شكار و بقيه قضايا(واقعیت یا خیال)
در شمال افغانستان معمولان زمينهاي كشاورزي صاف و هموار و قابل آبياري بسيار كم هستند.
به همين دليل در عمق دره ها و در خاشيه رودخانه ها از همان مقدار اندك زمين قابل آبياري كه وجود دارد سعي مي شود استفاده بهينه اي بعمل آيد.
اينگونه زمينها هم معمولان دور از دسترس هستند و محل آنها تا روستا معمولن بسيار دور است.آن هم بايد به وسيله چارپايان و يا پاي پياده از دره ها و گردنه ها عبور نمود تا به محل كشت و كار رسيد.حد اقل اين راه پيمايي 2-3 ساعت طي طريق مي باشد.اعلب اين مسيرهاي مال رو را نيز مردم همان منطقه درست كرده اند با بيل و كلنگ جاهايي را تراشيده يا بر روي يك شيار بسيار تند با چيدن تخته سنگ مسير عبور درست كرده اند.
در اين اندك زمينهاي آبي نيز سعي مي كنند برنج يا زرت يا حبوباتي مانند ماش بكارند و خود نيز مصرف كننده محصولات هستند و بسيار كم اتفاق مي افتد مقدار محصول بيش ا ز از نياز خانواده باشد و بتوانند مقداري از آن را بفروشند.
كشت برنج هم بسيار ابتدايي است.زمين را آب مي بنندد سپس با وسيله اي چند شاخه و دندانه دار كه به 2 حيوان(معمولن قاطر يا گاو)بسته شده است آن را به باتلاق تبديل مي كنند سپس بذر شلتوك بسيار نا مرغوبي كه قبلن به مدت چند روز در آب خيسانده شده را با دست در زمين باتلاقي مي پاشند و دوباره عمليات به هم زدن باتلاق را از سر مي گيرند.سپس زمين را كرت بندي مي كنند تا بتواند مدت بيشتري آب را در خود نگهدارد.
آب را هم توسط نهرهايي كه از رودحانه جدا كرده اند به زمين كشاورزي مي رسانند و جلوي رودخانه را سدهاي موقتي با سنگ و چو.ب و خار و خاشاك مي بندد.يكي از مشكلات آنها شكستن گاه و بي گاه اين سدهاست و ناچارند شبانه روز مراقب انها باشند تا برنجزار مختصرشان خشك نشود.
به هر جهت..
دشمن عمده محصولات آنها هم از همان ابتدا خوكهاي وحشي هستند و وقتي كه خوشه كردند گنجشكها آفتي بي امان هستند كه تمام خوشه ها را از دانه تهي مي كنند.و كشاورز بي چاره ناچار است شبانه روز از كشت و كار محتصرش محافظت نمايد.آن هم درست در جايي بسيار دور افتاده و دور از آبادي و آباداني و در محيطي بسيار نا امن.
بگذريم غرض در اينجا بر شمردن مشكلات كشاورزان نيست.حكايتي است كه براي من پيش آمده.
در اوايل پاييز معمولن وقت و جين كردن برنجزارهاست.چون به صورت دست پاش هستند داچار بايد مقداري از آنها كنده شود و دور ريخته شود و همچنين علفهاي هرز نيز كنده شوند .به همين دليل دسته جمعي معمولن بيشتر مردان آبادي براي انجام اين امر به سر كشتزار مي روند .اين كار بسيار خسته كنند و پر زحمت و مرارت است.بايستي در زير تيغ آفتاب در بين گل و لاي و به شكل خميده ساعتها به كار مداوم ادامه داد...
البته همانطور كه مي دانيد سردار خان از انجام اينگونه كارها معاف بود و معمولن عمله و اكر و پسر عموها و پسرها و پسر خاله ها و پسر دايي ها و پسر ....اين كارها را برايش انجام ميدادند بي مزد و بي منت و با كمال ميل.
در اينگونه سفرهاي دسته جمعي كه چندين روز هم طول مي كشيد من هم سعي مي كردم در معيت سر دار خان باشم.به من خوش مي گذشت طبيعت بكر و آسمان پر ستاره و زندگي بسيار ساده و ...
