انتخاب مسیر 14
انتخاب مسير 14
در دو لنگه اي چوبي حياط باز بود.وارد فضاي خانه كه شدم تمام آن دلهره ها و سختي ها و دردها را فراموش كردم!
سعي كردم كه ضداي قدمهايم بر روي موزايك حياط بلند نشود.از پيج دلان سر پوشيده حياط كه رد شدم مادر را ديدم .كنار حوض در حال شستن ظرف.چند لحظه پشت سرش ايستادم .زير لب آواز غمناكي را زمزمه مي كرد.مي توانستم حدس بزنم كه در حال خواند اشك مي ريزه.اين عادتش بود.
به آرامي كنارش نشستم و سلام كردم! كمي جا خورد.براي لحظه اي باور نمي كرد كه من باشم!بعد جيغ كوتاهي كشيد و گفت اميد! عزيزم! و خوشحالي و خشم را يك آن در چهره اش دبدم! دست سالمم را انداختم گردنش و قبل از اينكه چيزي بگه عذر خواهي مفصل و دستش را بوسيدم.به آهستگي چند ضربه مشت به كمرم زد! و با اخم گفت اين چند روز كجا بودي! ؟بدون اطلاع ! آخه مادر نمي گي من دلم هزار راه رفته! جايي نبوده كه در اين چند روز سر نكشيده باشم و احوال تورا نپرسيده باشم!!اين يه الف بچه هم الان دو شبه لب به غذا نزده! مي گه تا داداش اميدم نياد من غذا نمي خورم!خودم هم كه تا حالا ده بار مردم و زنده شدم! هنوز متوجه دستم نشده بود.خدا خدا مي كردم كه ديرتر متوجه بشه!
گفتم مادر من!! آخه من كه بچه نيستم تو اينقدر نگران باشي! مسافرتي برام پيش آمد ناچار رفتم تا بوشهر!طوري هم پيش آمد كه امكان نداشت خبرت كنم.تازه به محسن هم گفته بودم كه به تو بگه من چند روز مسافرتم!بعد هم با قيافه حق به جانب گفتم مگه نگفته!
گفت:اون پسره بد تر از خودت سر به هوا هم هر بار يه چيزي مي گفت!تو هم كه چيز ديگري مي گي!گفتم مگه دستم به دستش نرسه! من توصيه كردم برو خونه و به مادرم بگو چند روز مسافرتم و اگر خريدي چيزي داشت خودت براش انجام بده!
لابد اصلن سري هم نزده!
گفت بيچاره روزي ده بار سر ميزد و مثل مرغ سركنده ميمانست! همين رفتارش بيشتر منو نگران مي كرد.
گفتم خوب ننه حالا كه خانه هستم ديگه نگراني بي مورده !
گفت اميد قول بده ديگه هيچ وقت بي خبر از خونه نري! آخه پسر من از دست تو چقدر بايد بكشم! و بعد اشكهاش بيشتر و بيشتر سرازير شد!تازه متوجه شد كه يك دستم هم به گردنم آويزونه! دو دستي زد توي سر خودش ! و گفت خدا مرگم بد ه دستت چي شده! گفتم ننه بخدا چيزي نيست تصادف كوچكي كردم كمي بازوم زخمي شده ! يكي دو روزه خوب ميشه!
اصرار كه بايد باز كني ببينم <گفتم آخه مادر من " يه زخم كوچولو ديگه ديدن نداره استخونش هم كه نشكسته!
زير چشمي به پنجره روبروي نگاهي انداختم خيري پرده سفيد كتاني گلدوزي شده اتاق را كنار زده بود و با ولع نگاهم مي كرد.از خودم بدم آمد سرم را پايين انداختم و گفتم ننه بريم تو عصرانه اي برام درست كن!
زير بعلش را گرفتم بهم تكيه كرده بود! مادر اين روزها سنگين بلند ميشد و آن چابكي و زبر وزرنگي سابق پيش را نداره! دور چشمهاش پف كرده! و موهاي سفيد بيشتري از زير چارقدش بيرون زده .
