قاصدک
دست بردار ازین در وطن خویش غریب،
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید، که دروغی تو ، دروغ ،که فریبی تو. ، فریب
(شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث)
پ.ن: نوشتن این شعر شاید هیچ دلیل خاصی ندارد! فقط حس غربت آن هم در وطن خویش
دست بردار ازین در وطن خویش غریب،
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید، که دروغی تو ، دروغ ،که فریبی تو. ، فریب
(شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث)
پ.ن: نوشتن این شعر شاید هیچ دلیل خاصی ندارد! فقط حس غربت آن هم در وطن خویش
من هم می شناسمتان سالهاست. از همان سالها ... سالهایی که جویی روان از باغچه خانه گذر می کرد با درختان چناری به بلندای ابدیت در کنارش....و خانه ای که چیز زیادی از آن در نظرم نمانده بجز اینکه تعداد زیادی انسان آنجا زندگی می کردند و در کنار هم خوش بودند .پدری که تمام املاک خانوادگی اش را قطعه قطعه می فروخت و خرج زندگی آنها می کرد و نصف حقوقی که از دانشگاه می گرفت خرج عده ای دیگر و ما هم با نصف دیگرش زندگی می کردیم و مادری که خود را وقف بیماران کرده بود با وجودی که زبانشان را هم بلد نبود .
اما وقتی که همه چیز را وانهادیم و رفتیم بجر پیر مرد باغبان هیچ غمی در چهره دیگران نبود!!! که بنظر خوشحال هم بودند!
و پیر مرد گفت بگذار امیر حسین خان برود آنوقت روز گار خود را خواهید دید!!!!
و البته من نمی دانم بعد چی شد!
اما ........
من باز هم دلم برای آنها تنگ شد و دل تو هم تنگ شد..
===============
دلم می خواست من هم کنار تان بودم با همه شیطنتها ...هر چند بوده ام و خواهم بود.شیرین خواهر عزیز و برادر چوپان و مرد شریف وآقاجان و مادر آره مادر ... مادر چه خوش آهنگ است این کلمه!
راستی زانوان مادر چگونه اند؟هنوز درد دارند!
و پدر.....که پیراهن گل گلی برای نوزادی خزید که پدرش در شالیزار با ما همکاری می کرد.و کیف و کفش مدرسه برای آن دیگری فرزندش و هنوز هم می خردو با لبخند ...
بله همیشه عزیز بوده ای و خواهی بود.. و می دانم که هستی از حالا تا ابد
شادی هایتان همیشگی.آمین
و من هم هستم
به امید با غهای گل
رویای سحر گه را سر خوش
به آوازی بلند
های های نفست جان افزا
نفم به نفست
من زنده ام.!
================
پاسخ:
چه تصویرها که زنده نکردین،...چه روزها و چه ایام ها و چه سالها،...
ومن هزار سالِ تمام است؛ که می شناسم تان...
شما کجا بودید؟
وما دلتنگ و تاسیان تر شدیم
ما همه با هم بودیم
یعنی مادر اینگونه می خواست
ما همه با هم بودیم
جائی بلندو دور نارون محجوب
وسط حیاط ،روبه بادهای جنوبی...
ما... ،
ما همه باهم بودیم
و مادر اینگونه می خواست
ما با هم در کنار نارون محجوب ....گرد آتش بودیم
مثال افرا ها و سایه هاشان..
مثال صنوبران و سایه هاشان..
ما همه با هم بودیم :
در روشنای روز ،
در شبهای شریف پاییز
دربارش سکوت لذیذ برف....
در روشنای مهتاب شبان دی
اما خورشید رفت و ما...
همه ى ما شمارا گم کردیم
اما خورشید آمد و ما...
همه ی ما شمارا گم کردیم
ما باهم بودیم..
ما یعنی ؛ من ،چوپان ،مردشریف
ما شمارا گم کردیم
پیرمرد باغبان میدانست و...اما هیچ نگفت.
نگفت ؛می دانست و نگفت ....
که امیر حسین خان همه چیز را وانهاده و ،...
رفتین...
شما نبودین؛که رفته بودین ،...
ما شمارا گم کردیم ...
ما ازنبودتان مغموم بودیم
آن گل دان شمعدانی برایوان و...
چناران بلند بالا شاهد،...
آن جوی روان در کنار باغچه هم ،...شاهد
آن گلدان میخک...بر ایوان آذر و
برگان خزان زده ی دور اطراف ریخته ی چناران شاهد،،،
شما نبودین و ما در غیبت پرسوال تان؟؟
اندوه هزار سالِ را ...زیک زدیم
زیک میدانید ؟که چیست؟
زیک زدیم ....
زیک...
ما همه با هم بودیم ،ما دلمان برای آنها ،برای همه ی ان سالها تنگ شدو ....
باز زیک زدیم...
