زوزه گرگ5
زوزه گرگ 5
به آرامي راه افتاديم!دكتر گفت:
حالا ناچار ميشي كه تا آخرين گرگ را شكار كني! و از اين بابت من هم براي خودمان متاسفم و هم براي گرگها!
گفتم چطور مگه دكتر؟
گفت :گرگها چشمهاي بسيار تيز بيني دارند اما حس بويايي آنها بسيار ضعيف است.آنها الان گرسنه اند.گرگي كه با تير زدي بزودي در زير برف مدفون ميشه و گرگهاي ديگر نمي توانند آن را پيدا كنند و بخورند.بنا بر اين به دنبال ما خواهند آمد و در اولين فرصت و با تاريك شدن هوا به ما حمله خواهند كرد.و هر بار هم كه به طرف آنها شليك كني در تاريكي پنهان خواهند شد بنا بر اين امشب را از خواب خبري نيست و تا دانه آخر آنها را نزني آسايش نخواهيم داشت.ولي اگر صبر مي كردي و نزديك غروب يكي ار آنها را مي زدي آنوقت بقيه گرگها لاشه آن را مي خوردند و از تعقيب كردن ما منصرف مي شدند..اما حالا ...خدا به خير كنه.
گفتم دكتر جان هرچه بوده گذشته زودتر مي گفتي!گفت من كه گفتم ولي مگه تو توجه كردي!
شیب مقدار زيادي تند تر شده بود به همين دليل نا چار سعي مي كرديم كه با زاويه بسته تر به شكل زيك زاك جركت كنيم.
هنوز مسافت زيادي نرفته بوديم كه در ست در بالاي سرمان همانجايي كه تير اول را شليك كرده بودم 3 تا از گرگها را ديدم .چنان حريصانه نگاهمان مي كردند كه و چنان خود را به بي توجهي مي زدند كه آدم به شك مي افتاد.رفتارشان بنظرم غير قابل پيش بيني بود.خواستم دوباره شليك كنم..اما بنظرم بي فايده بود به هر حال همه آنها هيچوفت به تمامي خود را در معرض ديد و تير رس ما قرار نمي داند. و من دقيقن نمي دانستم چند قلاده هستند.
لحظه اي ايستادم گفتم دكتر گرگها چند تا بودند .همه آنها را تونستي بشماري؟
گفت:من تا 6 تا ديدم يكي را زدي 5 تاي ديگر هست اما بنظرم بايد بيش از اينها باشند .
سعي كردم سيگاري روشن كنم.از صبح تا خالا هيچ چيز نخورده بودم و اين سومين سيگاري بود كه نصفه نيمه مي كشيدم.راستش من در مقابل گرسنگي بسيار مقاوم هستم و گاهي تا 24 ساعت و حتي بيشتر هم بدون اينگه چيزي بخورم احساس گرسنگي و ناراحتي نمي كنم.
سيگار را گوشه لبم گذاشتم.هرچه فندك زدم روشن نشد.
دكتر زير چشمي نگاهي به من كرد . گفت هنوز خيلي چيزها مانده كه بايد ياد بگيري.
وبا كبريت سيگارم را روشن كرد.گفتم دكتر اين فندك مخزنش پر از گازه ولي نمي دانم چرا روشن نمي شه؟
گفت :يادت باشه كه هيچ وقت در مناطق سرد و يخ بندان فندك گازي كارايي نداره.زيرا گاز مايع در اثر سرما منجمد ميشه.چونكه خودش هم تحت فشار به مايع تبديل شده.بنا بر اين در چنين مناطقي حتمن بايد از كبريتهاي ضد باد و رطوبت استفاده كني.البته فندكهاي بنزيني هم بد نيست ولي بهترين وسيله هما كبريت ضد با د است.
عينك را از روي چشم بر داشتم.نگاهي دقيق به اطراف انداختم.احساس كردم بايد در نزديكي ما آبادي باشد.يك لحظه صداي پارس سگي را شنيدم.خوب دقت كردم دوباره همان صدا.
به دكتر گفتم دكتر آيا گرگها مثل سگ پارس هم مي كنند؟
دكتر گفت نه دقيقن.اما گاهي صدايي همانند پارس سگ هم از آنها شنيده ميشه.
گفتم دكتر من صداي پارس شنيدم.گفت حتمن اشتباه شنيدي شايد صداي همان گرگها بوده چونكه در اين اطراف هيچگونه آبادي وجود نداره وسگ هم كه بدون آدميزاد در جايي اينگونه دور افتاده و پرت وجود نداره.
مقداري به راهمان ادامه داديم آشكارا از شيب كاسته مي شد و اين نويد خوبي بود.
ادامه دارد