دهه شصت قسمت 16

دهه شصت قسمت 16

يكي دو روز كه با مهران بودم حالم روز به روز بهتر مي شد.محبت مادر مهران و محيط گرم خانه مرا پيش از پيش از آن كابوسها دور مي كرد.

اغلب صبحهاي زود با هم مي زديم بيرون. دربند يا دركه. و ساعت  ده برمي گشتيم و دوشي و صبحانه و تنها كاري كه داشتيم اين بود كه بشينيم فيلمهاي مختلف نگاه كنيم.

اتاق مهران پر بود از عكس خواننده هاي خارجي.عكسهاي تمام قد و نيمه برهنه كه نمي دانم در اين هير و وير و بگير و ببند از كجا گير آورده بود.

هميشه هم يك چهار ليتري  از ش.ر.اب كه پشت مبلها پنهانش مي كرد دم دست بود! مي گفت كه خانگي ست و از همدان براش ميارن.

من هم اغلب تا خر خره مي خوردم  .بنظرم ديگه نيازي به خورودن آدن قرصهاي مزخرف اعصاب نبود.

كوچه ها و خيابانهاي قيطريه بر عكس قسمتهاي پايين شهر خلوت بود و تك و توك ره گذر و ماشين از انها رد مي شد. اغلب خانه ها ويلايي و و بالاي هزار متر و كم جمعيت.

راستش دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.به مهران گفتم منو برسون سري به پايگاه بزنم! اولش كمي من و من كرد و بعد هم گفت آخه بايد بابا اجازه بده.سفارش كرده به هيچ وجهه نزارم جايي بري! ضمنن يه پارتي مي خوام بزارم چند تا از بچه هاي خوب هم هستند خوش مي گذره.

چند  روزي پدر ومادر مهران سفر رفته بودند.

همان شب مهران يه پارتي درست و حسابي ترتيب داد!

هنوز آفتاد غروب نكرده بود كه سرو كله دختر و پسر هايي خوش تيپ پيدا شد . با ماشينهاي اغلب آمريكايي و ;كار گر خانه مهران يكي يكي ماشينهاي آنها را در گوشه باغچه خانه كه حكم حياط داشت پارك مي كرد.

معلوم بود كه انها خانه را خوب مي شناسند و قبلن هم به آنجا آمده بودند زيرا تمام سوراخ سمبه هاي خانه را بلد بودند!

مهران يكي يكي آنها را به من معرفي مي كرد! انها هم به سرعت به اتاقي ديگر مي رفتند و مانتو و روسري و .....را درآورده و آرايش مي كردند و بر مي گشتند! وقتي هم ميامدند اصلن آدم قبلي نبودند. آرايش هاي غليظ و نيمه برهنه.اغلب با يه تاپ و شرتك يا حد اكثر ميني ژوب. و رفتارهايي بسيار راحت! و عشوه و ناز هايي كه براي همديگر مي آمدند و بازار بوسه هاي طولاني و فارغ از هر گونه قيد و بند رواج كامل. "اژدر هاي خفته " من نيز بيدار شد!  راستش از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم به چنين فضايي خيلي احتياج داشتم!هر كدام با دوست دختر يا پسرشان آمده بودند و بعضي هم تنهايي! مهران هم البته بي دوست نبود! ظاهرن هر چند وقت يك بار در خانه يكي از آنها اين دور مهماني بر گزار مي شد.اغلب جواناني در سنين 18-19 سال. با غلو در همه رفتار  ها اعم از عشق بازي و يا به رخ كشيدن داشته هايشان. و سفر هاي خارجي كه مي رفتند و يا در شرف رفتن بودند. و يا دوست دختر يا پسرشان كه فلان چيز را برايشان خريده بود.

