کلاغها هم زیبا هستند
.....جان سلام دلم برات تنگ شده بود مي خواستم چند كلمه باهات حرف بزنم.خوبي.....
ديگه به كلاغها نگي اي جان ....
بای
برای این جمله من از کلاغها سپاسگذارم واقعا باید به کلاغها ای جان گفت!!!
.....جان سلام دلم برات تنگ شده بود مي خواستم چند كلمه باهات حرف بزنم.خوبي.....
ديگه به كلاغها نگي اي جان ....
بای
برای این جمله من از کلاغها سپاسگذارم واقعا باید به کلاغها ای جان گفت!!!
تا نظر شما چی باشد.اما من این را تجربه کرده ام.
حالا هم این پست را فقط و فقط بخاطر تو نوشتم که بدونی به یادت هستم.خیلی هم گله داشتم که چرا نمی آیی ولی خوب...حالا که خوب و سر حال هستی خیالم راحت شد/راستی چشم در اولین فرست یه گاز کوچولو از امیر مهرداد می گرم.راستی یه چیزی.یک روز به امیر مهرداد گفتم که :جیگرتو بخورم.نمی دونی چه تعجبی کرد داداش ؟!!!! مگر تو آدم خوار هستی...
ها ها ها ها می بینی این شیطونک...باید خیلی اصظلاحات را یادش بدم![]()
مریم عزیزم؟!بعضی چیزها واقعا مقدس هستند.نه اینکه به ذاه مقدس باشند بلکه اگر از دیدگاهی به آنها نگاه کنی از خیلی مقدسها مقدس ترند.مثلا همین گزیده شدن به جای نوازش! بنابر این با بعضی از امور باید خیلی راحت تر کنار آمد.من تمام تلاشم را کردم تا بتوانم منظورم را بیان کنم اما بنظرم نتوانستم.
ضمنا چند روز است که سعی می کنم برای دوستان از جمله شما کامنت بزارم اما بلاگفا اجازه نمی ده نمی دونم چه مشکلی پیش آمده. بنا بر این ناچار اینجا نوشتم.
به همه وبلاگهای دوستان سر زدم تقریبا هر روز اما حیف نمی شه کامنت گذاشت می بینی که سحر هم گله مند بود.
نگران آزی هستم هیچ خبری ندارم از ایشان .شادی .افشین.امید .آپاچی.عسل (آپاچی و.... بقیه دوستان.
دلم برای همه دوستان تنگ شده....چند روزی استراحت باید بکنم اگر نبودم در نت حتما خوابم...
خوابت آشفته مباد
خوش ترین هزیانها
خزه سبز لطیفی است که در برکه آرامش تو می روید.
هر چند وقت يك بار با پدر تماس مي گيرم.تقريبا اين يك عادت شده برام.پدر هم تقريبا هر هفته 2-3 بار به بهانه هاي مختلف تماس مي گيره .اما اين روزها يك مشتري دايمي به تماسهاي من اضافه شده.
ديشب هم مثل شبهاي قبل امير مهرداد تماس گرفت.خيلي شيرين احوال پرسي مي كنه.داداش حالت چطوره.انجا خوب مي گذره به شما.دلم برات تنگ شده.گي تشريف مياريد با هم بريم بگرديم.اين حرفها را كه ميزنه دلم آتش مي گيره.ميگم داداش كوچولوي من با پدر بريد به گردش.خيلي آهسته ميگه :با پدر ميرم هميشه اما ايشان اصلا از ماشين پياده نميشه.من هم ناچار كنار ايشان ميمانم و بايد از پشت شيشه به خيابانها نگاه كنم اما رفتن با شما بيرون چيز ديگريه.شيطون ميبيني چگونه دل منو ميبره اين امير مهرداد.
يك روز يك عكس از خودم و دريا نشانش دادم.گقت واااووووو داداش چه قدر به شما مياد.زيبا هم هست.(همان عكس 2 نفري كه خودت درستش كرده بودي را مي گم)حتي لباسهايتان هم مثل هميدگر پوشيديد.كه به شوخي و خنده گفتم اي اي اي امير مهرداد من خيلي حسودم ها مواظب باش.كه متوجه شدم مفهوم حسود را هنوز نمي دونه و فكر ميكنم هيچوقت هم به معناي واقعي اين مفهوم را ياد نخواهد گرفت.خوب و بدش را ني مدونم.
