تقدیم به همه و مخصوصا مریم

اين پست را به عنوان يك كامنت براي مريم عزيز نوشتم اما ديدم كه  بد نيست اينجا هم به عنوان يك پست آورده بشه.مريم در وبلاك ذهن پيچ در پيچ يا يه همچين مضموني.
انسانی والا و ارزشمند اما حساس و زود رنج .نوشتم تا بداند  هر چند كه ميدانم شايدبهتر از من بداند و اين دنيا را درك كند.

سلام مريم جان
من همیشه .
همه انسانها را دوست دارم اما عاشقشان نیمشم که نشه از آنها دل کند.
از تمام لحظات زندگیم سعی می کنم لذت ببرم ولی نه به قیمت ناراحتی دیگران و اگر امکان داشته باشه برام سعی می کنم که کسانی که دوستشان دارم را در لذتهام شریک کنم.
عاشق بلندی و اوج هستم اما حدود 3 سال است که به گوهنوردی نرفتم برای اینکه در جلگه دارم زندگی می کنم.
 به همه اعتماد می کنم اما آنقدر نزدیک نمیشم که بایث بی اعتمادی بشه این از  این  .قبلافکر می کردم که من غقل کل هستم در تخصص خودم اما حالا که نگاه می کنم می بینم که چه گند هایی که نزدم.
اما ماریا یه چیز بهت بگم؟!!
من عاشق زندگی هستم.زندگی را دوست دارم
چرا؟
نمیدانم فقط می دانم که این دنیاتی خاکی را دوست دارم
فقط میدانم که درختها گلها حاک و آب و دریا و همه و همه چیز را دوست دارم
انسانها برام عزیزند ولی چکاوک را بیشتر از انان دوست دارم .چرا؟این را هم نمی دانم.
وقتی که کسی به من بدی میکنه تا مدتها خودم را به نفهمی میزنم.
وقتی که میبینم کسی داره سرم کلاه میزاره سعی می کنم که به روی خودم نیارم.و با وجودی که میدانم داره سرم کلاه میزاره اما این اجازه را میدم که این کار را بکنه.میگم بزار لذت ببره از این کارش .بزار من هم در لذت ایشان شریک باشم.اما بعدا دلم میگیره از این کار آن فرد زیرا اگر خیلی صاف و ساده به من می گفت مطمینا همان کار را براش می کردم آن هم به نحو بهتری.
مریم جان ببخش که زیاد شد
مي گويم همه انسانها را دوست دارم!اما نه به اندازه چكاوك يا يك شاخه گل سرخ كه شبنم بر روي گلبرگهاش نشسته است.
چرا؟اصلا توضيحي براي اين  احساسم ندارم .
آرش را دوست دارم بخاطر چي؟شايد بخاطر ايده اش و روح بزرگش كه با صبر و بردباري آلام جسمي مردم را سعي مي كند كه نااميدانه مداوا كند و به همان اندازه نيز سعي مي كند تا روح آنها را  و خودش را بشناسد.
عليرضا را دوست دارم بخاطر روح لطيفش و اينكه با بذله گويي و شيطنت كودكانه سعي در خوشحال كردن ديگران دارد.حال آنکه حس می کنم خودش حامل غمی بزرگ است.
آرش(این آرش دیگری است)  ديگر را هم دوست دارم بخاطر اينكه با تمام وجود سعي بر اين دارد تا از حريم آنچه كه به آن عشق ميورزد دفاع كند هر چند كه ممكن است  اصلا كسي به حريمش وارد نشده باشد.اما براي من ارزشمند است و قتي كه ميبينم آنچنان از هر راهي كه ممكن است سعي به دفاع از آن را  حريم دارد.
مريم را دوست دارم زيرا كه  تجربه درد و رنج و زخم خوردن از دوست را تجربه كرده است اما با اين وجود باز هم به دوستانش اعتماد مي كند.
آبجي كوچولوم را دوست دارم كه چنان به كودكي دل بسته است  كه يادش رفته الان 25 سالشه و زندگي مسوليتهاي زيادي را به وحي تحميل خواهد كرد.
عسل را دوست دارم كه آنچنان به دوستش وفادار است كه در سخت ترين زمانها دوستش را تنها نگذاشته است بدون هيچ چشم داشت و فقط به صرف دوستي.
افشين و......همه و همه براي من عزيز و ارزشمند هستند.
