یک خاطره یک رویا یک زندگی 4
يك خاطره يك رويا يك زندگي4
دانشگاه تعطيل شده بود. اما من هنوز كارم ناتمام.
بايد گزارش كاملي تهيه مي كردم.تاثير محيط طبيعي بر روي سكونتگاه هاي نواحي كويري ايران. و تازه متوجه شدم كه كل مسيرم اشتباه بوده است.آن هم در يك ملاقات با شخصي فرهيخته و دانشمند.از اساتيد دانشگاه تهران.استاد انسان شناسي فر هنگي و پروفسور از دانشگاه سوربن.آقاي پروفسور محمود روح الاميني كرماني.
ملاقات با ايشان كل مسير تحقيق و گزارشم را عوض كرد. راستش ديدگاه من و اساتيدم صرفن فني بود. اما ايشان ابعاد ديگري از موضوع را برايشم روشن كرد. از بعد فر هنگي و لذت ها بردم از هم صحبتي با ايشان . با صبر و حوصله يك پدر مهر بان و دريايي از دانش و تجربه.يكي از افتخاراتم در زندگي هميشه اين بوده و خواهد بود كه مدت كوتاهي شاگردي اش را كردم.
تقريبن ديگر هر روز به دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران واقع در بهارستان مي رفتم .ساختماني قديمي ولي زيبا و اصيل. و با اساتيد فر هيخته اي آشنا شدم و سعي مي كردم با ولع از تمام اوقاتم استفاده كنم.بنظرم چندين ماه را بيهوده هدر داده بودم.و چه با حوصله و بردبار توضيحاتي مي دادند كه هر كلمه اش برايم راه گشا بود.
بگذريم.
با اين وجود با دوستان داشنگاه ملي هم مرتب ارتباط داشتم و معمولن اوقات بيكاري را با هم مي گذرانديم.
همچنان گاه و بيگاه موشك باران ادامه داشت. اژير قرمز...
هم شهريان عزيز صدايي كه هم اكنون مي شنويد آژير وضعيت قر مز است هرچه سريعتر به پناه گاه برويد.!!!
و تقريبن هيچ پناه گاهي براي رفتن وجود نداشت.سپس آژير وضعيت زرد و بعد هم سفيد.
و در روز چندين بار اين وضعيت تكرار مي شد.
مردم كمتر در خيابانها مشاهده مي شدند. و اغلب شبها شهر سوت و كور بود.نمي دانم اين همه مردم شهر به كجا مي رفتند كه به يكباره غروب شهر اينقدر خلوت مي شد.
در همين ايام يكي از دوستانم به خدمت سربازي رفته بود!در منطقه لشكرك تهران. و من هم ديگر بايد مي رفتم دلم مي خواست قبل از رفتن با ايشان خدا حافظي كنم! آدرسش را داشتم.
روز پنج شنبه مقداري لوازم و خوراكي و چند بسته سيگار براش خريدم به قصد ديدارش.از يك راننده تاكسي نحوه رفتن به آنجا را پرسيدم .گفت ميبرمت ميدان امام حسين آنجا خط واحد سواربشي بهتره سر راست تو را ميبرد در
پاد گان پياده مي كند.
سوار خط واحد شدم از ميدان امام حسين و تهران پارس و گردنه قوچك و تابلوي لشكرك و فشم اوشم و.....
ساعت حدو چهار عصر در پادگان پياده شدم. اسم و مشخصات دوستم را به دژبان دادم از طريق بلند گو پيج كردند. نزديك به يك ساعت طول كشيد تا آمد و چقدر خوشحال شد از ديدنم و از نگاهش قدر داني و حق شناسي پيدا.
مي گفت طي اين چند هفته كه پادگاه بوده خيلي بهش سخت گذشته.گفتم كاش مي شد من هم بيام خدمت ....
به هر حال چندين ساعت همانجا در كنار هم نشستيم و صحبتهايي كه تمامي نداشت . و در پايان گفتم : من عازم سفرم و نمي تونستم بدون خدا حافظي برم. با دلي افسرده همديگر را ترك كرديم و بگذريم از از اينكه چقدر نگرانش بودم و اينكه ممكن است ديگر هيچ وقت همديگر را نبينيم. آن هم در آن سالهاي جنگ واينكه هيچ كس از فرداي خود خبر نداشت.
در چشمهايش آثار اندوه آشكار بود و لحظه خدا حافظي بسيار سخت.اما مگر چاره اي هم بود.
منتظر ماندم تا از در پادگان داخل شد و از پشت سيمهاي خار دار دستي تكان داد و سرش را بر گرداند تا من اشكهايش را نبينم.
