اندرز بزرگمهر


ازبزرگمهر پرسيدند :
چه عاملي بايث شد دولت ساساني با آن قدرت و عظمت در مقابل تعدادي عرب بيابانگرد و بي فرهنگ به آساني از پاي در آيد؟
فرمود:
آل ساسان كارهاي بزرگ را به مردان كوچك و كارهاي كوچك را به مردان بزرگ سپردند.
آنان از عده كارهاي بزرگ بر نيامدند و اينان دل به كارهاي خرد نبستند.لاجرم شيرازه حكومت از هم كسست.

ادامه داستان شکار و شکارچی

ادامه داستان

لبخند رضايت آميزي بر لبان شكارچي نقش بست.

با خود گفت اي رو باه پير مكار ببين چگونه خود را استتار كرده.سمت راست ايگل سخره هاي سر به فلك كشيده اي بود كه حتي يوز پلنگ نيز امكان گذر راز آنها و دسترسي به گله را نداشت.سمت چپ هم گاملا در ديد ايگل بود و  كوچكترين حركت  از ديد وي پنهان نميماند.تنها اشتباه ايگل آن بود كه باد از سمت راست مي وزيد و امكان نداشت كه بتواند بوي دشمن را استشمام نمايد.شكار چي به دقت نگاهي به گله انداخت دو  راس كل نر در ميان آنها بود هر كدام 3-4 ساله.با خود گفت دوست من ايگل ديگر پير شده اي و وقت آن رسيده كه  فرصتي هم به جوانها داده شود تا رياست گله را به عده بگيرند.فاصله تا ايگل حدود 700 متر بود و مي شد هنوز هم فاصله را كمتر كرد.شكارچي به آرامي به غقب چرخيد.چند متري سربالايي و شيب تند را طي كرد سپس به آرامي و در پناه تخته سنگها سعي كرد هرچه بيشتر خود را به ايگل نزديكتر نمايد.بهترين موقيت را يافته بود و ميشد هنوز هم بدون ديده شدن انتظار موقيت بهتري را كشيد.فاصله نزديك به 500 متر بود هر چند كه براي تفنگ پر قدرت ماووزر وي و  اعتماد به دقت نشاته روي خود فاصله زيادي نبود  اما شدت باد مي توانست دقت تير را تا حدود زيادي كم كند و شكار چي نمي خواست اين فرصت طلايي را از دست بدهد.

شكارچي نفسي تازه كرد.پيپش را روشن نمود و با لذت تمام چند پك عميق به آن زد.

دوربين د وچشم مارك زايس را به سمت مقابل نشانه گرفت و محو قد وبالاي ايگل گرديد.

ايگل چنان بي حركت ايستاده بود كه  خطوط خاكستري بدنش وي را با سخره يكي كرده بود .

شكارچي زير لب گفت نگاش  كن!درست مثل مجسمه اي كه يك هنرمند زبر دست طراحي كرده باشد.عاقبت خسته خواهي شد  شياد پير.

شكارچي نگاهي به آسمان كرد.هر لحظه به انبوه ابرها افزوده ميشد و از شدت باد كاسته.برف نيز آهسته شروع به باريدن كرد.حساب زمان از دست شكارچي خارج شده بود.نگاهي به ساعت انداخت ساعت از 16 گذشته بود.شروع بارش برف و نزديكي غروب كمي شكارچي را نگران كرد.شكارچي به تجربه ميدانست كه شب در كوهستان خيلي سريع فرا ميرسد.كافي است خورشيد عروب نمايد آنوفت به مدت كوتاهي همه جا در تاريكي مطلق فرو مي رود