البت سوالهايي نيز ار من پرسيده ميشد! و من بي حوصله تر از آن بودم كه پاسخي در خور بدم.براي همين هم فكر مي كردند كه دارم زيادي خودمو مي گيرم يا افاده ميام! آنها كه از وضعيت  جسمي و روحي من خبر نداشتند. مهران هم چيزي در مورد من به انها نگفت بجز اينكه دوست خانوادگي هستيم و تازه از فرنگ برگشته.......

ظاهرن از فرنگ برگشتن خود نيز ارزشي محسوب مي شد و عاملي براي فخر فروشي.

فقط من بودم كه تنهايي گوشه اي نشسته بودم  سيگار مي كشيدم و و دم به دم ليوانم پر و خالي ميشد!

بنظرم وصف چنين مهماني و رفتار هايي كه ان شب از ما  سرزد هدر دادن وقت است!از قديم هم گفتن:

پري رو تاب مستوري ندارد       در ار بندي سر از روزن بر آرد

تمام فشار ها و بگير و ببند هاي خيابان را ناچار در پستوي خانه بايد به نحوي جبران كرد.

اما در كل خيلي خوش گذشت و خستگي جبهه و بيمارستان را حسابي از تن من يكي كه در آورد انصافن.و تا حدود زيادي باعث ترميم اعصاب فرسوده من شد!

مهماني تا نزديك صبح ادامه داشت! دمدماي صبح  هر نيز هر كس در هر جايي كه بود به خواب رفت!فارغ از قيل و قال دنياي بيرون و بگير و ببند هاي رايج!

من نيز در گوشه اي سر بر بالين همبستر ي نهادم.هر چند كه  گفته اند مستي شبانه نيرزد به خماري صبح! اما مي ارزيد!

 

دهه 60 قسمت پانزدهم

دهه شصت قسمت15

ايستگاه راه آهن تهران نگو  بازار شام بگو!

شلوغ و در هم.پر سرو صدا  و همه در حال دويدن و عجله!

اصلن مشخص نيست اين همه عجله براي چيه؟

اغلب جواناني كه با لباس نظامي و كيسه هايي پر ! سربازاني كه سوار مي شوند تر و تميز  و آنهايي كه از قطار پياده مي شوند خاك آلود و خسته!ياد خودم مي افتم  و زماني كه پشت خاكريز ها بودم.گرما و خستگي و بي خوابي و تشنگي! و سفير گلوله هاي خمپاره و توپ و گاهي انفجار در همان نزديكي و ناله يكي از همسنگران.

شبها هم تا صبح از نيش پشه كوره تا دمدماي صبح خواب به چشم كسي نمي رفت و تير هاي رسام و منور را در آسمان بالاي سرمان با نگاه دنبال مي كرديم كه تا اعماق تاريكي پيش مي فتند و بعد كم نور تر و كم نور تر مي شدند .سپس ناپديد و اين با نگاه دنبال كردن تير هاي منور خود به سر گرميي بدل شده بود.

تا اينكه از خستگي بيهوش مي شديم و ديگر نيش پشه ها براي بيدار ماندن بي اثر مي شد!

وارد سالن ايستگاه راه آهن شدم! همانطور شلوغ.نيم كتها همه پر بود و گوشه گوشه سالن مسافراني از سر تا سر ايران همراه با خانواده و بار و بنديل فراوان!

در اين وانفسا اصلن نمي توانستم درك كنم كه مردم براي چي به مسافرت مي رن! در اين شلوغي و بي برنامگي!بعضي هم معلوم بود كه حد اقل يكي دو روز آنجا معطل مانده بودند تا بليط بگيرند .

نگاهي به سقف سالن انداختم! راستش اولش تعجب كردم اما كمي بعد تنها چيزي كه در ان آشفتگي برايم خوشايند بود طرح روي سقف ايستگاه بود!

