نمي كرد.من با وجودي كه دلم غنج ميزد اما  بهانه مي آوردم و بازار گرمي مي كردم و ...ولي ظاهرن سردار خان گرگ باران ديده بود و حرفه اي تر از آن بود كه به روي مبارك من بياورد . مي دانست كه اين همه عشوه و نازهاي من هم چندان واقعي نيست و دير ياز زود رام شده و در تله خواهم افتاد.

من هم بعد از چند روز فكر كردن يك روز عزمم را جزم كردم و با سردار خان وارد بحث جدي شدم و از همان اول سعي كردم كه سنگهايم را با سردار خان وا بكنم و بي خودي خودم را به درد سر نيندازم.

در ديوان خانه سردار خان نشسته بودم  و پيرامون مسايل مختلف بحث مي كرديم.

سردار خان صجبت را به مسايل خانواده و زناشويي و ازدواح و ثواب ازدواج و اجر اخروي آن و آرامش خيال و...يك سخنراني مفصل براي من كرد و در پايان...

سردار خان:خوب عمو جان تصممت را نگيري به همين زودي گل بانو جان به خانه بخت ميره و آن وقت تو دستت به هيچ است..ها گفته باشم!!

من:راستش سردار خان از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم بدم نمياد  ولي آخه...

سردار خان:پس مباركه...ديگه جرفي نباشه همين كه شما دو تا راضي باشيد كافيه!

من:عمو جان دوتا كدامه شما اصلن نظر آن خانم را پرسيدي!

برقي شيطنت آميز در چشمهاي سردار خان درخسيد و لبخند موذيانه اي زد...

تازه شصتم خبر دار شد كه اينها همه برنامه ريزي شده بوده ...و سردار خان همان روز كه قبول كرد من حدا زندكي كنم در واقع نقشه اين ازدواح را هم كشيده بوده... و آه از نهاد م بر آمد .فهميدم كه اين سردار خان كه بنظرمن مجسمه حماقت و بلاهت بود چه عحوبه ايست و چه سياس نابكاري  كه همه را هر گونه كه بحواهد مي تواند بازي دهد.

من هم حيلي محكم گفتم سردار خان ؟ببين با وحودي كه شما براي من بسيار محترم هستيد و هر دستوري كه بديد به ديده منت انجام ميدم ولي بايد شرايط من را هم درك كني!

من اينجا غريب هستم .هيچ فك و فاميل و آشنايي به جز شما در اينجا ندارم ضمنن مدت كوتاهي هم اينجا هستم.بعد هم ناچار بايد بروم.شرايطم هم به گونه اي نيست كه بتوانم ازدواج كنم و در 22  سالگي حانواده تشكيل بدهم.بنا بر اين ...

سردار خان نگذاشت كه حرفم تمام بشود.خيلي مخكم و آمرانه گفت:

آقا جان كي گفته شما اينجا غريب هستي؟تمام مردم منظقه شما را مي شناسند.همه آرزو دارند با شما همكلام شوند و با شما وصلت كنند.ضمنن اين ازدواج به نقع شماست.همينكه بدانند شما متاهل هستي بسياري از مسايلي كه ممكن است براي شما پيش بيايد ديگر رخ نخواهد داد.ضمنن شما تا زمااني كه اينجا هستي با گل بانو زندگي مي كني بعد از رفتن هم حق و حسابش را من پرداخت مي كنم و ..پس خيالت راحت با شد

زياد سرتان را درد نياورم

در عرض چند روز تمام كارها به يد با كفايت سردار خان انجام شد...تا سر جنباندم ديدم كه كنار سفره عقد نشسته ام با آن لباسهاي مخصوص و....

جشن نسبتن مفصلي گرفته شد خطبه عقد خوانده شد.... و  سردار خان سخنراني مفصلي كرد كه اين بايث افتخار ماست اين ازدواح و اينكه از اين به بعد آقاي كيهان از طايفه ما ست و بايد همه از ايشان حمايت كنند و چه و چه...

تعداي هم هديه مختلف از لباس گرفته تا اسلجه و دوربين شكاري و ضبط صوت و.ساعت مچي و...تهيه شده بود كه به بعضي از مهمانان داده شد.

مقدار زيادي هم نقره آلات براي عروس خانم خريداري شده بود(من هرچه اصرار كردم طلا بخرم براي عروس خان قبول نمي كرد و مي گفت طلا رسم نيست ...در نهايت به خريد 2 انگشتر طلا رضايت داد كه براي عروس خريداري شد).