باري :
يك روز از همين روزها كه همه خسته از كا ر بودند و من كنار چشمه اي با آب سر در زير چندين درخت بزرگ نارون لم داده بودم و چايي قند پهلو مي نوشيدم و سيگار دود مي كردم سر دار خان لب خند زنان و عرق ريزان به سمت من آمد.
بعد از احوال پرسي سر دار خان هم نشست و چايي نوشيد و كمي با هم گپ زديم.
سر دار خان گفت :امير كيهان مردها خسته هستند چند روز است كار سخت مي كنند و غذاي درست حسابي هم نخورده اند اگر امكان دارد مي تواني لطفي در حق من بكني؟
گفتم :خان به سلامت باد!هر امري بفرمايي مطاع است و من مطيع.امر امر مبارك است سردار خان جان!!
ايشان از مجيز گويي من بسيار خوشخوشانش شد و بادي به غب غب انداخت و گفت:
اگر امكان دارد آن تفنگ ورندل مرا بر دار و برو شكاري بزن براي چاشت اين مردم.ثواب دارد بسيار وقت است كه گوشت نخورده اند.
راستش سردار خان ورندل عزيزش را اگر پدرش كه آن همه برايش عزيز بوده از گور در آيد و فقط تاكيد مي كند فقط بخواد آن را در دست بگيرد و ور انداز كند سردار خان خاظر نيست آن را به دستش بدهد حالا به اين سهولت و با كمال ميل با خواهش و تمنااز من مي خواست آن را بردارم و بروم شكار برايم جاي تعجب بود كه هيچ مقداري هم شك بر انگيز!!!!!
گفتم:چشم سردار خان اما من كه اين منطقه را بلد نيستم.
سردار خان:بلد همراهت مي كنم.
من:اصلن آيا اين منطقه شكار دارد!!؟
سردار خان:راستش قديمتر ها بوده ولي مدتي است كسي براي شكار به اين طرفها نيامده تا بداند چه حبر است!!
من:خوب سردار خان جان الان كه بعد از ظهر است و وقت تنگ بگذار لا اقل فردا صبح برويم شكار آخر با اين نا بلدي راه و وفت تنگ و نبود شكار ...و انتظار داري من چی شكار كنم!!
اصلن اجازه بده سوار يكي از اسبها ميشم ميرم آبادي هم سري به گل خاتون جان مي زنم و ديداري تازه مي كنم (آخر دو روز بود از ايشان دور بودم و همچين گلاب به روتان يه مقداري احساس نياز مفرت و...)و هم مي گم گوسفندي برايتان ذبح كنند و مي آورم.
سردار خان:آيييييي امير كيهان خان مي خواهي رو سياهم كني؟ مي خواهي خانه خرابم كني ؟مي خواهي بي آبرويم كني مي خواهي ...
اگر ميان حرفش نمي پريدم تا فردا صبح همينطور ادامه مي داد...
من:آخه چرا سردار خان؟مگه چي ميشه!!!
سردار خان:اولن كه مسير بسيار دور است دومن راه بسيار نا امن است سومن دير وقت است چهارمن مي خواهي مردم بگويند كه سردار خان مهمانش آن هم مهمان عزيزش را بكار وا داشته...
من:خوب خوب خوب فهميدم سردار خان باشه ميرم همان شكار را براي شما و آدمهايت ميزنم.
آدم زبر و زرنگ و بلد راهي را همرا هم كرد و سفارش اكيد به ايشان كه مثل تخم چشم مواظبم باشد تا از بلاياي عرضي و سماوي در امان باشم چند تا دعا و ورد هم خواند و دور من فوت كرد و مطمين بود كه اين اوراد و ادعيه مرا از هر بلايي محفوظ خواهند داشت.
تفنگ نازنينش به دستم داد.ورندل با كاليبر 300 ام ام كه فقط نمونه اش را ميشد در موزه هاي نظامي ديد.و من شك داشتم كه بشود تيري با آن شليك كرد و يا اينكه اصلن فشنگها ممكن است بعد از اين همه سال فاسد شده باشند و شليك نشوند.