ايگل حركت خيفيفي به خود داد.با صدايي عطسه مانند به گله خبر داد كه مدت نگهباني وي تمام شده است و گله خود بايد مراقب باشند.آرام از شيار سخره به پايينتر سرازير شد.خستگي و گرسنگي به ايگل فشار آورده بود.ناچار بايد گمي مي چريد.حدود 50 متر به پايين تر آمد و در پناه چند تخته سنگ بزرگ از ديد شكارچي پنهان شد.حالا بهترين موقعيت بود.شكارچي نگاهي به گله انداخت حدود 200 متر با وي فاصله داشتند و در ارتفاعي پايينتر از شكارچي بودند بنابر اين نمي توانستند شكارچي را ببينند.شكارچي با يك خيزش سريع خود را به تخته سنگهايي گه يگل در پشت آنها پنهان بود رساند.نفشي تازه كرد.و به آرامي از شيار بين دوسنگ به طرف مقابل نگاهي انداخت.بين تخته سنگها و ايگل يك شيار و دره گم عمق قرار داشت.ايگل در دامنه دره به آرامي در حال چرا بود و هر چند لحظه يك بار نظري به دقت به اطراف مي افكند.فاصله به كمتر از 200 متر رسيده بود.تمام خطوط و زواياي هيگل خوش تراش ايگل قابل ديدن بود.به تحسين نگاهي ديگر به قد و بالاي ايگل افكند.و تفنگ را بسمت ايگل نشانه رفت.لحظه اي درنگ كرد شايد در آخرين لحظه پشيمان شده بود.آخر الفت ديرينه اي با اين پازن پير و زيبا و مغرور داشت.بارها و بارها همديگر را ديده بودند.تمام عادات همديگر را مي دانستند.اما اين يك رقابت بود.رقابت مرگ و زندگي براي ايگل و ارضاي خود خواهي و توان شكار چي شايد .شايد هم قانون طبيعت.

بهترين موقعيت ثود.كتف چپ ايگل كاملا به سمت شكارچي بود.تفنگ ماوزر را براي فاصله 200 متر تنظيم كرد.به سمت هدف نشانه گرفت.با خود زمزمه كرد :خدا حافظ دوست من ايگل! بعد از تو ديگر تا مدتها انگيزه اي براي شكار نخواهم داشت.اين را گفت و نفس در سينه حبس كرد.

نشانه روي دقيق . نفس براي لحظه اي در سينه حبس.حركت خفيف انگشت سبابه و در اين لحظه شكارچي و تفنگ و شكار هر سه تبديل به يك موجود واحد و هماهنگ شده بودند.با قشار ماشه شكارچي حتي صداي شليك تير را هم نشنيد چنان محو دقت انجام كارخود بود.ايگل تگاني خورد  و هكچنان مغرور نگاهي به اطراف انداخت.شكارچي به شك افتاد براي لحظه اي نكند شليك نكرده باشد؟!!!اما نه در آن لحظات تفنك جزيي از اندامها و بدن شكارچي بود .ميدانست كه نبايد خود را به شكار تير خورده نشان دهد.بنا بر اين چند ثانيه درنگ كرد .ثانيه هايي كه هر كدام به نطر وي زماني به بلنداي ابديت بودند.بله !نبايد خود را به شكار زتير خورده نشان داد زيرا به محض رويت شكارچي  شكار زخمي با تمام توان فرار خواهد كرد و همان چند ثانيه كافيست تا با سرعت و پرشهاي بلند متوالي  خود را به سخره ها برساند و آن وقت ديگر شكارچي نمي تواند به لاشه شكار دسترسي يابد..

ايگل چند قدم كوتاه برداشت.سكندري خورد و به زمين در غلطيد.براي بار دوم تلاش كرد كه از جا برخيزد.اما تير كار خود را كرده بود.........

شكارچي به آرامي تفنگ را حمايل كرد.پيپ را دوباره روشن كرد و به سمت شكار پيش رفت.برف كاملا كوهستان را پوشانده بود و همچنان به آرامي مي باريد.چند لحظه طول كشيد تا به ايگل رسيد.نگاهي به قد و بالاي وشاخهاي شكوهمند ايگل انداخت.احساسي از رضايت و اندوه در چهره شكارچي نمودار شد.احساسي دوگانه.حالا كه به هدف  خود رسيده بود غمگين بود.شايد دلش براي ايگل تنگ مي شد.چند لخظه اي به فكر فرو رفت.اما شرايط به گونه نبود كه بشود تعلل كرد.زيرا هوا هر لحظه به تاريتر شدن نزديك مي شد.

به سرعت دست بكار شد.

