دهه شصت قسمت 19

بعد از مدتي استراحت و مداوا حالم بسيار بهتر شد. در اولين فرصت آماده مراجعت شدم.سفر هميشه براي من راحت ترين كار بوده و هست. مخصوصن سفر هايي كه خيلي اميد به بازگشت در آن  نباشد!

در يك غروب پاييزي در فرودگاه مهر آباد پياده شدم.حس غمي گنگ تمام فضا را آكنده بود. اين حس در همان اولين لحظه به من هم سرايت كرد!

از فرودگاه كه بيرون آمدم بنظرم شهر بسيار خلوت و سوت و كور مي نمود نسبت به سفر قبلي !

مردم همه سر در گريبان و به نوعي افسرد و مغموم.

تا ميدان انقلاب با تاكسي رفتم بعد از آن هم  اتوبوس سوار شدم! بليط اتوبوس  ده ريال!

مستقيم به پايگاه رفتم. نمي خواستم مزاحم "شبنم" بشم.راستش مي دانستم از دستم بسيا عصباني خواهد شد! پيش خودم فكر كردم بزار چند روز بگذره بعد تماس مي گيرم و مقداري هم كه هديه و سوغات براش آورده بودم را بهش خواهم داد.

وارد پايگاه كه شدم كسي را نمي شناختم. چندين نوجوان حدود پانزده شانزده ساله تفنگ بدوش در حال نگهباني از پايگاه بودند! هيچ كدام برايم آشنا نبودند.  كارت پايگاه را نشان دادم! عضو دايم پايگاه! ظاهرن برايشان ارج و قربي داشت.و احترامي مضاعف! حاج آقا بفرماييد ...حاج آقا تا حالا كجا .....

به دفتر پايگاه رفتم از پدر روحاني هم خبري نبود. طلبه اي بسيار جوانتر  چهار زانو گوشه اي نشسته بود در حال خواند كتابي قطور به زبان عربي "الحيات" بنظرم.

سلامي و عليكي سر سري... 

و فرمايش؟

معرفي كردم و احوال پدر روحاني و حاج تقي  و بقيه بچه ها گرفتم! تكاني به خود داد .سر بلند كرد و با تبختر گفت من جانشين فرمانده هستم ! همه رفته اند جبهه!!

گفتم خوب من هم مي خوام هرچه زودتر اعزام بشم!

سري تكان داد و گفت فعلن اعزام نداريم! 

گفتم مهم نيست كه شما اعزام داشته  باشيد يا نه كافيه بگي گردان به كجا اعزام شده من خواهم رفت!

گفت ببخشي شما؟

گفتم امير كيهان.

آشكارا كمي دستپاچه شد و از جا بر خاست دست داد و روبوسي كرد و عذر خواهي از اينكه بجا نياورده و اينكه حاج آقا سفارش كرده اگر بر گشتي فرماندهي پايگاه به عهده تو باشد و كلي تعريف و تمجيد!

گفتم نخير من نيامدم در پايگاه بمانم  فعلن يكي دو روز كار دارم بعد هم مي رم به گردان ملحق ميشم!

گفت گردان به منطقه غرب منتقل شده و اغلب بچه هاي قديمي هم شهيد شدن !

دعوت به نشستن و ...

وسايلم را به استراحتگاه منتقل كردم.لوحه نگهباني را نگاه كردم و ليست بچه هاي پايگاه را خواستم! ده پانزده نفر بيشتر نبودند و اغلب هم نوجوان.

گفت نمي خواي پايگاه را تحويل بگيري؟

گفتم خير پايگاه تحويل خودت باشه فعلن.من بايد به خانه حاج"تقي " سري بزنم.

بسته اي كادو براي مادر حاج تقي و خواهرش آورده بودم را برداشتم  و از پايگاه بيرون زدم.

در هر كوچه اي چندين جوان شهيد شده بودند  و اسامي هر شهيد بر روي پلاكاردي بر سر در خانه ها! تقريبن همه مردم سياه پوش بودند.

