خطای حواس...؟واقعیت یا خیال

همه ما به نوعی تجربه کرده ایم که حواس پنجگانه ما ممکن است دچار خطا گردد.

.عمده ترين خطاها كه گاهي ممكن است جبران ناپذير باشند خطاي ديد است.

شنيده ايم و ممكن است نيز بعضي تجربه كرده باشند كه  كساني در صحرا دچار خطاي ديد شده اند و از فاصله اي دور بركه اي آب را مشاهده كرده اند و گاهي هم مكن است كساني جان خود را بر سر اين اشتباه ديد گذاشته باشند.

تا اينجا ممكن است هنوز مطلب مهمي  نگفته باشم.اما در بيابان همه چيز وهم آلود و غير واقعي است.ابعاد از فاصله دور چنان نزديك و در دست رس بنظر مي رسند كه انسان در تخمين فاصله دچادر اشتباه فاحش ميشود.يك بوته كوچك در فاصله 5 كيلومتري به اندازه يك درخت چنار به ارتفاع 5 متر به نظر ميرسد و يك جانور بسيار كوچك به اندازه يك شتر ديده ميشود.اين اشتباهات زماني كه تكرار شوند ره رو صحرا را دچار وحشت و اضطراب مي كنند.

اما اين تنها صحرا نيست كه ما در آن سراب مي بينيم.

كوهستان نيز همين حالت را دارد.زماني كه خسته و فرسوده ايد از كوه پيمايي ناگهان با يك نقطه فلت مواجه ميشويد در فاصله نچندان دور(نقطه صاف).اما در واقع هيچ جاي صاف و همواري وجود ندارد و اتفاقا همانجايي كه شما بسيار صاف  و هموار تصور كرده ايد بسيار پر شيب و ناهموار و بي راه تر از جاهاي ديگر است.

اين ذهن خسته شماست و تمايلي كه بدن و ذهن و روان  به ديدن چنان مكاني دارد حس بينايي شما را وادار بي ديدن  واقعيت را آنگونه  كه مي خواهد مي كند.

اين مسايلي را كه مي گويم خود بارها تجربه كرده ام . چيزي نيست بجز تجربيات خودم.بنابر اين آنها را كاملا درك كرده ام.وهم كوهستان بسيار شديتدتر و وهشتناكتر از صحراست.تصويري از وراي مه ميبيني و فكر مي كني كه به مقصد نزديك شده اي كمي كه استراحت مي كني و مقداري مه بر طرف شود تازه ميفهمي آنچه كه ديده اي دره اي وحشت ناك است نه مقصد موعود.و تصور كنيد وقتي كه اين موضوع بارها و بارها براي شما پيش بياييد چه فشار رواني را بايد تحمل كنيد.با خود مي گوييد واقعيت كدام است.كدام تخيل  است چرا من اين همه اشتباه مي كنم.و در اين مواقع اگر از اراده اي قوي بر خوردار نباشيد به راحتي نابود خواهيد شد.اين موضوعي كه من مي گوييم شما زماني واقعا درك مي كنيد كه در آن شرايط قرار  بگيريد حالا هر چه كه بگويم فقط ممكن است كمي شما را به فكر وادار همين و بس.اما اگر در آن شرايط قرار بگيريد خواهيد فهميد كه من چه مي گويم.در كوهستان سرد و مه آلود بار ها و بارها چشمان شما به شما دروغ مي گويند.

در جنگل  وضع به گونه اي ديگر است.بعد از چند روز راه پيمايي در جنگل زماني كه ديگر همه چيز براي شما عادي مي شود و ديگر زيبايي جنگل شما را محسور نمي كند يواش يواش از فاصله اي دور و در عمق جنگل شما آوازهاي بسيار دلنشيني مي شنويد  و فكر مي كنيد كه حتما يك اجتماعي يا روستايي يا شهري در عمق جنگل وجود دارد.اما وقتي كه به نقشه نگاه مي كنيد متوجه ميشويد كه هيچ تنا بنده اي تا كيلومترها در آن جنگل زندگي نمي كند.اما شما هر لحظه واضح و واضحتر اين آوازها را ميشنويد.اما وقتي كه دقت مي كنيد فقط همهمه مبهمي است.باور بفرماييد من زيباترين نغمه ها را در جنگل شنيده ام و چه  اوهام زيبا و خيال بر انگيزي.اگر موسيقي دان بودم حتما آنها را به نت تبديل مي كردم.اما حيف كه موسيقي دانها  كمتر به اينگونه جاها مسافرت مي كنند.