شكار را به پناه تخته سنگي كشاند.عجب سنگين است.تاكنون فكر نمكي كنم كسي توانسته باشد چنين تروفه اي را در اين نواحي شكار كرده باشد.بله گره شاخها حكايت از آن دارد كه بيش از 13 سال از سن ايگل مي گذرد.مي توان آن را به ثبت رساند به عنوان يك ركورد جهاني  شكارچي با اين افكار دست به كار شد.به سرعت و مهارت پوست شكار را كند.قسمتهاي قابل استفاده را در كيسه اي كه به همين منظور با خود داشت قرار داد.شاخها را با قسمتي از جمجمه از سر جدا كرد.كيسه را بر پشت خود گرفت وشاخها را هم به خالت افقي بر روي كيسه گذاشت.عجب سنگين است.بيش از 50 كيلو وزن  و اين سرا شيبي تند و پرتگاهاي بين را و بارش برف .تازه موقعيت خطرناك خود را دريافته بود شكارچي.

با تبر كوچكش شاخه اي از يك رخت بريد و به عنوان چوب دستي به دست گرفت.تفنگ را حمايل كرد و با قدمهاي محكم و استئار سراشيبي كوه را در پيش گرفت.

در شرايط عادي اين مسير را ميشد 2 ساعته طي كرد.اما با اين بار سنگين و بارش برف و...هوا دارد تاريك مي شود.به سرعت قدمهايش افزود و در عين حال دقت در جايي كه هر قدمي كه بر ميدارد.مسير را كاملا ميشناخت.تا نيمه راه مسير چندان دشوار نبود.بعد از آن مسير بسيار سخت ميشد پرتگاهاي بسيار سختي وجود داشت.

با خود فكر كرد بايد سريعتر بروم.اما در عين حال باور نداشت كه بتواند خود را بپايين و دامه كوه برساند.

نزديك به نيمه راه بود.هوا كاملا تاريك شده بود.فاصله ديد به كمتر از 5 متر رسيده بود.با خود گفت بايد هر طور شده خود را به پناهگاه برسانم.بارها و بارها در آنجا اتراق كرده بود.پناهگاه سخريه اي رو به جلو خميده بود با عمقي كمتر از 2 متر و دهانه اي بلند و غار مانند.مي توانست پناه خوبي باشد براي در امان ماندن از كولاك.اما جلوي سرماي كوهستان را نمي توانست بگيرد.ميدانست كه فاصله اي با آن ندارد كافيست كه 50 متر ديكر از سرازيري و شيب تند را طي كند در سمت راستش سخره هايي بلند و يكدست و ديواره مانند قرار داشت و در سمت چپ پرتگاهايي عميق كه جايگاه بزهاي كوهي و يوز پلنگ بود.

به پناه گاه رسيد.با وجود هواي سرد بار سنگين و راه پيمايي بايث شده بود كه تمام تنش خيس عرق شود.

با خود انديشيد :شب را بايد همينجا اتراق كنم.امكان پايينتر رفتن وجود ندارد.هوا كاملا تاريك شده بود.

كوله سنگين را  گوشهاي از پناهكاه طبيعي گذاشت.در يك سمت دهانه پناهگاه تخته سنگي وجود داشت.تفنگ را به تحته سنگ تكيه داد.به سرعت دست به كار شد.تبر كوچك را از كمر باز كرد.چند درخت و درختچه در نزديك دهانه غار وجود داشت.بسرعت مقداري از شاخه ها را شكست.اكرچه خيس بودند اما كافي بود كه آتش روشن شود.سعي كرد به هر ميزان كه مي تواند هيزم بشكند.شب طولاني و سرد بود.بايد تا صبح آتش را روشن نگه مي داشت.

كور مال كور مال در تاريكي مقداري خاشاك خشك و مختصر هيزمي كه از آتش قبلي باقي مانده بود را جمع گرد.از دفترچه كوچكي كه در جيب داشت چند برگ جدا كرد.آنها را زير خاشاك خشك گذاشت و كبريت كشيد.به راحتي توانسه بود آتش را روشن گند.اين موفقيت بزرگي بود در آن شرايط سخت.آتش در دهانه پناهگاه به آرامي شعله گرفت.اول بي رمق و كم جان ولي به مرور شعله هايش بلند شد و چه زندگي بخش مينمود اين آتش.

در روشنايي آتش جايي براي نشستن درست كرد.كوله را گشود.از صبح تاكنون چيزي نخورده بود.گرسنگي حالا كم كم خود را نمايان مي كرد.