از نگاه ملتمسانه سردار ميشد حدس زد كه چقدر نگران تفنگش است و با زبان بي زباني مي گفت كه جان شما و جان تفنگم.
به هر حال من حدس زدم كه باز هم خان حتمن با يكي از خوانين از آن شرط بندي هاي كذايي كرده است كه فقط كيهان مي تواند در اين منطقه شكار بزند و لا غير و بعد هم كلي پز بدهد و...
مقداري آذوقه و آب توسط راهنما در كوله پشتي گذاشته شد.ساعت نزديك 2 بعد از ظهر بود و من مطمين بودم در طي 2-3 ساعت باقي مانده به غروب امكان رد زدن شكار و پيدا كردن و شكار كردن آن هم در آن منطقه نا آشنا نقريبن غير ممكن است.
راهنما بسيار آدم زبر و زرنگي بود .كوه رو برو را نشان داد و مسير رفت را از همان جا نشانم داد.اما خودش هم اصلن اميد به دبدن شكار چه برسد به زدن آن را نداشت.
را افتاديم كناره پرتگاه مشرف به دره را گرفتيم سينه كش بسيار صعب المصيري بود .صخره ها و پرتگاها و از آن بدتر سنگلاخهايي لغزنده كه هر لحظه سنگريزه ها از زير پايت مي لغزيدند و از شيب تند كوه سرازير ميشدند.با دوربين تمام مسير را پا كرديم دريغ از جنبنده اي.جتي خرگوشي هم ديده نمي شد چه برسد به بز كوهي.!!
آفتاب نزديك به عروب بود در پشت كوهاي روبروي ما .كوهايي سر به فلك كشيده كه كوهي كه ما در راس آن بوديم در مقابل آنها تپه اي بيش نبود.
به تجربه مي دانستم شكار در هنگام غروب بسيار بي پروا مي شود و اگر وجود داشته باشد به راحتي مي توان آن را ديد.
در حاشيه خطالراس كوه شروع به. رفتن به سمت غرب كرديم.من در جلو و راهنما در پشت سرم با فاصله جدود 10 متر.
براي يك لحظه در حاشيه بلندي روبرو در فاصله كمتر از 100 متر جنبنده اي را براي لجظه اي ديدم و بعد ناپديد شد در پشت يك تخته سنگ.
با ورم نميشد. فكر كردم حتمن اشتباه ديده ام.با دست به همراهم اشاره كردم كه بنشيند.چند متري نيمخيز به سمت بالا رفتم يك بز كوهي جوان كه به آرامي در حال چرا بود و پشت به ما.
جاي درنگ نبود.بز بينوا به راحتي شكار شد.راهنما به سرعت خودش را به من رساند.شكار را نشانش دادم.با سرعت دست بكار شد و در طول كمتر از يك ساعت آن را تميز كرد و را افتاديم .
آفتاب عروب كرده بود به نيمه كوه رسيديم.هوا عالي بود.راستش يه جورايي دلم نمي خواست شب را در دره سپري كنم.شبها پشه كوره ديوانه ميكرد آدم را.حتي از پشه بند من هم وارد ميشدند و تمام بنم را نيش نيش مي كردند و تا صبح خواب به چشمم نميامد و دم صبح فقط مي توانستم بخوابم.
بنابر اين به راه نما گفتم جايي را سراغ داري كه شب را آنجا اتراق كنيم؟
راهنما با تغجب نگاهي به من كرد و گفت :هرچه شما بفرماييد اطاعت مي كنم اما ...
نزاشتم حرفش را تمام كنه گفتم يه جاي خوبي پيدا كن كه شب را همينجا بمانيم.
راهنما كفت كمي پاينتر جاي خوبي سراغ دارم...
را افتاديم نيم ساعت از شيبهاي تند و سخره ها سرازير شديم راهنما به چابكي و با وجود بار سنگينش قدم بر مي داشت و سبك بال سرازيري را طي مي كرد و من هم به دنبالش دوان و مواظب اينكه نكند قنداق تفنگ نازنين سردار به سنگي بخورد و خداي ناكرده كمي خش بردارد.