وقتي كه در زدم صدايي مغموم و شكسته از پشت در گفت كيه! گفتم امير كيهانم خاله خانم!

شعفي در صدا مشخص شد كه مي گفت آمدم پسرم! خوش آمدي.

كم مانده بود كه بغلم كند اما خود داري كرد! و دعوت به خانه!قبول نكردم .حال كه حاج تقي نبود خجالت مي كشيدم .

بسته را تقديمش كردم و حال و احوال! و اشكي كه از چشمهايش سرازير شده بود با گوشه چادر نمازش پاك كرده. گلايه در كلام گفت چرا برگشتي پسرم؟كم درد كشيدي؟

جوابي نداشتم بجز اينكه بگم دلم برايشان تنگ شده بود! و اسرار به اينكه بيا خونه و شام و ... كه گفتم نه خاله جان بايد بر گردم پايگاه!

فضاي شهر چنان افسرده بوده كه نفس كشيدن را هم مشكل مي كرد.

............

سر وساماني به پايگاه دادم  و دو روز بعد هم با "شبنم "تماس گرفتم! 

سرم فرياد  كشيد كه نكنه بر گشتي ؟كه جوابم مثبت بود! و با عصبانيت گفت نمي خواد حتي ريختم را هم ببيند! و البته مي دانستم كه از سر دلسوزي ست.

گفتم خواهش مي كنم ديگه راجع به اين موضوع صحبت نكنيم من يكي دو روز هستم و دوباره دارم مي رم منطقه جنگي...

يكي دو روز هم مهمان شبنم بودم! از دستم بسيار عصباني بود كه چرا بر گشتم!چهره اش مغموم و افسرده و ديگر آن شبنم شاد و سر خوش سابق نبود! اصلن همه مردم اينگونه شده بودند.

نامه اعزام را خودم نوشتم و خودم امضا  و مهر كردم و به طرف منطقه جنگي غرب روان شدم.

در ميدان آزادي  ترمينال غرب هنگامه اي بود! شاگر ميني بوسها و اتوبوسها با صداي بلند مقصد را فرياد مي كشيدند!

رشت

انزلي

همدان

كرمانشاه .

......

صندلي اخر يه ميني بوس قراضه به مقصد كرمانشاه سوار شدم!هوا سرد بود و ميني بوس فاقد بخاري! يك چراغ "والر"وسط ميني بوس روشن كرده بودند و رويش يك پاره اجر تا سنگين بشه و واژگون نشه!

پتويي از درون كوله پشتي ام بيرون كشيدم و به دور خود كشيدم و افسر جواني كه كنارم نشسته بود بدون لباس گرم و از سرما مي لرزيد .پتو را به دور هردو يمان پيچيدم خيلي محجوب و سر به زيرتشكر كرد. و البته تا صبح نجوا كنان از سياست و مسايل مختلف حرف زديم !

صبح به كرمانشاه رسيدم! با پياده شدن از ميني بوس صداي چندين انفجار پياپي شنيده شد كه ظاهرن چندان هم دور از ما نبود. اما بنظر مي رسيد براي مردم اين انفجار ها عادي شده بود! پرسيدم .گفتند هوا پيماهاي عراقي روزي يكي دو بار بمباران مي كنند آن هم مناطق مسكوني و برايشان فرقي نمي كند كه بمبها را كجا و روي سر كي مي ريزند!بعد از انفجا تازه صداي شليك پدافند شنيده شد! زماني كه هواپيما ها فاصله زيادي از شهر دور شده بودند و ديگر شليك پدافند بي اثر بود.

پرسان پرسان مقر لشكررا پيدا كردم و ادرس گردان را!

اما گفتند شما به عنوان مامور به يه تيپ ديگه بريد.آنجا به وجودتان بيشتر نياز هست!يك تيپ پشتيباني رزمي "ش.م.ر"

پ.ن:ش.م.ر. مخفف شيميايي و ميكروبي و راديو اكتيويته