از درون كوله ظرف مخصوص جوشاندن آب را بيرون آورد.مقداري برف در آن ريخت و كنار آتش گذاشت.

مقداري گوشت گباب كرد و تا به جوش آمدن آب شروع به خوردن كباب كرد.جاي هيچ نگراني نبود.او وضعيتهاي بسيار خطرناكتر از اين را هم پشت سر كذاشته بود.تنها نگران همسرش بود و اينكه گفته بود كه تا شب بر خواهد گشت.

با خود گفت كاش نمي گفتم كه شب نشده بر مي گردم.مي دانم كه تا صبح نخواهد خوابيد.

قهوه اي درست كرد.فنجاني نوشيد.مقدار هيزمها كم بود.حالا ديگر ميشد در پناه روشنايي آتش مقدار بيشتري هيزم جمع كرد و همين كار را كرد.

سپس شام را تمام و كمال خورد.بوي خوش قهوه در فضاي پيجيده بود.پيپ را روشن كرد با رضايت پكي به آن زد.با دستمالي خشك تفنگ را تميز كرد.رطوبت و باران خيلي سريع بايث رنگ زدگي تفنگ مي شود.تفنگ 10 5 تير ماووزر را از جانش بيشتر دوست داشت.

خزانه آن را وارسي كرد گاملا پر بود . براي اتفاق و احيانا حمله پلنگ آن را در كنار خود به تخته سنگ تكيه داد.

به رو برو نظر افكند .رقص شغله هاي آتش و دانه هاي رقصان برف چه منظره  دل انگيزي رقص آب و آتش...

تاريكي و بارش برف وهم آلود بودن دره مقابل را صد چندان كرده بود.باد گاهي دانه هاي برف را به درون پناه گاه مي آورد.در تمام عمرش از چيزي نترسيده بود.بارها و بارها تا يك قدمي مرگ پيش رفته بود اما ترس نه.با اين وجود وهم كوهستان  و تاريكي و كولاك عمي گنگ و ناشناخته در وي ايجاد مي كرد.

از سرما و تاريكي هراسي نداشت.تنها ممكن بود كه بوي گوشت حيوانات خطرناكي مانند يوز پلنگ و گرگ را به اين سمت بكشاند.با خود گفت در اين تاريكي و كولاك هيج جانوري از پناهگاهش خارج نمي شود.ضمنا تا زماني كه آتش روشن است خطري هم و جود ندارد.

چند كنده بزرگ درخت كه با زحمت فراوان بريده بود در اتش انداخت.با خود گفت اينها ساعتها خواهند سوخت .

قهو اي ديگر نوشيد.خستگي كاملا رفع شده بود شاخهاي ايگل را بر روي تخته سنگ گذاشت.با تحسين نگاهي ديگر به آنها انداخت.پيپش را روشن كرد.آتش را مرتب نمود.سر بر روي كوله پشتي اش گذاشت و در همان حال به رقص آتش و برف چشم دوخت.پاها را بر روي شكم جمع كرد تا گرمتر شود .خستگي و گرماي مطبوع آتش وي را به خلسه اي نشه گونه فرو برده بود.خلسه اي مرگ آور.براي لحظه اي افكار دور و درازي به ذهنش رسيد.با خود انديشيد تا هر وقت كه ممكن است بايد بيدار بمانم.نگاهي به ساعتش انداخت ساعت 22 بود.بيش از آن نتوانست چشمانش را باز نگاه دارد.

شكار چي در كنار شكارش به خواب رفت

صبح همچنان برف مي باريد اما هوا كاملا روشن شده بود.زاغچه اي بر روي شاخ ايگل نشته بود و قار قار مي كرد.

از آتش فقط خاكستري سرد باقي مانده بود و كنده اي بزرگ دور تر از جاي آتش كه هنوز مختصري دود از آن بر مي خواست.

شگارچي در كنار شكارش به خواب ابدي فرو رفته بود و شاخهاي ايگل همانند نگهبان بر فراز تخته سنگ نمايان بود.ايگل در زمان مرگش هم نگهبان بود .نگهبان خود و شكارچي اش.

