سال 1394

دوستان عزيز و فرهيخته ام.همراهان سالهاي طولاني با هم بودن.

امروز به تك تك وبلاگهايتان سر زدم و سعي كردم براي هر كدام از دوستان كامنتي بنويسم و تبريك عيد و سال نو و.....

اما چندين روز است كه با اين پيغام بلاگفا از گفتگوي كوتاه كامنت گذاري با دوستان محرومم

مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.

شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.

به هر حال :

من در همينجا  سال نو رابه همه شما  دوستان عزيزم و خانواده هاي گراميتان شاد باش مي گويم

خجسته بادتان اين فرخنده نوروز

با  بهترين آرزو ها براي شما 

 

 

ارادتمد و دوستدار هميشگي شما

امير كيهان سپهر

دهه 60 قسمت هيجده

دهه شصت قسمت 18

درد هاي جسمي و رواني ناشي از موج انفجار گاه و بي گاه مرا تا مرز جنون مي برد.سرد درد هاي مداوم و صداي وز وز گوش.

كابوسهاي شبانه و درد هاي عضلات و مفاصل.حالاتي به وصف در نمي آيد.بي خوابي از ترس كابوس.حتي نوازشها و ممهرباني هاي شبنم هم نمي توانست از شدت اين آلام كم كند. گر چه مطمينم اگر نبود آن همه مهر مادرانه و دلسوز ي هاي بي پايان و صبر و بردباري ايشان اوضاعم به مراتب وخيمتر مي شد.

هفته اي يكي دو بار به پايگاه سر مي زدم و چند ساعتي با حاج آقا و بقيه بچه هايي كه بودند گپ و گفتگو يي مي كرديم. بچه هايي كه ماموريتشان تمام شده بود و از خاطراتشان مي گفتند و اينكه چقدر جاي من خاليه انجا و دلشان براي خل بازيهايم تنگ شده بود .

يك روز به حاج آقا گفتم حاجي جان من دلم مي خواد درس آخوندي بخونم ! حاجي نزديك بود كه از تعجب يه جفت شاخ از زير عمامه اش بزنه بيرون! تا چند لحظه زبانش بند آمده بود.

در آخر گفت چه چيزي تو را علاقمند به  اين كار كرده؟

گفتم خوب بنظرم بايد مباحث جالبي داشته باشه به هر حال نزديك به هزار و چهار صد سال روي اين موضوعات كار شده و حتمن بسياري از مطالب خواندني  را ميشه در لابلاي متون و كتابهاي ديني پيدا كرد.

ضمنن مي خوام  دنيا را از ديد يك روحاني ببينم. مي خوام ببينم شما دنيا را چگون مي بينيد. مردم و رفتار هاشان را چگونه مي بيندي.زندگي دنيوي و همچنين منظور از خلقت انسانها چي بوده از ديد يك روحاني؟

حاجي  آشكارا خوشحال شده بود اما به من مطمين نبود فكر مي كرد باز هم شوخيم گرفته و اين هم از نمونه مسخره بازيهايي ست كه من در ميارم به زعم او. و البته من بنظر خودم اصلن هم دلقك بازي در نمي آوردم بلكه واقعن همانگونه رفتار مي كردم همانگونه بودم و هيچ شوخيي در آن نبود. ولي نمي دانم چرا اغلب كار هاي مرا شوخي  و مزاح در نظر مي گرفتند.

به هر حال حاج آقا تعدادي كتاب به من معرفي كرد. ضمنن گفت چون بيشتر متون اصلي به زبان عربي هستند بايد اول زبان عربي را خوب ياد بگيرم.

اما من روز به روز حالم بد تر مي شد .يك روز دكتر(پدر مهران) گفت پسرم تو بايد مداوا بشي با اين شرايط اگر هم زنده بماني در آينده زنگي "نرمالي " نخواهي داشت!سعي كن تا دير نشده اين كار را بكني.

...................

يك روز به پايگاه رفتم از حاج قا و بقيه بچه ها خدا حافظي كردم.به خانه مادر حاج تقي هم سري زدم.همچنان مهربان و مادرانه پذيرايم بود.گفتم خاله براي خدا حافظي آمدم.بايد بر گردم .گفت خدا پشت و پناهت پسرم از حاج تقي پرسيدم كه گفت جبهه غرب كشوره و نامه مي ده و از حال شما هم مي پرسه.