به هر حال راهنما ايستاد.جايي هموار كه دو تخته سنك چسبيده به هم سرپناهي ايجاد كرده بودند.
هوا داشت تاريك كي شد.
راهنما به سرعت دست بكار شد.هيزم جمع آوري كرد .آتش روشن كرد.
دل و جكر شكار را به سيخ كشيد و مشحص بود كه ديگر نا ندارد و از خستگي رمقي برايش نمانده است.پشت به سخره داد و ديدم كه دارد چرت مي زند.
من هم فنجاني چايي براي خودم ريختم و مواظب كبابها بودم كه نسوزند و آنها را مي چرخاندم.
هوا ديگر كاملن تاريك شده بود.
بوي كباب و اشتهاي مرا حسابي تحريك كرد.چند لقمه اي خوردم و بقيه را لاي نا ن گذاشتم كه سرد نشود .دلم نيامد راهنما را از خواب بيدار كنم مي دانستم اگر بيدار شود ديگر تا صبح نخواهد خوابيد و نگهباني خواهد داد.بنا بر اين خواستم كه حد اقل يكي دو ساعتي بخوابد و اگر خوابم گرفت بيدارش كنم.
چايي ديگري ريختم و سيگارم را روشن كردم.
شعله ها ي آتش زيبا و پر حرارت در آن شب فرخ بخش پاييزي.واقع داشتم از زندگي لذت مي بردم.در كل روز بسيار خوبي بود آن روز برايم.
فنجان را به لب بردم نگاهي به قيافه معصومانه راهنما كه مردي بود حدود 40 ساله و آفتاب سوخته انداهتم.چنان با آرامش به تخته سنگ تكيه داده بود و چنان با آرامش به خواب رفته بود كه انگار كودكي در دامان مادر.
فنجان را به لب بردم .يك نفر در خال نزديك شدن بود.خواستم راهنما را بيدار كنم اما...
در همان آن آن فرد در 2 متري من و نزديك آتش ظاهر شد. لباسي سرتاسري و بلند وسفيد.همانند لباس مردان عرب.خوب كه به چهره اش نگاه كردم زني بود و نه مرد.
با پاهاي برهنه و موهاي كوتاه م مجعد و چشمهاي شرر بار و فقط از روي برجستگي پستانهايش ميشد فهميد كه زن است.پاهاي برهنه اش در آن سنگلاخ كوهستان برايم عجيبتر از حضور ناگهاني اش بود.
چهره اش سبزه بود و آفتاب سوخته.خطوط چهره اش و بيني كشيده اش چهره اي با ابهت اما نجيب به وي داده بود.ميانه اندام با قدي نسبتن بلند حدود 180 سانت.چند لحظه محو قد و بالاي اين موجود عجيب شدم در آن وقت شب .
سر شكار را با يک دست بلند كرد. به محاظات چهره اش .نگاهي به آن انداخت.با صدايي ملايم و آهنگين گفت:
عجب شانس بدي دارم من.امير كيهان تو كجا و اينجا كجا تا يكي از گله مرا شكار كني!سپس آن را سرجايش گذاشت.قبل از ا نكه من بتوانم حركتي كنم و يا حرفي بزنم به همان سرعت كه ظاهر شده بود نا پديد شده .من ماندم و يك بهت عميق و عطري و رايحه اي كه بعد از ناپديد شدنش در مشامم پيچيد را هيچ وقت از ياد نخواهم برد.عطري كه هيچ كجا تا آن زمان نه بوييده بودم و نه ديگر توانستم جايي پيدا كنم آن را.
پ.ن:اين خاطره را تاكنون حايي بيان نكرده ام.زيرا هنوز هم مانده ام بين واقعيت يا خيال بودن آن.
كي بود و چي بود؟نمي دانم.اما ياد و خاطره آن هنوز هم گاهي لرزه بر اندامم مي اندازد و ياد آوري شمیم آن عطر سرمستم مي كند.
پ.ن 2:نظر آرش در اين مورد بخصوص برايم بسيار مهم است.البته نظر ديگر دوستان نيز همچنين.