رايانا

مدتها بود که ندیده بودمش!

 

دلتنگش بودم. مثل همیشه.و مثل هر لحظه.گاهی میاید .قبل تر ها بیشتر می دیدمش.اما این روز ها خیلی دیر به دیر!

می گویم دلم برات تنگه!لبخند می زند.مثل همیشه.مثل زمانی که با هم بودیم.مثل زمانی که از دست رفت و من قدر ندانستم.

کیهان:به اندازه چشم راستم دوستت دارم! و من قاه قاه می خندم.

اما "رایانا" همچنان متین و موقر . با لخند محوی در گوشه لب.

رایانا رفیق قدیمی؟دلتنگتم! و او می گوید می دانم!برای همین هم گاه به زمان تو میایم!

رفیق قدیمی ؟قدرت ندانستم!!

کیهان؟تو ادم قدر شناسی هستی اما قدر لحظه ها را نمی دانی همین!

می گویم یکی از دوستان به کمکت احتیاج دارد.می گوید من چه کمکی می توانم بکنم؟

می گویم راهنمایی کن!

می گوید او خودش بسیار دانا و صبور است! سرنوشت را نمی شود تغییر داد.از قبل است و تا بعد هم خواهد ماند!اما می شود از نو نوشت!

می خندم مثل همیشه. مثل زمانی که بود.رایانا باز هم شروع کردی؟ طوری حرف بزن که بفهمم!

او خود می فهمد! رایانا می گوید! می شود از نو نوشت. می شود زمان را متوقف کرد! می شود به زمان دیگر رفت!می شود........دیگر گوش نمی دهم! چون نمی فهمم!

می گویم رایانا تو در ان دنیا چگونه زندگی می کنی؟

می گوید در کدام دنیا؟مگر چند دنیا وجود دارد؟ من در همین دنیا زندگی می کنم!اما در زمانی دیگر!

و من باز نمی فهمم! و بر زبان می آوردم این عدم درکم را!

می گوید تو خود را محور قرار می دهی و همه چیز را با خودت مقایسه می کنی! قبل و بعد خودت را می گویی و زمانی که در ان قرار داری!

تو خود را مقیاس قرار می دهی برای همین نمی فهمی!

می گویم می شه کمی روشنتر توضیح بدی؟

می گوید:دنیا یکی ست اما زمانها متفاوتند! و من و تو در دو زمان متفاوت زندگی می کنیم!

می گویم  در آینده ای یا در گذشته؟

می گوید: باز هم خودت را مقیاس قرار دادی؟در  آینده  و گذشته نسبت به کی؟ نسبت به تو؟ می گویم آخر مگر راه دیگری هم وجود دارد!

 می گوید آره!چرا مقیاس من نباشم؟

و من باز نمی فهمم!

می گوید جهان یکی است. زمان متفاوت است! و موجودات در زمانهای گاه موازی نسبت به هم و گاه پس و پیش

در گذر هستند.

می گویم چه کنم که در زمان دیگر خوشحال باشم؟

می گوید:مهربان باش با همه! و بگذار دیگران از تو آسوده خاطر باشند.در حد توان کمک کن! به درد دل غمگینان گوش کن و سعی کن لبخند بر لبشان بیاوری! و خود نیز لبخند بزن.

درخت بکار! و گیاهان را نوازش کن.........

می گویم رایانا؟ دوست من غمگین است!زندگی اش آشوب است و .........!

می گوید: آهن در کوره گداخته می شود و تبدیل به پولاد می گردد! می گویم رایانا ؟ کمر نحیفش تحمل این همه مشکل را ندارد!

می گوید: زمان همه چی را درست خواهد کرد. سرنوشت را نمی شود تغییر داد باید از نو نوشت!

می گویم رایانا دلم می خواد به زمان تو بیام!

می گوید:معلوم نیست که به زمان من بیایی! اما اگر هم نیامدی ناراحت نباش این امکان برای من هست که مانند الان باز  به دیدرات بیام.

خواب نبودم! اما بیدار هم نبودم!برای لحظه ای چشمهایم را بسته بودم و سرم را به دست تکیه داده بودم.

نگاهی به ساعت انداختم کمتر از یک دقیقه! اما بنظرم من ساعتها با رایانا گفتگو کرده بودم. تازه کمی فهمیدم که منظور ایشان از زمان چیست!

"دنیا یکی ست و زمانها متفاوت"

دل تنگتم رایانا مثل همیشه و مثل همین زمان!


برچسب‌ها: راینا
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:24  توسط کی- ها- ن- سین  |  14 نظر
پ.ن:مدتي ست يه نفر بعضي از پستهاي گذشته را مرر مي كنه! شايد گذشت زمان ارزش دوباره خواني آنها را ايجاب كرده است.ببخشيد

 

پسزك...

سالها پيش

پسرك با دستهاي كوچكش  به لباس مادر آويخته بود!

