انتخاب مسیر 14

انتخاب مسير 14

در دو لنگه اي چوبي حياط باز بود.وارد فضاي خانه كه شدم تمام آن دلهره ها و سختي ها و دردها را فراموش كردم!

سعي كردم كه ضداي قدمهايم بر روي موزايك حياط بلند نشود.از پيج دلان سر پوشيده حياط كه رد شدم مادر را ديدم .كنار حوض در حال شستن ظرف.چند لحظه پشت سرش ايستادم .زير لب آواز غمناكي را زمزمه مي كرد.مي توانستم حدس بزنم كه در حال خواند اشك مي ريزه.اين عادتش بود.

به آرامي كنارش نشستم و سلام كردم! كمي جا خورد.براي لحظه اي باور نمي كرد كه من باشم!بعد جيغ كوتاهي كشيد و گفت اميد! عزيزم! و خوشحالي و خشم را يك آن در چهره اش دبدم! دست سالمم را انداختم گردنش و قبل از اينكه چيزي بگه عذر خواهي مفصل و دستش را بوسيدم.به آهستگي چند ضربه مشت به كمرم زد! و با اخم گفت اين چند روز كجا بودي! ؟بدون اطلاع ! آخه مادر نمي گي من دلم هزار راه رفته! جايي نبوده كه در اين چند روز سر نكشيده باشم و احوال تورا نپرسيده باشم!!اين يه الف بچه هم الان دو شبه لب به غذا نزده! مي گه تا داداش اميدم نياد من غذا نمي خورم!خودم هم كه تا حالا ده بار مردم و زنده شدم! هنوز متوجه دستم نشده بود.خدا خدا مي كردم كه ديرتر متوجه بشه!

گفتم مادر من!! آخه من كه بچه نيستم تو اينقدر نگران باشي! مسافرتي برام پيش آمد ناچار رفتم تا بوشهر!طوري هم پيش آمد كه امكان نداشت خبرت كنم.تازه به محسن هم گفته بودم كه به تو بگه من چند روز مسافرتم!بعد هم با قيافه حق به جانب گفتم مگه نگفته!

گفت:اون پسره بد تر از خودت  سر به هوا هم هر بار يه چيزي مي گفت!تو هم كه چيز ديگري مي گي!گفتم مگه دستم به دستش نرسه! من توصيه كردم برو خونه و به مادرم بگو چند روز مسافرتم و اگر خريدي چيزي داشت خودت براش انجام بده!

لابد اصلن سري هم نزده!

گفت بيچاره روزي ده بار سر ميزد و مثل مرغ سركنده ميمانست! همين رفتارش بيشتر منو نگران مي كرد.

گفتم خوب ننه حالا كه خانه هستم ديگه نگراني بي مورده !

گفت اميد قول بده ديگه هيچ وقت بي خبر از خونه نري! آخه پسر من از دست تو چقدر بايد بكشم! و بعد اشكهاش بيشتر و بيشتر سرازير شد!تازه متوجه شد كه يك دستم هم به گردنم آويزونه! دو دستي زد توي سر خودش ! و گفت خدا مرگم بد ه دستت چي شده! گفتم ننه بخدا چيزي نيست تصادف كوچكي كردم كمي بازوم زخمي شده ! يكي دو روزه خوب ميشه!

اصرار كه بايد باز كني ببينم <گفتم آخه مادر من " يه زخم كوچولو ديگه ديدن نداره استخونش هم كه نشكسته!

زير چشمي به پنجره روبروي نگاهي انداختم خيري پرده سفيد كتاني گلدوزي شده اتاق را كنار زده بود و با ولع نگاهم مي كرد.از خودم بدم آمد سرم را پايين انداختم و گفتم ننه بريم تو عصرانه اي برام درست كن!

زير بعلش را گرفتم بهم تكيه كرده بود! مادر اين روزها سنگين بلند ميشد و آن چابكي و زبر وزرنگي  سابق  پيش را نداره! دور چشمهاش پف كرده! و موهاي سفيد بيشتري از زير چارقدش بيرون زده .

وارد اتاق كه شديم.الهام خوابيده بود!سرش يه وري روي متكا افتاده بود و موهايش نصف صورتش را پوشانده و در اثر خيسي ناشي از عرق به صورتش چسبيده بود.سرش را جابجا كردم و بادبزن حصيري را برداشتم و شروع به باد زدنش كردم!در خواب لبخند شيريني زد! واز اين شانه به آن شانه شد! چقدر اين بچه را دوست داشتم! با همه شيطنت ها ش!

بنظرم چقدر معصوم و آسيب پذير بود.هميشه نگرانش بودم و مي دانستم او هم نگران منه و همه جا چارچشمي منو ميپاد!اوايل فكر مي كردم به دستور مادر اين كارا را مي كنه! بعدن متوجه شدم علاقه بيش از حد خودش موجب اين همه كنجكاوي ميشه!

حس خوبي بود.در بين خانواده و عزيز ترين كسان.يك لحظه در دل گفتم ديگه هيچ وقت از شما ها دور نميشم!اگر كشته شده بودم يا اگر دستگيرم مي كردند چه بسر شما ميامد!كي مواظب شما بود.مقداري پس انداز داشتند شايد تا يكي دو سال مشكلي نداشتن ولي بعدن چي!با اين گرگهايي كه هر لحظه در كمينند و منتظر فرصت.چقدر خودم و آنها را بي پشت و پناه حس كردم.