ديگر اينكه پدر هم اين وبلاگ را مي خونه و به نوعي فهميدم تمايل داره كه تمام خاطراتم را اينجا بنويسم .تفريبا خوششان آمده هر چند كه نوشتن بر روي كاغذ از نظر ايشان ارزشمند تر است ولي كم كم داره وبلاك را هم مي پذيره.امان از اينگون طرز تفكر.
ديگر اينكه اين ميگرن امانم را بريده.از همانگونه سردرد هايي كه خودت شاهدش بودي.تقريبا با هيچ دارويي اين درد ساكت نمي شه.از ديشب شروع شده و الان كمي آرام گرفته .نمي دانم شايد به قول تو من زيادي ناز نازي هستم.
مطالب ديگري هم براي گفتن هست اما فعلا با اين سر درد....
دل تنگی خصییصه انسان بودن است.ممکن است که شما برای هر کس یا هر چیزی دلتنگ شوید.اما آیا تاکنون برای خودتان هم دلتنگ شدید؟
من این روزها دلم برای خودم تنگ است.شاید کمی عجیب بنظر برسه اما من واقعا دل تنگ خودم هستم.ممکن است بگید که چقدر از خودت متشکری(از خود راضی)اما این واقیتی است که فعلا به آن دچارم.
اگر از من بپرسید برای چی خودت دلتنگ هستی ؟شاید نتوانم پاسخ دقیق و قطعی بدم.اما وقتی که در ذهنم اکسپلور می کنم شاید برای موقیتها و زمانهای خاصی دلتنگم.
مثلا الان که فکر می کنم میبینم که مدتهاست نخندیدم آنطور که دلم میخواد.
خدنه هایی بلند.بطوری که دریا می گفت کیههههههههان خنده هات وحشتناکه و من با وجودی که سعی می کردم آنطور نخندم اما در دل لذت میبردم از اینگونه خندیدن.شاد و رها و بی خیال خنده های که حکایت از یک آرامش درونی میکرد.
یادی نیز از ماریا بکنم.دوست خوب و عزیزم.یک دوست ساده و بی ریا .قلبی مثل آینه.و چقدر من را با حرفهاش می خنداند.من که ندیده بودمش.فکر می کردم یک دختر 24-5 ساله باید باشد .شیطان و شاد.و که چقدر سر بسرم میگذاشت و من آنقدر می خندیدم که از حال میرفتم.آخر آن نمونه حرفها را تا آن زمان هیچوقت نشنیده بودم آن هم از زبان یک دختر..
وقتی که برای اولین بار با هم رو برو شدیم من از یک جلسه کاملا رسمی بیرون آمده بودم.با سوت کامل.منظور لباس کاملا رسمی.
با ماریا که احوال ÷رسی کردم تا نیم ساعت هیچی نمی گفت.گفتم چرا حرف نمی زنی .در نت که خیلی بل بل زبان هستی.
گفت:واقعا خجالت می کشم که آن همه حرفهای بی ادبی به شما زدم.اصلا فکر نمی کردم که کیهان این شکلی باشه.که من هم با صدای بلند خندیدم.
گفتم حالا نکنه می خوای طلاق بگیری؟
که ایشان هم خندید.موضوع از این قرار بود که یک روز در چت به شوخی گفت که می خوام زنت بشم.و باید یک بز و 2تا پشکل مهرم کنی....وای خدای من هنوز که هنوز است به این حرف خنده ام می گیره. ها ها ها ها ...
خوب اگر بخوای طلاق بگیری من بز و پشکل از کجا برات بیارم.
خوب این هم یادی و خاطره ای.انصافا ماریا همیشه برای من یک دوست بوده وهست.امیدوارم که بیماری ماریا خوب شده باشه و آن روحیه شاد را دوباره بد ست آورده باشه.
در یک کامنت گله کرده بود که یادی از ایشان نمی کنم.این خاطره هم تقدیم به ایشان.
راستی دریا؟دلم برای خنده هام هم تنگ شده. و آن اتمسفری که ایجاب می کرد آنگونه خندیدن.اما الان که فکر می کنم می بینم من هیچوقت خنده دریا را ندیدم.اصلا خندید/؟ حتی یک بار در هنگام با من بودن....من ندیدم یا یادم نمیاد....زمان چه زود می گذره..
یادته یک روز شعر قشنگی برام نوشتی
حیف حفظم نیست اما مضمونش یادمه.
اگه خاطرت مانده برام دوباره بخونش.