"سواستيكا" يا "گردونه خورشيد"! تمام سقف را با اين نماد تزيين كرده بودند  و همچنين سقف بلند ايستگاه تا حدودي فضا را قابل تحمل كرده بود. در ذهنم به آرشيتكت  اين سازه آفرين گفتم كه فضايي متناسب با حجم ورودي و خروجي آن طراحي كرده واگر چه همه مشخصه هاي بنا نمايانگر حالتي از قدرت مطلقه بود كه بايد در مقابلش احساس كوچكي و حقارت كني!سازه بيشتر قدرت و اقتدار را به رخ مي كشيد  و نشانه اي از روحيه سازنده آن.

ياد فيلم هاي با "ژانر"جنگ دوم جهاني افتادم! همان شلوغي  و همان اضطرابي كه در چهره همه بود  و همه آن رفت و آمد ها....

از ايستگاه كه بيرون امدم ب خيابان به همان شلوغي و آشفتگي بود!مضافن سرو صداي  رانندگاني كه بدنبال مسافر فرايدشان بلند بود و كثافت و دود سراسر خيابان را فرا گرفته بود.

جوانكي با لباسي كثيف و سر و رويي ژوليده خودشو به كنارم رساند و آهسته گفت چي مي خواي؟

با تعجب گفتم يعني چي چي مي خواي؟انگار كعه فكر كند سر به سرش مي زارم گفت خودتو به اون راه نزن! اهل چي هستي ...

گ..ر..د يا ت..ر..ي..ك! جنس خوبشو بهت مي دم! همه از من مي خرند! نري جاي ديگه كه هم جنس نامرغوب و تقلبي بهت مي ندازن و هم گرانتر !

گفتم من اهل هيچكدام نيستم! گفت آره جون خودت از قيافه ات پيداست! ببين داداش  نترس همه نظاميايي كه از جبهه ميان اصل جنس را از من مي خرند! تو كه قيافه ات از من هم درب و داغونتره!

گفتم ولي من ....نزاشت حرفم تمام بشه ! گفت اگر پول هم نداري يه بست مهمان من باش!

گفتم مرسي ولي من فعلن ميلي به هيچي ندارم! گفت پس بين راه رفقا حسابي ساختن ات!!

به ناچار گفتم آره ساختن ام! هر چند كه نمي دانستم معني اش چيه! گفتم شايد دست از سرم برداره!

گفت دختراي خوبي هم دم دست دارم !!!

گفتم ببين  آقا جان من فعلن ناي سر پا ايستادن هم ندارم چه برسه به اين كارا!

مانده بود كه من ديگه چه جور موجودي هستم و با تعجب نگام مي كرد!

در طول خيابان راه افتادم! هنوز چند قدم نرفته بودم ماشيني برايم بوق زد! فكر كردم مسافر كش است ! توجهي نكردم.

اما ماشين يكي دو بوق ديگه هم زد و كنارم ترمز كرد.يك ماشين "رنو پنج " بود!

شيشه را پايين آورد و به اسم صدام زد!

امير! امير كيهان بيابالا!

لحظه اي مكث كردم! نمي شناختم! ازماشين پايين امد و بغلم كرد و روبوسي!

نمي شناسي؟من گفتم نه ....اما خوب كه به چره هاش دقيق شدم شناختم!

مهران بود! از آشنايان و همسايه هاي قديمي ! سالها بود همديگر را نديده بوديم!

كمي چاق و سرخ و سفيد با همان لبخند هميشگي بر لب وقيافه شاد و بشاش!

گفتم مهران تو اينجا چي كار مي كني؟

گفت: من بايد از تو بپرسم كه اينجا چي كار مي كني نه تو! كي آمدي ايران! اينجا چي مي كني و سيل سوالات...

سوار شديم! در راه پرسيدم تو راه آهن چي كار مي كني؟

گفت :من با باشگاه راه آهن تمرين مي كنم و هفته اي يكي دو روز ميام اينجا.

حالا تو اول  جواب بده ببينم ميدان راه آهن براي چي آمدي؟ و بعد هم بگو ببينم اصلن ايران چه غلطي مي كني؟

گفتم اولن خودت غلط مي كني دومن تازه از قطار پياده شدم!