كس نمي داند علت مرگ شكارچي چه بود.!آيا سرما  بايث مرگ وي شده بود؟يا مرگش علت ديگري داشت؟كس نمي داند.اما هرچه بود مرگ و زندگي شكار و شكارچي  ظاهرا به هم وابسته بود.

اين داستان شايد واقعي باشد.شايد يكي از زندگيهاي گذشته نگارنده باشد.واقعي يا تخيلي هرچه كه باشد جزيي از زندگي من است.

شکار و شکار چی 2

ادامه.....
بيرون از خانه صداي  زوزه باد  همچنان به شكل دلهره آوري به  گوش مي رسيد.مرد از پنجره به بيرون نگاهي  كرد.هوا مهتابي و روشن بود اما باد بي امان مي وزيد.
در كنار شومينه بر روي صندلي راحتي نشسته بود.پيپش را روشن كرد.
به پشتي صندلي تكيه داد و با وقار و آرامش به پيپ پك عميقي  زد.نگاهش به شعله هاي آتش خيره شده بود و به افكار دور و درازي فرورفته.
انگار كه چيزي به ياد آورده باشد.لحظه اي نيم خيز شد و دوباره نشست.نگاهش را به سمت راست گرداند.خانم ميانسالي در نزديكش نشسته و مشعول انجام كاري بود.شايد  گلدوزي يا بافتن يك شال گردن.
با ملايمت  خطاب به زن چيزي زير لب زمزمه كرد.زن با تاني از جا بر خواست و دسته اي كليد را به دست مرد داد و همزمان لبخند زيباي را نثار مرد كرد.
زن موهايش را بر روي سر كره زده بود.لباس چين دار  و بلندي پوشيده و خرامان و با تاني در جاي خود نشست و به كار خود مشعول شد.
مرد از اتاق نشيمن بيرون رفت.لحظعه اي بعد باز گشت و به همراه خود وسايلي را آورد.
جعبه اي را باز كرد .يك تفنگ زيبا و كوتاه.شروع به نظافت و تميز كاري آن نمود و سپس با دقت تمام آن را به ديوار تكيه داد.قطار فشنك را وارسي كرد.جاهاي خالي آن را با فشنگهايي كه از جعبه بيرون مي آورد پر نمود.سپس يك كارد شكاري خوش منظر بادسته عاج را به قلاب كنار قطار فشنگها آ؛ويزان كرد.
كوله پشتي را وا كاوي نمود و به تكميل محتويات درون آن پرداخت.از ظرف غذا و فنجان و كتري گرفته تا كبريت و سوزن نخ وطنابي كتاني  و.....هر چيز كه به تجربه دريافته بود كه در كوه ممكن است به آن نياز پيدا كند را در كوله پشتي گذاشت.
سپس  با زن شروع به صحبت نمود.
فردا به شكار ميروم.مدتيه كه نرفته ام احساس كسالت مي كنم اگر مدتي را دور از طبيعت باشم.
همسرش كفت همراهانت چه كساني هستند؟
مرد گفت تنها هستم.!كسي همراهم نيست.
زن با اينكه اطمينان به تجربه و مهارت همسرش در كوه نوردي و شكار داشت با اين وجود كمي دچار دلهره شد.
چرا تنها؟درست است كه هنوز فصل پاييز است و كوهستان چندان پوشيده از برف نيست اما مگر سفارش عموجان يادت رفته كه گفت:هيچوقت تنها به كوه نروو سعي كن هميشه كسي همراهت باشد .
با اين وجود اصرار بر نرفتن شوهر ش نكرد .زيرا مي دانست كه بي فايده است و هر تصمصمي كه بگيرد اجرا خواهد كرد.بنا بر اين با اصرار بيهوده نخواست كه باعث تكدر خاطرش را فراهم آورد.
