قبای ژنده

گاهی انسان سالها منتظر یک جمله است از زبان عزیزی.

و درست روزی که آن جمله  به وی گفته میشود آن را درک نمی کند!! یا سالها از موعدش گذشته است!

به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را!!؟

پ.ن:بر منبای تایید شانتال جمله ای به آخرش افزوده شد.

تولد نا کام ....

تولد ناكام.....

ساعتها در زير باران بهاري راه رفته بود.خسته و مانده.حالا تاريكي هم به آن اضافه شده بود.

سرد نبود. اما تمام اعضا ي بدنش خيس بود . و اين تا حدودي آزارش مي داد.هنوز تا رسيدن به مقصد

فاصله اي بود به درازناي ابديت در نظرش.

بايد پناهي مي جست.

آها .. همین خوبه! پيش خود نجوا كرد.

درخت كهنسال بلوط! قسمتي از تنه اش خالي  نشانه  زخم زمانه!و يك قسمت از شاخه هاي ستبرش

خشكيده.

به درون تنه خالي درخت خزيد.چمباتمه نشت. همانند كودكي در زهدان مادر.

كمي جابجا شد . آها ... حالا بهتر شد.لا اقل در امانم از باران و تاريكي و كمي هم خستكي در مي كنم. تا صبح .

سرش را به تنه درخت تكيه داد. .احساس آرامشي عجيب!

انگار كودكي به آغوش مادر پناه برده.امن ترين جاي دنيا.ايمن از همه آسيبهاي زمانه....

رخوت و آرامش و زمرمه اي محبت آميز .صدايي كه مدتها از شنيدنش محروم بود.انگاردرخت پير با او حرف ميزد.

درد دل مي كرد. از زمانه و رنجها مي گفت! قصه اي براي كودكش.كودك نيم خفته اش!

صداي رعد  و متاقب ان جهش برق! اما اينها نمي توانست آرامش ان دو را بر هم بزند. ترنم باران زمزمه اي بود همراه  آهنگ رعد و برق.

....

عميق ترين وآرام ترين خوابي كه در عمرش تجربه كرده بود.

رعدي زد و برقي جهيد! از شدت ضربه به بيرون از شكاف تنه درخت پرتاب شد و شاخه هاي خشك درخت نيز دستخوش آتش ويرانگر ساعقه.

مادر و كودك در كنار هم آرميده بودند.