مادر به سرعت سماور نفتي را روشن كرد تمام پنجره هاي مشرف به حياط را باز كرد نسيم ملايمي وارد اتاق شد!به همان سرعت املتي درست كرد و سفره كوچكي پهن .عطر ريحان و نعنا در اتاق پيچيد!سرخي تربچه نقلي ها درين سبزي ها چقدر دلنشين و آرامش بخش بنظر مي رسيد.

گفتم ماما دستت درد نكه يه نون پنير مياوردي كافي بود.!

سفره را كه چيد شرروع به آبكشي استكانها در لكن كرد! از صداي  به هم خوردن استكان نعلبكي ها الهام از خواب بيدار شد! مخصوصن اين كار را كرد كه الهام بيدار بشه!

همينكه چشمش به من افتاد اول به حالت قهر پشتش را به من كرد!به روي حودم نياوردم و خودم را مشغول خوردن نشان دادم!چند لحظه در همان حال ماند مي دانستم الان دلش مي خواد كه من سر شوخي را باز كنم ولي عمدن هيچ واكنشي نشان ندادم  از سر بد جنسي!

با صداي بلند زد زير گريه!هر رفتاري را مي تونستم حدس بزنم بجز كريه كردنش .

من هم گريه ام گرفتم ولي خودم را كنترل كردم.

بعد انگار كه هيچ اتفاقي نيافتده گفتم :  ا تو بيداري وروجك! با دست سالمم موهاش را نوازش كردم .بغلش كردم و مثل بچه هاي كوچك  گريه مي كرد و در بين حق حق كريه هاش بريده بريده حرفهاي نامفهومي مي زد كه فقط حدس مي زدم چي مي گه!

به هر طريقي بود آرامش كردم!

كنارم نشت و همينطور نگاهم مي كرد بنظرم باور نمي كرد كه بر كشتم! گفتم آخه الي تو چت شده! با گريه گفت داداش ديشب تا صبح خوابت را مي ديدم .خواب ديدم سركار قديري با تير زده تو قلبت و تو افتادي مردي! بعد خواب ديدم كه با ماشين از روي پل افتادي وسط شط.

همينطور تاصبح خوابهاي وحشتناك مي ديدم! الان هم كه ديدمت فكر كردم دارم خواب مي بينم!

گفتم عزيز دلم مي بيني كه داداش پيشته! اصلن امشب با هم ميريم سينما ! بعدش هم ميريم كنار شط ميبرمت جگركي با هم جگر مي خوريم اگر خواستي با قايق موتوري هم گشتي توي "اروند "مي زنيم! حا ! خوبه!

بعد گفت نه من هيچي نمي خوام فقط مي خوام كه ديگه من و مامان را ترك نكني! نمي دوني كه از وقتي رفتي مامان هنوز خواب به چشمش نيامده!من هم تا صبح كنارش بودم

هزار تا چيز ريز و درشت نذر" سيد عباس" و ابلفضل و سيد فاطمه و همه امامزاده ها كرده!

تا دو سه سال بايد فقط كار كني تا مامان بتونه نذرهاي تو را ادا كنه!

چند شوخي باهاش كردم زوركي لبخندي زد! گفتم بسه ديگه بيا كنار داداش بشين با هم عصرانه بخوريم.انگاري منتظر بود ! بسرعت كنارم نشت  وقتي كه ديد دستم به گردنم آويزونه گفت جي شده داداشي! گفتم هيچي با بچه هاي پشت" سده" دعوام دشد كمي زخمي شدم!

جوري نگام كرد كه انگار مي گه تو گفتي و من باوز كردم!يا خودت خري!!

وقتي ديد لقمه برداشتن با يه دست برام سخته قطعات نان را مي بريد و با قاشق مقداري املت روي آن مي گذاشت و مي داد دستم خوشمزه ترين غذايي بود كه بنظرم تا آن زمان خورده بودم ! گفتم خودت هم بخور ماما ميگه دو روزه كه چيزي نخوردي!نكنه روزه بودي؟

و لقمه كه برام گرفته بود گذاشتم دهنش!

مادر با لذت به ما چشم دوخته بود.

عصرانه كه تمام شد سيل سوالها بود كه از طرف مادر و الي سرازيز شد من هم جوابهايي سر سري مي دام !

در همين حال در نيمه باز اتاق كمي بيشتر باز شد و" خيري" با سر برهنه و ساقهاي لخت در حالي كه جادر كلداري را نصف نيمه به كمرش آويزون بود وارد شد و همان دم در گفت ننه اميد چشمت روشن!

ديدي گفتم نگران نباش! اميد رفته پي تفريح و خوش گزروني خودش اونوقت شما اين چند روزه عزا گرفته بودي!

ماما تعارف كرد!بفرما خيري خانم" و ادامه داد چشم و دلت روشن!

خيري انگار كه منتظر تعارف بود آمد و در نزديكترين جاي ممكن به من نشست!مادر چايي براش ريخت و عمدن سيني چايي را كمي دور تر گذاشت !اما خيري آن را به سمت خودش كشيد!

با چشم و ابرو حرفهايي بينمان رد و بدل شد.