پس به من حق بدهيد كه اينقدر اين زمين خاكي و هرچه كه بر روي آن است را دوست داشته باشم.
سعي مي كنم كه اثري هم از خود بر روي زمين به جا بگذارم تا انسانها از آن استفاده كنند.
گفتم كه با وجودي كه ميدانم  كسي داره تلاش ميكنه كه به نوغي مرا گول بزند و بهره اي ببرد يا از توبخ و تنبيحي برهد من خيلي ساده و مانند يك كودن مي پذيرم .گاهي آن افراد خودشان هم به شك مي افتند كه آيا فهميده ام و يا خودم را به نفهمي ميزنم.اما واقعيت اين است كه من در بيشتر موارد خودم را به نفهمي ميزنم و از اينكارم لذت ميبرم.بگذار فكر كنند كه من متوجه نشده ام.بگذار فكر كنند مكه...
زندگي يك بازي است و هركدام از ما نقشهاي مختلفي را در اين بازي به عهده داريم.
نقش من هم اين است سعي مي كنم كه اين نقش را خوب بازي كنم.
دوست غزيزي كه از كودكي همراه من بوده البته با حدود 15 سال اختلاف سن(...ميشناسد ايشان را دگتر ك . ا را مي گويم)
گاهي به من مي گويد آقا شما بچه اي هستي كه فقط هيكلت بزرگ شده و اين زماني است كه كاملا از دست من كلافه و عصباني شده باشه.من به ايشان حق مي دهم .من خود مي خواهم كه اينگونه باشم.زندگي به اين شيوه را دوست دارم.گاهي چنان پر انرژي ميشوم كه چندين شبانه روز مي توانم بدون خواب و خوراك به كارم ادامه بهم و گاهي چنان بي حال كه حس انجام هيچ كاري را ندارم و در اين شرايط اگر تمام عالم جمع شوند و بخواهند مرا به كار وادارند نمي توانند.و اين زمانست  كه خيلي ها ممكن است از دست من ناراحت و عصباني شوند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نمي دانم چرا اينها را نوشتم  عصيان قلم(كيبرد)بود يا حرفهايي كه بايد روزي به كسي ميزدم اين را هم نميدانم.
يك چيز ديگر را هم ميدان و آن اينكه اولين و آخرين ..............ايشان براي من يك عشق و يك معلم و  يك دوست و حتي يك مادر است.
با وجودي كه همه روحيات من را ميشناسه از كارهاي بچگانه گرفته و عصبيتهاي بي مورد تا .... با اين وجود تحملم كرد و من همچنان در دنياي خودم.ايشان مرا در دنياي خودش شريك كرد اما من نتوانستم ............ را در دنياي خودم شريك كنم .چرا؟شايد بخاطر اينكه درك دنياي من براي دريا كمي سخت یا شاید هم سخت نبود  اما قابل تحمل نبود.يا ...نمي دانم .. نمي دان شايد روزی ........خود بگويد.
وفتي كه خيلي ساده مي گفتم:من...داشتم خيلي راحت مي گفت كه اين مال گذشته تست.
كاش گاهي آن سوالات را از من نمي پرسيد!زيرا من همه واقعيت را مي گفتم و حالا هنوز هم در كمال بي تدبيري باز هم مي گويم.
چرا؟زيرا اينگونه ياد گرفته ام .زيرا اينگونه تربيت شده ام .زيرا فكر مي كنم كه تا وفتي واقعيت و حقيقت هست دروغ و نيرنگ چرا؟
-------------------------
آرش جان اين روزها جز روزهايي است كه من دلم گرفته!چرا؟ خودم هم نميدانم
فقط اين را مي دانم كه گاهي بي خود اينگونه ميشوم.
دلم مي خواد در مورد رفتارها و روابطي كه طي اين مدت كوتاه و در پذيرش مسوليت جديد برام پيش آمده بنويسم .اما ظاهرا نبايد فعلا چيزي بنويسم در اين مورد.چرا نمي دانم اما اين را مي دانم كه بسياري از مسايل و كارهايي كه انجام مي دهم و انجام ميشود را نبايد در هيچ جا بيان كرد و اين از نظر من منطقي نيست با اين وجود فعلا مي پذيرم.
اه راحت شدم.
چقدر حرف توي دلم ماده بود وتلمبار شده بود.
عجب دنياي خوبيه و چه دوستان خوبي دارم من.

