فراق
آنان که با صدای بلند می خندند
هنوز خبر وحشت ناک را نشنیده اند!!
"برتولت برشت"
مدتها بود ننوشته بودم!راستش نه بخاطر اینکه مطلبی برای نوشتن نداشتم.بلکه احساس می کردم و هنوز هم احساس می کنم آنچه که می خواهم بنویسم ممکن است مکدر کند خاط عزیز دوستانم را!
در طی این سالها که بلاگفا پنجره ای به دنیایی دگر گونه برایم باز کرد دوستانی یافته ام دوست به معنای واقعی .و سعی کرده ام که در نوشته هایم و در کامنتهایم تا آنجا که امکان دارد حس خوب زندگی و امید به آینده را به هر طریق ممکن منتقل کنم.و خودم نیز همیشه به آینده امدوار بوده ام و البته هنوز هم تا حدودی هستم!
از فروردین سال ۱۳۸۴ شروع به نوشتن کردم! البته در اینجا(وبلاگستان) و الا از همان دوران نوجوانی همیشه چیز هایی برای نوشتن داشتم! خاطرات! شعر هایی که دوست داشتم! نکاتی از بزرگان که بنظرم جالب می آمد! و .......گاهی هم شعرکی(چیزی شبیه شعر)
و بعد سعی کردم مقداری از این نوشته ها را با دوستانی که نمی شناختم و بعد ها خوب شناختم به شتراک بگذارم. این خود شد جزیی از تاریخ زندگی من.به جزات می توانم بگویم دوستان وبلاگی ام جز بهترین دوستانم هستند. و گاهی این دوستان که این همه برایم عزیزند به یکباره از صفحه مانیتور محو می شوند! بدون هیچ اثر و نشانی و یا حتی خدا حافظی!
و می شوند مصداق این شعر"
می روی شاد و خرامان و نمی دانی هیچ
بعد این فاصله ها
کمر صبر مرا می شکند...
ای مسافر سفرت بی تشویش
..................
و متاسفانه من نمی دانم که آیا این سفر از سر اجبار بوده است با به میل خود! بی تشویش است آیا؟
و اینگونه است که هر بار با رفتن یکی از دوستان تا مدتها غمگین هستم! لینکها را که نگاه می کنم و بر روی آنها کلیک "وبلاگی به این اسم وجود ندارد" ولی من بازهم تا مدتها از لینکهایم حذفش نمی کنم!
یکی از دوستان می گفت که تو دنیای مجازی را خیلی جدی گرفتی!!!
گفتم رفیق بنظر تو جدی نیست؟من در این دنیای بنظر تو مجازی و بنظر خودم حقیقی تر از حقیقی بسیاری از دوستان خیلی خوبم را بدست آوردم! در این دنیا عاشق شدم! در این دنیا زندگی کردم و می کنم . در این دنیا خیلی چیز ها یاد گرفتم و با خیلی از فرهنگها آشنا شدم! باز هم می گویی مجازی!
و من بار ها در این دنیای مجازی با صدای بلند خندیدم!!! و بار ها هم غمهایم را با بغض فرو خوردم!
مگر زندگی جز این است!بر من ببخشایید اگر این روز ها نمی نویسم فقط و فقط بخاطر این است که نمی توانم حس خوب زندگی را منتقل کنم! و فکر می کنم از همین مختصر نیز خود بخوبی معلوم است
به قول حضرت مولانا
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می آیی ای اقبال پی
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست از زانوی تو"
و بنظرم این نوشته را می توان به همان خاکستر روی زانوی اشتر شعر مولانا تشبیه کرد.
پ.ن:به مناسبت رفتن یکی دیگر از دوستان عزیزم از دنیای مجازی نوشته شد است شما به دل نگیرید