خيري كه بيرون رفت مامان هم بساط سماور و سفره را بر چيد  و ظرفها را برد لب حوض من هم خواستم لباسهام را عوض كنم! كه الي زد زير خنده وگفت داداش اين لباس چيه پوشيدي! و هر و كر مي خنديد از خنده" الي" من هم خندم گرفت رفتم اتاق كناري لباسم را عوض كنم خواست داخل بشه گفتم دارم لباس عوض مي كنم  هما ن پشت در ماند.تازه متوجه شدم كه هنوز اسلحه كمري را به همراه دارم! اصلن يادم رفته بود.

لباسم را كه عوض كردم الي را صدا زدم! خيلي جدي گفتم الهام! وقتي كه اينطور صداش مي زدم مي دانست كه موضوع مهمي را مي خوام بگم!  معصومانه گقت بله داداش چيه؟

اسلحه را نشانش دادم و گفتم ببين الهام من اينو قايم مي كنم هواست باشه مامان نبينه! اگر ببينه مي فهمم كه كار تو بوده!مي دانستم اگر چيزي را بهش بگم حتمن انجان خواهد داد ولي اگر خودش متوجه بشه آنوقت راست دست مادر را  مي گيره و ميبره اونو نشانش ميده!

گفت داداش اين چيه!ترقه اي كه نيست! و صداش را تا آنجا كه ممكن بود پايين آورد و گفت راست راستكيه؟گفتم اره راست راستكيه و خيلي هم خطر ناك!پس هوا ست جمع باشه!

گفت چشم! و من ديگه خيالم راخت بود كه هييچ بني بشري نمي تونه اونو پيدا كنه!

اگر به" الي" نمي گفتم مطمين بودم در عرض پنج دقيقه و همينكه چشم منو دور مي ديد مي رفت سروقتش و بعد هم نشان مادر مي داد و ... سراين موضوعات چه درد سرها كه نكشيدم

ولي ديگه قلق" الي" دستم آمده بود همينكه تحويل خودش ميدادم يا اينكه نشانش مي دادم چي را كجا گذاشتم مثل عقاب چارچشمي مواظبش بود و اگر تصادفي ممكن بود مادر اون چيز را ببينه "الي" يه جوري سر و ته قضيه را هم مياورد و از اين بابت كمك بزرگي بود به من.

نزديگ غروب با" الي" بيرون از خانه بيرون زديم!الي با فرياد گفت مامان ما داريم ميريم بازار چيزي نمي خواي! شام هم بيرون مي خوريم! چيزي درست نكن براي تو هم مياريم!

الي خودش خودش را دعوت كرده بود .

مادر به امان خدايي گفت و گفت تا نصف شب اين الف بچه را بيرون نزاري ها زود تر بر گرديد!

گفتم چشم مادر اگر اين وروجك بزاره زود بر مي گرديم!

دور دور الي بود!هرچي مي خواست مي خريد و بي گفت گو من پرداخت مي كردم مي دانست كه برگ برنده دستشه!

بعد هم با قاق موتوري رفتيم آن دست بهمنشير كلي دل و قلوه و جگر و خوش گوشت سفارش داد .گفتم الي با خورد ن اين همه هله هوله به زودي قد يه تانك ميشي! تو همينجور هم روي دست من ماندي آن وقت با يه هيكل گنده ديگه آخه كه تو رو مي گيره! و كلي شوخي و خنده .

بعد از شام هم روي نيمكتي كنار رودخانه نشستيم از يه د كه بستيني كيم دوقولو براي الي خريدم و يه آبجو تگري" باواريا" براي خودم!

در حال گفتگو بوديم كه چيپ ژاندار مري از پادگان مرزباني بيرون آمد! از رو بروي ما رد شد سر كار قديري با يه سرباز كه راننده اش بود!

چند متري كه از ما دور شد دوباره دنده عقب گرفت و بر گشت سر كار قديري با ان سبيلهاي آويخته و اسلحه كمري و پوتينهاي واكس زده اش كه در نور چراعهاي كنار ساحل برق مي زدند از ماشين پياده شد.

خودم را براي ليچار بارش كردن و اينكه حط و نشانها و تهديدهاي او را با متلك جواب بدم آماده كرده بودم.اما حضور الي باعث ميشد كمتر بد دهني كنم خواستم بگم الي تو برو يه خورده قدم بزن اما سر كار قديري امان نداد با لبخند به طرفمان آمد و قبل از هر چيزي سلام كرد.

سلام پسرم اميد" حالت چطوره مامان چطوره ؟حالش خوبه! اين بايد الهام خانم باشه به به چه خانمي شده!

دهانم از تعجب باز ماند ه بود! اصلن نمي توانستم رفتار سركار قديري را براي خودم حلاجي كنم! منظورش چيه ؟چي مي خواد! مي خواد حرف از زير زبانم بكشه!اصلن ما تا به حال هيچ سابقه آشنايي خانوادگي با او نداشتيم كه بخواد احوال مادر و خواهر منو يپرسه!

چه نفشه اي داره!

كاملن خلع سلاح شده بودم نمي تونستم آن چيزهاي را كه در ذهن آماده كرده بودم را بگم!

گفتم به مرحمت شما سركار قديري ! ممنون مادر هم خوبن خدا را شكر! آمد جلو و دست داد! من هم ناباورانه و مردد دستم را به طرفش دراز كردم!در چهره اش هيچگونه شيطنت و خصومتي نبود!اما من نمي توانستم باور كنم كه اين همان سركار قديريه كه به ناموسش قسم خورده بود كه مرا با تير بزنه و من هم گفته بودم كه بي ناموسه اگر نزنه!