راستی؟

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ میزیبد لب لعل شکر خا را

آن سفر کرده که صد قافله دل....

این را می دانم و باور دارم که تو هیچگاه در تصمیم گیری اشتباه نکردی تاکنون.یا لااقل از زمانی که تورا شناختم ندیدم که اشتباه کرده باشی.

حتی تصمیم به جدایی !هر چند که سخت و دردناک بود اما باز تو اشتباه نکردی و بر مبنای عقل و تدبیر بود.

مطمینم این بار هم اشتباه نمی کنی و  حتما که موفق خواهی شد.این را یقین دارم.

حس می کنم که رفته ای !به سفری دور.از انگونه سفرها که من می رفتم و هربار تو فکر می کردی دیگر آخرین  دیدار خواهد بود و حال میدانم که چه حسی داشتی آن زمان و چه سخت است که بار ها و بار ها تجربه این حس را کردن.من یک بار دارم تجربه اش می کنم ولی تو بارها و بارها  و من حال میفهمم که آن زمان چه می گفتی.با آن چشمهای زیبا و چهره معصوم.

کیهان!؟آیا این آخرین دیدار نیست؟باز هم بر می گردی؟

و من :بله عزیزم بله عشق من حتما بر می گردم .حتی اگر سالها طول بکشد.اما من بر خواهم گشت تا وقتی که به اندازه یک نفس وقت داشته باشم.اگر بر نگشتم مطمین باش که دیگر در این دنیا نیستم .اما تا وقتی که زنده ام و توان تحرک دارم مطمین باش که باز خواهم گشت.

 این بار تو در حال رفتن هستی یا اینکه رفته ای؟حس می کنم که رفته ای؟

می گویی از کجا میدانم؟

خود می دانی که چقدر از نظر احساسی به هم وابسته و نزدیک بودیم.اگر تو سرت درد میکرد و یا ناراحت بودی درست در همان لحظات بدون اینکه من اطلاع داشته باشم همان حالتها هم برای من پیش می آمد و تو نیز اینگونه بودی!نبودی؟

بارها زنگ میزدی  و می پرسیدی:کیهان؟تو دیشب چه ات  بود؟

و من می گفتم عزیزم تو از کجا میدانی؟و می گفتی آخر من هم دیشب...

عجیبه این دنیا ! د و جسم اینقدر دور از هم ولی روحها اینقدر به هم وابسته و هم احساس.گاهی حرفهای آرش را می پذیرم در مورد ارتباط روح و زندگیهای گذشته و ...فقط و فقط بخاطر  این احساسی که نسبت به تو داشتم و دارم.

اما دریا من فقط نگران یک موضوع هستم.و آن نیز خود میدانی که چیست.و مطمینم که برای آن نیز فکری کرده ای.