......

با شبنم خدا حافظي كردم با اشك و آه بدر قه ام كرد بد جوري به هم وابسته شده بوديم . والبته من بيشتر وابسته بودم تا ايشان. با ان شخصيت متين و مهربانش. و به نوعي خوشحال هم بود .چونكه همين هفته قبلش مي خواستم دوباره برم جبهه كه يكي از ان حمله هاي عصبي شديد دوباره به سراغم آمد.اصلن فاصله بين حمله هاي عصبي هر روز داشت كمتر و كمتر مي شد.

................

به محض بر گشتن و در دوميين روز يكي از ان حمله هاي عصبي دوباره به سراغم امد. پرونده پزشكي همراهم بود.به بيمارستان رفتم.

پزشك معالج پرونده را مطالعه كرد و سريعن دستور به بستري شدن داد.مدت ها تحت مداوا  بودم.اما دكتر ها مي گفتند كه بايد بيشتر استراحت كني مخصوصن در يك جاي ساكت و دنج.

پ.ن:البته وقتي كه آن پستها را نوشتم  فكرنمي كردم روزي خاطرات جبهه را هم بنويسم.اما ادامه مثلن اسراحت پزشكي من  خاطرات آنجاست.

ادامه مطلب را در اين سري از  پستها بخوانيد"

                                                                       http://mkihan.blogfa.com/8602.aspx-1

                                                                                                                                                                                                           http://mkihan.blogfa.com/post-248.aspx-2

                                                                   http://mkihan.blogfa.com/post-252.aspx-3

                                                                    http://mkihan.blogfa.com/post-254.aspx-4

                                                                    http://mkihan.blogfa.com/post-255.aspx -5

دهه 60 قسمت هفده

دهه شصت قسمت 17

دور ميهماني هاي دوستان پايان ناپذير بود. تقريبن هفته اي يك دور مهماني شبانه .به محض اينكه پدر و مادر يكي از بچه ها به سفر مي رفت  و خانه اي خالي مي شد از سر شب تا خود صبح . و صبح تا غروب خواب. غروب نيز با مهران مي رفتيم يكي از رستورانهاي خوب و شام مفصلي . و اغلب هم يكي دو نفراز دوستان دخترش همراهمان بود.

در يكي از همين پارتي هاي شبانه با خانمي به اسم" شبنم " آشنا شدم كه چندين سال از خودم بزرگتر بود. بسيار متين و موقر و زيبا به تمام معنا. از همسرش مدتي بود كه جدا شده بود.اغلب هم بر نامه ريزي  پارتي هاي شبانه با ايشان بود.

يكي دو بار به تنهايي دعوتم كرد من نيز از خدا خواسته.روحيه ام به كلي عوض شده بود. ايشان هم  انصافن حسابي بهم مي رسيد از هر نظر.

فقط يك شرط با من كرد كه من هم پذيرفتم و آن هم اينكه تا زماني كه با او هستم حق ندارم با كس ديكري باشم! من هم گفتم خدا پدرتو بيامرزه  من حال همين تو يكي را هم ندارم .

بگذريم

دلم بد جوري براي بچه هاي پايگاه تنگ شده بود.مي خواستم هر طور شده سري به بچه ها بزنم و از حال و روزشان با خبر بشم. مخصوصن دلم براي حاج تقي و خانواده اش و همچنين پدر روحاني بد جوري تنگ شده بود.

به مهران گفتم من مي خوام برم پايگاه اگر پدر پرسيد بگو رفته مهماني يكي از دوستان.

مهران گفت خودم مي رسونمت.

گفتم فعلن با "شبنم" قرار دارم .شبنم را مي بينم و خودم مي رم اگر هم شب بر نگشتم نگران نباش.

..................

بوتيك هاي خيابان وليعصر لبريز بودند از اجناس خارجي! انگار نه انگار كه مملكت در حال جنگه! من مانده بودم كه اين همه لباسهاي جين و عطر و ادكلن و لوازم آرايش و لوازم برقي اغلب مارك و حتي انواع مختلف گيتار و سازهاي مختلف هم در فروشگاها به وفور! و قيمتها هم بنظرم بسيار ارزانتر از مبدايي كه وارد شده بودند.