چهره اش مهربان بود و لهن كلامش ملايم!سرش را جلو آورد و به آرامي گفت آفرين پسرم آفرين!من به تو افتخار مي كنم همه ما به تو افتخار مي كنيم!

راستش از تعجب چشمهام داشت از حدقه در ميامد.خدايا اينها كي هستند!سركار قديري ؟دكتر آرش!مهندس فرامرزي! اينها چند نفرن؟كي هستند!؟چگونه با هم ارتباط دارند؟ همه اين پرسشها در يك لحظه از ذهنم گذشت و براي لحظه اي وحشت كردم!سركار قديري چند جمله ديگر هم گفت و يانه سري برم پاسگاه شلمچه ببينمش و به همان سرعت كه آمده بود رفت و من مانده بودم هاج و واج...

 

ادامه

 

انتخاب مسیر 13

انتخاب مسير 13

در اثر تشنگي از خواب بيدار شدم!گيج و منگ!نمي دانستم كجا هستم!سعي كردم بنشينم!به هر زحمتي بود بر رخوت عجيبي كه سراپايم را گرفته بود فايق آمدم!

چه ساعت از روز است؟من كجا هستم! چه اتفاقي افتاده؟

چند لحظه طول كشيد تا تمام آنچه كه پيش آمده بود را مرور كردم!به ساعت ديواري نگاهي انداختم!ساعت 3!! 3 روز يا شب نمي دانستم! پنجره ها با پرده هاي كلفتي پوشانده شده بودند و هواي اتاق بسيار خنكتر از حد معمول بود!كمي سردم شده.ملحفه را به خودم پيچيدم و سعي كردم بفهمم كجا هستم!يادم آمد!ديشب! احمد! فرامرز! دكتر آرش! و اين خانه؟آن خانمي كه ديشب ديدم كي بود؟چفدر شبيه به ميترا!آيا خودش بود؟پس چرا چيزي نگفت!حتي نشان نداد كه با من آشناست!

دهانم خشم بود مثل يك قطعه چوب!و ته گلوم تلخ تلخ! مثل زماني كه "خارك" نارس مي خورديم.مي چسبيد به سق دهان و تا مدتي تلخي و گسي آن باقي مي ماند .اما ما باز هم مي خورديم! با زحمت از نخلها بالا مي رفتيم و شروع به پايين ريهتن مي كرديم! بعد هم مسابقه  ااينكه كي بيشتر مي تونه بخوره!من هميشه كمترين تعداد را مي تونستم بخورم.آن هم با تقلب!نصف بيشتر خاركهاي نارس را تف مي كردم!اما جر مي زدم و مي گفتم من بيشتر از همه خوردم! و آخر سر هم كار به زد و خورد مي كشيد! و بعد از چند دقيقه دوباره همه با هم راه مي افتاديم كنار شط! "گوشلمپو " ها را با تير كمان مي زديم!انگار نه انگار كه چند دقيقه پيش يقه همديگر را جر وا جر داده بوديم! مي خنديديم و روي آسفالت داغ تابستان با پاي برهنه مي دويديم در حالي كه دمپايي هايمان را در دست گرفته بوديم!آخه با دمپايي كه نمي شد دويد و شلنگ تخته انداخت!

ظهر گرما وقتي كه همه بزرگترها به خواب مي رفتند تازه فعاليت ما شروع ميشد!در را كه قفل مي كردند از ديوار بالا مي رفتيم!هيچ راهي به روي ما بسته نبود! و بعد كه حسابي آفتاب جنوب با بي رحمي تمام تن نحيف ما را برشته مي كرد خود را به دست بهمنشير و كارون مي سپرديم!و آبتني در آن هواي داغ چه لذتي داشت!

نمي دانم چرا اين خاطرات براي لحظه اي از ذهنم گذشت!

پرده را كنار زدم!بله!بعد از ظهر بود!خيابان خلوت خلوت!

چراغ اتاق را رووشن كردم!دلم مي خواست صاحب خانه را صدا بزنم!اما دلم نيامد.مي دانستم كه در اين وقت روز حتمن همه خانواده خوابيدن!در اتاق را باز كردم  به بهانه دستشويي رفتن و اينكه آبي به صورت بزنم!

دستگيره را كه چرخاندم در نيم باز رخ به رخ با ميترا شدم!مثل برق گرفته جيغ كوتاهي كشيد  و با تعجب گفت :"اميييييد!!؟

تو هستي؟خدا منو بكشه!تويي اميد!!

گفتم خو ب !بله خودمم!مگر ديشب تو ...

منتظر نماند جمله ام تمام بشه.گفت:ديشب من خواب آلود بودم!بعضي از دوستان گاهي ميان اينجا براي جلسات و اينجور چيزها! اين دفعه هم  فكر كردم از آن جلسات شبانه است اين بود كه زياد دقت نكردم!

و شروع كرد يه ريز پرسيدن!دست چيه شده؟ كجا بودي؟چه عملياتي انجام دادي ؟در كدام شهر و .....

گفتم بس كن ميترا عمليات كدومه!يه ليوان آب بده !!

