سپتمبر هميشه ماه طوفانهاي دريايي ست.براي من ماهي بس دلهره آور اما
دوست داشتني.
ماه امتحان پس دادن.تنها طوفانهاي سهمگين هستنمد كه مي توانند نقص كارهاي مرا عيان كنند.
هيچ مهندس خبره اي نمي تواند مانند يك طوفان مهيب نفصهاي پنهان يك سازه عظيم دريايي را نمايان كند
آخرين مراحل ساخت يك سكو به پايان رسيده بود.
سازه اي به طول بيش از 100 متر و عرض 50 متر.در 4 طبقه مجزا.و پد هلي كوپتر در آخرين طبقه و در انتهاي گوشه سمت راست.
ارتفاع دلكل بيش از 30 متر و شمعهاي پايه سكو تا 25 متر نشسته در آب و بيش از بيست متر نيز در گل كف دريا فرو رفته.
سازه اي تمام فولادي.با بر آورد عمري pحدود 30 سال.
با كارگاه جداگانه براي تعميرات و اتاقهاي خواب گارگران كه مجبور بودند هر كدام مدت 15 روز بطور شبانه روز در آنجا كار و استراحت نمايند و رستوران و آشپزخانه و يك پناه گاه براي لنگر انداختن شناورهايي كه مايحتاج مورد نياز و احيانا مصدومين را از آنجا به خشكي منتقل نمايند.و چند سويت شيك براي مهندسين و ناظرين كار.
تا اينحا سعي كردم نمايي كلي از يك سازه دريايي را به شما بنمايانم.
10 سپتمبر ساعت 9 صبخ هليكوپتر آماده بود تا مرا براي بازديد نهايي و كنترل به مقصد برساند.
فاصله سكو از خشكي خدود 60 مايل دريايي ست.اما من ترجيح دادم كه با يك شناور تند رو به آنجا بروم.چرا خود نيز نمي دانم.اين هم از همان كارهايي ست كه مختص خود من است.
فاصله 60 مايلي را با سرعت20 نات حدود 3 ساعت و نيم طي كرديم.
شناور در محل مورد نظر پهلو گرفت.از پله هاي اكوموديشن(نمي دانم لغتش چيه در فارسي)بالا رفتم.
مسول سكو كه مهندس ارشد بود به استقبالم آمد.از قبل همديگر را ميشناختيم.
گاهي در بعضي از طراخي قسمتها از دانش و تجربه ايشان استفاده هاي زيادي كرده بودم.تقريباحدود ۱5 سال از من بزرگتر بود و سرد و گرم روز گار چشيده.و به همان اندازه نيز به كار من ايمان داشت.اما خودم ...!!
به كپتن شناور گفتم كه برود من خواهم ماند.هنگام برگشتن تماس خواهم گرفت
وقت زيادي براي بازديد نمانده بود.بنابر اين به كابين مخصوص رفتم.با مهندسين ارشد گپ و گفتگويي و پذيرايي مختصر تا وقت شام.
به عرشه رفتم.غروب دريا هميشه زيبا و غم انگيز است.براي لحظاتي به غروب خورشيد در پهنه بيكران دريا نگاه كردم.تا چشم كار مي كرد آب بود و آب و موج بود و موج واما امواج ملايم.
.شب استراحت خوبي كردم.
صبح اول وقت بيدار شدم.
چك ليستها را برداشتم و لباس كار پوشيدم.
شروع به بازديد تمام قسمتهاي مختلف كردم.از حساس ترين قسمتها شروع كردم.چند نفر از كار گران را خوب مي شناختم و دو نفر از آنان به همراه سر مهندس همراهيم مي كردند.
چك كردن سازه بيش از 5 ساعت كار مداوم به طول انجاميد.تمامي مفاصل .حقاظهاي كاتدي.موج گيرها و ضربه گيرها و.....
مي دانيد كه طراحي يك سازه ثابت در محيط سيال چه كار دشواري است.
تمامي نيروهاي موجود را بايستي بر آورد كرد فشارهاي امواج .چرخشي و پيچشي وامواج سینوسي موجهاي كوتاه و بلند و....
