زوزه گرگ5

زوزه گرگ 5

به آرامي راه افتاديم!دكتر گفت:

حالا ناچار ميشي كه تا آخرين گرگ را شكار كني! و  از اين بابت من هم براي خودمان متاسفم و هم براي گرگها!

گفتم چطور مگه دكتر؟

گفت :گرگها چشمهاي بسيار تيز بيني دارند اما حس بويايي آنها بسيار ضعيف است.آنها الان گرسنه اند.گرگي كه با تير زدي بزودي در زير برف مدفون ميشه و گرگهاي ديگر نمي توانند آن را پيدا كنند و بخورند.بنا بر اين به دنبال ما خواهند آمد و در اولين فرصت و با تاريك شدن هوا به ما حمله خواهند كرد.و هر بار هم كه به طرف آنها شليك كني در تاريكي پنهان خواهند شد بنا بر اين امشب را از خواب خبري نيست و تا دانه آخر آنها را نزني آسايش نخواهيم داشت.ولي اگر صبر مي كردي و نزديك غروب يكي ار آنها را مي زدي آنوقت بقيه گرگها لاشه آن را مي خوردند و از تعقيب كردن ما منصرف مي شدند..اما حالا ...خدا به خير كنه.

 گفتم دكتر جان هرچه بوده گذشته  زودتر مي گفتي!گفت من كه گفتم ولي مگه تو توجه كردي!

شیب  مقدار زيادي تند تر شده بود به همين دليل نا چار سعي مي كرديم كه  با زاويه بسته تر به شكل زيك زاك جركت كنيم.

هنوز مسافت زيادي نرفته بوديم كه در ست در بالاي سرمان همانجايي كه تير اول را شليك كرده بودم 3 تا از گرگها را ديدم .چنان حريصانه نگاهمان مي كردند كه و چنان خود را به بي توجهي مي زدند كه آدم به شك مي افتاد.رفتارشان بنظرم غير قابل پيش بيني بود.خواستم دوباره شليك كنم..اما  بنظرم بي فايده بود به هر حال  همه آنها هيچوفت به تمامي خود را در معرض ديد و تير رس ما قرار نمي داند. و من دقيقن نمي دانستم چند قلاده هستند.

لحظه اي ايستادم گفتم دكتر گرگها چند تا بودند .همه آنها را تونستي بشماري؟

گفت:من تا 6 تا ديدم يكي را زدي 5 تاي ديگر هست اما بنظرم بايد بيش از اينها باشند .

سعي كردم سيگاري روشن كنم.از صبح تا خالا هيچ چيز نخورده  بودم و اين سومين سيگاري بود كه نصفه نيمه مي كشيدم.راستش من در مقابل گرسنگي بسيار مقاوم هستم  و گاهي تا 24 ساعت و حتي بيشتر هم بدون اينگه چيزي بخورم احساس گرسنگي و ناراحتي نمي كنم.

 سيگار را گوشه لبم گذاشتم.هرچه فندك زدم روشن نشد.

دكتر زير چشمي نگاهي به من كرد . گفت هنوز خيلي چيزها مانده كه بايد ياد بگيري.

وبا كبريت سيگارم را روشن كرد.گفتم دكتر اين فندك مخزنش پر از  گازه ولي نمي دانم چرا روشن نمي شه؟

گفت :يادت باشه كه هيچ وقت در مناطق سرد و يخ بندان فندك گازي كارايي نداره.زيرا گاز مايع در اثر سرما منجمد ميشه.چونكه خودش هم تحت فشار به مايع تبديل شده.بنا بر اين در چنين مناطقي حتمن بايد از كبريتهاي ضد باد و رطوبت استفاده كني.البته فندكهاي بنزيني هم بد نيست ولي بهترين وسيله هما كبريت ضد با د است.

عينك را از روي چشم بر داشتم.نگاهي دقيق به اطراف انداختم.احساس كردم بايد در نزديكي ما آبادي باشد.يك لحظه صداي پارس سگي را شنيدم.خوب دقت كردم دوباره همان صدا.