گفت خيلي خوب خيالم راحت شد كه براي خريدن جنس نيامدي!حالا بگو ببينم براي چي برگشتي  بعد از اين همه سال! من هزار تا كلك زدم كه بتونم بزنم بيرون از ايران ولي چون سربازي نرفتم اجازه خروج نمي دن!حالا تو دستي دستي آمدي خودتو انداختي تو مخمصه!

گفتم من اصلن براي همين مخمصه برگشتم! چند ماهي هم جبهه بودم! كه نزديك بود از تعجب شاخ دربياره!

گفت كجا زندگي مي كني؟گفتم پايگاه بسيج...

خيابانهاي شوش و راه آهن و هفده شهريور و سپس امام حسين پيچيد سمت پيچ شمران! گفتم من همينجا پياده ميشم!

گفت حرفش هم نزن بايد بريم خونه!اگر پدرم بفهمه بيچاره ام مي كنه!

با سماجت تمام .ناچار پذيرفتم!

قيطريه برايم آشنا بود! همان خانه هاي قديمي ! خانه ما ديوار به ديوار خانه مهران بود! خاطرات گذشته در ذهنم بيدار  شد.از ان زمان بيش از 15 سال گذشته بود!دروان كودكي ...

پدر مهران با تعجب نگاهي به من كرد! و با سر اشاره اي به مهران!مهران گفت: پدر ؟نشناختي؟امير كيهان! پسر امير حسين خان!

پدر مهران با دست به پيشاني خود زد! و گفت پسر چه بة روز خودت آوردي؟

مهران نگذاشت من حرفي بزنم  فوري گفت جبهه بوده. زخمي شده و چند وقت بيمارستان بستري بوده!اما بنظر مي رسيد كه دكتر حرفهاي مهران را قبول نكرده. و ناباورانه گفت جبهه! زخمي و

 سخت در آغوشم كشيد! نتوانست احساساتش را كنترل كند و با صداي بلند شروع به گريه كرد!

همراه با حق حق گريه گفت مگه دستم به امير حسين نرسه! آخه بگو مرد چرا اين يه الف بچه را گذاشتي بياد خودشو بندازه تو آتش! و مرتب با خودش واگويه مي كرد!

تو كه همه زندگي ات را اينها مصادره كردند ! ديگه چي داري اينجا كه دلت بسوزه ! همين اميركيهان مانده ااو را هم انداختي توي اتش اينها!

هيچ وقت نتوانستم  بشناسمت! با آن روحيه و رويا هاي قرون وسظايي ات

  و يك ريز حرف مي زد.

مادر مهران برايمان چايي و شربت آورد! شروع به پرسيدن احوال پدر و عمو مهران... و من كوتاه جواب مي دادم!تغيير زيادي كرده بود. موهاي سرش نقره فام و همانند گذشته سيگاري بر لب!

هر چند دكتر از سيگار متنفر بود خانم و مهران هر دو سيگار مي كشيدند!

...........

پرونده پزشكي و برگه ترخيص از بيمارستان را نشان دكتر دادم!

بيشتر و بيشتر ناراحت شد!گفت پسرم امير كيهان تو هنوز بايد مداوا بشي! بنظرم هرچه زود تر بايد برگردي !آنجا امكانات بهتري براي مداوا هست.

گفتم چشم دكتر فعلن كار دارم!

گفت البته حالا حالا ها نمي زارم بري بايد چند روزي استراحت كني!

همانجا كيفش را باز كرد و اول گوشها و گلو و بيني ام را معاينه كرد! گفت شنواييت مقداري كم شده! اما خوب ميشه آسيب كلي نديده !

پدر مهران متخصص گوش و حل و بيني بود.و بعد هم يك معاينه حسابي!