اما بعد نمی دانم ؟چه شد ؟
که یهویی ،...
یکی از آن صبح های مه گرفته ی شبنم ریزِ صادق
از میان مه های گرداگرد تنیده ی داران باغ
یکی شبیه هوهوی بادی
آواز مان داد و گفت:
سفر ،همیشه حکایت باز آمدن دارد،...ازچه مغمومی؟
دلم میخواست لپ را بکشم
اما رفته بود
سفر همیشه حکایت بازآمدن مسافر.....

شما نبودین؛
مادر آمدو گفت ؛مهمان آمده است و بیایید
بازپرس خان همراه بانو آمده بود
البته سروش را هم آورده بودن
بانو هرسه تای مان را به آغوش کشید
شادو مسرور...
خشمان نیامد
چوپان الفبای زبان بدن را خوب می داند
سروش را برد که بگرداند
به نیم ساعت نکشیده تنها برگشت
پرسیدن سروش کو؟گفت می اید
سروش نیامد
سروش نیامد
سروش نیامد
باز پرس خان و بانو نگران شدن
آن وقت باران تندی گرفت
رعدو برق
رپ رپ ،به شیشه می کوفت...
آذرماه بودو ...
سیب زرد لبنانی عطرش بلندتر بود
سرخ سیب ها؛
بازپرس خان ازباغشان چیده بود
سوغات بود
سروش هنوز نیامده بود
بانو نگران تر و بازپرس و پدر و مامان جان نیز هم،..
ما همه با هم بودیم
گفتیم؛بگذار مهمان ها بروند...
وبعد...
بارش بود و بارش
تندو رگباری ...
سروش ؟کجابود؟
شما نبودید
سروش سپس های سپس ها تر آمد
پسرک موش آبکشیده آمد
به قول چوپان؛
انگاراین بشر پیه گوسفند مالی ست
ومن اوق م میگرفت
سروش ؛مثال درختی در زیر باران چکه میکرد
برج زهرمار
باروت ؛ اما نم کشیده....
شیرین برار...
ماهم دوست میداشتیم ومی داریم
کنار همه ی شیطنتهای هر سه تای مان می بودین
اصلا شما ببایستی
سرگروه شیطنتهای ما می بودی
راستی؟مامان جان که بحمدالله سلامت هستن
والحمدالله رب العالمین پدر نیز هم....
آن مادری که زانو درد دارد من هستم،...
وخوبم
وهستم
وباشید ؛
تا همیشه؛..... به امید باغهای گل ....
پ.ن:این نوشته کامنتی ست در وبلاگ مادر باران و جوابی که ایشان به آن کامنت داده استhttp://haftaflakblue.blogsky.com
تقدیم ......
بچه كه بودم كتاب داستان كوتاهي خواندم به اسم ماهي سياه كوچولو.يادم هست درطول يك هفته هفت بار آن را خواندم.بعد از آن ماهي سياه برايم شد يك الگو.اما شرايط ماهي سياه كوچولو برام فراهم نشد تا سالهاي نوجواني سپري شد.امااين آرزوي هميشه همراهم بود.
زمان سپري شدو شرايط مهيا.از آن تاريخ تاكنون من هنوز ماهي سياه كوچولو هستم.اما هيچوقت به آن اقيانوس موعود نرسيدم.
چين و ماچين و سرنديب را زير پا گذاشتم.از نپال و و مغولستان صحراي گوبي و...افعانستان و پاكستان..از چه مهلكه ها كه جان سالم بدر بردم و خودم را به چه مهلكه هايي كه ننداختم!درست مثل همان ماهي سياه كوچولو.
روزي در معيت دوستي تصمصم گرفتم كه پاي پياده طول ديوار چين را بپيمايم و شعارم اين بود كه :طولاني ترين راها با همان قدم اول شروع مي شوند.اما بين خودمان بماند هيچ وقت هيچ كاري را تا انتها ادامه ندادم.البته كارهايي از اين دست.
عاشق ديدن جاهاي تازه بودم(البته هنوز هم هستم)در اين گشت و گذارها با مردمان مختلف با فرهنگهاي متفاوت نشستم و درد دل كردم از غمها و شاديهايشان پرسيدم.ساعتها به درد دل فاحشه اي در يكي از كازينوهاي كازابلانكا كوش دادم و همپاي اشكهايش اشك ريختم.در غذاي ناچيز چوپاني در كوهستانهاي تركيه شريك شدم و چه گشاده دست هر آنچه كه داشت با من شريك شد و شب هنگام به خاطر حفظ من از سرماي كوهستان مرا در لباس نمدي چوپاني خويش پيچيد و خود سرما را تحمل كرد.چگونه مي توانستم جبران كنم انكشتهاي سرما زده اش را.؟
در هندوستان همدم يك مرتاض هندي شد.دنيايي پر از ناشتاخته!وقتي كه مي پرسيدم:
رايانا؟در دنياي ذهن تو چه چيزهايي وجود دارد؟
جواب كوتاه و مختصر بود.