شايد داستان و حكايتهاي جن و پري و ديو از همينجا نشيت گرفته باشد.هنگامي كه سرما ي بيش از اندازه  اندامها را مختل مي كند ديگر سرما را احساس نمي كنيد و  و بر عكس فكر مي كنيد كه گرما دارد كلافته تان مي كند و زماني كه  در صحرا به مرحله آفتاب زدگي ميرسيد و گرما دارد شما را از پا در مي آورد به شدت احساس سرما مي كنيد و بدن به شدت  از سرما ميلرزد و اين زماني است كه اگر متوجه نباشيد تا مرگ فاصله چنداني نداريد.

دريا نيز اوهام خاص خود را دارد.زماني كه براي مدت زيادي در دريا و بر روي امواج زندگي كنيد و تا كيلومترها هيچ چيز به جز آسمان و دريا را نبينيد يواش يواش مشاعر انسان دچار اختلال مي شود.هنگامي كه دريا صاف است و مي توانيد روشناي ماه و ستارگان را بر سطح دريا ببينيد درست در همين لحظه تخيلان بر واقعيت پيشي مي گيرند.چه آوازهاي خوشي كه من در اين اوقات نشنيدم و چه تصاوير رويايي كه نديم.آنچه كه ديدم و شنيدم به بيان در نمياييد.بايد نقاش بود تا بتواني آن تصورات را به تصوير بكشي و موسيقي دان باشي تا آن نغمه ها را به نت تبديل كني.

در روز نيز در پهنه اقيانوس مخصوصا هنگامي كه دريا متلاطم باشد براي هر لحظه كشتي اقيانوس پيمايي را مي بيني كه از فاصله اي نچندان دور در حال گذر است حتي خدمه  آن را هم مشاهده مي كني.اما كافي است كه مثلا با دوربين چشمي به آن نگاه كني آن وقت ميفهمي كه هيچ چيز وجود ندارد يا اينكه اگر با بي سيم تماس بگيري هيچ جوابي از آن كشتي دريافت نمي كني.

بنا بر اين من فكر مي كنم كه بشر حق دارد اين همه داستانسرايي كند  و آنچه را كه اشتباه حواس است را به موجودات ماورايي نسبت دهد.البته همينجا متذكر شوم كه من به هيچ وجه منكر اينگونه موجودات نيستم.اما فكر مي كنم اگر هم وجود دارند شيوه زندگي آنان بگونه اي است كه نمي توانند در ذهن و تفكر ما ايجاد شبه نمايند و اصولا كاري به كار انسانها ندارند.بگذريم اصلا قصد ندارم وارد اين مقوله شوم.

-----------------------------

پ.ن:این نوشته را از آرشیو و بنا به توصیه دوستی دوباره اینجا کپی پست کردم.زیرا مطلب بعدی به نوعی رابطه دارد با این نوشته.

پ.ن۲:مرسی امید جاان

پ.ن۳:آرش جان منظر خاطره بعدی باش و سوالات بیشمارم

ماجراهای من و سردار خان4

شكار و بقيه قضايا(واقعیت یا خیال)

در شمال افغانستان معمولان زمينهاي كشاورزي صاف و هموار و قابل آبياري بسيار كم هستند.

به همين دليل در عمق دره ها و در خاشيه رودخانه ها از همان مقدار اندك زمين قابل آبياري كه وجود دارد سعي مي شود استفاده بهينه اي بعمل آيد.