به دكتر گفتم دكتر آيا گرگها  مثل سگ پارس هم مي كنند؟

دكتر گفت نه دقيقن.اما گاهي صدايي همانند پارس سگ هم از آنها شنيده ميشه.

گفتم دكتر من صداي پارس شنيدم.گفت حتمن اشتباه شنيدي شايد صداي همان گرگها بوده چونكه در اين اطراف هيچگونه آبادي وجود نداره وسگ هم كه بدون آدميزاد در جايي اينگونه دور افتاده و پرت وجود نداره.

مقداري به راهمان ادامه داديم آشكارا از شيب كاسته مي شد و اين نويد خوبي بود.

ادامه دارد

زوزه گرگ 4

زوزه گرگ 4

همچنان غرق در اقكار گذشته ها بودم. اين عادت را از قديم داشتم!هنگامي كه در لحظات سختي گرفتار باشم  و هيچ راه حلي براي ساده گردن شرايط نباشد بهترين وضعيت آن است كه خاطرات شيرين گذشته را مرور كني.اينگونه  حداقل شرايط را از نظر روحي براي خود دلنشينتر مي كني  و من تقريبن در اين كار تبحر ويژه اي پيدا كرده ام.باور كنيد گاهي در هنگام راه پيمايي هاي طولاني براي لحظاتي نيز هنگام راه رفتن بخواب مي رم البته شايد از چند ثانيه بيشتر نباشه ولي همان چند لحظه خواب بهترين آرامش را به من مي ده و با توان و انرژي بيشتري مي تونم به راهم ادامه بدم.

غرق در افكار دور و د راري بودم كه به يكباره سكندري خوردم  و با صورت به روي برفها افتادم!

نيم غلطي زدم و به پشت داز كشيدم.آسمان خاكستري بود و دانه هاي ريز رف به آرامي مي باريد.ديگر باد نمي وزيد. و همين نويد بارشي طولاني بود.دانه هاي برف زيبا و رفصان با زاويه به سمت پايين  و نه چندان با شتاب سرازير مي شدند  منظره اي زيبا بود.دلم مي خواست ساعتها به همان حالت دراز بكشم و به بارش برف خيره شوم.

دكتر بالاي سرم ايستاده بود با شوخي كه تقريبن كمتر از ايشان ديده بودم گفت:چي شده جوون؟نكنه خسته شدي؟

و من نمي دانم چرا با صداي بلند و قهقهه شروع به خنديدن كردم.از خنده من دكتر نيز به خنده افتاد.دستش را به طرفم دراز كرد و و از زمين بلندم كرد.

آشكارا شيب بيشتر شده بود و لي بي انتها! زيرا فاصله ديد بسيار كم بود .

كمتر از يك كيلو متر.گفتم دكتر به نظرم در انتهاي اين شيب بتونيم جايي براي بيتوته پيدا كنيم.كناره مقابل دره كمتر برف داشت و سخره هاي عمودي باعث شده بود كه برف نتواند بر روي آنها بماند.گفتم :اگر بتوانيم به دهانه دره برسيم آن وقت كارمان بسيار راختر تر خواهد شد زيرا شدت وزش باد آنجا مطمينن كمتر خواهد بود ضمن اينكه مي توانيم در پناه سخره ها شب چادمان را بر پا كنيم.

دكتر گفت :ولي بنظرم انتهاي اين دره پايان ناپذيره الان مدتهاست داريم راه ميريم.تفريبن از نفس افتاديم.گفتم دكتر جان شانس آوردي كه حرفم را گوش دادي و الا بايد منتظر غر زدنهاي بي امان من مي بودي.

لجظه اي هردو بر روي برفها نشستيم.نگاهي به سوي غرب انداختم از دور 2 لكه سياه ديده ميشد.فكر كردم شايد شكار چي باشند.با اشاره انگشت آنها را به دكتر نشان دادم.بي حركت در يك جا ايستاده بودند. به فاصله چند دقيقه 2 تاي ديگر به آنه اضافه شد.