چندين هديه گرانقيمت هم به من داده شد.از جمله يك اسب بسيار اصيل و زيبا با زين و يراق كامل  و گلي هديه ديگر.ظاهرن رسم بود كه در قبال هديه هايي كه ما داده بوديم هديه اي دريافت مي كردم)

جشن پايان گرفت..

ديوارهاي خانه محل زندكي ما را با پارچه هاي  رنگارنگ تزيين كرده بودند.و اجساس مي كردم كه درون يك باغچه پر از گل زندگي مي كنم و از آن ديوار زمخت ديگر خبري نبود و در زير پارچه ها پنهان شده بود.

اولين شب زندگي را با گل خاتون حان به شكل رسمي شروع كردم.

از اينجا به بعد براي زير 18 سال ممنوع و ممكن است كمي بي نزاكتي باشد.اما عرب مي گويد:بين الاحباب تسقت الآداب) و بر مبناي همين حديث شريف ما هم به ناچار مي گوييم هر آنچه كه گذشت:

من :گل خاتون جان خيلي خوش آمدي صفا آوردي قدم بر روي چشم و دل ما گذاشتي اميدوارم كه بتوانم لحظات شيريني را براي شما فراهم كنم ....

گل بانو:چشمها را پايين انداحته با هزار ناز و ادا و شرم مانند اينكه براي اولين بار است كه همديگر را ميبينيم...با صدايي كه به زور شنيده ميشد تشكر كر د واينكه كنيز شما هستم و اميدوارم با من تندي و پرخاش نكني و من را اذيت نكني و من هم هميشه كنيز شما خواهم ماند و به شما وقادار خواهم بود و به هيچ مرد ديكري همكلام نمي شوم و نگاه نمي كنم و....

مقداري كه به تعارف گذشت و...ما هم ايشان را دعوت به تختخواب كديم اما....

تا خواستم به ايشان نزديك بشم چشمتان روز بد نبيند

شروع كرد به لرزيدن و ترسيدن و به گوشه اي پنا برد و چنان حالت دفاعي به خودش گرفته بود گه من دلم سوخت  . بسيار ناراحت شدم.اين خانم كه تا ديروز از سر و كول من بالا مي رفت امشب كه همسر من بود اينگونه به كنجي پناه بده بود و خودش را چنان جمغ كرده بود كه انگار مي خواست از دست يك جنايتكار در امان بماند.

من هم فكر كردم لابد آمادگي نداره و مفداري نازش كردم و زمزمه عاشقانه و حرفهاي خوب خوب و گفتم باشه  هر زماني كه شما آمادگي داشته باشي ما هم زناشويي را شروع مي كنيم . مثل بچه آدم گرفتم يه گوشه تخت خوابيدم و تا صبح خر . پف كردم.

هر روز بيشتر به ايشان مجبت مي كردم و سعي مي كردم كه مجبتش را جلب كنم.اما تا نزديك ميشدم باز همان ادا و اصولها و به كنجي خزيدن و حالت مضلومانه و دفاعي به خود گرفتن و....ديگه حسابي كلافه شده بودم .از هر راهي كه وارد ميشدم فايده اي نداشت.راستش حسابي هم پشيمان شده بودم از اين ازدواج.قبل از ازدواح لا اقل بوسه و كناري و بازي و سر گرمي بود ولي بعد از ازدواج....

چند روز گذشت.وقتي كه هرد و نشته بوديم و من داشتم كاري مي كردم و از ايشان تقاضا كردم كه چيزي برام  را برام بياره(يادم نيست چي بود)در همان حال هم با ايشان شوخي كوچكي كردم.و ايشان هم نه گذاشت و نه برداشت گفت شما كه مرد نيستي!!

براي لحظه اي فكر كردم اشتباه شنيده ام اما نه ظاهرن درست بود.آن همه مهرباني و آن همه حسن و ناز و آن همه...حالا به من مي گفت تو مرد نيستي!!

راستش حسابي عصباني شده بودم مخصوصن اين چند روز هم كه خون به جگرم كرده بود چنان كشيده اي به صورتش زدم كه تلوتلو خورد و نزديك بود به زمين بخوره كه خودم به دادش رسيدم و نگذاشتم كه زمين بخورد.

با عصبانيت  بيرون رفتم و سيگاري روشن كردم و پشيمان بودم از اينكه چرا نتوانستم خودم را كنترل كنم و چرا آسيب رساندم به اين بيچاره.