با "شبنم " گشتي در بوتيكها زديم و مقداري خريد كرديم چند دست لباس سپرت خريدم و شبنم هم مقدار متنابهي لوازم آرايش و لباس زير و ........ خريد.

نكته جالب برام اينجا بود كه فروشنده ها ها اول يه قيمتي مي گفتند سر سام آور ولي نمي دانم چه سحر كلامي داشت اين شبنم كه اغلب اجناس را به كمتر از يك سوم قيمت مي خريد!

مي گفت كيهان لطفن تو هيچي نگو! اينها مخصوصن قيمتها را بالا مي گن! بزار من خريد كنم لم كاراينها دست منه.

به هر حال تا نزديك ظهر خريد كرديم. ظهر هم با هم ناهار خورديم. بعد ازناهار به شبنم گفتم من مي خوام برم "پايگاه".شبنم رنگ از رخسارش پريد! گفتم ها چي شده! چرا نگران شدي؟

گفت آخه حتمن باز مي خواي بري "جبهه"

گفتم فعلن نه .فقط مي خوام برم دوستام را ببينم! گفت خوب با اين لباسها نمي شه بيا با هم بريم خونه ما من لباسهام را عوض كنم خودم مي رسونمت.

خانه شبنم حوالي سعادت آباد بود.خانه تقريبن بزرگ با چندين اتاق خواب و حياط و استخر كوچكي .

"شبنم "ارايشش را پاك كرد و يك مانتوي بلند گل گشاد پوشيد و يه روسري هم خفت سرش كرد! خنده ام گرفته بود. اصلن نمي تونستم با اين لباسها بشناسمش!

گفتم شبنم اين چه ريخت و قيافه ايه براي خودت درست كردي؟ عمرن اگر من اولين بار اينطور مي ديدمت باهات دوست مي شدم!

با طنازي و كرشمه خودشو به سينه ام چسباند و دستش را دور كردنم حلقه كرد و گفت جدي؟ و ........

به طرف پايگاه حركت كرديم!

شبنم گفت من همين بيرون تو ماشين منتظر مي مانم تا بياي  خيلي منتظرم نزار! .

گفتم آخه....

گفت آخه نداره برو و زود بر گرد!

وقتي كه وارد حياط مسجد كه همان پايگاه بود شدم سوت و كور بود و هيچ كس نبود!بچه هايي كه به اسم مي شناختم را صدا زدم ! اما جوابي نشنيدم.

از يكي از اتاقها پدرروحاني با عجله بيرون آمد با لباس راحتي !

بدوبدو به طرفم آمد پيشاني ام را بوسيد و احوالپرسي مفصل عذر خواهي از اينكه در بيمارستان نتونسته به عيادتم بياد.

و مچم را گرفت  بيا بشين كه خيلي حرفها هست بايد بزنيم.چند دقيقه اي نشستم آبدارچي چايي آورد . پدر روحاني دوباره به پشتي تكيه داد و شروع به نت برداري از روي كتابي كه به عربي نوشته شده بود كرد و ضمنن همينطور مسلسل وار از من سوالهاي مختلف مي پرسيد. كجا بوي چه كردي ! شنيدم در جبهه خيلي شجاعت بخرج دادي و ........

من هم از بقيه بچه ها از جمله حاج تقي پرسيدم كه گفت دوباره رفته جبهه.

گفتم حاج آقا من بايد برم دوباره بر مي گردم!

گفت چرا با اين عجله؟

گفتم آخه يه نفر بيرون منتظرمه!

گفت كيه؟

گفتم دوست دخترم.

حاج آقا حاج واج نگام مي كرد. حالتي بين خنده و تعجب!

چي فرمودي امير؟ دوست چيچي ؟

دوست دخترم حاجي جون!

دوست دختر چيه ديگه!؟

يعني شما نمي دوني دوست دختر چيه؟

اگر نمي دوني با من بيا بيرون تا نشانت بدم يا همينجا باش تا برم دعوتش كنم بياد داخل!

حاجي گفت نه نه قربونت نمي خواد دعوتش كني داخل خودم ميام بيرون مي بينمش.

حاجي عبايش را به دوش انداخت  و شانه به شانه من از حياط مسجد بيرون زديم.شبنم هم درون ماشين نشسته بود وشيشه ها را زده بود بالا و داشت آهنگ گوش مي داد!