آن شب زود به رختخواب رفتند.مرد صبخ زود از خواب بيدار شد.با آرامي از پله ها پايين رفت.در اتاق نشيمن قهوه اي نوشيد.با و جودي كه سعي كرده بود همسرش بيدار نشود اما ايشان بيدار شد و  در آماده كردن وسايل به همسرش كمك كرد.سپس بوسه اي  از گونه ايشان گرفت و مرد از خانه بيرون آمد باد همچنان مي وزيد و سوز سردي   صورت مرد را گزيد.
تا كوهپايه مسافت زيادي نبود.با وجود لباس گرم و راه پيمايي احساس سر ما نمي كرد.
با خود انديشيد ايگل را فقط يا صبخ زود يا نزديك غروب مي شود شكار كرد.
ايگل نامي بود كه شكارچي به پازن پير داده بود.پازني نزديك به 14 ساله با شاخهاي بلند و گره گره كه هر گره نشان از يك سال عمر داشت.بارها به كمينگاهش رفته بود و هر بار ايگل از چنگش گريخته بود و واقعا هم لياقت نام ايگل را داشت.حتي يك بار به طرفش شليك كرده بود.اما با در نظر نگرفتن فاصله و شدت وزش باد نيرش به خطا رفته بود و فقط قطعه اي از شاخش را شكانده بود.
در طي اين سالها هم شكار و هم شكار چي همديگر را كاملا شناخته بودند و به عادات هم آشنا بودند.
شكارچي در ذهن خود مسير را مرور كرد.مسير رفت از... و مسير برگشت از...تمام جاهاي كه ممكن بود ايگل و هرمسرايش را بشود ديد و به دام انداخت.
در دامنه كوه نگاهي به با لا كرد.كوهي كه تمام زوايايش را به نظر خود مي شناختورشته كوهي طولاني و يك دست با شيارها و دره هايي عميق و جنگلهاي تنك بادام و بلوط و پسته  و انجير وحشي.
رشته گوه قله مشخصي نداشت تقريبا ارتفاع آن يكدست و يكسان بود در همه نقاط اما طول رشته كوه  و انتهاي آن ناپيدا ولي ابتداي آن از يك دره عميق شروع ميشد كه رودخانه اي خروشان از آن مي گذشت و سخره هاي صاف و يك دسا اين دره پناهگاه و مامن بزهاي گوهي و يوز پلنگ بود و ميشد تقريبا تمام انواع حيوانات وحشي را به طور پراكنده در اين محيط مشاهده نمود.
كناره دره را در پيش گرفت مقداري كه بالا رفت هنوز آفتاب طلوع نكرده بود با اين وجود هوا روشن بود و ميشد مسافت زيادي را ديد.باد آرام گرغته بود و از اين بابت احساس رضايت مي كرد.
به نيمه كوه رسيده بود و ميشد شعاع نور خورشيد را از پس كوهاي مشرق ديد.بهترين زمان براي هر نوع شكار.
دوربين دوچشمش  را بيرون آورد.و با دقت تمام شروع به دوربين كشي به دامنه ها و كناره اي سخره ها و حاشيه پرتگاها نمود.
چند گله گوچك بز كوهي را در فاصله هاي متفاوت ديد.اما هرچه دقت كرد ايگل را در ميان هيچيك از آنان نديد.
شكار او ايگل بود و كاري به شكارهاي ديگر نداشت.ايگل علاوه بر اينكه يك تروفه بي نظير بود براي وي به رقيبي نيز تبديل شده بود و حس مي كرد كه ايگل او را به بازي گرفته است.اين نبردي بود بين وي و ايگل هرچند نابرابر اما ايگل نيز توانايي هاي خاص خود را داشت.چشمان تيز بين.هوشياري مفرط و سرعت عمل و حيله كري ....
چند لحظه استراخت گرد و سپس با احتياط به سمت راس كوه و انتهاي حط الراس ديواره دره پيش رفت و هر از چند گاهي با دوربين تمامي جوانب را دوربين مي كشيد.اما از ايگل خبري نبود.آفتاب كاملا با لا آمده بود به راس كوه رسيد.