اينگونه زمينها هم معمولان دور از دسترس هستند و محل آنها تا روستا معمولن بسيار دور است.آن هم بايد به وسيله چارپايان و يا پاي پياده از دره ها و گردنه ها عبور نمود تا به محل كشت و كار رسيد.حد اقل اين راه پيمايي 2-3 ساعت  طي طريق مي باشد.اعلب اين مسيرهاي مال رو را نيز مردم همان منطقه درست كرده اند با بيل و كلنگ جاهايي را تراشيده يا بر روي يك شيار بسيار تند با چيدن تخته سنگ مسير عبور درست كرده اند.

در اين اندك زمينهاي آبي نيز سعي مي كنند برنج يا زرت يا حبوباتي مانند ماش بكارند و خود نيز مصرف كننده  محصولات هستند و بسيار كم اتفاق مي افتد مقدار محصول بيش ا ز از نياز خانواده باشد و بتوانند مقداري از آن را بفروشند.

كشت برنج هم بسيار ابتدايي است.زمين را آب مي بنندد سپس  با وسيله اي چند شاخه و دندانه دار كه به 2 حيوان(معمولن قاطر يا گاو)بسته شده است آن را به باتلاق تبديل مي كنند سپس بذر شلتوك بسيار نا مرغوبي كه قبلن به مدت چند روز در آب خيسانده شده را با دست در زمين باتلاقي مي پاشند و دوباره عمليات به هم زدن باتلاق را از سر مي گيرند.سپس زمين را كرت بندي مي كنند تا بتواند مدت بيشتري آب را در خود نگهدارد.

آب را هم توسط نهرهايي كه از رودحانه جدا كرده اند به زمين كشاورزي مي رسانند و جلوي رودخانه را سدهاي موقتي با سنگ و چو.ب و خار و خاشاك مي بندد.يكي از مشكلات آنها شكستن گاه و بي گاه اين سدهاست  و ناچارند شبانه روز مراقب انها باشند تا برنجزار مختصرشان خشك نشود.

به هر جهت..

دشمن عمده محصولات آنها هم از همان ابتدا خوكهاي وحشي هستند و وقتي كه خوشه كردند گنجشكها آفتي بي امان هستند كه تمام خوشه ها را از دانه تهي مي كنند.و كشاورز بي چاره ناچار است شبانه روز از كشت و كار محتصرش محافظت نمايد.آن هم درست در جايي بسيار دور افتاده و دور از آبادي و آباداني و در محيطي بسيار نا امن.

بگذريم غرض در اينجا بر شمردن مشكلات كشاورزان نيست.حكايتي است كه براي من پيش آمده.

در اوايل پاييز معمولن وقت و جين كردن برنجزارهاست.چون به صورت دست پاش هستند داچار بايد مقداري از آنها كنده شود و دور ريخته شود و همچنين علفهاي هرز نيز كنده شوند .به همين دليل دسته جمعي معمولن بيشتر مردان آبادي براي انجام اين امر به سر كشتزار مي روند .اين كار بسيار خسته كنند و پر زحمت و مرارت است.بايستي در زير تيغ آفتاب در بين گل و لاي و به شكل خميده ساعتها به كار مداوم ادامه داد...

 

البته همانطور كه مي دانيد سردار خان از انجام اينگونه كارها معاف بود و معمولن عمله و اكر و پسر عموها و پسرها   و پسر خاله ها و پسر دايي ها و پسر ....اين كارها را برايش انجام ميدادند بي مزد و بي منت و با كمال ميل.

در اينگونه سفرهاي دسته جمعي كه  چندين روز هم طول مي كشيد من هم سعي مي كردم در معيت سر دار خان باشم.به من خوش مي گذشت طبيعت بكر و آسمان پر ستاره و زندگي بسيار ساده و ...

باري :

يك روز از همين روزها كه همه خسته از كا ر بودند و من كنار چشمه اي با آب سر در زير چندين درخت بزرگ نارون لم داده بودم و چايي قند پهلو مي نوشيدم و سيگار دود مي كردم سر دار خان لب  خند زنان و عرق ريزان به سمت  من آمد.

بعد از احوال پرسي  سر دار خان هم نشست و چايي نوشيد و كمي با هم گپ زديم.

سر دار خان گفت :امير كيهان مردها خسته هستند چند روز است كار سخت مي كنند و غذاي درست حسابي هم نخورده اند اگر امكان دارد مي تواني لطفي در حق من بكني؟

گفتم :خان به سلامت باد!هر امري بفرمايي مطاع  است و من مطيع.امر امر مبارك است سردار خان جان!!