با چشمهاي درشت و كمي نگران سر را تا منتها عليه به عقب داده تا بتواند چهره مادر را كاملن ببيند.

مادر سكه ای كف دشتش گذاشت.آفرين پسرم من همينجا منتظر مي مانم برو براي خودت از اون مغازه هرچي مي خواي بخر.

پسرك نگاهي به سكه انداخت!دقيقن نمي دانست چيست! و منظور مادر را نيز اصلن نفهميد.در ذهن يك بار جمله مادر را تكرار كرد!برو به معازه رو برو و هر چي مي خواي بخر!!!

سكه را ديده بود! اما نمي دانست به چه درد مي خوره! واژه خريدن هم برايش نا آشنا بود! اما مغازه را فهميد!

گاهي با بزرگتر ها به بازار رفته بود و ديده بود كه از مغازه اي چيزي هايي مي گيرند ولي رابطه آن سكه و خريدن را نمی توانست درك كند!

آفرين پسركم ! برو من همينجا منتطرتم!برو ...

پسرك مردد بود بين رفتن و ماندن! فاصله مادر و مغازه بسيار كم بود اما از نظر او به درازناي ابديت بود. اولين بار نا امني را حس كرد! چند قدم بر داشت و دوباره به عقب بر گشت!

مامي! تو هم با من بيا! آخه من مي تلسم!

نترس پسرم من مواطبتم! برو برو! تو ديگه براي خودت مردي شدي!

پسرك چند قدم بر داشت.ترسيد. قبلن هم ترسيده بود.وقتي كه سرما خورد و سينه پهلو كرد و پرستارها با آن سرنگهاي بزرگ چندين بار به سراغش آمده بودند. اما فرق مي كرد اين بار . اخه اون زمان مادر در كنارش بود و دستهاي كوچكش را در دستهاي گرم و مهربانش گرفته بود.با وجودي كه مي ترسيد و درد سرنگ امانش را بريده بود اما دستهاي مادر به او آرامش مي داد. از درد اشك مي ريخت اما گرماي محبت دست مادر تسكين مي داد همه دردهايش را.

مامي تو مي گي بلم؟بله پسرم برو !باشه چون تو مي گي مي لم!

با هر قدم نظري هم به پشت سر مي انداخت.مادر همچنان ايستاده بود با لبخندي بر لب.لبخند مادر مايه دلگرمي بود.

در دل گفت ماما مواظبمه! وارد مغازه شد. سلام آقا مامانم گفت چيز بخر!

پيرمرد فروشنده با لبخند گفت : عليك سلام ماشالا پسر خوب! مامان نگفت چي بخر!؟

نه "فقط گفت بخر"

و سر به زير انداخت.پير مرد يك آبنبات چوبي به اندازه كف دست  به همراه  چند شكلات به پسرك داد . پسرك خواست از مغازه خارج بشه كه پير مرد صدايش زد. پسرم بقيه پولت و متعاقب آن تعدادي سكه درخشان كوچك در كف دست پسرك ريخت و گفت محكم بگير گم نشه!

نگاهي به اطراف انداخت! ساق پاهاي زيادي در رفت و آمد بودند همراه با كفشهاي براق پاشنه بلند!

اولين خريد به تنهايي و اولين چيزهايي كه در ذهن  آن كودك نقش بسته كفشهاي پاشنه بلند براق  و ساق پاهاي .....

از مغازه كه بيرون آمد مادر با لبخند منتظرش بود. تنها چهر ه اي كه از آن روز در خاطر ش مانده چهره خندان مادر...

مامان؟ دلم برات تنگ شده .خیلی دلم برات تنگه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:54  توسط کی- ها- ن- سین  |  آرشیو نظرات
پ.ن:چيز خاصي ندارم براي گفتن.

رد پا

راه رفتن با پاي بر هنه  بر روي ماسه هاي نمناك  ساحل احساس خوشايندي  بود. دست قوي پدر را در دستم گرفته بودم و سعي مي كردم همپاي ايشان  راه بروم.

همه چيز به نظرم عالي بود.در كنار پدر بودن.حس خوب امنيت و آرامش.گاهي سرم را بلند مي كردم و به چهره پدر نگاهي مي انداختم.مثل هميشه استوار با قامتي خدنگ.و لبخندي ملايم بر لب كه بعد از مرگ مادر كمتر و كمتر شده بود.بجز مواردي خاص و روز هايي اينچنين.

پدر يه داستان برام بگو!

انگار كه انديشه هاي دور و دراز پدر را بر هم زده باشم!

داستان؟ حتمن!

و مثل هميشه شعري از شاهنامه را خواند! زيبا و آهنگين.هميشه اينگونه بود.بعد از اينكه شعر را مي خواند شروع به تعريف داستانش مي كرد!

..و گاهي اينگونهi

 داستانها را برام مي گفت. رستم و سهراب. زال و رودابه  و.....

