دنیای کودکی

مطلبی خواندم در وبلاگ یکی از دوستان در مورد عشق به هنر پیشه ها و فوتبالیستها و غیره و غیره....

در جوابش کامنتی نوشتم به این مظمون:

خوب....... بگذار ببینم!!
اگر از عشقهای نوجوانی و جوانی بگم كه مثنوی هفتاد من میشود. البته هیچ وقت عاشق هیچ هنر پیشه ای نشدم بلكن عمدتن كسانی بودن كه دم دست باشند. بر عكس حالا!
و دیگر اینكه راستشو بخوای اولین بار كلاس سوم ابتدایی عاشق معلمم شدم.

معلم هم معلمهای قدیم.شیک و زیبا و خوش بر و رو و آرایش کرده.نه مثل خانم معلمهای امروز که با ده من عسل هم نمی شه .......بگذریم ممکنه به بعضی ها که هنوز هم واقعن معلم به تمام معنا هستند بر بخورد. و البته دیده ام تک و توکی که هنوز هم پای بند هستند به پرنسیپ .راستش آن زمان خودم را که با امیر مقایسه می کنم می بینم  که خیلی بیشتر از یک سر و گردن بالاتر از بچه های امروز بودیم.

به هر حال:

معلم کلاس سوم ابتداییم را می گویم.

 چه بانوی زیبا و لوندی. راستش اون هم فهمیده بود. هم از حرکات و رفتارم و هم اینکه  به هزار زبان بی زبانی!!اما دلم می خواست این عشق سوزان را بر زبان بیارم.آن هم رو در رو.
خیلی راحت وقتی كه همه بچه ها از كلاس رفته بودند بیرون گفتم خانم چند لحظه كارتون دارم! البته بنظرم از قبل می دانست می خواهم چه بگویم!
گفتم خانم خیلی دوستت دارم! عاشقت شدم! شبها خوابتو می بینم! و راست راست تو چشمهای قشنگش نگاه می كردم!
و او سرخ و سفید می شد از خجالت یا از پر رویی و بی پروایی من .

آخر طاقت نیاورد و محكم بغلم كرد! و گفت آخه تو چقدر باید عاشق باشی كه به این راحتی بر زبان میاری.......
دوران خوبی بود والا
راستش هنوز هم بنظرم عاشقش باشم! هر چند كه سالها گذشته ولی در ذهنم هنوز هم هست و به یادشم.
فكر كن! یه بچه كلاس سوم ابتدایی!!!!!

و هنوز هم تنها معلمی ست از دوران ابتدایی که هم اسم وفامیلش در خاطرم مانده! و هم چهره زیبایش.

تسلیت

باز این چه شورش است که در خلق عالم است.

سوگواریهایتان قبول حق

و الگوی آزادگیتان شهیدان  کربلا.

 

رمضون هیکل

احمد راننده اتوبوس شهری مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کردو در مسیر همیشگی شروع به کار کرد.

در چند ایستگاه اول همه چیز مثل همیشه معولی بود و تعدادی مسافر سوار می شدند و تعدادی هم پیاده می شدند.

در ایستگاه بعدی مردی با هیکل گنده و قیافه ای خشن سوار شد! و در حالی که به احمد زل زده بود گفت" رمضون هیکل پول نمی ده" و رفت نشست.

احمد که ادم ریز جثه و ملایمی بود چیزی نگفت! و فقط زیر لب کمی غر زد و گفت لعنت بر شیطان.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی با گفتن همان جمله رفت و نشست روی صندلی و روز بعد و روز بعد...........

این اتفاق حسابی اعصاب احمد را خرد کرده بود و به یه کابوس براش تبدیل شده بود و خیلی او را آزار می داد.

احساس می کرد مورد تحقیر قرار گرفرته است.

 دیگر برای احمد قابل تحمل نبود باید با او بر خورد می کرد اما چگونه از پس آن هیکل بر می آمد؟

چاره ای اندیشید.در چند کلاس بدن سازی و جودو و کاراته و غیره ثبت نام کرد.

در پایان تابستان احمد به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنا بر این روز بعد که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد  و گفت"رمضون هیکل پول نمی ده"!

احمد روبرویش ایستاد توی چشمهای رمضون زل زد و گفت: رمضون هیکل غلط می کنه پول نده"!

هر چقدر هم گردن کلفت باشی  با پس گردنی از اتوبوس بیرونت می کنم!

مرد هیکلی با ترس و لرز گفت؟آخه من کارت  استفاده رایگان دارم!!

پ.ن:نتیجه:پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسایل ابتدا مطمیین شوید که آیا اصلن مسیله ای وجود دارد یا خیر!!

آزمایش آقای جونز

 

آزمایش آقای جونز: «موج سوم» یا افسون دیکتاتور

...........................................

........................................................................................................

............................

اما این امر تنها پیامد فشار گروه نیست. همنوایی می تواند تعاریف اخلاقی و هنجارین(Normative) در سطوح کلان‌تر را نیز متحول و آشفته کند. داستان دو شیادی را که برای پادشاه لباس می دوختند و در نهایت پادشاه عریان را دور شهر گرداندند را احیانا از یاد نبرده‌اید؟ کودکی نورسته تنها کسی بود که به انتخاب گروه(همنوایی جاهلانه با دو شیاد و پادشاهی کم‌خرد) تن نداد و فریاد زد «این که لخت است!». در ابعاد کلان و تاریخی نمونه‌های مشابه زیادی را می‌توان مثال آورد. سر بر آوردن نهضت‌هایی تاریخ‌سوز چون فاشیسم و نازیسم، نمونه‌های سیاسی از قاعده همنوایی است. یک بار دیگر فیلم‌ها و رمان‌های مربوط به آن مقطع تاریخی را مرور کنید. بی تردید می‌توانید این بار به این پرسش پاسخ دهید که مگر می‌شود جامعه‌ای با چنین اندیشه‌های واپس‌مانده و ضد بشری همراهی کند، گویا که می شود! اما همیشه «آگوست لندمسر»هایی هم بوده‌اند.

پ.ن:اسپم های ایمیل هم گاهی به داد تنبلهایی مثل من می رسند.این یک اسپم بود ولی بنظرم جالب آمد.شاید خوانده باشید.

راستش منبعی ذکر نشده بود پس به بزرگی خود ببخشید