ايشان از   مجيز گويي من بسيار خوشخوشانش شد و بادي به غب غب انداخت و گفت:

اگر امكان دارد آن تفنگ ورندل مرا بر دار و برو شكاري بزن براي چاشت اين مردم.ثواب دارد بسيار وقت است كه گوشت نخورده اند.

راستش سردار خان ورندل عزيزش را اگر پدرش كه آن همه برايش عزيز بوده از گور در آيد و فقط تاكيد مي كند فقط بخواد آن را در دست بگيرد و ور انداز كند سردار خان خاظر نيست آن را به دستش بدهد حالا به اين سهولت و با كمال ميل با خواهش و تمنااز من مي خواست آن را بردارم و بروم شكار برايم جاي تعجب بود كه هيچ مقداري هم شك بر انگيز!!!!!

گفتم:چشم سردار خان اما من كه اين منطقه را بلد نيستم.

سردار خان:بلد همراهت مي كنم.

من:اصلن آيا اين منطقه شكار دارد!!؟

سردار خان:راستش قديمتر ها بوده ولي مدتي است كسي براي شكار به اين طرفها نيامده تا بداند چه حبر است!!

من:خوب سردار خان جان الان كه بعد از ظهر است و وقت تنگ بگذار لا اقل فردا صبح برويم شكار آخر با اين نا بلدي راه و وفت تنگ و نبود شكار ...و  انتظار داري من چی  شكار كنم!!

اصلن اجازه بده سوار يكي از اسبها ميشم ميرم آبادي هم سري به گل خاتون جان مي زنم و ديداري تازه مي كنم (آخر دو روز بود از ايشان دور بودم و همچين گلاب به روتان يه مقداري احساس نياز مفرت و...)و هم مي گم گوسفندي برايتان ذبح كنند و مي آورم.

سردار خان:آيييييي امير كيهان خان مي خواهي رو سياهم كني؟ مي خواهي خانه خرابم كني ؟مي خواهي بي آبرويم كني مي خواهي ...

اگر ميان حرفش نمي پريدم تا فردا صبح همينطور ادامه مي داد...

من:آخه چرا سردار خان؟مگه چي ميشه!!!

سردار خان:اولن كه مسير بسيار دور است دومن راه بسيار نا امن است سومن  دير وقت است چهارمن مي خواهي مردم بگويند كه سردار خان  مهمانش آن هم مهمان عزيزش را بكار وا داشته...

من:خوب خوب خوب فهميدم سردار خان باشه ميرم همان شكار را براي شما و آدمهايت ميزنم.

آدم زبر و زرنگ و بلد راهي را همرا هم كرد و سفارش اكيد به ايشان كه مثل تخم چشم  مواظبم باشد تا از بلاياي عرضي و سماوي در امان باشم چند تا دعا و ورد هم خواند و دور من فوت كرد و مطمين بود كه اين اوراد و ادعيه مرا از هر بلايي محفوظ خواهند داشت.

تفنگ نازنينش به دستم داد.ورندل با كاليبر 300 ام  ام  كه فقط نمونه اش را ميشد در موزه هاي نظامي ديد.و من شك داشتم كه بشود تيري با آن شليك كرد و يا اينكه اصلن فشنگها ممكن است بعد از اين همه سال فاسد شده باشند و شليك نشوند.

از نگاه ملتمسانه سردار ميشد حدس زد كه چقدر نگران تفنگش است و با زبان بي زباني مي گفت كه جان شما و جان تفنگم.

به هر حال من حدس زدم كه باز هم خان حتمن  با يكي از خوانين از آن  شرط بندي هاي كذايي كرده است كه فقط كيهان مي تواند در اين منطقه شكار بزند و لا غير و بعد هم كلي پز بدهد و...

مقداري آذوقه و آب توسط  راهنما در كوله پشتي گذاشته شد.ساعت نزديك 2 بعد از ظهر بود و من مطمين بودم در طي 2-3  ساعت باقي مانده به غروب امكان رد زدن شكار و پيدا كردن و شكار كردن آن هم در آن منطقه نا آشنا نقريبن غير ممكن است.