با عجله گفت الان برات شربت ميارم!بيرون رفت و در چند دقيقه بعد با يك پارچ بزرگ شربت آبليمو وارد شد.

روي كاناپه نشستم!يك ليوان را لا حرعه سر كشيدم! به سرفه افتادم !كمي جالم بهتر شد!

گفتم ميترا لطفن يه ليوان آب بيار!

ميترا همينطور هاج و واج به من نگاه مي كرد!

گفتم همه چي را برات تعريف مي كنم فعلن بزار يه كم از اين حالت كيجي خارج بشم!

به سرعت يك ليوان آب كه چند قالب يخ كوجك روي آن شناور بود برام آورد. و گفت يواش بخور نپره گلوت!

و به سرعت بيرون رفت و با يه ظرف پر از ميوه برگشت!

نگاهي به دستم انداخت و بعد خودش سيبي را پوست كند و قطعه قطعه كرد در بشقاب گذاشت!

احساس ضعف مي كردم!

گفتم ميترا من تقريبن دو روزه چيزي نخوردم! چيزي داري آماده!

گفت آره همه چي هست الان برات ميارم!

چند لقمه اي خوردم!حسابي حالم جا آمد.

ميترا در همه اين مدت كنارم نشسته بود و معلوم بود كه دقيقن نمي دونه قضيه چيه!

نتونست بر كنجكاوي خودش غلبه كنه!

گفت :من از همون اول هم بايد  مي دونستم تو با ما هستي! از آن همه محبتي كه مي كردي!از اينكه جنسهاي مغازه را نصف قيمت به من مي دادي! ولي مي گفتم نه اين اميد از اون جوانهاي بي خياله!

گفتم خوب درست حدس زدي! من از همون جوانهاي بي خيال هستم!هيچ هم با شماهم مرام نيستم اصلن مگر اين شمايي كه مي گي  كيا هستيد كه من با شما باشم!؟

خيلي آروم لبخندي زد و گفت خوب حالا عصباني نشو! متوجه شدم! و مي دانستم كه اصلن هم متوجه نشده!

گفتم چگونه ميشه با دكتر آرش تماس گرفت؟!!گفت شيفت كارش تا ساعت چهار عصره جالا ديگه شيفتش تموم ميشه!گفتم تلفن داري زنگي بهش بزني!

از اتاق بيرون رفت!صداش را مي شنيدم!معلوم بود تعمدن بلند حرف ميزنه تا من بشنوم!

الو تلفنچي لطفن "او-پ-دي" را وصل كن!

صحبتهاش كه تمام شد برگشت!گفت دكتر كفته از اميد خان حسابي پذايرايي كن تا من ميام!

طولي نگشيد دكتر هم آمد.

با لبخندي بر لب.احوالپرسي كرد و كتش را در آورد روي دسته كاناپه انداخت!خوب جوان شجاع!حالت چطوره؟

گفتم به مرحمت شما خوبم!

يزار نگاهي به زخمت بندازم.باند را باز كرد اطراف زخم را كمي فشار داد !خوبه زود جوش مي خوره

هر دو روز يك بار بيا همينجا تا خودم پانسمانش را برات عوض كنم.پانشمان را دوباره بست و بعد از كيفش بسته اي دآورد و گفت اين داروها را سر وقت بخور!اميدوارم عفونت نكنه مقداري زخمش عميق بود كمي هم گلوله استخوان را خراشيده اما چيز مهمي نيست!

تشكر كردم .و از دكتر خواهش كرم اگر امكان داره وسيله اي برام چور كنه مادرم الان خيلي نگرانه چند روزه خونه نرفتم.دكتر گفت چيزي خوردي و رو به ميترا كرد!امثل اينكه از او پرسيده باشه! ميترا گفت چند لقمه اي خورده!

دكتر گفت خودم مي رسانمت .گفتم نمي خوام بيش از اين زحمتت بدم!دكتر گفت زحمت كدومه اين كارها در مقابل كاري كه شما كردي هيچه! و گفت هر كاري داشتي از اين به بعد مستقيم بيا سراغم نمي خواد بري پيش فرامرز.

تشكر كردم.از ميترا هم.و اينكه مزاحمش بودم و اميدوارم روزي جبران كنم!چشمكي زد و گفت به زودي جبران مي كني و با لبخند مليحي تا دم در برقه مان كرد.

سوار ماشين دكتر شديم يك شورلت قرمز رنك با سرعت در خيابانهاي آبادان به حركت در آمد.هنوز خيابانها خلوت بودند .مردم آبادان با غروب آفتاب از خانه بيرون ميان.

نزديك پل كه رسيد گفتم دكتر ايستگاه تاكسي ها پيادم كن!نميخوام كسي ما را با هم ببينه!آخه من و شما...دكتر بخوبي منظورمم را فهميد.

يكي دو تاكسي در ايستگاه ايستاده بودند و راننده ها كلافه از گرما منتظر اولين مسافران خود

يكي را در بست گرفتم.از دكتر خدا حافظي كردم دكتر به آرامي گفت پس فردا ساعت 9 شب بيا من همونجا!

گفتم  چشم!

راننده راه افتاد و راديوي ماشين را روشن كرد! ترانه اي هزين مي خواند":شبابي وريد اشريج عيني سمره موشب حالالي      شوفي شوفي . ..."

