گذشت زمان...

امروز 42 روز گذشت.در اين مدت 4 بار تصادف كردم.آخريش ديشب بود.اين روزها تنها چيزي كه ميتونه لحظاتي سرگرم كنه كاره با اين وجود براي انجام و باز بيني هر كاري بايد چندين ساعت تمركز كنم.ولي ميدانم كه باز هم ايراداتي دارند.سفارش كردم چندين نفر هر كار را باز بيني كنند و در نهايت دوباره بيارن تا ببينم. راستي در اين روزها چندين بار E_mail هاي دريا را خوندم.باز هم خواهم خواند و سالهاي سال....به دنبال چه مي گردم رمن در آنها؟آنقدر خواهم خواند تا بدانم به دنبال چه بودم و هستم. چندين بار دوستان برنامه شكار براه انداختن ولي ....چيزهايي كه تفريح من بودند اول كار و دوم طبيعت گردي و شكار ...اما ديگه ميلي به هيچكدام ندارم ولي ناچار بايد زندگي را پاس كرد.مگر چاره ديگري هم هست؟

شعري برايم بنويس....

يه روز... دفترچه اش را بيرون آورد و گفت كه به يادگار شعري بنويس: من كه شعر در خاطر ندارم! هرچه كه بلدي. در يك لحظه به ذهنم آمد و چه به جا و خواندم. گفت معشوقي به عاشق اي فتا تو به غربت ديده اي بس شهرها پس كدامين شهر زانها بهتر است گفت آن شهري كه در وي دلبر است هركجا تو با مني من خوشدلم گر بود در فعر چاهي منزلم .... تقديم به ع.......... kihan

رایانا....

رايانا ميگفت:كيهان؟!تو هميشه مي خندي.ظاهرا شاد و خنداني ولي در باطن بسار غمگيني و هميشه همينطور خواهي ماند.فقط يك دوره كوتاه براي تو شادي عميق پيش خواهد آمد و تو با وجودي كه در ظاهر نمي خندي اما شاد ترين زمان زندگي تو همان موقع خواهد بود. آري پيش گويي رايانا درست بود..و زمان شادي كوتاه مدت من هم به پايان رسيد ... هرچند كه كوتاه بود ولي ارزش آن را داشت كه براي همان لحظات كوتاه در اين دنيا باشي...

دوست من رایانا....

رايانا ميگفت: هر پسر سنگي است بر گور پدر خويش. اما كيهان ؟! من سنگي بر گور تو نمي بينم. و من سالها بعد فهميدم كه اين جمله كوتاه آيه است از عهد عتيق(تورات) كه رايانا از آن به عنوان پيشگويي استفاده كرده است و اين نشان از مطالعات عميق وي در اديان گوناگون بوده است.... رايانا...دلم برات تنگ است و چه بي تاب ديدارت..

داستان آشنایی....

اجازه ميدي داستان آشنايي و عشق و جدايي خودمون را توي وبلاگ بنويسم؟و اينكه اگر مايلي خودت بنويس.شايد ديگران بخونند و عبرتي باشد.

دوست من رایانا

سالها پيش دوستي داشتم كه اسمش رايانا بود.انساني به تمام معني.يك نجيب زاده هندي كه به دنيا پشت كرده و عرفان را انتخاب كرده بود.ميدانيد كه اين انسانها كمتر با كسي دوست مي شوند.ولي بر حسب اتفاق با من دوست شد و تاثير ايشان تا آخر عمر با من خواهد بود.با وجودي كه سر به سرش مي گذاشتم و شوخي با ايشان ميكردم...اين را هم بگم كه خيلي شيطان و پر شر و شور بودم...رايانا...آه ميگفت:كيهان من تو را به اندازه چشم راستم دوست دارم!و من ميگفتم رانا؟چرا چشم راست؟راينا ميكفت: من تمام زيبايي هاي دنيا را با چشم راست ميبينم و هرگاه كه احساس كنم كه منظره نا زيبايي خواهم ديد چشم راستم را خواهم بست.و اين سوال و جواب با اينكه بارها اتفاق افتاد باز رايانا با حوصله جواب منو ميداد.رايانا تمام آينده من را پيش بيني كرده و آه... كه چه درد آوره كه آدم بداند كه چه در انتظار اوست.رايانا چه در من ديده بود كه از بين اين همه انسان فقط مرا براي دوستي برگزيد؟هيچوقت نفهميدم. حالا رايانا سالهاست كه جسمش در اين دنيا نيست ولي پيشگويي هاي او در مورد من..همانهايي است كه او گفته بود. رايانا تمام زيبايي هاي جهان را ميخواست كه من ببينم و ......بگذريم. درد اين حرمان و اين خون جگر بعد از اين بگذار تا وفت دگر

با اجازه ارینا

این جهان پر از صدای حرکت پاهایی ست همچنان که تو را می بوسند طناب دار تورا می بافند!

اگر خوندی....

اگر خواندي يه چيزي بنويس تا شظ بابت سلامتي تو مطمين بشم.....