گفتم دكتر مي بيني آن لكه هاي سياه را؟

دكتر گفت:ا بله مدتهاست دورا دور در تعقيب ما هستند.گفتم چي ؟گفت يه گله 6 تايي گر گ  حدود 3 ساعته دورا دور همراه ما هستند فكر كردم شايد تو هم آنها را ديدي؟گفتم نه اولين بار است كه مي بينمشان.

دكتر گفت منتظر فرصت هستند.گرسنه اند.منتظرند ببيند كي از پا مي افتيم تا بيان و شكمي ا ز عزا در بيارن.با خنده و شوخي گفتم آخه دكتر گوشت تو به چه درد اينها مي خوره حتمن اگر تورو بخورند تا مدتها مريض خواهند بود.

گرگها همينكه ما را بي حركت ديدند مقداري نزديكتر شدند.يكي از آنها بالاي تپه رفت پوزه اش را رو به آسمان گرفت و با صداي بلند زوزه اي طولاني كشيد. و همجنان بي حركت ايستاد.چند لحظه طول كشيد  بقيه گرگها هم به او ملحق شدند و به آرامي از تپه پايين آمدند.فاصله حدود 300-400 متر بود.گفتم دكتر وقتش نيست ؟و تفنگ گلوله زني پر قدرت كاليبر 270 را مسلح كردم.دكتر به آرامي گفت دست نگه دار كيهان هنوز به ما حمله نمي كنند.تا هوا تاريك نشده است زياد به ما نزديك نمي شوند.تفنگ را به ضامن كردم اما همچنان آماده شليك.

به راه افتاديم همين كه ما حركت كرديم گرگها از حركت ايستادند و و بعد از چند لحظه دوباره به سمت بالا تپه حركت كردند.ظاهرن هنوز وقتش نرسيده بود.

كمتراز يك ساعت به غروب آفتاب باقي مانده بود.

همان چند لحظه استراحت كافي بود تا قواي خود را تا خدودي باز يابيم.

شيب مقداري تند تر شده بود ناچار بايد مسير را كمي متمايل مي كرديم و بعد از ظي چندين متر دوباره به سمتي ديگر و مسير را به صورت زيك زاك طي مي كرديم در غير اين صورت پايين آمد از آن سراشيبي با آن برف نرم بسيار سخت ميشد.

يك لحظه به سمت راست نگاه كردم 2 تا از گرگها در فاصله 200 متري ما بودند.به سرعت نشانه رفتم  و با صداي شليك يكي از گرگها از شراشيبي در غلطيد و به پايين افتاد و صداي زوزه بي رمق  آن را شنيديم .مانند سگي كه تيپا خورده باشد.تير دوم را خواستم شليك كنم كه دكتر گفت دست نگه دار ! چرا شليك كردي؟

به شوخي گفتم دكتر جان نكنه با گرگها قوم و خويشي داري  و با صداي بلند خنديدم! صداي  انعكاس تير تا مدتها در كوها مي پيچيد و من نيز قهقهه بلندي سر دادم .گرگ ديگر در پس تپه ناپديد شد.

ادامه..

زوزه گرگ3

زوزه گرگ 3

يك لحظه به خودم آمدم!زمان و مكان را فراموش كرده بودم.نگاهي به پشت سر انداختم.رفيقم نفس زنان و افتان و خيزان سعي مي كرد كه فاصله طناب را حفظ كند و از من دور نماند.هر قدمي كه بر مي داشتيم همان لحظه پوشيده ميشد .انگار هيچ رونده اي نبوده در اين سپيد دشت بي باپان.

تفنگ را از دوش پايين آوردم و به آن تكيه دادم.به كنارم رسيد.و گلايه آميز گفت:كمي هم به فكر من باش.چنان راه مي ري انگار در خيابان قدم مي زني.اصلن معلوم نيست اين همه توان و انرژي از كجا آوردي.

گفتم اينقدر غر نزن دكتر بايد قبل از تاريكي به جايي برسيم.

گفت:خوب به اطرافت نگاه كن! ببين جايي هست كه مي خواي به آنحا برسي؟اصلن مقصد ما كجاست؟

به رو برو خيره شدم تا چشم كار مي كرد برف بود و سپيدي و تپه ماهورهايي پوشيده از برف.و سايه سياهي از دور شايد جنگل بود و شايد هم خطاي ديد.

