پوزش از ننوشتن
شاید هم فقط بخاطر تنبلی باشه یا به قول دوستی دور کمر..
اما!
سالها پيش دوستي داشتم كه اسمش رايانا بود.انساني به تمام معني.يك نجيب زاده هندي كه به دنيا پشت كرده و عرفان را انتخاب كرده بود.ميدانيد كه اين انسانها كمتر با كسي دوست مي شوند.ولي بر حسب اتفاق با من دوست شد و تاثير ايشان تا آخر عمر با من خواهد بود.با وجودي كه سر به سرش مي گذاشتم و شوخي با ايشان ميكردم...اين را هم بگم كه خيلي شيطان و پر شر و شور بودم...رايانا...آه ... ميگفت:كيهان من تو را به اندازه چشم راستم دوست دارم!و من ميگفتم رياانا؟چرا چشم راست؟رايانا مي گفت: من تمام زيبايي هاي دنيا را با چشم راست ميبينم و هرگاه كه احساس كنم كه منظره نا زيبايي خواهم ديد چشم راستم را خواهم بست.و اين سوال و جواب با اينكه بارها اتفاق افتاد باز رايانا با حوصله جواب منو ميداد.رايانا تمام آينده من را پيش بيني كرده و آه... كه چه درد آوره كه آدم بداند كه چه در انتظار اوست.رايانا چه در من ديده بود كه از بين اين همه انسان فقط مرا براي دوستي برگزيد؟هيچوقت نفهميدم. حالا رايانا سالهاست كه جسمش در اين دنيا نيست ولي پيشگويي هاي او در مورد من..همانهايي است كه او گفته بود. رايانا تمام زيبايي هاي جهان را ميخواست كه من ببينم و ......بگذريم. درد اين حرمان و اين خون جگر بعد از اين بگذار تا وفت دگر
........
اگر حوصله ای بود حتمن بقیه داستان را خواهم نوشت