نيم ساعتي گذشت .رفتم توي اتاق و روي تحت دراز كشيدم.چند لحظه گذشت.باور كردني نبود.گل خاتون جان مثل يه بچه گربه ملوس خودش را توي بغلم لعزاند و سرش را گذاشت روي بازوم و. من هم كه چند وقت بود .....سانسور اين فسمت.

سرتان را درد نياورم آن روز تا شب و شب تا صبح از خانه بيرون نيامديم و تا رمق داشتيم......

فردا نزديكهاي ظهر كسي در مي زد.در را باز كردم سردار خان بود .گفت كه نگرانت بودم دو روزه از خانه بيرون نيامدي نهار آماده است من منتظرت هستم.از ايشان تشكر كردم و گفتم نياز به استراحت دارم و چشمكي به ايسان زدم  تيز تر آز آن بود كه نياز به اشاره داشته باشه .لبحندي زد و گفت پس براي شام من منتظرت هستم يادت باشد اگر نياي من هم شام نخواهم خورد پس مرا گرسنه نگذار.چشمي گفتم و از شرش خلاص.

گل بانو جان زودتر از خواب بيدار شده بود و صبحانه اي آماده كرده بود.من هم دوشي گرفتم و خستگي از تن بدر...

به گل بانو گفتم اين ادا ها چي بود اين چند روزه در مي آوردي و اين توهين آخر براي چي بود.

شرو ع كرد به بوسيدن دست و پاي من  كه ببخشم و...

من هم گفتم تا ندانم دليل اين حركات چند روزه ات چي بود نمي بخشمت.

ايشان هم با شرمندگي بسيار گفت:آفا ببخشي من فكر مي كردم شما مرد نيستي!!!!!!!!!!!!!!!

آقا ما را مي گي بر ق از سرم پريد.گفتم چه چيز بايث شده بود اين تصور را كني؟

گفت:آخه آن شب اول به جاي اينكه مرا با زور بندازي توي رختخواب خيلي با من ملايم بودي و عصباني نشدي از آن حركت من.به همين دليل فر كردم كه شما....

تازه فهميدم كه من در چه فكري بوده ام و ايشان در چه فكر و دنياي ما چقدر از هم فاصله دارد.

به هر حال گفتم خوب حالا ديگه خيالت راحت شد كه من مرد هستم.

با لبخند مليحي گفت آري شما بسيار هم مرد هستي يك همسر براي شما كافي نيست.

گفتم قرار نيست نصف زنهاي آبادي را به ناف من ببند ه اين سردار خان.ضمنن تو هم قرار نيست مسوليت خودت را به همين زودي به ديگران واگذار كني.

به هر حال روزهاي خوشي را با هم شروع كرديم

و خاطراتي بسيار زيبا و رمانتيك از آن زمان دارم كه هيچ وقت فراموش نمي كنم.و تازه مي فهمم كه سردار حان با آن ظاهر ساده اش چقدر زيرك و باهوش بوده است و چه خوب مي توانسته مردمش را رهبري و و قدرتش را نگهداري نمايد.

پ.ن:ماجراهايي در اين سفر برايم پيش آمده اگر متهم به اغراق و غاو گويي نميشدم حتمن مي نوشتم.

پ.ن:۲:در این پست نتوانستم جق مطلب را ادا کنم به دلیل مختصر کسالت.بنا بر این بر من ببخشید.

ماجراهای من و سردار

 

سر دار به خواستگاري مي رود!!

بعد از مدتي زندگي با خانواده سردار احساس كردم كه نياز دارم گاهي اوقات تنها باشم و اين موضوع با شلوغي خانه سردار كه هميشه از مهمانان ريز و درشت پر و خالي ميشد منافات داشت.

از سردار خان با ترس و لرز خواهش كردم كه اگر امكان دارد و ترتيبي فرمايند كه من زندگي نيمه مستقلي داشته باشم.

اول سردار خان سرخ شد و شراره  آتش از چشمهاي كم سويش هويدا گرديد.من هم زبانم به لكنت افتاد و پشيمان از اين در خواست!

شروع به باز جويي كرد!كسي چيزي به شما گفته؟

من:حاشا و كلا..خدا نكند!

سردار خان:در پذيراي خدا ناخواسته كوتاهي شده؟

من:اصلن و ابدن!