گفتم بايد هر طور شده به حاشيه آن جنگل برسيم و بعد تصمیصم مي گيريم كه چكار بايد كرد.

گفت :من گرسنه ام.شكلاتي از حيب بيرون آوردم و گفتم موقتن با اين خودت را كمي سير كن قول مي دم در اولين فرصت با غذاي داغ و قهوه پذيرايي شاياني ازتو بكنم!لبخند تلخي زد و شكلات را به نيش كشيد.حس كردم كه يك فطعه يخ را دارد گاز مي زند.چندشم شد.

گفتم دكتر بايد حركت كنيم.اگر يكجا بمانيم حتمن سرما اثر خود را خواهد گذاشت.بهتر است يواش يواش به رفتن ادامه بديم.به ناچار قبول كرد.

بنظرم تا حاشيه چنگل راه زياده نمانده بود.همين به ما انرژي و اميد مي داد.هنوز صد متر جلو نرفته بوديم كه با يك دره عميق مواجه شديم.برف چنان باريده بود كه اين دره وسيع و عميق به نظر دشت صافي مي امد.خطاي ديد در اين شرايط بسيار خطرناك است.نگاهي به دره انداختم .گذر از آن تقريبن محال بود و امتداد آن به سمت و شما و حنوب بنظر پايان ناپذير بود.گذر از اين دره حد اقل به يك روز تمام وقت احتياح داشت آن هم در شرايط عادي.مطمين بودم كه در هر قدم  آن پرتگاهي مرگ آور وجود دارد.

دكتر به كنارم رسيد نا اميدانه نگاهي انداخت و گفت :بد شانسي از اين بد تر ممكن نيست و وقتي كه با خنده بلند من واجه شد فكر كرد كه عقلم را از دست داده ام.گفتم دكتر بازار كه نيامده اي يا در اتوبان كه رانندگي نمي كني!در هر قدم آن تابلوي راهنما وحود داشته باشد!اينجا كوهستان است و هر لحظه بايد منتظر حادثه بود.و ادامه دادم

 دكتر جان تا تاريكي هوا حدود 2 ساعت وقت داريم .حاشيه دره را مي گيريم و همينطور حلو ميريم.آخرش به حايي مي رسيم  نگران نباش.

سعي كرديم كه زياد به كناره دره نزديك نشيم.فاصله را حقظ كرديم و به حركت در امتداد يال دره به سمت جنوب ...

چشمهايم خيلي خسته شده بود.از صبح تا كنون بجز سپيدي برف فقط گاه كداري چشمم به لباسهاي رنگي دكتر و كوله پشتي  سبز لجني حودم افتاده بود.دلم مي خواست چند لحظه چشمهايم را روي هم بگذارم و هيچ چيز نبينم.اما امكان پذير نبود.

احساس مي كردم با شيب ملايمي ارتفاع در حال كم شدن است.پشت به باد بوديم  و اين خود تا خدودي كمك مي كرد كه قدمها را راخت تر برداريم.

بد جوري هوس سيگار كرده بودم.به زحمت سیكاري روشن كردم.دستكش را از يك دستم بدر آوردم زير آن نيز دست كش نازكتري بود با پشم بسيار لطيف كه با آن راحت تر ميشد سيگار  را گرفت.

سعي كردم هر طور شده ذهنم را از شرايط موجود به چيز بهتري منعطف كنم.به يك روز گرم تابستان!

كنار دريا!و پوست فرمز شده از تابش خورشيد.دراز كشيده ام و دارم نم نمك نوشابه اي خنك را مزه مزه مي كنم و به پشتي صندلي تكيه دادهم.كسي از پشت عينك آفتابی را از روي چشمايم بر مي دارد و با كف دست جلوي چشمم را مي گيرد.

به دستهايش دست مي كشم.صداي نفسهاي بلند بلند و عطر تنش!دستها آشنا!انگشتها بلند و كشيده و خوش تركيب.بله بايد انگشتهاي يك  نوازهنده پيانو باشد!