دریا جان در هر کجای جهان که هستی مطمین باش که نیروی عشق من محافظ و نگهدار توست.در تمام این مدت هر لحظه در کنارم بودی و حضورت را در کنار خودم و در تمام لحظات زندگیم حس کرده ام و می کنم.اما حالا...حس می  کنم که داری دور و دور تر میشی.اینطور نیست؟

اما یادت باشه دنیا بسیار کوچکتر از آن است که فکر می کنیم.

عجیبه!کی فکر می کرد که من بمانم و تو بروی؟شاید اگر ...سرنوشت طور دیگر رقم می خورد.این نیز از عجایب سرنوشت است.

یادت باشه هر آنچه که داشته ام با خود برده ای و هر آنچه که داشته ای به امانت پیش من است سعی می کنم که امانت دار خوبی باشم.می دانی که تمام سعیم را می کنم تو کیهان را بهتر از خودش می شناسی.اینطور نیست؟

به کجای این...

به کجای این شب تاریک

بیاویزم  قبای ژنده خود را؟؟!!!

متاسفم دریا جان.واقعا همینطور است .انسانهای بی لیاقت خدا نکند که به ابزار قدرتمندی دست پیدا کنند.آن زمان است که تمام حقارتهای خود را بر سر دیگران خالی میکنند.

باز هم متاسفم.

 

 دوستان عزیزم:

این دنیای مجازی هم عجب دنیاای است.

من فکر می کردم که این موها را در آسیاب سفید کردم!بله واقعا هم مثل اینکه در آسیاب سفید شده اند این چند برگ شوید روی سر من.

چند وقت پیش ایمیل زیر بدستم رسید.خیلی ناراحت شدم از اینکه یک نفر کمک خواسته و من ....اما کمی که به این کله فشار آوردم دیدم که یه جورایی این نوشته غیر واقعی و سر کاری بنظر میاد .به هر حال برای قضاوت شما دوستان آن را عینا در اینجا می گذارم.امیدوارم که در قضاوت اشتباه نکرده باشم.اگر هم اشتباه کرده ام همینجا عذر خواهی می کنم.اما دلم می خواد نظر شما عزیزان را هم بدانم.

 با هم بخونیم و جواب آن را هم من در زیر داده ام و عینا کپی کرده ام.خود قضات فرمایید.

سلام كيهان جونم

خوبي من از تنهايي دارم منفجر ميشم . من از تنهايي دارم به نيست ترين چاه هاي فنا ميرم.دلم به تو خوش بود و ايميل هات واقعا اينقدر سخته؟يك دو خط نوشتن را هم ديگه دريغ مي كني؟تو رو خدا برام بنويس. ديگه طاقت ندارم.ديگه بسمه تنهايي.

......... تنها و دلشكسته تو.

_______________

___________________________________
Do You Yahoo!?
Tired of spam? Yahoo! Mail has the best spam protection around
http://mail.yahoo.com

س......... خانم عزيز و محترم سلام

اميدوارم كه حال و احوال حضرت عالي خوب باشد.حال من هم خوب است و ملالي نست بجز دوري ديار دوستان كه آن هم اميدوارم به خير و خوبي ميسر گردد.

باري س ..... جان بنده حقير سرا پا تقصير كه متوجه نشدم از چه زماني حضرتعالي تبديل به س .... دلشكسته من شديد من كه هيچ مسبوق به سابقه آشنايي با شما نيستم به جز چند ايميل دست و پا شكسته .

به هر حال برايتان آرزوي سلامتي و بهروزي دارم و چنانچه فكر مي كنيد كاري از دست من بر مي آيد بفرماييد دريع نخواهد شد.

بيش از مصدع اوقات شريف نمي شوم.

خدا نكهدار

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

انسانها گاهي در برآورد توان خود دچار اشتباه مي شوند.من نيز  بنظر اين رروزها دچار اين اشتباه شده ام.تواناييهاي هر فرد بستگي به پارامترهاي مختلف دارد كه يكي از آنها نيروي جواني است .و ظاهرا من در اين قسمت  دچار اشتباه شده ام.