راهنما بسيار آدم زبر و زرنگي بود .كوه رو برو را نشان داد و مسير رفت را از همان جا نشانم داد.اما خودش هم اصلن اميد به دبدن شكار چه برسد به زدن آن را نداشت.

را افتاديم  كناره پرتگاه مشرف به دره را گرفتيم سينه كش بسيار صعب المصيري بود .صخره ها و پرتگاها و از آن بدتر سنگلاخهايي لغزنده كه هر لحظه سنگريزه ها از زير پايت مي لغزيدند و از شيب تند كوه سرازير ميشدند.با دوربين تمام مسير را پا كرديم دريغ از جنبنده اي.جتي خرگوشي هم ديده نمي شد چه برسد به بز كوهي.!!

آفتاب نزديك به عروب بود در پشت كوهاي روبروي ما .كوهايي سر به فلك كشيده كه كوهي كه ما در راس آن بوديم در مقابل آنها تپه اي بيش نبود.

به تجربه مي دانستم شكار در هنگام غروب بسيار بي پروا مي شود و اگر وجود داشته باشد به راحتي مي توان آن را ديد.

در حاشيه خطالراس كوه شروع به. رفتن به سمت غرب كرديم.من در جلو  و راهنما در پشت سرم با فاصله جدود 10 متر.

براي يك لحظه در حاشيه بلندي روبرو در فاصله كمتر از 100 متر جنبنده اي را براي لجظه اي ديدم و بعد ناپديد شد در پشت يك تخته سنگ.

با ورم نميشد. فكر كردم حتمن اشتباه ديده ام.با دست به همراهم اشاره كردم كه بنشيند.چند  متري نيمخيز به سمت بالا رفتم يك بز كوهي جوان كه به آرامي در حال چرا بود و پشت به ما.

جاي درنگ نبود.بز بينوا به راحتي شكار شد.راهنما به سرعت خودش را به من رساند.شكار را نشانش دادم.با سرعت دست بكار شد و در طول كمتر از يك ساعت آن را تميز كرد و را افتاديم .

آفتاب عروب كرده بود به نيمه كوه رسيديم.هوا عالي بود.راستش يه جورايي دلم نمي خواست شب را در دره سپري كنم.شبها پشه كوره ديوانه ميكرد آدم را.حتي از پشه بند من هم وارد ميشدند و تمام بنم را نيش نيش مي كردند و تا صبح خواب به چشمم نميامد و دم صبح فقط مي توانستم بخوابم.

بنابر اين به راه نما گفتم جايي را سراغ داري كه شب را آنجا اتراق كنيم؟

راهنما با تغجب نگاهي به من كرد و گفت :هرچه شما بفرماييد اطاعت مي كنم اما ...

نزاشتم حرفش را تمام كنه گفتم يه جاي خوبي پيدا كن كه شب را همينجا بمانيم.

راهنما كفت كمي پاينتر جاي خوبي سراغ دارم...

را افتاديم نيم ساعت از شيبهاي تند و سخره ها سرازير شديم راهنما به چابكي و با وجود بار سنگينش قدم بر مي داشت و سبك بال سرازيري را طي مي كرد و من هم به دنبالش دوان و مواظب اينكه نكند قنداق تفنگ نازنين سردار به سنگي بخورد و خداي ناكرده كمي خش بردارد.

به هر حال راهنما ايستاد.جايي هموار كه دو تخته سنك چسبيده به هم سرپناهي ايجاد كرده بودند.

هوا داشت تاريك كي شد.

راهنما به سرعت دست بكار شد.هيزم جمع آوري كرد .آتش روشن كرد.

دل و جكر شكار را به سيخ كشيد و مشحص بود كه ديگر نا ندارد و از خستگي رمقي برايش نمانده است.پشت به سخره داد و ديدم كه دارد چرت مي زند.

من هم فنجاني چايي براي خودم ريختم و مواظب كبابها بودم كه نسوزند و آنها را مي چرخاندم.

هوا ديگر كاملن تاريك شده بود.