در ذهنم به دنبال صاحب اين انگشتها گشتم!

ذر ذهنم جرقه زد!! اولين با ر كه او را ديدم! وقتي كه به هم معرفي شديم اولين چيزي كه توجه ام را جلب كرد انگشتهايش بود.كمتر مردي در نگاه اول به دستهاي يك زن نگاه مي كند. و من نيز چنينم .اما ان بار نمي دانم چه چيزي باعث شد كه من قبل از اينكه به چهره اش نگاه كنم به دستها و انگشتهاي كشيده اش نگاه كردم.

انگشتهاي يك نوازنده پيانو بود.

گفتم :خوشبختم از اينكه با شما آشنا شدم.شما بايد نوازنه پيانو باشيد!

با ملاحت تمام لبخند زد و گفت از كجا چنين حدسي زديد!

روي صنلي راختي نشسته ام!آهنگ ملايمي مي نوازد!ملايم همانند لالايي! صداي نواختنش عحب سكر آور است!پلكهايم سنگين مي شود!مثل اينكه نوشيدني بسيار قوي نوشيده باشم!

دلم مي خواد بخوابم.اما حيفم مياد .با خودم در جنگم سعي مي كنم  از اين خلسه بيرون بيام.اما حيف است!چه خلسه اي و چه نشاط خلسه آوري!

بوي عطر تن او!ريتم انگشتهايش بر روي شاسي پيانو سعي مي كنم به انكشتهايش نگاه كنم.ديگر صداي آهنگ را نمي شنوم .فقط دستهايي مي بينم لطيف و زيبا با انگشتهايي بلند و كشيده كه هر انگشت مانند بالريني ماهر بر روي شاسي هاي مختلف در حال رفص.

ريتم نواختن آهنگ ملايم است و ملايمتر!ديگر نمي شنوم.به يكباره صدايي آهنگ اوج مي گيرد بلند و بلند تر همانند كوبه هاي 26 باخ پرده كوش را مي لزاند و من از جا مي پرم!...

ادامه

 

زوزه گرگ2

زوزه گرگ 2

كوله پشتي را  بر روي برفها رها كردم  و به آن تكيه دادم.دلم براي كشيدن  يك سيگار لك زده بود و فنجاني قهوه داغ!چايي هم بد نيست!ودكا چه بهتر!

اما در آن شرايط هيچ كدام از آنها ميسر نبود.بايد هنوز صبر مي كردم.كارهاي مهمتري  هم بود!اما از سيگار نمي تونستم بگذرم!

بدنم عرق كرده بود.نگران نفوذ سرما بودم در لباسهايي كه براي چنين شرايطي مهيا شده بودند.

از جيب كنار كوله پشتي قوطي سيگار را بيرون آوردم.پشت به باد شال را كمي از روي صورتم پايين كشيدم و با كبريت ضد باد آن را روشن كردم.با اين دستكشهاي كلفت نگه داشتن سيگار سخت بود.اما همان چند پك نيز غنيمت بود.كمي دلهره داشتم اما براي اينكه روحيه همراهم تضعيف نشود به روي خود نمي آوردم.

چند پك به سيگار زدم.سوز سرما لبهايم را كبود كرد.به ناچار سيگار را دور انداختم و صورتم را پوشاندم.

گقتم :به نظرت بايد از كدام سمت برويم!

دو دل بود و نگران!گفتم نگران نباش.هيچ مشكلي پيش نمياد.از نظر آذوقه و امكانات كم و كسري نداريم.تا يك هفته هم مي تونيم دوام بياريم.نگران نباش!

كمي روحيه گرفت.نگاه دقيقي به اطراف انداخت.گفت من هيچ نشانه  آشنايي در اين منطقه نمي بينم ولي فكر مي كنم بايد به سمت شما برويم!

گفتم اجازه بده من مسير را انتخاب كنم!اينطور بهتره .اگر اشتباه رفتيم ديگه خيالت راحته كه من غر نمي زنم.

گفت باشه هرطور ميل شماست.