وارد اتاق كه شديم.الهام خوابيده بود!سرش يه وري روي متكا افتاده بود و موهايش نصف صورتش را پوشانده و در اثر خيسي ناشي از عرق به صورتش چسبيده بود.سرش را جابجا كردم و بادبزن حصيري را برداشتم و شروع به باد زدنش كردم!در خواب لبخند شيريني زد! واز اين شانه به آن شانه شد! چقدر اين بچه را دوست داشتم! با همه شيطنت ها ش!
بنظرم چقدر معصوم و آسيب پذير بود.هميشه نگرانش بودم و مي دانستم او هم نگران منه و همه جا چارچشمي منو ميپاد!اوايل فكر مي كردم به دستور مادر اين كارا را مي كنه! بعدن متوجه شدم علاقه بيش از حد خودش موجب اين همه كنجكاوي ميشه!
حس خوبي بود.در بين خانواده و عزيز ترين كسان.يك لحظه در دل گفتم ديگه هيچ وقت از شما ها دور نميشم!اگر كشته شده بودم يا اگر دستگيرم مي كردند چه بسر شما ميامد!كي مواظب شما بود.مقداري پس انداز داشتند شايد تا يكي دو سال مشكلي نداشتن ولي بعدن چي!با اين گرگهايي كه هر لحظه در كمينند و منتظر فرصت.چقدر خودم و آنها را بي پشت و پناه حس كردم.
مادر به سرعت سماور نفتي را روشن كرد تمام پنجره هاي مشرف به حياط را باز كرد نسيم ملايمي وارد اتاق شد!به همان سرعت املتي درست كرد و سفره كوچكي پهن .عطر ريحان و نعنا در اتاق پيچيد!سرخي تربچه نقلي ها درين سبزي ها چقدر دلنشين و آرامش بخش بنظر مي رسيد.
گفتم ماما دستت درد نكه يه نون پنير مياوردي كافي بود.!
سفره را كه چيد شرروع به آبكشي استكانها در لكن كرد! از صداي به هم خوردن استكان نعلبكي ها الهام از خواب بيدار شد! مخصوصن اين كار را كرد كه الهام بيدار بشه!
همينكه چشمش به من افتاد اول به حالت قهر پشتش را به من كرد!به روي حودم نياوردم و خودم را مشغول خوردن نشان دادم!چند لحظه در همان حال ماند مي دانستم الان دلش مي خواد كه من سر شوخي را باز كنم ولي عمدن هيچ واكنشي نشان ندادم از سر بد جنسي!
با صداي بلند زد زير گريه!هر رفتاري را مي تونستم حدس بزنم بجز كريه كردنش .
من هم گريه ام گرفتم ولي خودم را كنترل كردم.
بعد انگار كه هيچ اتفاقي نيافتده گفتم : ا تو بيداري وروجك! با دست سالمم موهاش را نوازش كردم .بغلش كردم و مثل بچه هاي كوچك گريه مي كرد و در بين حق حق كريه هاش بريده بريده حرفهاي نامفهومي مي زد كه فقط حدس مي زدم چي مي گه!
به هر طريقي بود آرامش كردم!
كنارم نشت و همينطور نگاهم مي كرد بنظرم باور نمي كرد كه بر كشتم! گفتم آخه الي تو چت شده! با گريه گفت داداش ديشب تا صبح خوابت را مي ديدم .خواب ديدم سركار قديري با تير زده تو قلبت و تو افتادي مردي! بعد خواب ديدم كه با ماشين از روي پل افتادي وسط شط.
همينطور تاصبح خوابهاي وحشتناك مي ديدم! الان هم كه ديدمت فكر كردم دارم خواب مي بينم!
گفتم عزيز دلم مي بيني كه داداش پيشته! اصلن امشب با هم ميريم سينما ! بعدش هم ميريم كنار شط ميبرمت جگركي با هم جگر مي خوريم اگر خواستي با قايق موتوري هم گشتي توي "اروند "مي زنيم! حا ! خوبه!
بعد گفت نه من هيچي نمي خوام فقط مي خوام كه ديگه من و مامان را ترك نكني! نمي دوني كه از وقتي رفتي مامان هنوز خواب به چشمش نيامده!من هم تا صبح كنارش بودم
هزار تا چيز ريز و درشت نذر" سيد عباس" و ابلفضل و سيد فاطمه و همه امامزاده ها كرده!
تا دو سه سال بايد فقط كار كني تا مامان بتونه نذرهاي تو را ادا كنه!