چقدر شيوا و متين. و با بلاغت و فصاحت! هر چند شعر ها را نمي فهميدم اما انگار كه خودش بداند شروع مي كرد به گفتن داستان. و من فقط گوشم به اهنگ صدايش بود و بس. همين برايم كافي بود.

در ان روز آفتابي اوايل پاييز با يك تا  شلوارك لي و ديگر هيچ دست در دست پدر. مي دانستم عمر اين لحظات بسيار كوتاه است و ممكنه چندين ما طول بكشد تا دوباره همديگر را ببينيم.و زمانهاي ديدار چه كوتاه بود . به سرعت يك چشم به هم زدن. اما زمان فراق عجب طولاني و به نظر پايان نا پذير.قبلم مثل گنجشككي  كوچك د ر قفسه سينه بي تابي مي كرد! هميشه نگران بودم. اگر پدر برود و ديگر هر گز باز نگردد چي؟همانگونه كه مادر ديگر نيامد.

اصلن داستان را نشنيد م. ظاهرن مدتي بود كه پدر داستان را به پايان رسانده بود و همچنان با قدمهاي آهسته حركت مي كرديم.فهميد پدر.

امير كيهان! خيلي تو فكري پسرم! هنوز براي شما زوده اينقدر به فكر فرو  بري! و مي گفتم كاش پدر از دل من خبر داشت. از خوابهاي آشفته ام. از احساس دلتنگي ام براي ايشان! و از پر خاشگر هاي بي موردم هنگامي كه از تنهايي و غربت به تنگ مي آمدم!

و از آرامشي كه خودم به خودم تحميل مي كردم.مگر چار ه اي ديگر هم بود.

پدر؟

بفر ماييد آقا! آقا صدايم مي كرد(و هنوز هم مي كند)

كي بر مي گردي؟رو برويم ايستاد! سر بلند كردم  اما سعي  كردم كه نگاهم به نگاهش نيفتد.آخر مي دانستم كه رد اشك را در چشمهايم خواهد ديد و غرور اين اجازه را به من نمي داد.

آقا من كه هنوز همينجا هستم! و باز هم به زودي به ديدنت خواهم امد.

دلتنگ ميشوي امير ؟ نه پدر! زياد نه! و خودم به خودم دروغ مي گفتم .

لحظات ديدارش با تمام وجود مي بلعيدم.معدود زمانهايي كه با هم بوديم و در كنار هم قدم مي زديم برايم بهترين اوقات زنديگيم محسوب مي شوند.هنگامي كه زير باران قديم مي زديم بوي خاصي مي داد تن پدر.بويي آشنا و لذت بخش و به ياد ماندني.

پدر رفت و من ماندم و تنهايي و تنهايي!

فر دا همان موقع به جاي ديروز رفتم جايي كه با پدر در كنار ساحل بر روي ماسه ها قدم زده بوديم.دو رد پا همچنان مانده بودند.  يكي كوچك و ديگري بزرگ.

رد پاها را به نظاره نشستم  شايد بيش از يك ساعت. و چه دلخوشي فرحبخشي.من و پدر اينجا در كنار هم قدم زده بوديم و رد پاهايمان ماندگار.

از ان پس هر روز در همان ساعت به ديدار رد پاي پدر م رفتم . رد پاهايي كه هر روز كم رنگتر و كم رنگتر مي شدند.

يك روز ديگر از رد پا ها اثري نبود تمام مسير را رفتم شايد اثري مانده باشد.اما نبود. در آخرين لحظه رد كمرنگي از آخرين نقطه اي كه پدر روبرويم نشست هنوز مانده بود.سنگ ريز هايي را جمع كردم و در حاشيه رد پا گذاشتم شايد اين اثر چند روز بيشتر دوام بياورد.

تنها كاري كه از دستم بر مي امد!

موجهاي اب با آرمش  به كناره هاي ساحل ماسه اي بر خورد مي كردند  و كف سفيد خوشرنگي را بر جاي مي گذاشتند. صداي موج همانند زمرمه لالايي مادر انه اي بود آرامش بخش.دلم مي خواست در كنار ان رد در حال محو شدن لحظه اي بخوابم.پلكهايم سنگين بودسر در كنار رد پا ي پدر گذاشتم . و حس كردم كه در آغوش پدر هستم .

چشمهاي درشت و زيباي پدر پر از اشك بود.فكر مي كردم خواب مي بينم!

امير ؟آقا؟ پسرم چرا اينجا خوابيدي! و نگاهش به رد پاي در حال محو شدن  خويش.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 6:33  توسط کی- ها- ن- سین  |  آرشیو نظرات
پ.ن:دوباره دلتنگي بسراغم آمده
از همان نوعي كه در اين نوشته خودشو به رخ مي كشد! تا كي مي خوام بچه باشم خودم هم نمي دونم!  اين متن همان طور كه از تاريخش مشخصه حدود 5 سال پيش  نوشته شده است.