نسخه اي نوشت و داد دست مهران و گفت برو زود اين دارو ها را بگير و بيار

مقدار زيادي داروي تقويتي و مقداري هم داروي اعصاب...

 

 

 

 

دهه 60 قسمت چهاردهم

دهه شصت قسمت 14

درد هاي جسمي به مرور مداوا مي شدند .به همان مقدار كه از درد هاي جسمي كاسته ميشد درد ها و مشكلات روحي و عصبي به مرور خود را بيتشر و بيشتر نمايان مي كردند  .

سردرد هاي شديد.صدا هاي نا هنجار نمي دانم از كجاي اعماق ضمير نا خود آگاه.صداي وزوز گوش.كابوسهاي شبانه.و از جا پريدن هنگام خواب!بي خوابي و بي خوابي! يا خواب و خواب و خواب.

با پزشك معالجم حرف زدم.دكتر خسته شدم اگر امكان داره مرخصم كنيد.دكتر نيز با كمال دلسوزي گفت شما بهبود پيدا كرديد اما بايد مدتي در يك آسايشگاه استراحت كنيد.

آسايشگاه؟منظورتان بخش رواني ست دكتر؟

دكتر با كمي شرم حضور گفت :اعصاب شما بد جوري فرسوده شده.تقريبن اينجا كاري برات نمي توانيم بكنيم.بايد زير نظر متخصص اعصاب و روان باشيد.البته به مرور بهتر مي شيد نگران نباشيد. و البته كه من اصلن نگران نبودم.اين را هم يك مرحله از گذر زندگي مي دانستم.

بيمارستان رواني برايم يك كابوس به تمام معنا بود.انسانهايي كه شبيه انسان بودند!سايه هايي شبيه به انسان!

فرياد هايي كه شنيده ميشد! و صداي اواز! فهش!و........

چند روز اول سعي كردم با آن محيط تا حدودي خودم را تطبيق بدم!

پيش خودم گفتم دكتر ها و پرستار ها هم اينجا هستند.من هم يكي از آنها! فرق زنداني با زندان بان چيست؟هر دو در زندان زندگي مي كنند.اما يكي به جبر قانون و ديگري به جبر زندگي!اما زندانبان چون خيال مي كند خود انتخاب كرده است برايش چندان سخت نيست.

پس من هم سعي مي كردم خودم به خودم بقبولانم كه به ميل خود اينجا را انتخاب كردم!

روز به روز حالم بد تر ميشد.كابوسهاي وحشت ناك چه در خواب و چه در بيداري.جرات خوابيدن نداشتم.تا خواب به چشمم مي رسيد احساس مي كردم كه به هوا پرتاب شده ام و با سر به ديوار كوبيده ميشوم!چهره سربازاني كه كشته بودم را در خواب مي ديدم.با صورتهاي خون آلود گاهي با اخم و گاهي با خنده نگاهم مي كردند.صورتهاي كه صورت نبودند!حفره هايي در صورت! به جاي چشم گلوله به جاي بيني تركش و خونابه هايي كه جاري بود به رنگهاي مختلف.

يالا كيهان زود باش تيراندازي كن!بچه ها را قتل عام كردند!قتل عام قتل عام.سوار هايي نيزه به دست همه فيلمهايي كه ديده بودم در هم دغام شده بودند و از هر كدام تكه اي با واقعيت تركيب شده بود.چگونه مي توان توصيف كرد آن حالات روحي را.

نگاه كن ان سمت را نگاه كن! ميبيني ؟بله ديدم!يك گوزن؟ در لابلاي شاخه ها! بزار بياد جلوتر!

