دهه 60 قسمت سيزدهم
كم كم حالم داشت بهتر مي شد.به مرور بر روي پاهاي خودم مي توانستم راه برم.بيش از دو ماه گذشته بود.
هرچه حالم بهتر ميشد تنگ حوصله تر مي شدم.
اگر از من بپرسند بد ترين جاي دنيا كجاست بي شك و بدون ترديد مي گم بيمارستان. در شرايط عادي حتي تحمل يك ساعت ماندن در محيط بيمارستان را ندارم.
شايد براي همين هم بود كه بعد از سه سال خواند درس در دانشكده پزشكي عطايش را به لقايش بخشدم
و پزشكي را كنار گذاشتم و به دنبال بنايي رفتم!
بيمارستان هيچ وقت برايم هيچ جذابيتي نداشته.البته به استثناي دختران پرستار زيبارويش و انترنهاي خوش اخلاقش.اما همينها هم هيچ وقت باعث نشد كه درسم را تا آخر در رشته پزشكي ادامه بدم.
به هر حال سعي كردم براي خود سر گرميي جور كنم .از انگونه سر گرمي ها كه هميشه باب ميلم بوده.
يكي از پرستار هاي شيفت شب با قدي رعنا و قامتي زيبا اما كمي عبوس و بد اخلاق بود را نشانه رفتم.
هميشه موقع تحويل شيفت سري به من مي زد و با تندي احوالي مي پرسيد.
بقيه زخمي هايي كه با من آشنا بودند ديگر مرخص شده بودند و اغلب هم بچه هاي تهران بودند.حاج تقي هم دوباره به جبهه رفته بود.
من مانده بودم تنها.و هيچ ملاقاتي آشنايي هم نداشتم.
البته گاه و بي گاه افرادي مي امدند براي ملاقات زخمي هاي جنگ با گلي و شيريني .مثلن براي روحيه دادن!
يك روز هم دختر هاي يك دبيرستان به همراه معلمانشان.با قيل و قال و پرسيدن سوالهاي عجيب و غريب از مجروحين.
يكي از من پرسيد كه چند وقته بيمارستان بستري هستي؟گفتم حدود دو ما!
گفت چند وقت جبهه بودي ؟گفتم همين حدود.
گفت كجات تير خورده! ؟گفتم هيچ كجا؟با تعجب گفت هيچ كجا؟پس جرا بستري شدي؟
گفتم موج انفجار! اصلن نمي دانست كه موج انفجار چيه و چگونه ممكنه كسي در اثر موج انفجار دو ماه بستري بشه!
گفت كلك نكنه مي خواستي از جبهه فرار كني! گفتم هي همچين ولي خوب يه ريزه هم لت و پار شدم.......
يك روز هم كودكي با پدر و مادرش و يك نقاشي قشنگ كه كشيده بود دخترك! ان را بالاي تختم به ديوار كوبيدم. درختي و كوهي و چمنزاري و آفتاب درخشاني در آسمان آبي تا مدتها آن نقاشي را داشتم.
يك روز آن پرستار بد عنق اما نسبتن زيبا ازم پرسيد تو كسي را نداري اينجا بياد ملاقاتت؟
گفتم چرا ندارم!
گفت پس من نديدم تا حالا؟
گفتم پس تو چي هستي؟ تو كه هر روز مياي ملاقاتم!و چشمكي زدم!به زور توانست جلوي لبخندش را بگيره. و گفت خوب زبان بازي بلدي! اما باب خوبي براي گفتگو باز شده بود.
شبها گاهي يكي دو بار سر مي زد و اينكه چيزي مي خواي يانه ! و البته من بجز سيگار چيز ديگري نمي خواستم و ايشان هم كه معذور بود.اما به مرور كاهي مرا به حياط بيمارستان مي برد و سيگاري دود مي كردم. كه اين خود غنيمتي بود.
هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر هم كم حوصله مي شدم و تحمل بيمارستان هم برام مشكلتر! و راستش ديگه حسابي با پرستار موصوف دوست شده بودم البته فقط در حد دوست! سعي مي كرد گاهي كتاب رماني برام بياره كه شبها مشغول بشم و گاهي هم درد دل مي كرد كنار بستر مي نشت و از زندگي اش مي گفت!
تازه آدم متوجه ميشه كه در زير اين ظاهر بي تفاوت ادمها چه قلبهاي ريوفي نهفته است و چه كمر هايي كه در زير بار زندگي خم !پدرش پير و از كار افتاده نا مادري تمام اموال پدر را برده و رفته و بيشتر به اين خاطر شيفت شب مي ماند كه روز ها از پدرش نگهداري كند!