در پناه تخته سنگي نشت كوله را باز نمود  و صبحانه محتصري صرف كرد.پيپ  را روش نمود و با اشتياق شروع به پك زدن نمود.
از زماني كه از خانه بيرون آمده بود تا كنون 4 ساعت گذشته بود.لكه هاي ابر آرام آرام در آسمان نمودار شد.تجربه نشان ميداد كه ابرها باز هم بيشتر خواهند شد و به احتمال زياد از شب يا فردا صبخ زود برف شيديدي خواهد باريد اين را مرد زير لب زمزه كرد.نمي دانست چرا بر زبان آورد .اما اگر هوا زودتر آشفته شود و برف شروع به بارش نمايد چي؟آن وقت بايد دست خالي به خانه باز كردد.با وجودي كه شكارجچي ما شكارچي گوشت نبود .اگر اراده مي كرد هر لحظه مي توانست يك پاز ن شكار كند.اما شكار وي چيز ديگري بود.شكار وي ايگل بود اين رقيب ديرينه.
در دل به ايگل احترام كي گذاشت به زيركي و تيز هوشي آن حيوان آفرين مي گفت و اينه چگونه با دريت گله بزهاي حرمسرايش را نگاهباني مي كند و از مهلكه به در مي برد و خود را طعمه شكارجچي مي نمايد و سپس در يك بزنگا و فرصت مناسب خود نيز  از تيرس دور مي شود.مرد همه اين خاطرات را به ياد آورد و لبخني بر لبش نشست.
شكارچي مردي حدود 40 ساله مي نمود با محاسني انبوه و چهره اي تفريبا دلنشين و رفتاري متين و با وقار  كوه نوردي و حضور در ظبيعنت از وي مردي قوي بنيه ساخته بود و به آساني مي توانست از پس هر ناملايمت برايد.
به راش گوه كه رسيد شروع به پيشروي به سمت غرب نمود زيرا حس زد كه ايگل زودتر از او به همراه گله اش از سخره هاي دره بالا آمده و در شيارهاي قسمت عرب به چرا مشغول شده است .بنابر اين فغلا دسترسي به آن امكان پذير نيست.
بيش از چند گيلومتر به كوه پيمايي در افق ادامه داد و هر چند وقت با دوربين تمام جوانب را برسي و واكاوي مي كرد.
ساعت از 14 گذشته بود  با دوربين در حال نظاره كردن بود.چندين گله بز كوهي را ديد و به دقت به برسي آنها پرداخت.
صداي قهقهقه كبكها از فواصل دور و نزديك  به گوش ميرسيد.عقابي بر فراز سخره ها در حال پرواز و لابد منتظر فرصتي مناسب تا كبكي را بربايد.
بنظر گله را در سايه بعد از ظهر سخره اي طولاني و شيب دار در حال چرا بودند.براي لحظه اي احساس كرد كه به ايگل نزديك شده است .احساسش هيچ وقت اشتباه نمي كرد ميدانست كه ايگل بايد همان اطراف باشد.اما  به عادت مي دانست كه ايگل هميشه از گله فاصله مي گيرد و از دور مواظب و نگاهبان گله است.پس بايد اطراف گله را كاويد.حاشه سخره ها را با دوربين دنبال كرد و رد نگاه يكي از بزها را دنبال نمود.بزها هر چند لحظه يكبار از چرا دست مي كشيدند و به سمتي نگاه مي كردن.شكارچي فهميد كه  نگاه گله به ريس گله است و منتظر علامت او هستند كه چنانچه خطري باشد آنها را آگاه خواهد كرد به همين دليل هر چند لحظه به آن سمت نگاه مي كنند.
به سمت بالا دوربين كشيد.بلند ترين نقطه سخره و در حاشيه آن يك درختچه بادام كوهي بود.براي لحظه اي نزديك بود از خوشحالي فرياد بكشد.
ادامه دارد