فشار موج بر هر ستون بايستي جداگانه محاسبه شود و...در اينجا قصد ندارم سر خواننده را با مباحث فني به درد آورم.
به هر حال كار سخت تا ساعت خدودساعت 15 و نزديك غروب آفتاب ادامه داشت.
دوشي گرفتم و عصرانه اي در كابين صرف شدوهيچ اشكال عمده اي وجود نداشت.و از اين بابت احساس رضايت مي كردم.احساسي از رضايت و غرور.مانند اين بود كه تيم كاري من در يك مسابقه جهاني برنده كاپ شده باشد.
بعد از كمي استراحت.خواهش كردم كه يك صندلي راحتي در بلند ترين نقطه عرشه براي من بگذارند.
بر روي صندلي لم دادم.سيگاري روشن كردم و چند جرعه با رضايت از فنجان قهوه اي كه درروی ميز كنار دستم بود نوشيدم.
چشم به دور دستهاي دريا دوختم.خورشيد درحال افول بود و منظره وهم انگيزي بوجود آورده بود.
امواج به آرامي ومانند تپه ماهورهاي صحرا در حركت بودند.بي صدا و با سرعتي حيرت آور.طوري بي صدا بودند كه فكر مي كردي اصلا حركتي وجود ندارد و فقط کوه هايي از آب هستند كه بر جاي خود ايستاده اند.
تنها وقتي که به پايه هاي سكو برخورد مي كردند ميشد صداي وحشت آور آن امواج سهمگين راشنيد.و در اين لحظات دلهره عجيبي به جان من چنگ مي انداخت.اما سگو چنان استوار و محكم بود كه كوچكترين لرزشي را در آن نمی شد حس کرد ..و اين بايث رضايت خاطر و غرور بيشتر من ميشد.
همچنان كه به سيگار پك ميزدم ناگهان در نقطه اي از دريا در فاصله 100 متري موجودي نظرم راجلب كرد.
خوب كه دقت كردم دختري بود با موهاي بلند و بلوند.
پريشان بر روي امواح.و همچون بالريني ماهر با صداي امواج مي قصيد و ميچرخيد.
لبخند شيريني بر لبهايش نقش بسته بود.فاصله اش با سكو و من به كمتر از 20 متر رسيده بود.به وضوخ صداي او را مي شنيدم كه مرا به يك رقص دونفره دعوت مي كرد.
به خودم نهيب زدم اين يك خيال است مواظب باش.اما لطافت پوست و لبخند مليح و چشمهاي افسونگرش همه و همه گواهي بر واقعي بودن آن رويا ميداد.
چند بار با صداي بلند دعوتش را رد كردم.اما هر بار با ايما و اشاره و با صدايي به لطافت زيباترين موسيقي ها مرا دعوت كرد.
و من ديگر تاب مقاومت نداشتم.
و در يك لحظه از خود بيخود شدم و به درون امواج خروشان پريدم.
.......................................
...................................................................
............................................................................
لابد فكر مي كنيد كه بعد از چند روز لاشه باد كرده مهندس راوي داستان را از دريا گرفتند در حالي كه قسمتهايي از بدنش را ماهيان خورده بودند!!؟
حير اصلا هم اينطور نيست.!!!
جريان از اين قرار بود كه آن شب ميهمان يكي از دوستانم بودم.شب بسيار خوبي بود و بسيار هم هوا خنك و دل چسب بود.
از دوستم خواهش كردم كه تخت مرا در حياط خانه بگذارد تا از هواي آزاد بيرون لذت ببرم.
ايشان هم تخت مرا در كنار حوض گذاشته بود.و من در حال خواب غلت زده بودم و درون خوض افتا ده بودم.اصلا هم نگران نباشيد زيرا عمق خوض از نيم متر هم كمتربود. و حتي يك بچه گربه هم در آن خفه نمي شود.
...........................
پ.ن:وبلاگ داشت دیگه زیادی خاک می خورد! راستش چیزی برای نوشتن ندارم فعلن.بنا بر این به بز رگواری خودتون ببخشید و این داستان قدیمی را از آرشیو دوباره اینچا کپی کردم