وقتي كه موقعيت مرا فهميد غم من نيز به غمهايش افزوده شد.قبل از انقلاب در اموزش كده پرستاري درس خوانده بود.مي گفت عاشق شغلش است .اما بنظرم در پايان شيفت كاري چنان خسته و افسرده بود كه بنظر مي رسيد ديگر مايل نيست كه پايش را هم بيمارستان بزاره.
هرچه حالم بهتر مي شد بيشتر به قسمتهاي ديگر بيمارستان مي رفتم. به بالين ديگر مجروحان مي رفتم و احوالپرسي مي كردم.
يك روز به قسمتي از بيمارستان رفتم كه با سربازاني مسلح نگهباني ميشد.
پرسيدم اينجا چه خبره؟يكي از سربازا گفت اينجا مجروحين عراقي هستند.به هر زحمتي بود از مسولين اجازه گرفتم كه از ان قسمت ديدن كنم!البته يك نفر مسلح هم همراهي ام كرد.
اغلب مجروحيني كه انجا بودند افسران عاليرتبه ارتش عراق بودند! بنظرم خيلي هم خوب به انها رسيدگي مي شد.
كنار افسر جواني نشستم و كمي گپ و گفتگو با هم كرديم! چند روز بعد دوباره سري به او زدم! هر كدام كه حالشان بهتر شده بود به نوعي به تخت بسته شده بودند. كه البته قابل درك بود اين موضوع.
از افسر عراقي پرسيدم كجا مجروح شدي .توضيح داد ظاهرن همان منطقه اي كه من هم مجروح شده بودم!
در عين اينكه حالم خوب بود گاهي چنان صداي عجيبي در مغزم مي پيچيد كه دنيا دور سرم مي چرخيد و نمي توانستم خودم را كنترل كنم! در اين لحظه هم همين حالت برام پيش امد.چند لحظه اي سرم را روي تخت كناري ايشان گذاشتم تا حالم بهتر شد!
در اين لحظه فهميدم كه هر دوي ما در گير كاري شده بوديم كه هيچكدام در بوجود آمدنش دخيل نبوديم.
به افسر عراقي گفتم من ديده بان بودم و مي ديدم كه شما چقدر امكانات و تجهيزات داريد ولي بنظرم مي رسيد كه چندان شجاعتي بخرج نمي داديد!
اول كمي از اين حرف من ناراحت شد. اما بعد گفت. بله حق با شماست.ولي بحث شجاعت و شهامت نبود! ما از نحوه جنگيدن شما تعجب مي كرديم.نه براي حمله برنامه داشتيد و نه براي دفاع.
ولي تمام حمله ها و دفاع هاي ما از يك سري اصلوب پيروي مي كرد.و ما براي هر شرايطي گزينه هاي مختلفي داشتيم. اما شما نه! يا مي مرديد يا پيروز مي شديد!
راستش بنظرم شما ها مثل سرخ پوستها و آپاچي هاي فيلمهاي وسترن بوديد! مستقيم به سمت ما حمله مي كرديد و هرچه هم از شما كشته ميشد باز هم حمله و حمله ! واقعن ديوانه مي شديم و وحشت زده! وقتي ميديدم سينه به رگبار گلوله ميديد و جلو ميايد و هلهله و داد و فرياد مي كنيد (منظورش اله و اكبر بود)
واقعن خود را مي باختيم! فكر مي كرديم اگر يك مليون نفر را هم بكشيم باز هم آدم هست و همينجور ميان جلو براي همين هم اغلب عقب نشيني مي كرديم.اما موقع حمله هم همينطور تمام منطقه را گلوله باران مي كرديم و طبق پروتكلهايي كه داشتيم و بر مبناي انها قاعدتن ديگر نبايد تنا بنده اي پشت خاكريز هاي شما مانده باشد اما وقتي كه جلوتر ميامديم باز هم شما ها بوديد ! راستش با هيچ كدام از طرحها و پروتكلهاي موجود جنگي ما كه توسط خبره ترين طراحان جنگ طراحي شده بودند جور در نمي آمد. به همين خاطر هم اغلب ما فرماندهان سر در گم مي شديم كه چگونه با شما بايد جنگيد.راستش تا حدود زيادي دلم براش مي سوخت و گاهي از گل و شيريني هايي كه مردم براي من مي آوردند من هم براي او مي بردم.
....................................
.................