روز خوب
مثل همه روزهایی که پاس کردم
روزهای با تو بودن!منظورم تو هستی! همین خودت شک نکن!
امید
آرش
و..
و...
و...
....
...
و همه .همه شما ها.
اگر اسم ننوشتم معذروم بدارید![]()
![]()
و خوشحالم از اینکه فرصتی برای زندگی در اختیار دارم.و با شما بودن.
مثل همه روزهایی که پاس کردم
روزهای با تو بودن!منظورم تو هستی! همین خودت شک نکن!
امید
آرش
و..
و...
و...
....
...
و همه .همه شما ها.
اگر اسم ننوشتم معذروم بدارید![]()
![]()
و خوشحالم از اینکه فرصتی برای زندگی در اختیار دارم.و با شما بودن.
آقا صورت ما را شطرنجي كنيد!
من ديگه نمي تونم سرمو بلند كنم در ديار بلاگفا كه هيچ در كل و بلاگستان كه سهله اصلن در تمام دنياي مجازي!!
مي گيد چرا؟ چرا؟
حوب خودتون بخونيد ببينيد كه اين دوستان ناباب چه به سر آدم ميارن!
نه د بخونيد...بخونيد و قضاوت كنيد!
اصلن بهتر نيست كه من خودمو سر به نيست كنم؟برم و پشت سرمو هم نگاه نكنم!
نه؟والا سكته كه سهله!اصلن اگر ثقل سرد هم بگيرم باز كمه
نه بخونيد ديگه:
نویسنده: کیهان
شنبه 25 آبان1387 ساعت: 8:1
دروود و سلام
اول مبارک باشه و ماچ و بوسه و غیره و غیره و غیره
دوم:آخه دختره خل و چل من از دست تو چکار کنم؟یکی از آن موضوعاتی که منو سکته میاره و این قلب نافص را از اینی هم که هست ناقصتر می کنه همین خود خل چلت هستی!می گی نه؟اگر ........آخه من به تو چی بگم!من که دستم نمی رسه یکی از لنگه کفشها تو از پات در بیارم و بر این کله بی موی خودم بکوبم اما اگر امید را دیدی بگو که این وصیت منو عمل کنه!
ماریا خوشحالم دوباره آمدی خیلی خیلی خوشحالم.امیدوارم دیگه بد قلقی نکنی و همه مار ار نگران نکنی دیگه!
نگران وضعیت من هم نباش بادنجان بم بی آفت است اینو خیلی ها گفتن
خوب حالا برم ببینم چی نوشتی !
نویسنده: کیهان
شنبه 25 آبان1387 ساعت: 8:26
مطمینی این هایی که نوشتی همان ماریا نوشته؟ راستش من که با ور نمی کنم!
ببینم :! نکنه تو ی بیمارستان عوضت کردن ؟
به هر حال خوشحالم که هستی و همین مهم است!
هر جور هم دلت می خواد بنویس
من هم جای آن دقطه چسنها را پر می کنم!
راستی یه چی فهمیدی؟
من رفتم حج...اول رفتم مدینه زیارت پیامبر ولی مثل اینکه دیر رسیده بودم!چونکه وقتی رفتم پیامبر مرحوم شده بود
رفتم مکه متاسفانه خدا خونه نبود
شوخی بود به دل نگیر از آمدنت خوشحال شدم و حو گیر
نویسنده: کیهان
شنبه 25 آبان1387 ساعت: 8:44
با عرض پوزش مث اینکه اشتباه گرفتم! این کامنتها رابرای دختر مشرقی یکی از دوستان قدیمی نوشتم با این آدرشhttp://eastern-girl.blogfa.com
و شما می تونید اینها را پاک کنید!
باز هم عذر مرا بپذیر
مي بينيد چه به سرم آمده؟
جالا آدرس اين يكي دختر مشرقي را هم مي نويسم و خودتون قضاوت كنيد و ديگر بعد از اين هر ماه و فصل و سال زرت و زرت اسم وبلاگتان را عوض نكنيد تا ...
دختر مشرقی | http://roya0sharghi.blogfa.com/
و عجب من این دکتر را دوست می دارم!درویش مسلک با هوش و بسیار متین!
خدا حافظی می کنم!
