دهه 60 قسمت بيست و يكم
راننده را به سنگر خودم دعوت كردم. بعد از پذيرايي مختصر .كمي سوال و جواب. چيزي مثل باز جويي.
راهي براي انكار نبود.لاستيكها ي ماشين عوض شده بودند!
به ناچار سر درد دلش باز شد.4 تا بچه دارم.با ماهي دو هزار و پانصد تومن نميشه زندگي را اداره كرد.لاستيك هم در بازار نايابه و گران.گاهي شيطان مي ره تو جلد آدم و از اين نوع مزخرفات تا آنجا كه توانست تحويلم داد. و اينكه فروختن لاستيك ماشينها ديگه تبديل به يه رويه عادي شده!
گفتم با من بيا! ماشين را روشن كرد و راه افتاديم تا كرمانشاه راهي نبود كمتر از يك ساعت. گفتم كجا و به كي فروختي؟
گشتي در شهر زد و يك تعمير گاه پنچر گيري نشانم داد! لاستيك ها را خواستم! حاشا كرد. گفتم پولت را پس بگير و لاستيكها را بده!
پوز خندي زد و گفت فكر كردي لاستيك نو يه دقيقه هم تو مغازه مي مانه؟مشتريش حاظر بود در جا خريدار داشت!
راستش احساس استيصال مي كردم! گفتم بي انصاف لا اقل چند تا تاير سالمتر بنداز زير ماشين!گفت از كجا بيارم! بين اين تاير كهنه ها بگرد هر كدوم بهتره بر دار!
در اين شرايط چه مي تونستم بكنم!تعمير كار هم مي گفت حد اقل روزي ده پانزده ماشين نظامي ميان اينجا و من لاستيكهاي نوشان را با كهنه عوض مي كنم و پولي مي گيرند و مي روند!
..............
مردم هم بنظرم با نظامي ها نا مهربانتر شده بودند. ديگر مثل ان اوايل احترام كه هيچ گاهي با گستاخي توهين هم مي كردند.بنظر مي رسيد فشار رواني ناشي از جنگ همه را كلافه كرده بود.
..........................
شهر ايلام مثل شهر ارواح بود! پرنده پر نمي زد.خيابانها سوت و كور! مردم به كوها و پناه برده بودند و در بين درختان بلوط زير چادر هاي هلال احمر زندگي مي كردند! مانده بودم به اين همه همت! شايد هم از سر ناچاري!
در يك روز چندين بار شهر بمباران شد!
در قسمت شرقي ميدان اصلي شهر ايستادم براي خريد يه پاك سيگار از دستفروشي كه بساطش را در پناه ديوار مخروبه اي پهن كرده بود!
انواع سيگار هاي عراقي! بغذاد و كلوپاترا را يادمه و سيگار ايراني خيلي كمياب! وينستون كه اصلن!
در طرف يگر ميدان بر بالاي بام شهرباني يك آتشبار ضد هوايي شروع به شليك كرد! و در يك لحظه خطي از آتش به سمت شهر باني روانه شد!
چندين راكت پي در پي به ساختمان و ضد هوايي ان خورد و در كسري از دقيقه از ساختمان جز خرابه اي نماند!
و مردم چنان ساده از كنار اين قضايا رد مي شدند كه انگار عادي ترين مسيله زندگيشان است! قيافه ها بي تفاوت وآرام.انگار كه همه مسخ شده بودند.حتي براي كمك و از زير آوار در اوردن مجروحان هم عجله اي بخرج نمي داند!
چه فايده امروز نشد فردا حتمن كشته مي شويم! ...
جتهاي جنگي عراق بر روي شهر جولان مي دادند .دفاع چنداني نبود.هر كاري كه مي خواستند مي توانستند بكنند! مردم به مزاح مي گفتند كه خلبانهاي عراقي ديگر مانده از هوا پيما پياده بشن و مردم را با كمر بند كتك بزنند!
در همان چند ساعتي كه آنجا بودم چندين بار شهر بمباران شد! هر ساختماني كه سر پا بود سيبل تير اندازي خلباهاي عراقي مي شد! جنگ چهره كريه خود را در اين مناطق بي دفاع به خوبي نشان داده بود.مردمي كه هيچ دفاعي نداشتند بجز فرار و پناه به كوه ها. و هنوز مانده بود تا كريه ترين و وحشيانه ترين جنايات بشري را به چشمانم ببينم.
..........
اعلام اماده باش و وقوع حمله شيمايي داده شد! تيپ به سمت مرز حركت كرد و من هم چندين كاميون تداركات و مواد غذايي براي يك هفته نيرو هاي عمل كننده فراهم كردم و خودم با يه" تويوتا "كه ان نيز مقدار ي خوراك و تجهيات حمل مي كرد در جلو ستون!
وارد خاك عراق شديم كه اعلام كردند حمله بسيار گسترده شيميايي صورت گرفته!
شهر حلبچه يكي از شهر هاي "كرد نشين" و مرزي عراق!
هنوز چندين كيلومتر با شهر فاصله داشتيم كه"انديكاتور ها" نشانه هاي" گاز خرد دل" و انواع مختلف از گاز هاي كشنده!! را به بدترين شكل ممكن نشان دادند!
فرماند هان اعلام وضعيت قرمز به تمام نيرو هاي عمل كننده و استفاده از ماسك ضد گاز را اعلام كردند.
.............
مثل اينكه زمان ايستاده بود! يا حركت اسلو موشن!مثل يك فيلم وحشت ناك كه با سرعت كم نمايش داده مي شد.
بيشتر زن و كودك و پيرمرد بودند! افتان و خيزان!با كمترين پوشش و اغلب با پاي برهنه .افتان و خيزان!
از نوشتن ان صحنه ها قاصرم واقعن! زنان و كودكاني گرسنه و سر ما زده و زخمي! هيچ مرد جواني در بين انها نبود.زنان جوانتر سعي مي كردند به پيران و كودكان كمك كنند حال انكه خود چندان حال و روز خوشي نداشند!
ماشينهاي تداركات را كنار جاده پر از گل و لاي باقي مانده از باران شب قبل نگه داشتم.
دستور دادم هر چه مواد غذايي داريم بين مردم تقسيم كنند!هيچ كس جرات امتنا ع نداشت.
مردم ساكت و آرام ميامدند و مقداري غذا مي گرفتند و افتان و اخيزان به سمت مرز ايران حركت مي كردند.
بار كاميونها كه تمام شد گفتم حالا هر چقدر كه مي تونيد اين مردم را سوار كنيد و به مرز ايران برسانيد!
فرمانده يكي از گردانها گفت ما ماموريت ديگري داريم شما با اين كار تمام تداركات و پشتيباني تيپ را هدر دادي. گفتم تو نگران نباش من به شما تداركات حتمن خواهم رساند ضمن اينكه به همه نيرو ها جيره غذايي انفرادي دو روز تحويل شده.
با آنكه مي دانستم اين كارم ازنظر نظامي اشتباه است ولي مگر مي توانستم در مقابل آن همه انسان بي پناه بي تفاوت باشم.
تا آنجا كه امكان داشت مردم را سوار كاميونها كرديم و و وانت خودم هم مملو از مردمي شد كه همگي گرسنه و زخمي و سرما زده بودند!
مگر ما چند نفر از ان همه آدم آواره را مي تونستيم نجات بديم! حال انكه نيروهاي خودم كه براي خنثا سازي رفته بودند كاملن بدون تداركات و پشتيباني مي ماندند!
...............
ادامه