سردار خان:از قيافه من بدت مياد:

من:خداوند چهره زيبا و نوراني  شما را روز بروز زيباتر بگرداند و حوريان بهشتي در نزول اجلالت به بهشت لحظه شماري بفرمايند

لبخند سردار خان...

سردار خان:غذا....

من:ابدن

و

..

....

آخر سر گفتم به ريش مبارك قسم هيچ كس هيچ كوتاهي نكرده.همه سنگ تمام گذاشتن .ضمنن من مگر كجا مي خوام برم ؟همينجا هستم .فقط گاهي نياز دارم كه تنها باشم همين!و الا من كه طاقت دوري از مصاحبت و مصاحفت حضرتعالي را ندارم!

سردار خان سر به كريبان انديشه فرو برد بعد از لختي تفكر ..فرمود:باشد كاري مي كنيم!

بعد از چند روز مكاني در جوار خانه سردار خان تدارك ديده شد.مقداري لوازم اوليه زندگي..از قبل آفتابه و لگن و چراغ زنبوري و زير انداز و متكا و تشك...

ما هم خوشحال مختصر اثاثيه سفري را منفل به منزل جديد نموده و دعا به جان سردار خان كه سايه ات مستدام و ...

سر دار خان گفت:

دستور داده ام كه يك نفر خدمت شما به عهده بگيرد.از ايشان تشكر كردم .و گفتم من كه كاري ندارم ضمنن ناهار وشام را هم كه در جوار حضرت عالي هستم طبق دستور و شرطي كه گذاشتي ديگر به خدمتكار چه نيازي دارم؟

سردار خان گفت همين است كه گفتم.ما هم لا علاج پذيرفتيم.

مكان جديد ترین وتميز ترين خانه آبادي بود 2 اتاق و يك پذيرايي ...خمام و توالت...بشكه اي آب در ارتفاع براي دوش گرفت و...

به هر حال من راضي بودم.

نزديك ظهر سيني غذا را برايم آوردند.خانمي بود  حدود 25-26 ساله و كمي تا قسمتي زيبا.با معيارهاي زيبايي آنجا.

تشكر كردم . ايشان بعد از اينكه گفت فرماشي اگر داري بفرما..

و من با تشكر و خدا حافظي ايشان

به هر حال آن خانم روزي 2-3-5-6- مرتبهبه بهانه های گوناگون ميامد و اگر كاري بود انجام ميداد و هر بار هم تاكيد مي كرد سردار خان امر فرموده كه نبايد كوتاهي بشود و من هم تشكر مي كردم.

يك روز من در حال مطاله بودم به مخده تكيه دارده و گاهي هم چيزي ياداشت مي كردم.خانم موصوف به بهانه اي بسيار به من نزديك شده بود.شيطان عليه ماعليه رفت تو جلد ما و با نوك انگشت پا جايشش را ماساژگي نموديم.و چند لحظه منتظر نتیجه کار و عکس اعمل صبیه مستوره!!

ديدم اي دل غاقل بدش كه نيامد هيچي به نوعي ابراز تنازي هم كرد...ما هم  از هر گونه ماساژ مزايقه واز زوایا و نواحی گوناگون كوتاهي نكرديم.

و دیگر یکی از خدماتی که توسط ایشان ارایه میشد مشت و مال هم بود.

چند روز از اين ماجرا گذشته بود.يك روز سردار خان فرمود.:خدمت شما را خوب انجام ميدهد!؟كفتم :مرحمت شما زياد .بله خوب است.لبخند نمكيني زد و گفت:چطور است كه شبها تنها نباشي؟

عرض كردم سردار خان منظورتان چيست؟

گفت مي خواهي از پدرش خواستگاريش كنم برايت؟

مطمينم كه هم خود و هم پدرش قبول خواهند كرد.

گفتم آخه سردار خان جان من كه موقت اينجام دست بالا 5 ماه ديگه اينجا باشم .نمي توانم كه دختر مردم را بيچاره كنم كه.؟

گفت ايرادي نداره اين خانم چند وفت پيش همسرش را از دست داده.چه ايرادي داره اين مدتي كه هستي در اينجا  كنار شما باشد؟

آقا از ما انكار و از سردار خان اسرار

مي دانيد كه سردار حرف حرف خودش بود.و هرچه مي گفت همان بود.اما من هم نمي خواستم به همين راحتي زير بار بروم.آخه من كجا؟افعانستان كجا؟زن افغاني كجا؟

ولي در مجموع زياد هم بدم نمي امد.و......

...

اين داستان ادامه دارد

 

زندگی

زندگی..........