بدرود دوست من بدرود.و اين آخرين ديدار ما بود تاكنون.
افسرده و پريشان كنار جاده ايستادم .اما ظاهرن جاده يك طرفته شده بود فقط از طرف تهران به طرف فشم .
گويي تمامي مردم شهر از شهر بيرون زده بودند از هراس موشك باران شبانه.
چندين ساعت همينگونه معطل ماندم اما بي فايده بود.از شخصي پرسيدم گفت تمام راه همينگونه بسته است با اين شرايط هيچ اتومبيلي به سمت تهران نمي توانست حركت كند.
آفتاب غروب كرده بود.با خود گفتم من هم مثل بقيه .از پلي باريك وفلزي كه فقط يك اتومبيل مي توانست از آن رد بشه به آن سوي مسيل رود خانه رفتم.لشكرك روستايي بود و تعدادي هم خانه هاي ويلايي ثروتمندان.
در تمامي روستا و هاشيه خيابان و پارك و فضاي سبز مردم چادر زده بودند براي بيتوته كردن شب.
گشتي در روستا زدم و دنبال جايي براي شب اما هيچ جايي نبود.ساعت نزديك 10 شب هوا سرد شد و من با يك تا پيرهن. من هم در گوشه اي كز كردم اما واقعن تحمل آن هواي سرد برام دشوار بود. گرسنگي هم مزيد علت.
شروع به قدم زدن كردم و دوباره در كنار جاده ايستادم.مدتي گذشت صداي آژير آمبولانس كه سعي مي كرد رخنه اي پيدا كند تا بتواند چند قدم به تهران نزديك تر شود .اما بيهوده بود. راننده آمبولانس از ماشينها خواهش مي كرد كه راه را باز كنند. بيمار بد حال دارد و خانمي در حال وضع حمل را بايد به بيمارستان مي رساند .به كمكش رفتم گفتم من سعي مي كنم راه را برات باز كنم.يك فاصله 500 متري را در دو ساعت طي كرديم. اما همينكه به نصفه گردنه رسيديم بار ترافيك كمتر شد. به راننده آمبولانس گفتم اگر امكان دارده مرا هم با خودش ببره. لبخندي از روي حق شناسي زد و گفت تو جان بخواه .
تقريبن با سرعتي حدود 30 كيلومتر در ساعت مي توانست حركت كند و در آن شرايط به همين سرعت هم راضي بود.
در تمام طول مسير من ناچار پياده ميشدم و راننده هاي خواب آلودي كه با خانواده هايشان دورن اتومبيل خوابيده بودن را بيدار مي كردم كه كمي ماشينشان را جابجا كنند تا آمبولانس بتواند حركت كند.نزديك ساعت 2 شب به اول شهر رسيديم و در اين لحظه ديگر همه جا خلوت بود ناگهان صداي فرياد ي از اتاق پشت آمبولانس بلند شد. نعره هايي جگر خراش. راننده دلسوز آمبولانس بسرعت ماشين را نگه داشت من هم پياده شدم . از در پشت وارد اتاقك آمبولانس شد صداي ناله هاي زايو يك لحظه قطع نمي شد.
اما در يك ان گويي كه تمام دنيا ساكت شده باشد و گوش بزنك. لظه اي به درازناي ابديت اما شايد چندين ثانيه و ناله مادر تبديل شد به گريه ظريف و ضعيف يك نوزاد.
من سرم را بين دستهام گرفته بودم و سيگار مي كشيدم گويي تنها فرد اين عالمم كه منتظر تولد اين نوازد .
راننده آمبولانس پايين آمد با لبخندي بر لب. و انگار كه به من مژده داده باشد گفت:بچه بدنيا آمد سالم سالم هر دو با مادرش دختر سالم و زيبايي ست.
و تنها آن زمان بود كه من مردي را ديدم كه رنگ به رخسار نداشت و همسر زايو و زن ميانسالي كه ظاهرن خواهر يكي از ان دو بود و هردو انگار كه از حمانم بخار بيرون آمده باشند عرق كرده و پريشان اما شاد و لبخند بر لب و سپاسگذاري بسيار از من كه توانسته بودم تا آن نزديكي راه را برايشان باز كنم.
ميدان امام حسين مرا پياده كردند و رفتند......
سالها گذشته و من ان شب و آن آشفتگي مردم و آن خدا حافظي با دوستم كه ديگر هيچ وقت نديدمش و لحظه زيباي تولد يك نوزاد در ان شرايط سخت را هيچگاه فراموش نمي كنم.
بدورد......