بوي كباب و اشتهاي مرا حسابي تحريك كرد.چند لقمه اي خوردم و بقيه را لاي نا ن گذاشتم كه سرد نشود .دلم نيامد راهنما را از خواب بيدار كنم مي دانستم اگر بيدار شود ديگر تا صبح نخواهد خوابيد و نگهباني خواهد داد.بنا بر اين خواستم كه حد اقل يكي دو ساعتي بخوابد و اگر خوابم گرفت بيدارش كنم.

چايي ديگري ريختم و سيگارم را روشن كردم.

شعله ها ي آتش زيبا و پر حرارت در آن شب فرخ بخش پاييزي.واقع داشتم از زندگي لذت مي بردم.در كل روز بسيار خوبي بود آن روز برايم.

فنجان را به لب بردم نگاهي به قيافه معصومانه راهنما كه مردي بود حدود 40 ساله و آفتاب سوخته انداهتم.چنان با آرامش به تخته سنگ تكيه داده بود و چنان با آرامش به خواب رفته بود كه انگار كودكي در دامان مادر.

فنجان را به لب بردم .يك نفر در خال نزديك شدن بود.خواستم راهنما را بيدار كنم اما...

در همان آن آن فرد در 2 متري من و نزديك آتش ظاهر شد. لباسي سرتاسري و بلند وسفيد.همانند لباس مردان عرب.خوب كه به چهره اش نگاه كردم زني بود و نه مرد.

با پاهاي برهنه و موهاي كوتاه م مجعد و چشمهاي شرر بار و فقط از روي برجستگي پستانهايش ميشد فهميد كه زن است.پاهاي برهنه اش در آن سنگلاخ كوهستان برايم عجيبتر از حضور ناگهاني اش بود.

چهره اش سبزه بود و آفتاب سوخته.خطوط چهره اش و بيني كشيده اش چهره اي با ابهت اما نجيب به وي داده بود.ميانه اندام با قدي نسبتن بلند حدود 180 سانت.چند لحظه محو قد و بالاي اين موجود عجيب شدم در آن وقت شب .

سر شكار را با يک دست بلند كرد. به محاظات چهره اش .نگاهي به آن انداخت.با صدايي ملايم و آهنگين گفت:

عجب شانس بدي دارم من.امير كيهان تو كجا و اينجا كجا تا يكي از گله مرا شكار كني!سپس  آن را سرجايش گذاشت.قبل از ا  نكه من بتوانم حركتي كنم و يا حرفي بزنم به همان سرعت كه ظاهر شده بود نا پديد شده .من ماندم  و يك بهت عميق و عطري و رايحه اي كه بعد از ناپديد شدنش در مشامم پيچيد را هيچ وقت از ياد نخواهم برد.عطري كه هيچ كجا تا آن زمان نه بوييده بودم و نه ديگر توانستم جايي پيدا كنم آن را.

 

پ.ن:اين خاطره را تاكنون حايي بيان نكرده ام.زيرا هنوز هم مانده ام بين واقعيت يا خيال بودن آن.

كي بود و چي بود؟نمي دانم.اما ياد و خاطره آن هنوز هم گاهي لرزه بر اندامم مي اندازد و ياد آوري شمیم آن عطر سرمستم مي كند.

پ.ن 2:نظر آرش در اين مورد بخصوص برايم بسيار مهم است.البته نظر ديگر دوستان نيز همچنين.

 

نامها و معنی ها

مهم ترين منظور از اسم گذاري، اين است كه افراد از همديگر مشخص باشند.
از ابتداي تاريخ حيات بشر وقتي كه كودكي به دنيا مي آمده يا مدت كوتاهي
بعد از تولدش، براي اين كه از سايرين متمايز باشد، اسمي رويش مي گذاشته
اند.

اما در دوران باستاني، وقتي والدين كودكي مي خواستند اسمي روي او
بگذارند، سعي مي كردند اسمي را انتخاب كنند كه چيزي را بيان كند؛ يعني
به عبارت ديگر، معني داشته باشد. براي مثال، اسمي كه ظاهر او را تفسير
كند يا كلمه اي كه محبت آميز باشد. اسم هاي مسيحي غالباً از زبان هاي
ديگر گرفته شده اند. مثلاً «بنجامين» كه از زبان عربي گرفته شده
ست. «آندرو» از يوناني، «آمي» از لاتين و يا «آلفردو » از انگلوساكسون.