شکار و شکارچی 1

از زماني كه بخاطر مي آورم    در مقابل كوچكترين نسيم سرد دچار سر درد شديد مي شدم و هنوز نيز اينگونه  ام.حدود 20 سال پيش  دوستي به شوخي گفت :من  كيهان را از دور از روي دستمالي كه بر روي  بيني مي گيرد  از ديگران تشخيص مي دهم.اين واقعيتي است كه طنز گونه بيان شده است بگذريم.
يكي از علاقه مندي هاي من كه به حد عشق  و جنون آن را دوست دارم حضور در طبيعت است.براي سالهاي متمادي كوهنوردي تنها چيزي بود كه هميشه   مرا به خود مشعول كرده بود.بيش از نيمي از سال در سفر هاي كوه نوردي و كوه پيمايي بودم و نيم ديگر نيز در تدارك  سفر بعدي و با  رويا ي سفر  آينده شروع به برنامه ريزي و تهيه لوازم و امكانات و ... كوه نوردي آينده مي كردم.هرجا كوهي و قله اي و حتي ....سعي مي كردم با دوستان همراه به آنجا بروم.نا گفته نماند كه چندين بار نيز نزديك بوده است جانم را بر سر اين علاقه بگذارم.البته اين روزها ديگر كمتر به كوهنوردي مي روم و شكار و حضور در طبيعت و صحرا جايگزين گوه نوردي شده است.البته دو دليل عمده دارد اين موضوع:1-نبود نيرو ي جواني 2- عدم دسترسي به كوهي كه باز هم ارزش چالنج داشته باشه.اما از اين دو مهمتر همانا مسوليتهايي است كه بي خود و بي جهت خودم را زير بار آنها له كرده ام و مقداري هم تنبلي.
----
يادم ميايد يك روز با مهران رفته بوديم  مسافرت .ايشان عموي من بود و حدود 10-12 سال از من بزرگتر و تقريبا از همان بچگي انس و علفت عجيبي به هم داشتيم.وقتي كه در پيچ و خم كوهستان در حال گذر از يك جاده بسيار زيبا و محسور كننده بوديم براي يك لحظه تصويري گذرا از آينده ديدم.
 
كفتم داداش(مهران عموي من بود اما هيچ وقت يادم نيماد كه ايشان را عمو خطاب كرده باشم)؟بدون اينكه به من جوابي داده باشد ماشين را به كنار جاده هدايت كرد و متوقف  در يك نقطه.با چشمهاي زيبا و چهره اي مردانه.سبيلهاي كمي سرخ رنگ و تفريبا بارك.غم عجيبي در چهره اش ديدم اولين بار بود كه ايشان را اينگونه ميديدم.به من خيره شد با تبسمي آميخته به همان غم غريب .گفت :جان داداش؟بگو چي شده عزيزم؟
گقتم من فكر مي كنم كه در كوهستان خواهم مرد.و منتظر ماندم ببينم چه مي گويد و اين گفته من چه اثري در چهره اش ظاهر خواهد كرد!.
مهران  مكث كوتاهي كرد  و انگار اصلا منتظر اين حرف من بوده خيلي عادي گفت:كيهان عزيزم؟!خانواده ما همه در كوهستان خواهند مرد!پيشانيم را بوسيد و سيگار بزرگي آتش زد و به راه اقتاد.تا پايان سفر آن عم در چهره مهران بود.
ايشان رفتاري بسيار متين  چهره اي بسيار مهربان و در يك كلام يك نجيب زاده دون ژون بود كه  من هيچ وقت نفهميدم  هزينه زندگي پر خرج و مسافرتهاي گرانقيمت ايشان از چه راهي تامين ميشود.تنها بعد از فوتش بود كه فهميدم چقدر سرمايه داشته و چگونه همه آن را يكجا براي من گذاشته است.البته بماند كه در نهايت من آن حق را به حقدارش دادم (مهرداد)و داستان آن را جدا گانه خواهم نوشت.
عرض از نوشتن اين مقدمه به عنوان شبه خاطرات ضربه ای بود كه دوست گرانقدر آرش به ذهن من زد.
و آن اينكه بعضي از علايق و خواسته ها و حتي بيماريهاي كه ما به آن دچاريم ريشه در زند گيهاي
گذشته ما دارد 
در مدتي كه با آرش آشنا شده ام از طريق وبلاگ چيزهاي زيادي از ايشان ياد گرفته ام.البته شايد بهتره بگويم دانسته هايي را دوباره به ياد آورده و تمريناتي را از سر گرفته ام.نمونه آن شايد شبه  پست لایف past
;iكه چندين بارزماني كه مي خواستم خودم را هيپنوتيزم كنم ديدم.حال مي خواهم که آن را به شكل يك داستان بنويسم.شايد سرما خوردگيهاي متعدد و سردرد هاي ديوانه كننده ناشي از همان پست لايف 

باشد و علاقه به كوه نوردي و شكار نيز باقي مانده در پرده خاطرات كسي بوده كه نمي دانم چند سال پيش و در کجا زندگي مي كرده است.به هر حال من در پست آيند اين داستان را خواهم نوشت.