چند شوخي باهاش كردم زوركي لبخندي زد! گفتم بسه ديگه بيا كنار داداش بشين با هم عصرانه بخوريم.انگاري منتظر بود ! بسرعت كنارم نشت وقتي كه ديد دستم به گردنم آويزونه گفت جي شده داداشي! گفتم هيچي با بچه هاي پشت" سده" دعوام دشد كمي زخمي شدم!
جوري نگام كرد كه انگار مي گه تو گفتي و من باوز كردم!يا خودت خري!!
وقتي ديد لقمه برداشتن با يه دست برام سخته قطعات نان را مي بريد و با قاشق مقداري املت روي آن مي گذاشت و مي داد دستم خوشمزه ترين غذايي بود كه بنظرم تا آن زمان خورده بودم ! گفتم خودت هم بخور ماما ميگه دو روزه كه چيزي نخوردي!نكنه روزه بودي؟
و لقمه كه برام گرفته بود گذاشتم دهنش!
مادر با لذت به ما چشم دوخته بود.
عصرانه كه تمام شد سيل سوالها بود كه از طرف مادر و الي سرازيز شد من هم جوابهايي سر سري مي دام !
در همين حال در نيمه باز اتاق كمي بيشتر باز شد و" خيري" با سر برهنه و ساقهاي لخت در حالي كه جادر كلداري را نصف نيمه به كمرش آويزون بود وارد شد و همان دم در گفت ننه اميد چشمت روشن!
ديدي گفتم نگران نباش! اميد رفته پي تفريح و خوش گزروني خودش اونوقت شما اين چند روزه عزا گرفته بودي!
ماما تعارف كرد!بفرما خيري خانم" و ادامه داد چشم و دلت روشن!
خيري انگار كه منتظر تعارف بود آمد و در نزديكترين جاي ممكن به من نشست!مادر چايي براش ريخت و عمدن سيني چايي را كمي دور تر گذاشت !اما خيري آن را به سمت خودش كشيد!
با چشم و ابرو حرفهايي بينمان رد و بدل شد.
خيري كه بيرون رفت مامان هم بساط سماور و سفره را بر چيد و ظرفها را برد لب حوض من هم خواستم لباسهام را عوض كنم! كه الي زد زير خنده وگفت داداش اين لباس چيه پوشيدي! و هر و كر مي خنديد از خنده" الي" من هم خندم گرفت رفتم اتاق كناري لباسم را عوض كنم خواست داخل بشه گفتم دارم لباس عوض مي كنم هما ن پشت در ماند.تازه متوجه شدم كه هنوز اسلحه كمري را به همراه دارم! اصلن يادم رفته بود.
لباسم را كه عوض كردم الي را صدا زدم! خيلي جدي گفتم الهام! وقتي كه اينطور صداش مي زدم مي دانست كه موضوع مهمي را مي خوام بگم! معصومانه گقت بله داداش چيه؟
اسلحه را نشانش دادم و گفتم ببين الهام من اينو قايم مي كنم هواست باشه مامان نبينه! اگر ببينه مي فهمم كه كار تو بوده!مي دانستم اگر چيزي را بهش بگم حتمن انجان خواهد داد ولي اگر خودش متوجه بشه آنوقت راست دست مادر را مي گيره و ميبره اونو نشانش ميده!
گفت داداش اين چيه!ترقه اي كه نيست! و صداش را تا آنجا كه ممكن بود پايين آورد و گفت راست راستكيه؟گفتم اره راست راستكيه و خيلي هم خطر ناك!پس هوا ست جمع باشه!
گفت چشم! و من ديگه خيالم راخت بود كه هييچ بني بشري نمي تونه اونو پيدا كنه!
اگر به" الي" نمي گفتم مطمين بودم در عرض پنج دقيقه و همينكه چشم منو دور مي ديد مي رفت سروقتش و بعد هم نشان مادر مي داد و ... سراين موضوعات چه درد سرها كه نكشيدم
ولي ديگه قلق" الي" دستم آمده بود همينكه تحويل خودش ميدادم يا اينكه نشانش مي دادم چي را كجا گذاشتم مثل عقاب چارچشمي مواظبش بود و اگر تصادفي ممكن بود مادر اون چيز را ببينه "الي" يه جوري سر و ته قضيه را هم مياورد و از اين بابت كمك بزرگي بود به من.