تا من و حاج آقا را ديد رنگ از رخش پريد و هولهولكي پخش را خاموش كرد و موهاشو هول داد زير رو سري و

گفت:س س سلام حاج آقا س س س س لام برادر كيهان!

گفتم برادر چيه شبنم آخه مگه كسي با برادر خوش ... كه حاج آقا با صداي بلند جواب سلامش را داد و گفت خوش آمديد. از اينكه امير كيها ن را آورديد از شما سپاس گزارم و كلي تشكر از اينكه دوباره مرا بر گردانده پايگاه! شبنم هم هاج وواج به دهان حاج آقا چشم دوخته بود و نمي دانست چي بگه!

حاج آقا گفت حالا چرا اينجا ! دم در بده تشريف بياريد تو گلويي تازه كنيد!

گفتم ده نه ! نشد حاجي جون! شبنم دوست دختر منه ! خيلي پسر خاله نشو كه ناراحت ميشم!حاجي هم گفت امير كيهان مثل اينكه عراقي ها هنوز خوب تنبيه ات نكردند و زد زير خنده و گفت هنوز هم  از  اين شوخي هات دست بر نداشتي؟

گفتم به جون حاجي اگر شوخي كنم جد ي جدي هستم!

قيافه شبنم ديدني بود! درو باز كردم دست شبنم را گرفتم و از ماشين پياده اش كردم بيچاره مثل يه بره رام از ماشين پياده شده و مشخص بود هم نگرانه هم مطمين . نگران از شرايطي كه نمي دانست چي پيش مياد و مطمين از اينكه من در كنارش هستم و آنقدر با پدر روحاني خودماني كه با او شوخي مي كنم!

حاج آقا گفت آهاي امير دست به "نامحرم نزن"

گفتم چي؟

گفت خانم به شما نامحرمه! دست نزن!

گفتم حاجي جون دست نزن چيه ما بيش از اينها كه تو تصور مي كني به هم محرميم يعني نزديك  ايم!

گفت حالا اينجا بخاطر "ريا " هم كه شده يه ريزه فاصله بگير ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم كنم!

گفتم خاك چرا ! اون هم تو سرتو!

................

رفتيم تو دفتر حاجي كه يكي از اتاقهاي پايگاه بود!رفت از قسمت نمازخونه زنانه  يا شايد بسيج خواهران يه چادر آورد داد دست شبنم و گفت هر چند كه شما ماشالا هزار ماشالا محجبه هستي و در همين حد هم از نظر شرعي كافيه اما براي احتياط اين چادر را هم چند دقيقه اي تا اينجا هستي سرت باشه!

شبنم هم خيلي ناشيانه چادر را سر كرد!

يه بسته شيريني و دو چايي جلويمان گذاشت!

بعد هم جاجي گفت خوب امير كيهان من كه نمي تونم جلوي تورا بگيرم از طرفي هم خيلي دوستت دارم و مي دونم كه واقعن آدم يك رنگ و بي  ريايي هستي  خداي ناكرده دلم نمي خواد ندانسته گناه كبيره كني!

گفتم حاجي جون گناه كبيره كدومه  اين نقلا چيه كه مي فرمايي !

گفت خيلي خوب يه دقيقه صبر كن من اين مسيله را حلش مي كنم!

گفتم چي چي را حل مي كني ؟ما كه مسيله حل نشده نداريم! همه مسايل بين من و شبنم حل حله!

شبنم طفلكي هم مانده بود اين وسط كه چه خاكي سرش بريزه!گفتم عزيزم اينجا مركز فرماندهي من و حاج آقاست اصلن نگران نباش از همينجا به تمام دنيا اعلام مي كنيم كه شبنم خانم آزاد است كه هر جور مي خواد رفتار كنه و هيچ كس هم حق تذكر و توبيخ ايشان را نداره!

حاجي بعد از پرسيدن چند سوال مختصر از شبنم

شروع كرد به خواند يك سري" اوراد" و "اذكار"! زوجتي و متعتي موكلتي لي موكلي ......... و همينجور ادامه داد!

بعد هم گفت حالا هر چقدر دلتان مي خواد دست در دست هم بگذاريد!