داستان از اين قرار است كه اخيرا مسوليت جديد ي را پذيرفته ام.فكر نمي كردم به اين مقدار انرژي براي انجام امور محوله نياز باشد.

اما هنگامي كه  بطور جدي وارد معركه شدم ديدم نه بابا مسيله جدي تر از آن است كه فكر ميكردم.

چنان خلا كاري وجود دارد و آنقدر كار انجام نشده هست كه ميشود گفت اگر 24 ساعت شبانه روز هم كار بشود باز هم سالها طول مي كشد تا موضوعات به روال عادي برگردد.

بگذريم قصد ندارم كه بگويم  مسوليت جديد چيست.در پستهاي قبلي فكر مي كنم بطور گذرا  اشاره اي به آن كرده ام.

اما آنچه را مي خواهم بگويم اين است.

طي يك ماه گذشته براي انجام بعضي از كارهاي مسوليت جديد سفري به  شهرهاي مختلف داشتم از همدان و قزوين و رشت و انزلي گرفته تا آستارا و... همچنين شهرهاي كرمانشاه ئ سنندچ و....

مدتها بود كه من با اتومبيل و از راه زميني چنين مسافرتهايي نرفته بودم.

واقعيت اين است كه بنظرم مسافرت در اين جاده ها از ريسك بسيار بالاي بر خوردار است.تا قبل از  اين مسافرت وقتي كه مراجع ذي ربط از آمار تصادفات و تعداد كشته و زخميها در جاده ها صحبت مي كردند من اين موضوع را چندان جدي نمي گرفتم.اما وقتي كه به چشم خود ديدم در اين مصافرت .بنظرم ايران با يك بحران بسيار جدي مواجه است و آن هم بحران راهها و حاده هاست.با اين وضعيت جاده ها و با اين تعداد اتومبيل و اگر رشد تعداد تقليه همينطور ادامه داشته باشد شايد تا 2 سال ديگر  آمار تصادفات چندين برابر شود اگر از همين امروز هم به فكر ايجاد بزرگ راه باشند مطمينم كه تا 10 سال ديگر هم نخواهند توانست جوابگوي وضعيت فعلي باشند چه برسد به اينكه بتوانند نيازهاي روز را پاسخ گويند.

حجم مبادلات كالا از طريق كاميونهاي سنگين  و ترافيك شديد اينگونه وسايل سنگين مضافا خستگي رانندگان كه شبانه روز انگونه كه خود ميگفتند در جاده هاهستند عمده ترين مشكل و خطرناكترين مسله است و اين  كاميونهاي سنگين هستند كه جان مسافرين جاده ها را به خطر مي اندازند.

من با چند نفر از رانندگان كاميون صحبت كردم.اين افراد متاسفاانه چندان احساس مسوليت در قبال به خطر انداختن جان ديگران ندارند و به قول خودشان چون فول بيمه هستند چندا نگران حوادث نيستند.و متاسفانه بنظرم اعلب مواد افيوني نيز مصرف مينمايند.و اين موضوع كاملا اشكار است.نمي دانم چرا مسولين ذيربط اجازه رانندگي به چنين افرادي در جاده هايي با اين حجم ترافيك مي دهند.

 بگذریم.

حال که این مسولیت را قبول کرده ام غرورم متاسفانه اجازه نمی دهد به این زوردی از زیر بار مسولیت شانه خالی کنم.پس به ناچار باید  فعلا ادامه بدهم.از طرفی هم به انجام امور به شکل غیر مسولانه  معتقد نیستم.پس به ناچار باید بعضی از مسولیتهای قبلی را کنار بگذارم.هر چند که کار فعلی از نظر مادی هیچ انگیزه ای را در من ایجاد نمی کند و شاید تا حدود زیادی به ضرر هم باشد اما خوب دیگر مرد است و قولش.ما هم یا علی گفتیم.اما ببینم تا کی دوام میاورم.

پس یا علی