مسير را در كمتر از 15 دقيقه طي كرديم!آدرس را پرسيد.دم خونه پياده شدم!خواستم كرايه بدم گفت حساب شدي.

ادامه:

پ.ن:ترانه اي از حسين نعمه خوانند عرب:با حواني ام خريدارتم اي سبزره ريبا روي نه با مال دنيا ....

با سپاس از دوست خوبم آرش

این شعر تقدیم شده است به دوست خوبم امیرکیهان عزیز، شکارچی باران دیده.

 

ماه، رود، باران

 

  نفس در سینه‌اش محبوس

در چشمش نه، بر قلب او

                              دوخته

                                   نگاهش

                                                خیس

ولی پخته.

نمی لرزد سرانگشتش بر ماشه.

صبوری می‌کند اما...

حکایت می‌کند این جنگل ِ باران برایش

از سفید و سرخ

            - برف و خون-

از گلّه،

رَمه،

      از گرگ.

 

*

گرگِ باران دیده، آب‌آلود

خسته از قصهء طولانی ِ تنهایی ِ خود

سر به زیرِ دستِ باران می کِشد خاموش.

راه می پوید به سوی آخرین مقصود.

می‌فَرازد سر:

               - "پاک گردان روح خیسم را

ای تو که بانوی بارانی!

طاقتم نیست دگر بی دوستان

مرا با خود ببر در رود

از این قله.

پیرمردت کو ؟

آن صیادِ باران دیده،

                         یار دیرینم

بیا!

    من در بر ِ ماهم."

 

*

چشمانش تیز

ولی بسته،

گونه‌هایش خیس،

ولی از اشک،

بدرود می‌گوید

با لبخند.

 

                                                             ۱۴ فروردین ۱۳۸۶

 

از میان پیام‌ها:

امیرکیهان (بخشی از کامنت ایشان): شاید بار ها و بارها مضمون این شعر را تجربه کرده ام.
گرگ را بسیار دوست میدارم از بین تمام جانوران.زیرا بی ریاست و همان است که هست و هیچ چیز پنهان نمی‌کند .

 http://yaharashha.blogfa.com

دوستان عزیز این شعر را آرش سروده و  آدرس وبلاگ ایشان را در بالا می بینید.

از ایشان سپاسگذارم و امیدوارم بتونم لیاقت دوستی با ایشان را داشته باشم

انتخاب مسیر 12

انتخاب مسير 12

نگاهي به ساعت انداختم! حدود 9 شب.بجر صداي آب و خشخش به هم خوردن نيزار در اثر نسيم شامگاهي و گاه گداري صداي زوره شغالي گرسنه از دور دست  چيز ديگري شنيده نمي شد.با وجود درد احساس آرامش مي كردم!هرچه باشه در زمين خودم هستم!اگر هم ميمردم ديگه ناراحت نمي دشم.تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم .اما حالا مي فهميدم خانه يعني چه! زمين چه معني مي ده و مملكت خود آدم چه نعمتيه !دلم مي خو است دراز بكشم و ساعتها همانجا بخوابم!حس خوبي بود!سر شار از آرامش! با همان قدم اول كه به روي خاك وطن گذاشتم اين آرامش هم به سراغم آمد.

سعي كردم ذهنم را به چيزي مشغول كنم!چاره اي نداشتم به جز انتطار!

به كاري كه كرده بودم انديشيدم!آيا كار درستي بوده؟چرا اين كار را كردم! ؟ چرا پيشنهاد فرامرز را قبول كردم؟آيا بخاطر پول و طمع بود؟بخاطر اين بود كه ممكنه در عمق و جودم به راه و مسيري كه او و همفكرانش انتخاب كردن اعتفاد داشتم و خودم نمي دانستم!بخاطر حس ماجراجويي بود!؟

راستش گزينه طمع و پول را همان اول حذف كردم.چونكه از ا ول هم مي دانستم كه تقريبن هيچ سودي براي من نداره و من با يه بار قماش و خرت و پرت ديگه بيش از چندين برابر پولي كه داده بودند نصيبم مي شد بدون زحمت و ريسك!

نتوانستم بفهمم .اما خودم را توجيه كردم! به تجربه اش مي ارزيد.و دستم را به طرف جيبم بردم كه پاكت سيكار را بيرون بيارم درد تا مغز و استخوانم  نفوذ كرد و ستن فقراتم تير كشيد..با دست سالمم عرق پيشانيم را پاك كردم.نمي دانم چند وقت در اين افكار دور و دراز فرو رفته بودم! صداي خش و خش علفهاي خشك  نيم خيز شدم!نا خود آگاه دستم به طرف اسلحه كمري رفت!سايه اي را در چند متري خودم ديدم! پشت بوته اي پنهان شدم  و نفس در سينه حبس كردم.

خيلي با احتياط حلوتر آمد! نگاهي به رودخانه انداخت! حدس زدم شايد احمد باشد.زير لب نجوا مي كرد! آخه من جواب مادر و خواهرش را چي بدم! الان دوشبه نيامده!چه بلايي سرش آمده! چي بگم! چند لحظه نشست روي زمين! سوت كوتاهي زدم! از جا جهيد ! با دقت نگاهي به اطراف انداخت نمي توانست مرا ببيند ! به آرامي گفتم احمد!