من سمت شرق را انتخاب كردم.زيرا  اگر به سمت شمال مي رفتيم ارتفاع همچنان اضافه ميشد.اگر به سمت شرق مي رفتيم با شيب ملايمي رو به پايين مي رفتيم و من به تجربه مي دانستم كه هرچه ارتفاع كمتر بشه از شدت كولاك هم كم خواهد شد.

با دست مسيري كه بايد طي كنيم تا قبل از غروب اآفتاب را نشانش دادم و گفتم بهتره كه با طناب حود را به هم مهار كنيم. و با فاصله 5 متر از هم راه برويم.

قدمهايمان را با هم هماهنگ گرديم.احساس مي كردم كه سننگين تر از حد معمول قدم بر مي دارد.از خستگي بود يا از سر بي ميلي نمي دانم .اما مهم نبود.من مسوليت را بعهده گرفته بودم.اصلن اين عات من است در شرايط سخت سعي مي كنم همه مسوليتها را شخصن به عهده بگيرم.تا اين سن نيز هميشه در اينجور مواقع موفق بوده ام چه در شرايط كاري و چه در طبيعت و كلن در شرايط اضطراري هيچوقت دست و پاي خودم را گم نكرده ام و بهترين تصمسمها را گرفتم.اعتماد بنفسم در اينگونه شرايط خوب است و بارها خود را امتحان كرده ام.

سرعت سنج را نگاه كردم 2500 متر در ساعت.بد نبود اما بايد كمي سرعتمان را اضافه مي كرديم.

همينطور كه راه مي رفتم  و با هر قدم انرژي زيادي را بايد مصرف مي كردم مانند اين بود كه در بين گل و لاي راه مي رفتيم.برف تدا بالاي زانو مي رسيد.

همينطور كه به مسير در پيش تعيين شده در حركت بوديم سعي مي كردم كه از مسير خارج نشويم و زياد به راست و چب حركت نكنيم. براي  به اين منظور مرتب قطب نما را چك مي كردم.

گاهي نيز به تخيلات دور و درازي فرو مي رفتم.اينطوري گذر زمان را كمتر حس مي كردم.ياد دوستان قديمي!

مسافرتهاي گذشته!قهر ها و آشتي ها.

كيهان تو خيلي خود خواهي!زندگي را فقط براي خود ت مي خواي!اصلن به فكر ديگران نيستي!هرچه مي خواي انجام ميديد!هر حرفي كه دلت مي خواد ميزني!اصلن ديگران برات مهم نيستند.الان هم من نگرانت هستم.1 ساله كه ما با هم دوست هستيم راستش كاهي بسيار غير قابل تحمل ميشي اما من نمي دانم چرا به راحتي نمي تونم از تو دل بكنم.گاهي مقل يك بچه لجباز و يك دنده مي شي!

اما اغلب اوقات آنقدر مهربان و ساده و بي آلايش هستي كه آدم دلش نمياد چيزي بهت بگه!

چهره نجيب و مهربان ميترا جلو چشمانم ظاهر شد.نه كيهان بهتره بري به زندگي خودت برسي دوستي ما اينگونه ديگر امكان پذير نيست.و من فقط نگاهش مي كردم.قطره اشكي از چشمهاي زيبايش جاري شد. نتوانستم تحمل كنم.با كف دست چهره اش را از اشك پاك كردم و نتوانستم اشكي كه در چشمهايم جمع شده بود را كنترل كنم تا سرازير نشود.

گونه اش را بوسيدم  و دستهايش را در دست كرفتم.عاشقانه نگاهش كردم و گفتم بله كاملن حق با توست .اما اين شيوه زندگي منه.

صداي همراهم مرا به خود آورد :كيهان لطفن كمي يواشتر قدم بردار..بگذار نفسي تازه كنيم..

ادامه دارد

 

زوزه گرگ1

با پشت دست عينك را پاك كردم.باد با شدت برف و يخ را به صورتم مي كوبيد.خرده هاي  برف يخ شده به شيشه عينك چسبده بود و به آساني از آن جدا نمي شد.شال را از روي دهن برداشتم و با گرماي نفس سعي كردم  يخ روي شيشه عينك را آب كنم.به آساني ميسر نبود.

