12 سال
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پر کن پیاله را که شب می گذرد
(منصوب به خیام)
دوازده سال پیش در چنین ایامی این خانه را ساختم.وبلاگی به نام زندگی.راستش بدون اینکه فکر کنم این اسم را برایش انتخاب کردم.
اما واقعیت این است بنظرم اسمی بهتر از زنگی نمی توانستم برایش انتخاب کنم.اوایل فکر می کردم حداکثر پنج سال در اینجا باقی بمانم.اما ماندم.و بیش از آنچه تصور می کردم ماندم.دوازده سال زندگی کردم.خوب! زندگی خوبی بود و امیدوارم همچنان باشد.دوستی هایی شکل گرفت شوخی و خنده .جدی و دلخوری! خود زندگی.
خاطراتم را نوشتم چقدر غلط املایی و انشایی داشتم و هنوز هم دارم.مثل هر زندگیی! گاهی خیال را با واقعیت اشتباه گرفتم و گاهی واقعیت را با خیال.
بله دوازده سال گذشت.سالهایی همراه با شادی و غم. و البته بیشتر شادی .دوستانی آمدند و رفتند و بعضی هم ماندند و خواهند ماند.دلم برای آنها که رفته اند تنگ می شود و در توالی روز ها و سالهای آینده دلخوش خواهم شد به آنها که خواهند آمد.
من همچنان هستم و خواهم بود به امید آینده و آنها که هستند و آنهایی که خواهند آمد.
خاک وبلاگستان همچون خاک خوزستان دامنگیر است و من ماندگار.
به امید باغهای گل
رویای سحر گه را سر خوش
به آوازی بلند
های های نفست جان افزا
نفسم به نفست
من زنده ام.
پ.ن:این وبلاگ خواننده ای دارد با یک آی پی داینامیک از اول شروع به خواندن کرده است .تمام پستها را از اول تا آخر در یک سال گذشته خوانده است.و البته بدون هیچ پیامی و رد پایی .دلم می خواد اگر این پست را می خواند برایم آدرس وبلاگ یا ایملی بگذارد یا لا اقل پیامی ....