شليك كن.... ويك سر باز بر خاك مي افتاد!بعدي و بعدي و بعدي.دلم مي خواست كه از خواب بيدار بشم تمام اندام هام فلج ميشد .مي خواستم فرياد بزنم اما امكان نداشت. ميدانستم كه در خواب هستم . اگر بيدار بشم از اين كابوسها هم رها خواهم شد.اما بيدار نمي شدم.دلم مي خواست كسي به دادم برسه و بيدارم كنه! انگار كه سرم را درون يك گيره آهني قرارداده باشند و فشار دهند.حس مي كردم جمجمه ام در اثر فشار متلاشي خواهد شد و البته از خدا هم همين را مي خوستم شايد راحت بشم .آخ... اگر بتونم نوك انگشتم را تكان بدم حتمن بيدار ميشم.

و بعد از لحظاتي جانكاه با خستگي و كوفتگي زياد و عرق ريزان از جا مي جهيدم! و سيگار پشت سيگار.

خوبي اينجا اين بود كه لا اقل از سيگار كشيدن جلو گيري نمي كردن!

شروع مي كردم به قدم زدن!حتي در حال راه رفتن هم كابوس دست از سرم بر نمي  داشت! و صداي ناهنجار اعماق ذهنم! وز وز گوش لرزش پره هاي ديافراگم و شدت ضربان قلب.هيچي در اختيار خودم نبود.بنظرم درد هاي بدني در مقايسه با مشكلات عصبي هيچ است.دلم مي خواست استخوانم بشكند .دستم قطع شود .زخم عميقي در بدنم ايجا شود تا شايد ذهنم كمي به طرف آن درد منحرف بشه! واقعن كه درد هاي بدني و جسمي در مقابل فشار هاي عصبي هيچ است هيچ.

براي سرگرمي با بعضي از بيماران گفتگو مي كردم.يك لحظه چنان فيلسوفانه از سياست و اجتماع حرف مي زدند لحظه اي بد مي زدند زير آواز يا فحشهاي ركيك مي دادند.

از بين ان همه بيمار با مرد ميانسالي بشتر اخت شدم.

"زيبايي شناسي"هگل را چنان تشريح مي كرد كه انگار يكي از شاگردان بر جسته اوست! و در يك لحظه مي گفت خواهر مادر فلان فلان شده نكنه تو جاسوس باشي؟! بعد چنان با ملايمت حرف مي زد و عذر خواهي مي كرد كه به شك مي افتادم نكنه اشتباهي اورا بستري كردن. و بعد شروع مي كرد با صداي بلند ترانه هاي تركي خواندن!

در طول كمتر از ربع ساعت به چندين حالت مختلف صحبت مي كرد. من واقعن به شك مي افتادم كه نكند بازيگري حرفه ايست!

بنظر خودم روز به روز حال روحي ام وخيم ترمي شد!

به دكتر گفتم دكتر اگر اينجا بمانم از ايني كه هستم ديوانه تر خواهم شد!

دكتر با لبخندي بر لب گفت مگر الان ديوانه اي ؟گفتم واقع قضيه اين است كه بله ديوانه ام اما ماندن در اينجا نه تنها برام مفيد نيست بلكه روز به روز احساس مي كنم بدتر هم خواهم شد.

گفت بله بنظر من هم اگر اينجا نباشي بهتره .با روحيه اي كه تو داري خارج از بيمارستان و در جمع دوستان زودتر بهبود پيدا مي كني!

از طرف "تعاون"امدند و مسايل ترخيص از بيمارستان را خود انجام دادند.بليط قطار تهران را در جيبم گذاشتن به همراه دو هزار تومان پول! و به امان خدا.

تصميم گرفتم كه همه چيز را فراموش كنم.فراموشي مسكن بسيار قدرتمندي ست كه زندكي را قابل تحمل تر مي كند. و بهترين عامل براي فراموشي فقط زمان است .

پ.ن:تعاون قسمتي از بيسج بود كه به مسايل رزمندگان رسيدگي ميكرد .

پ.ن:از يك واقعيت روايتهاي گوناگوني مطمينن وجود دارد. هر يك از ما قسمتي از يك واقعيت را مي بينيم! انچه كه درگيرش بوديم.و نه تمام ان را.