من هم نه گذاشتم و نه برداشتم همانجا جلوي چشم حاج آقا لبان شبنم را بوسيدم! كه حاج آقا لا اله اله لا غليظي گفت و زد زير خنده!

گفتم مثلن شما حالا چي كار كردي حاجي جون! گفت خوب معلومه شما را به هم حلال كردم!گفتم يعني الان شبنم شد همسر من! گفت خوب بله! اما براي يه مدت  معين گفتم يعني چي مدت معين! گفت من حالا براي دو سال شما را عقد كردم! خودم هم مهريه ايشان را مي دم ...

گفتم حاجي يه دوست ديگه هم دارم برم اونو هم بيارم برام حلالش كني؟

گفت ديگه دست از شوخي بر درا امير جان !

گفتم ولي خيلي بد كاري كردي ! من مي خوام دوباره برم جبهه اون وقت مي خواي بسپارمش دست تو.

گفت نه بسپار دست خدا! گفتم با اين" زوجتوي" كه تو خوندي سه سوته ايشان را مال خود مي كني! نخير از اين خبرا نيست! اگر هم جبهه رفتم شبنم حق نداري از نزديك اين پايگاه هم رد بشي حاليت شد !

................

گفتم بايد سري هم به خانه حاج تقي بزنم و از حال مادرش با خبر بشم! ضمنن اعزام بعدي كيه؟

گفت توي همين ماه اعزام داريم ولي شما چند وقتي با "خانمت" باش بعد برو جبهه!

گفتم من خيلي وقته با خانمم هستم تو نگران نباش ما تا حالا حسابي از خجالت هم در آمديم!

حاجي لا اله ... ديگري گفت و لبخندي زد!

تاريخ اعزام به جبهه بعدي را از ايشان گرفتم و گفتم كه اسم من هم جز اعزامي ها باشه!

و تاكيد كردم اگه يادت بره اين دفعه با چهار تا ميام  كه مجبور بشي كلي ورد بخوني و از جيب خودت "مهريه"پرداخت كني!

.........

خدا حافظي كرديم بيرون پايگاه حاج آق دوان دوان خود را به ما رساند .شبنم همچنان چادر را ناشيانه به دور خودش پيچيده بود! فكر كردم حاجي امده چادر را پس بگيرد .گفتم شبنم مثل اينكه بايد چادر را پس بدي !

خواست چادر را از تحويل بده كه حاجي گفت نه بزار باشه هديه به شما! و شبنم را به كناري كشيد و كاغذي مهر شده كه با خط خودش نوشته بود داد دست شبنم و گفت هر كجا نيروهاي كميته جلوويتان را گرفتند اين را نشان بده! و شروع كرد به سفارش كردن كه اين اميركيهان سر سالم به گور نمي بره سعي كن يه بچه يتيم روي دستت نمانه! من اين اميررا خيلي دوست دارم بچه شيرينيه ولي كارهاش آدم را ديونه مي كنم. بيچاره پدرش كه از دستش چي مي كشه!

بعد هم گفت امير چند ماهه حقوق نگرفتي؟گفتم حقوق چي؟ گفت تو عضو دايم پايگاه هستي ماهي دوهزار تومن حقوق داري؟گفتم ولي من حقوق نمي خوام. گفت نه ديگه حالا عيالواري و نياز به پول داري! بعد هم حقوق سه ماه كه نگرفته بودم را بهم داد و گفت بعدن بيا دفتر را امضا كن!چند  بسته پنجاه تومني كه مجموعن ميشد شش هزار تومن! راستش رد نكردم چونكه از ان دو هزار تومني كه قبلن گرفته بودم ديگر چيزي در جيبم باقي نمانده بود. بعد هم با صداي بلند گفت حاج خانم سعي كن كمي امير را كنترل كني كه كمتر سيگار بكشه!

گفتم حاجي از اين به بعد خانم را هم ميارم پايگاه! گفت نه قربونت اين كارو نكن!

گفتم اين همه بسيج خواهران هست تو چرا نمي خواي شبم هم جز بسيج خواهران بشه!

گفت اميرجان دست بر دار همين خودت  براي به هم ريختن  اين پايگاه و بقيه پايگاهاي ديگر كافي هستيديگه لازم نيست خانم را هم بياري.

.........