دیدار با پرنسس
خواستن در حد میل شدید . و چیزی درونی که عامل باز دارنده این خواستن است! و تو نمی دانی چیست و چرا!
می خواهی ولی انگار نیرویی تو را منع می کنه!یک پارادکس عجیب ! سالها گذشت!
و به قول مرحوم فریدون توللی: "سالها بگذشت از پی سالها ما هنوز در انتظار سالها"
هر سال و هر ماه به خودم قول می دادم که در اولین فرصت! اما این نیروی عجیب درونی همچنان به انزوای درونی عجیبی مرا می کشاند!
تا اینکه بنظر خودم کشف کردم که چرا اینگونه است!!" و کم مانده بود همانند ارشمیدس مرحوم لخت از حمام بیرون بزنم و فریاد بکشم"اورکا.... اورکا..... اورکااااااااااااااااا" خودتون می دانید که منظور یافتم است!
بله یافتم!! و بنظرم فقط فرار از زیر بار مسولیت بود و بس!
سابقه آشنایی به سالهای قبل از می رسید بنظرم سال ۱۳۸۲-۳ سالهای پر تلاطمی بود ان سالها برای من!
و هنوز ته مانده شور جوانی سعی می کرد همچنان خود نمایی کند! اما مگر فامیل را می شود فراموش کرد!
به هر نحو جسته و گریخته این ارتباط حفظ شد! اگر چه شده باشد به یه کامنت!
از گوشت و خونت باشد و تو ندیده باشی و بشناسی و به دیدارش نروی؟ راستش اگر پدر می فهمید بد جور مواخذه ام می کرد!
خدا حفظ اش کند. چنانچه پی ببرد در اقصای عالم فامیلی (از خانواده و بستگان هر چند که فاصله فامیلی از فاصله جغرافیایی دور تر باشد) باز هم ایشان تکلیف می کند که حتمن به دیدارش بروید آقا این وظیفه شماست! من دیگر پیر شده ام و با تحکم امر می کند که وظیفه ات را انجام بده!
و البته من این بار با میل و رغبت خودم! فاصله جغرافیایی بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر......
اما باید میدیدمش
زنگ زدم! سلام دختر عمو
جواب داد و احوالپرسی از خودم و خانواده! وضع کار و مشکلاتی که پیش آمده! دختران خانواده همیشه بیشتر نگرانند و مردان به ظاهر کمتر یا به روی خود نمی آورند.
نزدیکتم دختر عمو!
لحظه ای سکوت و بنظرم لبخندی که احساسش کردم!
آدرس گرفتم! حدود ۴۵ دقیقه که برایم لحظه ای بود! و راننده تاکسی که ارتشیی باز نشسته و مرتب از شجاعتها و رشادتهایش می گفت!
رسیدیم! و چند مرتبه زنگ زدن رد و بدل شد تا آدرس را یافتم!
و دختر عمو در فاصله ای کمتر از صد متر!
خرامان و با غرور مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!
رگه هایی از سختی روز گار و مصایب زمانه در چهره اما غرور مقدسی آن را پنهان کرده بود!
اصلن برایم بیگانه نبود! مثل اینکه سالهای سال می شناختمش! نگاهش چشمهایش حرکاتش و همه و همه شبیه بود به همه خانواده!
و شبیه تر به مادر بزرگم .عکسی که از ۳۰ سالگی او دیده بودم! اگر کنار هم می گذاشتی بنظر فرزندان دوقلویی بودند!از یک پدر و مادر .
دلم می خواست مدتها نگاهش کنم! چهره در چهره!بخاطر بسپارمش با همه جزییات! و اگر مجالی بود تعریف کنم برای پدر!
جایی بای نشستن نبود! مقداری قدم زدیم! در ان نیم روز سرد پاییز!
خوب پسر عمو تعریف کن! و من در اینگونه موارد عجیب ساکتم و بیشتر میل به شنیدن دارم تا گفتن!
بپرس عزیز تا بگویم!
و او می پرسد از پدر و فرزندان از کار و زندگی و من پاسخ می دهم مختصر!
تو بگو و او می گوید!
و من نا خود آگاه اشکم سرازیر می شود! به بهانه پاک کردن عینک اشکم را پاک می کنم!
لختی می آساییم! می خواهم نگاهت کنم دختر عمو! خوب نگاه کن!
زمان به سرعت سپری شد و من نگران او!
تا محل سوار شدن به تاکسی همراهیم کرد و عذر خواهی از اینکه نتوانسته از من پذیرایی کند ! و من دیدارش را بهترین پذیرایی می دانستم و می دانم! و درک می کنم موقعیتش را!
قدرش دانسته نشده! و اشتباه نیز از خودش و لجبازی هایی که گاه ما با خود می کنیم در ایشان هم به ارث مانده است!
غمگینم سخت!احساس غمی جانکاه در یک غروب سرد پاییز! در مکانی که بنظرم دلگیر است!
می روم و می رود.
------------------------
می روی شاد و خرامان
و نمی دانی هیچ
بعد این فاصله ها
کمر صبر مرا می شکند!
ای مسافر سفرت بی تشویش!
آخرین نگاه و حلقه های اشک!تاکسی حرکت می کند!
نگاهی می اندازم به پشت سر!
با قدمهایی محکم و استوار دور می شود!همچنان با غرور و قدمهایی محکم و گردنی افراشته مثل پدر مثل مرحوم عمو مهران و مثل خودم!
و من گویی تمام غم زمانه را با خود می برم!
------------------------------------
پ.ن:این مطلب را یک بار نوشتم! اما ثبت نشد! و من هیچگاه نمی توانم یک مطلب را دوباره بخوبی بار اول بنویسم!
ببخش پرنسس ![]()