با صداي بلند گفت اميد!! خودتي؟و با قدمهايي بلند به سمتم دويد!سكندري خورد و نزديك بود به زمين بيفته!خواست بغلم كنه!خودم را كمي عقب كشيدم و گفتم مواظب باش!با وحشت گفت چي شده اميد!

ديشب تا صبح همينجا منتظرت بودم.خواب به چشمم نيامد.ساعت 5 صبح ناچار برگشتم خانه!

عصر هم مادرت و محسن آمدن و سراغت را گرفتند!گفتم كاري داشته رفته و يكي دو روز ديگه بر مي گرده.مادرت مي گفت سابقه نداشته اميد بدون اطلاع من شب نياد خونه! و بي صدا گريه مي كرد.!

گفتم باشه اين حرفها را بزار براي بعد!زود باش بريم!و بسته را نشانش دادم!روي دوش انداخت  و تازه متوجه دستم شده كه به گردنم آويخته!گفت اميد؟دستت؟گفتم چيزي نيست  سيگاري برام روشن گن!

موتورسيكلت را در نيزار پنهان كرده بود حدود دويست قدم با ما فاصله داشت.بسته را به ترك موتور بست و به سرعت و با چراغ خاموش راه افتاديم!منظقه را مثل كف دست مي شناخت نيازي به چراغ نداشت!

گفت كجا برم!گفتم برو كاراژ!

ساعت از 12 نيمه شب گذشته بود كه به شهر رسيديم.به سرعت و از كوچه پس كوچه هاي شاه آباد به كاراژ كه نزديك شط بود رسيد.

گفتم آن بسته را جاي مطميني پنهان كن و به سرعت برو فرامرز را پيدا كن!

با تعجب نگاهي كردذ و گفت فرامرز؟من فرامرز را نمي شناسم!تازه ا ين وقت شب از كجا پيداش كنم!

گفتم ببين اجمد اينقدر سوال جواب نكن! كاري كه گفتم بكن همين!سرش را پايين انداخت رفتم تو اتاقك كاراژ!در يخچال را باز كردم و يك شيشه آبجو آرگون را لاجرعه سر كشيدم!سيگاري روشن كردم !احمد برگشت و گفت آخه يه آدرسي  چيزي ...

گفتم برو قهوه خونه مش بموني اونجا شاگردش هنوز بيداره جاي فرامرز را اون بلده ! اگر هم گفت چكارش داري بگو سفارش دو بكس سيگار خارجي داده براش گرفتم! سيگار هم با خودت ببر و نشانش بده!

با سرعت موتور را روشن كرد و رفت!من هم سرم را به ديوار تكيه دادم و سعي كردم چرتي بزنم!

درد امانم را بريده بود.در اين مدت اصلن به درد توجه نكرده بودم!احساس مي كردم بازوم به شدت متورم شده!تب داشتم!پنكه رو ميزي را به سمت خودم چرخاندم  شايد كمي از اين احساس كلافگي خلاص بشم!

بي فايده بود.

در كمتر از نيم ساعت احمد بركشت!فرامرز هم در ترك موتورش!

اول تا مرا ديد خنديد و تا چشمش به بازوم افتاد اخمهاش رفت تو هم !فهميد اتفاقي افتاده.قبل از ار چيز گفت دستت چي شده!

گفتم مهندس چيز مهمي نيست! تير خوردم!آن امانتي هم برات آوردم!

خواست زخم را باز كنه ! گفتم دست نزن هنوز تير اون توهه!

كسي از دوستانت پزشك نيست!

كمي فكر كرد و گفت چرا ! دكتر آرش از دوستان و همفكراان ماست! در " او-پي- دي  " شركت نف تمشغوله!وسيله اي جور كني همين الان ميريم سراغش!

احمد به سرعت ماشين را روشن كرد!هر سه نفر سوار شديم!آدرس را مي دانست "سيكلاين" درمانگاه شبانه روزي شركت نفت.

فرامرز گفت احمد آقا بهتره تو بري و سراغ دكتر آرش را بگيري ما قرار نيست هيچوقت اينجا همديگر را ملاقات كنيم!

احمد بدون اينكه ماشين را خاموش كنه به سرعت وارد درمانگاه شد. بعد از چند دقيقه برگشت . گفت پرستار ميگه دكتر امشب كشيك بيمارستان 25 شهريوره و اينجا نيست!

به سمت بيمارستان حركت كرديم!كفيشه...و از سمت" تانكي ابولحسن"! احمد سعي مي كرد توجه هيج پليسي را به خودش جلب نكنه! در آن وقت شب ديگه از پليسهاي سر چهار راها هم خبري نبود.فقط گاه گداري ماشين حراست شركت نفت از خيابانها رد مي شد!

درب اصلي بيمارستان نگه داشت!باز هم به همان ترتيب اين بار گفت اگر پرسيدن چكارش داري بگو سفارش سيگار داده براش خريدم!

بعد از چند لحظه دكتر خواب آلود بيرون آمد و احمد هم به دنبالش!

نگاهي به داخل ماشين انداخت فرامرز گفت دكتر كار واجبي پيش آمده!دكتر بي حوصله گفت مگر قرار نيست ما هيچ وقت بدون هماهنگي قبلي هم را نبينيم! آشكارا معلوم بود دكتر نسبت به فرامرز ارشديت داره!

فرامرز گفت آخه ....