در اصل، تمام اسم ها داراي يك معني خاص بودند، مثلاً كودك دختري كه در
زمان قحطي به دنيا مي آيد، اسمش را آنا مي گذاشتند كه در زبان «سلتي»
معني قحطي مي دهد. يا كودك دختري كه موهاي طلائي داشته، «فلاويا» نام
گذاري مي شد كه در زبان لاتين معني زرد را مي دهد. يا «بلانش» كه به
فرانسه معني سفيد را مي دهد. اسم هاي ديگري كه معني خاصي دارند عبارتند
از ديويد (محبوب) سوزان ( زنبق)، دبو را (زنبور عسل)، مارگرت (مرواريد).

در انگلستان و امريكا، والدين بچه ها هر اسمي كه مايل باشند، مي توانند
روي بچه هاي خود بگذارند. ولي در فرانسه و آلمان، حتماً بايد اسم بچه ها
را از روي يك فهرست اسمي انتخاب كرد.

موقعي كه يك اسم از يك زبان به زبان ديگري، ترجمه مي شود، مفهوم هاي
جالبي پيدا مي كند. مثلاً «هنري» يك اسم «تيوتني» است، به معني «رئيس
خانواده». اين اسم به صورت هاي هاري، هال، هنريش (آلماني)، انريكو
(ايتاليائي) و بالاخره هندريك ( دانماركي) در آمده است.

اسم دوم، يا اسم خانوادگي، براي اولين بار در حدود 900 سال پيش، متداول
گشت، به خاطر اين كه، با يك اسم تنها، باز هم مشخص كردن افراد از يك
ديگر كار مشكلي بود. انتخاب نام خانوادگي از طرق مختلفي بود. مثلاً نام
خانوادگي از اسم پدر يا شهري كه زندگي مي كردند، يا نوع تجارت و از اين
قبيل چيزها انتخاب مي شده است
.

+++++++++++++++

پ.ن:با تشکر از گروه ایرانیان مدرن

یاد با آن روزگاران یاد باد

چند روز پیش آمدم نمایشگاه کتاب.بهانه ای بود برای ول گشتن.
سری به دانشگاه زدم.به دانشکده ادبیات هم آمدم.راستش تغییرات زیادی ندیدم تقریبن همه چیز همان بود که بود.بعد از 20 سال وآن نیمکت کنار پنجره گروه جامعه شناسی رفتم نشستم و سیکاری روشن کردم.

غرق در افکار دور و درازی بودم.یاد روزهایی که با دوستان چه شلوغ بازیها که نمی کردیم و یاد آن چشمهای آهو وش و نجیب.بعد از سالها هنوز هم گاهی خوابشان را می بینم.چه زیبا و صمیمی!میشد تا عمق وجودش را دید در آیینه چشمانش.صاف و ضلال و آهنگ صدایش دلنشین.برای من بیگانه آن زمان  دنیایی از یگانگی بود.

غرق در این افکار بودم که صدایی مرا به خود آورد.!!
.
آقا ببخشی میشه یه سوال از شما بپرسم؟.
گفتم بفرمایید.
گفت می خوام مقاله ای در باره  اعتیاد در میان نوجوانان دختر بنویسم شما می توانی کمکم کنی؟
گفتم رشته  تحصیلیت چیه؟
گفت پزشکی می خونم.
لبخندی زدم و گفتم من هم از جامعه شناسی و مسایل اجتماعی بیشتر از شما اطلاع ندارم بهتره بری در رشته تحصیلی خودت تحقیق کنی.آخه من هم یه معمار هستم.
با تعجب به من نگاهی انداخت و مانده بود بین اخم کردن و لبخند زدن.

و من نییز حیران نگاهای کنجکاو گذرا...و عجیب نا آشنا

نمی دانم چرا در چنین اوقاتی اینقدر احساس غربت می کنم!؟؟