نزديگ غروب با" الي" بيرون از خانه بيرون زديم!الي با فرياد گفت مامان ما داريم ميريم بازار چيزي نمي خواي! شام هم بيرون مي خوريم! چيزي درست نكن براي تو هم مياريم!
الي خودش خودش را دعوت كرده بود .
مادر به امان خدايي گفت و گفت تا نصف شب اين الف بچه را بيرون نزاري ها زود تر بر گرديد!
گفتم چشم مادر اگر اين وروجك بزاره زود بر مي گرديم!
دور دور الي بود!هرچي مي خواست مي خريد و بي گفت گو من پرداخت مي كردم مي دانست كه برگ برنده دستشه!
بعد هم با قاق موتوري رفتيم آن دست بهمنشير كلي دل و قلوه و جگر و خوش گوشت سفارش داد .گفتم الي با خورد ن اين همه هله هوله به زودي قد يه تانك ميشي! تو همينجور هم روي دست من ماندي آن وقت با يه هيكل گنده ديگه آخه كه تو رو مي گيره! و كلي شوخي و خنده .
بعد از شام هم روي نيمكتي كنار رودخانه نشستيم از يه د كه بستيني كيم دوقولو براي الي خريدم و يه آبجو تگري" باواريا" براي خودم!
در حال گفتگو بوديم كه چيپ ژاندار مري از پادگان مرزباني بيرون آمد! از رو بروي ما رد شد سر كار قديري با يه سرباز كه راننده اش بود!
چند متري كه از ما دور شد دوباره دنده عقب گرفت و بر گشت سر كار قديري با ان سبيلهاي آويخته و اسلحه كمري و پوتينهاي واكس زده اش كه در نور چراعهاي كنار ساحل برق مي زدند از ماشين پياده شد.
خودم را براي ليچار بارش كردن و اينكه حط و نشانها و تهديدهاي او را با متلك جواب بدم آماده كرده بودم.اما حضور الي باعث ميشد كمتر بد دهني كنم خواستم بگم الي تو برو يه خورده قدم بزن اما سر كار قديري امان نداد با لبخند به طرفمان آمد و قبل از هر چيزي سلام كرد.
سلام پسرم اميد" حالت چطوره مامان چطوره ؟حالش خوبه! اين بايد الهام خانم باشه به به چه خانمي شده!
دهانم از تعجب باز ماند ه بود! اصلن نمي توانستم رفتار سركار قديري را براي خودم حلاجي كنم! منظورش چيه ؟چي مي خواد! مي خواد حرف از زير زبانم بكشه!اصلن ما تا به حال هيچ سابقه آشنايي خانوادگي با او نداشتيم كه بخواد احوال مادر و خواهر منو يپرسه!
چه نفشه اي داره!
كاملن خلع سلاح شده بودم نمي تونستم آن چيزهاي را كه در ذهن آماده كرده بودم را بگم!
گفتم به مرحمت شما سركار قديري ! ممنون مادر هم خوبن خدا را شكر! آمد جلو و دست داد! من هم ناباورانه و مردد دستم را به طرفش دراز كردم!در چهره اش هيچگونه شيطنت و خصومتي نبود!اما من نمي توانستم باور كنم كه اين همان سركار قديريه كه به ناموسش قسم خورده بود كه مرا با تير بزنه و من هم گفته بودم كه بي ناموسه اگر نزنه!
چهره اش مهربان بود و لهن كلامش ملايم!سرش را جلو آورد و به آرامي گفت آفرين پسرم آفرين!من به تو افتخار مي كنم همه ما به تو افتخار مي كنيم!
راستش از تعجب چشمهام داشت از حدقه در ميامد.خدايا اينها كي هستند!سركار قديري ؟دكتر آرش!مهندس فرامرزي! اينها چند نفرن؟كي هستند!؟چگونه با هم ارتباط دارند؟ همه اين پرسشها در يك لحظه از ذهنم گذشت و براي لحظه اي وحشت كردم!سركار قديري چند جمله ديگر هم گفت و يانه سري برم پاسگاه شلمچه ببينمش و به همان سرعت كه آمده بود رفت و من مانده بودم هاج و واج...
ادامه