هر وقت فرصتی پیش بیاد با امیر تیر داد تمرین می کنم.فنون کشتیی که سالها پیش یاد گرفته و تمرین کرده بودم را محض یاد آوری خود به ایشان یاد می دهم.بدن دیگر انعطاف و توانایی گذشته را ندارد.بنظر می رسد امیر تیرداد سعی می کند که فشار زیادی را به من تحمیل نکند.فنون را سریع یاد می گیرد و اجرا می کند.و من به نفس نفس می افتم.

زمان کار خودش را کرده  و ظاهرن مقاومت هم حدی دارد.پدر زورت زیاده!امیر تیر داد می گوید.

اما می دانم که چند سال که بگذرد زورش نیز خواهد چربید .با شوخی و خنده تمرین را تمام می کنم.بنظر تحسینی در نگاهش هست و من لذت می برم .یکی دو روز تعطیلی حسابی با هم هستیم.و سعی می کنم به بهانه های مختلف از گوشی و ایکس باکس کمی جداش کنم.راستش روحیاتش چندان شباهتی به من ندارد.بیشتر به مادرش شبیه است .حساس و زود رنج و به گونه بسیار عجیبی عاشق جانوران.یه بهتره بگم عاشق هر نوع جاندار.به ندرت خوراک گوشتی می خورد  و از وقتی که چشمهای ماهی را دید دیگر به غذای دریایی لب نزد.

بعد از اینکه نفسم جا میاید اسلحه شکاری را از جلدش خارج می کنم .تمام قطعاتش را از هم جدا می کنم و تمیز کاری و روغن کاری و زاج کاری لول. و تمام آن لحظات امیر تیر داد کنارم نشسته و با دقت به همه مراحل کار نگاه می کند.

می دانم  که از شکار نفرت دارد و به اسلحه علاقه ندارد.اما با آن چشمهای سیاه و مژه های بلندش همچنان با دقت تمام مراحل تمیز کاری اسلحه را دنبال می کند.در دل می گویم از پدر چه در ذهنش خواهد ماند؟

می گم:"امیر جان می دانی بعد از من این اسحله متعلق به تو خواهد بود؟می گه بله

می گم با آن چه کار خواهی کرد؟ جوابش برایم  تعجب آور بود.

آن را به دیوار خواهم آویخت و زیر آن می نویسم این اسلحه متعلق به "لجندری هانتر پدرم  بود که هیچ وقت تیرش خطا نرفت"

تعجبم را به روی خودم نیاوردم .بله بنظر می رسد هر یک از ما یه لجندری  و اسطوره در ذهن خود داریم از یک فرد بخصوص.

راستش قند تو دلم آب شد و یه جورایی لذت بردم و خوش خوشانم شد.باید سعی کنم این اسطوره ای که در ذهن دارد را خراب نکنم با این حرفش مسولیتم در برابر تصویری که از من در ذهن خواهد داشت چند برابر شد.

پ.ن:سیزده سال از ساخت این وبلاگ گذشت.24 فروردین 84 آن زمان هنوز امیر تیر داد بدنیا نیامده بود!! زمان چقدر سریع در گذر است!