دكتر غر زد ! سر ما را به باد مي دي با اين ندانم كاري!

آدرسي داد و گفت بريد فلان جا ! من هم تا چند دقيقه ديگه ميام!فرامرز گفت دكتر وسيله هم با خودت بيار!انگار دكتر مي دانست چه خبره! سري تكان داد و رفت!

سر آدرسي كه داده بود به ما ملحق شد! ايستگاه 12 ؟نزيك خانه ميترا بود!

گفت ماشين را همينجا پارك كنيد و با فاصله به دنبال من بيايد!

با تعجب ديدم كه در خانه ميترا را زد! در كه باز شد با دست اشاره كرد داخل شديم!

داشتم از تعجب شاخ در مياوردم! ميترا ؟دكترآرش؟مهندس فرامرز؟ اينها چه ارتباطي ممكنه با هم داشته باشند؟

ميترا هنوز مرا نديده بود .اتاقي را باز كرد پرده ها را كشيد و چراغ را روشن كرد و خودش خواب آلود بيرون رفت! گفت من ميرم مي خوابم اگر كار واجبي داشتي بيدارم كن!معلوم بود هم فرامرز و هم دكتر را خوب ميشناسه!

كولر اتاق روشن بود و هواي مطبوع تا حدودي حالم را جا آورد!

ميز ناهار خوري گوشه اتاق بود دكتر به سرعت دست به كار شد!نايلوني را روي ميز پهن كرد و وسايلش را از توي كيف بيرون آورد!با بي رحمي تمام دستمالي را كه شووان روي زخم بسته بود را باز كرد! و به گوشه اي انداخت! به احمد اشاره كردم كه دستمال را برداره!

و بعد هم غر زد!درد داره؟ خوب !! قاچاقچي گري اينجور چيزا را هم داره ! وقتي كه با آجانها در گير مي شدي بايد فكر اين روز را هم مي كردي؟من هم از درد فقط لبهام را با دندان فشار مي دادم .طعم شور خوني كه از لبم جاري شد را حس كردم اما سوزش درد را نه!

فرامرز گفت !آرش! آرش جان! دكتر!! آقا اميد در ماموريتي كه من بهش داده بودم زخمي شده!

دكتر براي لحظه اي مثل برق گرفته ها شد! قدمي به عقب برداشت! تا آن لحظه حتي به چهره ام هم نگاه نكرده بود!با ملايمت گفت اميد! ماموريت؟لحن صدا و حركاتش كاملن تغيير كرده بود. مهربان  و آرامش بخش!

گفت :آره دكتر اميد چند روز و شب به دنبال ماموريت بود و ماموريت را هم به خوبي انجام داده  و برگشته!

دكتر شروع به تعريف و تمجيد كرد!تا جواناني مثل شما هست ما هر روز اميدوار تر مي شيم و ....

نگاهي به بازوم كرد من هم نگاهي انداختم قرمز و متورم خونابه اي كمرنگ از زخم بيرون آمده بود!

گفت بي انصافها كاليبر 45 خوب بازوت را قطع نكرده! و بعد ادامه داد بي پدر قلب را نشانه گرفته بوده ...

و بعد لبخندي زد و با صدايي آرامش بخش گفت چيزي نيست! درستش مي كنم ! زود خوب ميشي! اما بد جوري عفونت كرده!خدا كنه عفونت به نزديك استخوان نرسيده باشه!

بعد چندين آمپول به اطراف زخم زد!چند لحظه بعد هيچگونه دردي را حس نمي كردم ! احساس مي كردم دستم شيي سنگيني ست كه به بدنم آويزان شده!

دكتر با چاقوي چراحي يه شكاف طولي روي زخم ايجاد كرد!زخم را كمي فشار داد و خون فوااره زد!جلوي خون ريزي را گرفت و شكافي عرضي اما با طول كمتر ايجاد كرد!حاشيه هاي زخم را با پنس كمي به طرف بيرون كشيد  و با شيي انبر ماندي كلوله را بيرون كشيد!

نگاهي به گلوله كرد و گفت از فاصله دور بوده! شانس آوردي! بعد هم زخم را شستشو داد و بخيه كرد و سپس باند پيچي!!

بعد هم گفت برو روي اون كاناپه بخواب!

دراز كشيدم!چند آمپول تذريق كرد و گفت فعلن ديگه به چيزي نياز نداره!نسخه اي نوشت داد دست احمد و گفت اين داروها را بگير ... و به همان سرعت نسخعه را از دست احمد گرفت و گفت نيازي نيست خودم مي گيرم!ايشان ديگه بايد همينجا استراحت كنه و تكان نخوره در غير اين صورت ممكنه زخم خونريزي كنه اونوقت نياز به تزريق خون خواهد داشت و به دردسر مي افتيم!

بعد هم گفت ديگه نيازي نيست شما اينجا باشيد.تا هوا روشن نشده از اينجا بريد!من در حال خواب و بيداري صداي دكتر را مي شنيدم و صداي احمد را كه مي گفت به مادرت چي بگم!

گفتم بگو فردا ميام!

 و صداي باز و بسته شدن در ...

بعد از آن به خواب عميقي فرو رفتم

ادامه

پ.ن:او-پی-دی: درمانگاه و اورژانس شبانه روزی!شرکت نفت اعلب ااصطلاحاتشان را به انگلیسی بیان می کنند!