باد به شدت از مقابل مي وزيد و تكه هاي برف و يخ را به سرو رويم مي كوبيد.در همان چند لحظه كه شال را از روي صورت برداشته بودم احساس مي كردم كه صورتم آماج شيشه خرده قرار گرفته است.سوزش تيزي خرده يخها و سرماي شديد .عينك را دوباره به چشم زدم و شال را به دور صورتم پيچيدم.

تقريبن فاصله ديد به صفر رسيده بود.به زحمت ميشد دو قدم جلوتر را ديد.صداي زوره باد  شدت بر خورد برف و يخي كه همراه خود مي آورد و از همه بد تر كمي ديد شرايط بسيار بدي را بوجود آورده بود.

صداي زوزه گرگ همراه با صداي باد وكولاك  عجب دلهره آور بود.برفي كه بر زمين نشسته بود  شبيه به پودر بود و با هر قدم تا زانو در آن فرو مي رفتي!و بر داشتن هر قدم انرژي زيادي را طلب مي كرد.

پيش خودم فكر كردم اين گرگها هم مثل من بايد موجودات احمقي باشند كه در اين كولاگ از كنام خود بيرون آمده اند يا اينكه گرسنگي آنها را مجبور به خروج از جايگاهشان كرده است.

نگاهي به پشت سرم انداختم.همراهم با فاصله چند قدم افتان و خيزان به دنبالم در حركت بود.

براي لحظه اي كولاك از شدت افتاد.ايستادم تا همراهم به كنارم رسيد.

سعي كردم كه محكم و استوار نشان دهم با صدايي بلند گفتم خسته كه نشدي؟هنوز ...

با خستگي گفت هنوز از پاي نيفتادم اما به زودي  خستگي به سراغمان مي آيد.الان 5 ساعت است كه در اين كولاك لعنتي داريم دور خودمان مي چرخيم اصلن نمي دانيم كه در كجا هستيم.

گفتم نگران نباش الان سعي مي كنيم موقعيتمان را مشخص كنيم.

نگاهي به اطراف انداختم  ابرها مقداري ارتفاع گرفته بودند و شعاع خورشيد در جاهايي از آن به زمين ميرسيد.اين شعاها ي كم رنگ در آن شرايط نشاني از زندگي و گرما بودند و چه زيبا .

خطوطي  از يك منشا كه با زاويه از هم دور مي شدند و در نقطه اي ناپديد.همين هم غنيمتي بود.

نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 صبح .اما تا چشم كار مي كرد فقط تپه ماهورهايي بود پوشيده از برف. و در حاشيه اي بسيار دور بنظرم سايه هايي از درختان ديده مي شدندوبه تخمين خدود 10-15 كيلومتر.بايد خود را به آنجا مي رسانيدم.بنظرم تنها راه نجات بود.اما با اين سرعتي كه ما حركت مي كرديم حدود 7-8 ساعت بايد راه مي رفتيم تا به آنجا برسيم.آن هم اگر كولاك ادامه پيدا نمي كرد.

به همراهم گفتم تو كه به اينجا واردي  مسير را نشان بده.نگاه دقيقي به اطراف انداخت و با نا اميدي گفت دقيقن نمي دانم كجا هستيم.

فكر مي كنم در كولاك راه را گم كرديم!

گفتم من كه اينحا تا حالا نيامدم .واقعيت اين است كه براي شناخت يك منطقه جغرافيايي بايد در فصول مختلف سال از آنجاها گذشت.شما بايد در بهار يا تابستان از يك منطقه گذشته باشي تا بتواني در زمستان و برف و يخ راه را پيدا كني و در نماني از مسير.اما من به علت حضور مداوم در طبيعت در هر شرايطي از هر مسير ي چه شب و چه روز و چه بهار و چه  زمستان گذر كرده باشم  در مسافرت بعدي ديگر آن مسير برايم ناشناخته نيست و به راحتي مي توانم مسير ايمن را پيدا كنم.

اما من هيچ وقت گذرم به اين منطقه نيفتاده بود.

ادامه..