هيچ!!!
و چه پيچيده بود اين هيچ گفتن رايالنا!مگر مي شود هيچ!؟من چيزهاي زيادي ميبينم از تو آخر! و باز مي گفت:كيهان تو هيچ نمي بيني!و من عصباني ميشدم و رايانا لبخند ميزد.
مي گفت:كيهان من تورا به اندازه چشم راستم دوست دارم.و حكايت رايانا را فكر مي كنم جايي در همين وبلاگ نوشته ام.و من هنوز كه هنوز است به اندازه هيچ از كفته رايانا درك كرده ام.
زماني از يك فرد سياه پوست از قبيله اي كمنام در دل جنگلهاي افريقا پرسيده شد كه :چرا شما گوشت هم نوعان خود را مي خورديد؟
در كمال سادگي پرسيد:آيا شما با هميدگر نمي جنگيد؟و كسي از شما كشته نمي شود؟
جواب داده شد كه جنگهاي وحشت ناكي صورت مي گيره و تعداد زيادي از دو طرف كشته مي شوند.
پرسيد:با كشته شده ها چكار مي كنيد؟؟
جواب داده شد كه آنها را زير خاك دفن مي كنيم.
با همان صداقت و سادگي گفت :
عجب كار بي هوده اي!!!
وقتي كه در سانتا كروز زايريني را مي بيني كه بر روي زانو كيلومترها طي طريق مي كنند بخاطر زيارت يك قديس يا قديسه (بخاطر ندارم)و زخمهايي كه خون از آنها جاري است از خود مي پرسي اينان چگونه فكر مي كنند و به دنبال چه هستند كه اين همه محنت و درد را بر خود هموار مي كنند تا به زيارت يك قبر بروند و از اين كار چه بدست مي آورند؟
من كه نتوانستم جواب قانع كننده اي دريافت كنم.
چه چيزي به جز عشق و اعتقادذ مي تواند اين همه زجر را قابل تحمل كند.
جهان با همه گونه گوني در همه اجزا آن به نظر من تابع يك قانون كلي است.و آن قانون عشق است در هر نوع آن.
وقتي كه در ناپل با يك گروه از جوانان خلاف كار دوست شدم و با آنان زندگي كردم چه صداقت و صمیمتي را در بين آنان تجربه كردم.
چنانچه پولي در جيب داشتم آن را از جيبم ميدزديدند!و همان شب ميهمانم مي كردند به شام.
وقتي كه مي گفتم آخر من كه اگر پولي داشته باشم آن را با هم خرج مي كنيم ديگر چرا جيبم را مي زنيد.
با خنده مي گفتند كيهان تو چقدر ساده اي پسر تعجب ما از اين است كه تو چرا جيب ما را نمي زني؟
مي گفتم آخر ما كه همه چيزمان شريك است ديگر اين كار ضرورت نداره . آنها باز مي خنديدند و مي خنديدند.زماني هم كه پولي در جيب نداشتم باز فرقي نمي كرد بلا خره يكي از آنها كه وجهي در جيب داشت جيبش زده ميشد و هزينه شام يا ناهاري ديگر...
اگر همه را بگويم به قول ما ايرانيها مثنوي هفتاد من خواهد شد.
اما غرض از نوشتن شبهه مقاله سوالي بود كه از شما امید عزيزم شده بود.
ظاهرا پرسيده بودند چه چيز جالبي ديدي در اين سفر؟
و جواب شما عاقلانه و عميق مثل هميشه.خال كوبي بر روي پشت يك دختر ايراني نشسته در غربت!!!!
من هيچ تفسير بر اين نوشته ات نتوانم.اما آن نيز به نظرم قسمتي از رويايي است كه تعريف كرده اي و چه استادانه.كاش قدرت قلم تورا داشتم تا مي نوشتم آنچه كه در دل دارم بیان کنم.
در پايان دلم مي خواد اين شعر مولوي را بنويسم.به عنوان يك خاطره.
روزي دوستی عزیز دفترچه اي از جيب بيرون آورد و گفت چيزي برايم بنويس يادگاري.
نمي دانم به چه دليل اين شعر بسرعت از خاطرم گذشت:
گفت معشوقي به عاشق اي فتا
تو به غربت ديده اي بس شهرها
پس كدامين شهر زانها بهتر است
گفت آن شهري كه در و ي دلبر است
.............
هر گجا تو با مني من خوش دلم
گر بود در قعر چاهي منزلم.
آری همه جای آسمان همین رنگ است.بستگی دارد که از چه زاویه ای به زندگی نگاه کنی.
...............
دی شیخ همی گشت گرد شهر با چراع
کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست
گفت یافت می نشود.گشته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.