سر دلبران

سر دلبران

مدتها بود كه روي تخته سنگي نشسته بودم و به صداي ترنم رودخانه كوچكي  گوش مي دادم.كمي بزرگتر از يك جويبار  و كوچكتر از رودخانه.

آبش زلال.انعكاس  نور خورشيد در آب و رفص ماهي هاي كوچولو!  كه با شيطنت خاصي بالا و پايين مي رفتند و همديگر را دنبال مي كردند.درختان بید و جوانه های درختچه های دیگر به همر اه برگ سبز  سبز نی هایی با قد رعنا و شاداب و سنجاقکهایی که سر خوشانه از این سو به آن سو می پریدند. ياد كودكي هاي خود افتادم و گرگم به هوا بازي  با هم قد و قواره هايم كه هيچ وقت انجام ندادم!

دلم مي خو است كسي يا كساني بودن كه همين حالا گرگم به هوا بازي كنيم.

ذهن در هر لحظه پر واز مي كرد به هر كحا كه دلش مي خواست. نمي دونم چند ساعت در آن حالت نشسته بودم.

البته ميشد از روي ته سيگار هايي كه در يك گوشه ريخته شده بودن حدس زد.

هر نيم ساعت يكي فوقش هر 45 دقيقه نه دست بالا هر ساعت يكي.به عبارتي مي شود 4 ساعت!

وقت زياديه!

اصلن به اطراف توجه نداشتم.

براي لحظه اي نگاه نگران جوانکی  كه در گوشه اي با دلبركش در حال گفتگو بود از نكاهم رميد. و دخترك چروك لباسش را صاف كرد و با عجله قصد گريختن از نگاه گذراي من.همدیکر را تا آن لحظه ندیده بودیم.من غرق در طبیعت و اوهام خویش و آنها هم غرق در تخیلات عاشقانه.

با دست اشاره كردم و با كلام كه آرام باشيد و بمانيد. من  دارم ميرم.

حيف بود ... البته نمي دانم لخظات بي خبري  و غرق شدن من در طبيعت  يا جدا شدن آن دو دلبرك  از هم .

به هر حال حيف بود

با صدايي كه بشنوند گفتم بمانيد من ميروم.و خواندم

بهتر آن باشد كه سر دلبران

گفته نايد در حديث دگران.

و من كه چيزي نديدم شما ديديد؟

مبارکشان باشه!

 

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

 
راه هر چقدر هم دور باشد با همان قدم اول شروع می شود.
سلام دوستان سعي ميكنم كه من هم شروع كنم.پس از 4 سال تصميم گرفتم شروع كنم. اميد وارم منو هم در جمع خودتون بپذيريد
 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:30  توسط کی- ها- ن- سین  | =============================
این اولین پستی است که در وبلاگستان نوشتم.
دو روز دیگه این وبلاگ ۵ ساله خواهد شد به گواهی تاریخ  نوشته شده در ذیل آن
بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۹:۳۰ (نه و سی دقیقه )
به جرات می توانم بگم که این ۵ سال جز بهترین سالهای عمر من بوده و هست.طی این سالها دوستانی پیدا کردم دوست به معنای واقعی. و مکانی که بودند حرفهایت را بخوانند با تو همدردی کنند و همدردشان باشی بدون هیچ چشم داشت.
خیلی ها هم آمدند و رفتند آمدنشان مرحمی بود و رفتنشان زخمی اگر نه لا اقل دلتنگیی است که همیشه یاد و خاطرشان به همراه دارد.
و خیلی ها هم هنوز هستند و امید دارم که سالها بمانند.بسیاری از مجرد ها ازدواج کردند و بسیاری از ازدواج کرده ها بچه دار.در شادی هایشان شاد شدم  و با دلتنکی هایشان دلتنگ.   و با بسیاری هم در نیمه های راه آشنا ...
مگر زندگی جز این است؟
و فکر می کنم بهترین اسمی که ممکن بود برای این لاگ انتخاب کنم همین است: زندگی.
و زندگی همچنان ادامه دارد تا نفسی هست.و ۵ سال هر چند زمان کمی نیست اما گذر آن به اندازه چشم بر هم زدنی بود.
به امید بودنتان  دوستان خوبم.آمین