دیشب با دکتر شب نشینی بسیار دلپذیری داشتیم:
سیگار به وفور ....مشروب به اندازه کافی....و شب نیز تا دیر وقت!!
گفتم دکتر ازراییل هر وقت آمد خوش آمد!من منتظرش نخواهم بود.
زندگی شاید همین باشد!؟تا نظر شما چی باشد
چون در آن صورت خویش را تحقیر کرده ای
-------
پ.ن۱: نگران و دلتنگتم!نشانی از خویش یا رد پایی بنما!
سنگدل یا بی وفا!از نظر من یک معنا بیش ندارد.
پ.ن۲:زمان برای من متوقف شده است!از کی؟یادم نیست!اما این لذت بخش ترین واقعه زندگی من است.توقف زمان!!! که نصیب هر کسی نمی شود.!می شود؟
رابعه بلخی است، که به حکم برادرش حارث، به حمام برده شد با قطع نمودن رگ های اش بقتل رسانيده شد.موصوفه در آخرين لحظات حيات با خون خويش شعری را بنوشت بر دیوار جمام.
ا ولین شا عره زبا ن د ری که د رتذ کره ها ا زا و نا م برد ه شد ه ا ست ، رابعه بنت کعبه قزداری میبا شد که همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری رود کی بود و د ر نیمه اول قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد . تاریخ تولد رابعه در د ست نیست ولی پاره ا ی از حیات او معلوم است.
ا ین دختر عاقله و دانشمند در ا ثر توجه پد ر تعلیم خوبی ا خذ نموده ، درزبا ن دری معلو ما ت وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری دا شت ، شروع بسرود ن ا شعار شیرین نمود . عشقیکه رابعه نسبت بیکی ار غلا مان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلا می بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی ان عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد ، از زندگی و سعاد ت بکلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرود ن اشعار بود ، که در آن احسا سات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود.
گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتا ش نام داشت مشا هده نمود ، بکتاش از د ید ن معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، ا ما رابعه به خشم خود او را رهانید ه ، نعره زد )یا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو داد م د یگر چه طمع میکنی ؟)
حارث ، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صند وقچه بکتاش را دزدیده ،بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد . برادر او ازین عشق اگاهی یافته ، باوجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم به قتل او داد. و را بعه قشنگ در لحظه ها ی جوانی ، با د ل پر ارمان این دنیایی را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی (رح) در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.
پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود. رابعه تخلص نداشت ، اما محمد عوفی در (لباب الالباب ) می گوید او را(مگس روهین) می خواندند ، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود:
خبر دهند که بارید بر سر ا یوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین
اگر بباره از ین ملخ بر او از صبر ؟! سزد که بارد بر من یکی مگس روهین
یکی ا ز غز لها ی ر ا بعه بلخی :
الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
بگو آ ن ماه خوبان را که جان باد ل برابر بر
بقهر از من فگندی دل بیک د یدار مهرویا
چنان چون حید ر کرار در ان حصن خیبر بر
تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر
غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر
تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی
ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر
ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبو ل دارم
که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر
اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری
یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر
ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری
سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر
مدارای ( بنت کعب ) اندوه که یار از تو جدا ماند
رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.
1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!==
4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!
و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد درباره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!
واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!
اين پيام را براي 10 نفر در خلال همان ساعتي كه آنرا ميخوانيد ارسال كنيد.
اگر اين كار را انجام دهيد، آرزويتان برآورده خواهد شد.
سعی کنیم بین این دو زندگی کنیم!!!![]()
راستش من این نوشته را در وبلاگی که آدرسش در زیر همین نوشته هست دیدم!خودم خوندم!هیچ نظری هم را جع به آن ندارم!
دوستانی که مایلند بخونند!اما لطفن سرزنشم نکنید!![]()
یک هفته این نوشته را اینجا میزارم بمونه و بعد برش می دارم!بد نیست برای وقت گذرانی بخونید.البته اگر حوصله داشتید !
برداشتمش!آخه یه ریزه طولانی بود
هرکس مایل بود بره به لینک و اونجا بخونه!
با هم بخونیم:
-----------------------------------------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
(( هست کلید در گنج حکیم ))
سلام ..
اینجا داستان زندگی زعفر, آزاده ای از طایفه جن رو می خونید, ..